Forwarded from اقلیـــمِ گُمشـــدہ
✦⋞ اقلیمنامه🍃🌑
میگفتند باغبانی در حاشیهی شهری دور، باغی دارد که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیدهد. باغی با درختهایی که فصل نمیشناسند و گلهایی که نامشان در هیچ فرهنگنامهای ثبت نشده است. باغبان، هر صبح پیش از آنکه شهر بیدار شود، میان ردیفهای خاموش باغ قدم میزد؛ برگها را لمس میکرد، خاک را زیرورو میکرد و به گیاهانی آب میداد که هیچ شباهتی به گیاهان معمولی نداشتند. راز باغ را فقط خودش میدانست. گیاهان آنجا با بذر نمیروییدند؛ هرکدام از احساسی جوانه میزدند که انسانی، جایی در زندگیاش از سر گذرانده بود.
میگفتند باغبانی در حاشیهی شهری دور، باغی دارد که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیدهد. باغی با درختهایی که فصل نمیشناسند و گلهایی که نامشان در هیچ فرهنگنامهای ثبت نشده است. باغبان، هر صبح پیش از آنکه شهر بیدار شود، میان ردیفهای خاموش باغ قدم میزد؛ برگها را لمس میکرد، خاک را زیرورو میکرد و به گیاهانی آب میداد که هیچ شباهتی به گیاهان معمولی نداشتند. راز باغ را فقط خودش میدانست. گیاهان آنجا با بذر نمیروییدند؛ هرکدام از احساسی جوانه میزدند که انسانی، جایی در زندگیاش از سر گذرانده بود.
دلتنگی، ریشههایی داشت که همیشه راه خانه را بلد بودند. خشم، شاخههایی میرویاند که حتی به دستِ باد هم اعتماد نداشتند. حسرت، گیاهی بود با برگهای رو به گذشته؛ هر صبح برگ تازهای باز میکرد و هر شب، چیزی را به یاد میآورد که دیگر در فصلِ خودش نبود. ترس، زیرِ خاک رشد میکرد و فقط وقتی زمین ساکت میشد، خودش را نشان میداد. و عشق، تنها گیاهی بود که باغبان هیچوقت جرئت هرس کردنش را نداشت؛ چون هر بار قیچی را نزدیک میبرد، میفهمید بعضی ریشهها از خاک گذشتهاند و در جانِ آدمی ادامه پیدا کردهاند.گاهی رهگذری وارد باغ میشد و از دیدن بعضی گیاهان میپرسید: این یکی از چه بذری درآمده؟ باغبان لبخند میزد و میگفت: بذر نیست. خاطرهایست که بلد نشده بمیرد. او هیچ احساسی را علفِ هرز نمیدانست. میگفت باغ، قرار نیست فقط زیبا باشد؛ قرار است راست بگوید. برای همین، در باغش جایی برای کندنِ ریشهها نبود. هرچه روییده بود، سهمی از خاک داشت؛ حتی اگر خار بود، حتی اگر سمی بود، حتی اگر سالها طول میکشید تا دوباره گل بدهد. و عجیبتر از همه اینکه هرکس پا به باغ میگذاشت، دیر یا زود گیاهی را پیدا میکرد که انگار سالها پیش، درون خودش کاشته بود.
𝄞 . واڪاو
Forwarded from اُکتـبر در سیاتـِل
اقلیـــمِ گُمشـــدہ
✦⋞ اقلیمنامه🍃🌑 میگفتند باغبانی در حاشیهی شهری دور، باغی دارد که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیدهد. باغی با درختهایی که فصل نمیشناسند و گلهایی که نامشان در هیچ فرهنگنامهای ثبت نشده است. باغبان، هر صبح پیش از آنکه شهر بیدار شود، میان ردیفهای خاموش باغ…
اول بگم عاشق این متنم؛ باغبان ، احساسات، ریشه
Forwarded from آرومایِقهوهیِتو؛
Telegram
attach 📎
Forwarded from اُکتـبر در سیاتـِل
آرومایِقهوهیِتو؛
و سوگنـد ، به تلاقـیِ نگاهـی در تاریکی ، ㅤㅤ.به باریکهیِ نـوری که امیـد میدمید
بارقه، پیوند، تبسم(چنلتو خیلی دوست دارم)
Forwarded from اُکتـبر در سیاتـِل
روایت
-من بندهی جزئیاتم هرچی بیشتر جزئیات رو ببینی برای من دوست داشتنی تری.
🤏🏻・────・👀🂱?🪡﹒⪩⪨🔬﹒
Forwarded from 𝐍𝐞𝐚𝐫 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞 (:))
تاریخ آشنایی من با تو قشنگ ترین و فراموش نشدنی ترین تاریخ زندگیمه .
Forwarded from اُکتـبر در سیاتـِل
𝐍𝐞𝐚𝐫 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞
تاریخ آشنایی من با تو قشنگ ترین و فراموش نشدنی ترین تاریخ زندگیمه .
🚪・────・🗓🂱?📌﹒⪩⪨❤️🩹﹒