https://t.me/yujinnnn8
دختری سرد و باشکوه با موهای نقرهای و چشمهای آبی بسیار روشن. لباسش از پارچههای شفاف و براق ساخته شده و همیشه دستکشهای بلند میپوشد. احساساتش را بهندرت نشان میدهد و به نظر میرسد هیچچیز نمیتواند او را بشکند. اما حقیقت این است که کوچکترین بیمهری، درونش ترک ایجاد میکند؛ فقط هیچکس ترکها را نمیبیند.
دختری سرد و باشکوه با موهای نقرهای و چشمهای آبی بسیار روشن. لباسش از پارچههای شفاف و براق ساخته شده و همیشه دستکشهای بلند میپوشد. احساساتش را بهندرت نشان میدهد و به نظر میرسد هیچچیز نمیتواند او را بشکند. اما حقیقت این است که کوچکترین بیمهری، درونش ترک ایجاد میکند؛ فقط هیچکس ترکها را نمیبیند.
https://t.me/moonpianist
مردی مرموز و کمحرف که همیشه کنار یک پیانوی قدیمی دیده میشود. لباس مشکی، موهای مرتب و دستهایی کشیده و ظریف دارد. هیچوقت دربارهی گذشتهاش حرف نمیزند. هر قطعهای که بنوازد، خاطرات شنونده را بیدار میکند؛ برای همین بعضی آدمها از شنیدن موسیقی او میترسند.
مردی مرموز و کمحرف که همیشه کنار یک پیانوی قدیمی دیده میشود. لباس مشکی، موهای مرتب و دستهایی کشیده و ظریف دارد. هیچوقت دربارهی گذشتهاش حرف نمیزند. هر قطعهای که بنوازد، خاطرات شنونده را بیدار میکند؛ برای همین بعضی آدمها از شنیدن موسیقی او میترسند.
🍓1
https://t.me/colorst1
زنی میانسال با موهای خاکستری، عینک گرد و انگشتهایی پر از جای سوزن. مغازهی کوچکش همیشه بوی پارچهی قدیمی و چای دارچینی میدهد. لباسهایی میدوزد که برای هرکس دقیقاً متناسب با شخصیتش هستند. عجیبتر اینکه میتواند با دوختن لباس، بخشی از گذشتهی صاحبش را تغییر دهد؛ اما خودش هیچوقت لباس جدیدی برای خودش ندوخته است.
زنی میانسال با موهای خاکستری، عینک گرد و انگشتهایی پر از جای سوزن. مغازهی کوچکش همیشه بوی پارچهی قدیمی و چای دارچینی میدهد. لباسهایی میدوزد که برای هرکس دقیقاً متناسب با شخصیتش هستند. عجیبتر اینکه میتواند با دوختن لباس، بخشی از گذشتهی صاحبش را تغییر دهد؛ اما خودش هیچوقت لباس جدیدی برای خودش ندوخته است.
💘1
Forwarded from اُکتـبر در سیاتـِل
ازتون پست فور کنم و در سه کلمه یا ایموجی توصیفش کنم.
خط میزنم
آخرشب میزام
Forwarded from اقلیـــمِ گُمشـــدہ
✦⋞ اقلیمنامه🍃🌑
میگفتند باغبانی در حاشیهی شهری دور، باغی دارد که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیدهد. باغی با درختهایی که فصل نمیشناسند و گلهایی که نامشان در هیچ فرهنگنامهای ثبت نشده است. باغبان، هر صبح پیش از آنکه شهر بیدار شود، میان ردیفهای خاموش باغ قدم میزد؛ برگها را لمس میکرد، خاک را زیرورو میکرد و به گیاهانی آب میداد که هیچ شباهتی به گیاهان معمولی نداشتند. راز باغ را فقط خودش میدانست. گیاهان آنجا با بذر نمیروییدند؛ هرکدام از احساسی جوانه میزدند که انسانی، جایی در زندگیاش از سر گذرانده بود.
میگفتند باغبانی در حاشیهی شهری دور، باغی دارد که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیدهد. باغی با درختهایی که فصل نمیشناسند و گلهایی که نامشان در هیچ فرهنگنامهای ثبت نشده است. باغبان، هر صبح پیش از آنکه شهر بیدار شود، میان ردیفهای خاموش باغ قدم میزد؛ برگها را لمس میکرد، خاک را زیرورو میکرد و به گیاهانی آب میداد که هیچ شباهتی به گیاهان معمولی نداشتند. راز باغ را فقط خودش میدانست. گیاهان آنجا با بذر نمیروییدند؛ هرکدام از احساسی جوانه میزدند که انسانی، جایی در زندگیاش از سر گذرانده بود.
دلتنگی، ریشههایی داشت که همیشه راه خانه را بلد بودند. خشم، شاخههایی میرویاند که حتی به دستِ باد هم اعتماد نداشتند. حسرت، گیاهی بود با برگهای رو به گذشته؛ هر صبح برگ تازهای باز میکرد و هر شب، چیزی را به یاد میآورد که دیگر در فصلِ خودش نبود. ترس، زیرِ خاک رشد میکرد و فقط وقتی زمین ساکت میشد، خودش را نشان میداد. و عشق، تنها گیاهی بود که باغبان هیچوقت جرئت هرس کردنش را نداشت؛ چون هر بار قیچی را نزدیک میبرد، میفهمید بعضی ریشهها از خاک گذشتهاند و در جانِ آدمی ادامه پیدا کردهاند.گاهی رهگذری وارد باغ میشد و از دیدن بعضی گیاهان میپرسید: این یکی از چه بذری درآمده؟ باغبان لبخند میزد و میگفت: بذر نیست. خاطرهایست که بلد نشده بمیرد. او هیچ احساسی را علفِ هرز نمیدانست. میگفت باغ، قرار نیست فقط زیبا باشد؛ قرار است راست بگوید. برای همین، در باغش جایی برای کندنِ ریشهها نبود. هرچه روییده بود، سهمی از خاک داشت؛ حتی اگر خار بود، حتی اگر سمی بود، حتی اگر سالها طول میکشید تا دوباره گل بدهد. و عجیبتر از همه اینکه هرکس پا به باغ میگذاشت، دیر یا زود گیاهی را پیدا میکرد که انگار سالها پیش، درون خودش کاشته بود.
𝄞 . واڪاو
Forwarded from اُکتـبر در سیاتـِل
اقلیـــمِ گُمشـــدہ
✦⋞ اقلیمنامه🍃🌑 میگفتند باغبانی در حاشیهی شهری دور، باغی دارد که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیدهد. باغی با درختهایی که فصل نمیشناسند و گلهایی که نامشان در هیچ فرهنگنامهای ثبت نشده است. باغبان، هر صبح پیش از آنکه شهر بیدار شود، میان ردیفهای خاموش باغ…
اول بگم عاشق این متنم؛ باغبان ، احساسات، ریشه