blub blub
10 subscribers
106 photos
7 videos
9 files
439 links
Download Telegram
https://t.me/haminhavali55
اونی که فکر می‌کنه راهو بلده | «نه بابا، از این‌ور بود مطمئنم.»
https://t.me/imstill_blue
اونی که یه کتاب آورده و آخر شب می‌خونه: «بچه‌ها من دیگه می‌رم تو دنیای خودم.»
💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فورکـنید؛
داستان اسم چنلتون رو بگید.
پایانش رو پیش‌بینی کنم.
خط میزنم 🫧
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
https://t.me/gozashtegandar
فکر کنم آخرش می‌فهمه مشکلش این نبوده که توی گذشته مونده یا از زمان خودش جلو زده؛
مشکل این بوده که هیچ‌وقت احساس نکرده به «الان» تعلق داره.
پس به جایی پناه می‌بره که زمان، حداقل برای چند لحظه، معنایی نداشته باشه.
🕊1
https://t.me/Lost_Sinners666
فکر کنم آخرش گناهکار بودن دیگه براتون مهم نباشه؛
یه جایی می‌رسید که می‌فهمید قرار نیست شبیه بقیه باشید تا بی‌گناه شناخته بشید.
پس همون آدم متفاوتی می‌مونید که بودید، حتی اگه گاهی تنهاییِ این متفاوت بودن سنگین بشه.
💘1
https://t.me/faeloriagrove
فکر کنم آخرش این سرزمین تبدیل میشه به جایی که چیزهایی که زمانی برای فرار ازشون ساخته شده بودن، بالاخره همون‌جا دفن میشن.
دفترچه‌ای که قرار بود فقط شاهد احساسات گذشته باشه، خودش تبدیل میشه به بخشی از گذشته.
شاید فیلوریا یک روز درش رو ببنده، ولی هیچ‌وقت واقعاً از بین نره.
💘1
https://t.me/memoris_dead
فکر کنم آخرش می‌رسه به جایی که دیگه لازم نیست اون دفترچه رو پیدا کنه؛ چون تمام چیزهایی که قرار بوده توش ثبت بشه، اینجا ثبت شدن. دفترچه شاید پوسیده شده باشه، ولی خاطراتش بالاخره یه جای امن پیدا کردن.
🍓1
https://t.me/authenticity_Cafe
فکر کنم آخرش فرش قرمز و اون تمی که قرار بود اینجا داشته باشه شاید کنار گذاشته بشه، ولی خودِ «اصالت» می‌مونه. جایی که دیگه مهم نیست بقیه خوششون میاد یا نه؛ چون اینجا قراره شبیه صاحبش باشه، نه شبیه چیزی که بقیه می‌خوان.
🍓1
https://t.me/mooni_death
فکر کنم آخرش ماه نه می‌میره و نه کاملاً نجات پیدا می‌کنه؛ همون‌جا بین بودن و نبودن باقی می‌مونه. شاید حتی کم‌نورتر بشه، ولی خاموش نمی‌شه؛ چون بعضی چیزها برای زنده موندن لازم نیست از تاریکی بیرون بیان.
https://t.me/moonpianist
شاید آخرش اون دو دست بالاخره به هم نرسن؛ ولی موسیقی قطع هم نمی‌شه. ممکنه قصه‌شون درباره‌ی عشقی باشه که قرار نیست به وصال برسه، اما همین نرسیدن تبدیل می‌شه به چیزی که همیشه شنیده می‌شه، دنباله دار می‌شه و هرگز فراموش نمیشه :)
https://t.me/mor_anai
فکر کنم آخرش اون سکوت بالاخره تموم نمی‌شه؛ فقط شکلش عوض می‌شه. چیزی که یه زمانی فریادِ بی‌واژه بوده، تبدیل می‌شه به سکوتی که دیگه ازش نمی‌ترسه. مرگ اینجا شاید پایان نباشه، فقط یه جور آرام گرفتنه.
https://t.me/Callherza
ممکنه آخرش جواب سؤالش رو پیدا نکنه، اما می‌فهمه شاید قرار نیست جوابی وجود داشته باشه. ولی یه روز وسط همین بی‌معنایی، یه چیز کوچیک پیدا می‌کنه که باعث می‌شه بگه «خب… شاید همین کافیه.»
https://t.me/xjymir
فکر کنم آخرش پروانه آبی از صاحبِ قصه‌ش جدا می‌شه؛ دیگه فقط یادگار یه آدم مرده نیست. پرواز می‌کنه و تبدیل می‌شه به بخشی از زندگی کسی که اسمش رو اینجا نگه داشته. شاید آدم‌ها بمیرن، ولی بعضی تکه‌هاشون توی چیزهایی که ازشون به جا می‌ذاریم، ادامه پیدا کنن. 🦋
🍓1
امیدوارم خیلی بد نباشن
🍓2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فورکنـید؛
بر اساس وایبتون یه دیالوگ تقدیمتون کنم.📽
خط میزنم
🍓1
https://t.me/Basorexiai
«بیا امشب بارون رو بهونه کنیم؛ هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا هر دومون خیسِ خاطره‌ایم.»
https://t.me/TheSirayaMichta
«تو از کدوم جنگل جادویی فرار کردی که بوی بارون می‌دی؟»
🍓1