Forwarded from ⋆ملــودیجنگــل^᪲
گفتم:«دیگر نمیتوانم بنویسم.»
گفت:«از رویا بنویس.» گفتم:«از کودکان کار بپرس.»
گفت:«از عشق بنویس.» گفتم:«بستگی به نرخِ بازار دارد.»
گفت:«از خودت بنویس.» گفتم:«غمناک است. به مذاق کسی خوشنمیآید.»
گفت:«از من بنویس.» گفتم:«خانهایی که در قلبم داشتی ویران شد.»
گفت:«از خاطرات بنویس.» گفتم:«کشندهتر از زهر و بُرنده تر از شمشیر هستند.»
گفت:«از مردم بنویس.» گفتم:«در آخر هیچکس نماند.»
گفت:«از ابر ها بنویس.» گفتم:«مدتهاست تیره شدهاند.»
گفت:«پس از هیچ بنویس!» گفتم:«منظورت زندگیام است؟!»
Forwarded from سَـمفونـےِ مَهتـآب ' (𝛢yān.)
«سوگنـدبـهمهتـآبِنگـاهش؛ڪهجـزبـراےسمفونےِݼشمـانِاو،نغـمهاےنمـےشناسم.»
Forwarded from صندوقچهےزَخمهِ سُڪوٺ
هراسانگیزترین شڪلِ اندوه
آن نیست ڪہ بر شانههاے انسان سنگینے میڪند؛ آن است ڪہ آرامآرام در جانش ریشہ میدواند و بہ بخشے عادے از زندگے بدل میشود. چنانڪہ روزے چشم میگشاید و درمییابد دیگر از حضورش رنج نمیبرد، زیرا اندوہ بیصدا جایِ خویش را با هویت او عوض ڪردہ است.
آن نیست ڪہ بر شانههاے انسان سنگینے میڪند؛ آن است ڪہ آرامآرام در جانش ریشہ میدواند و بہ بخشے عادے از زندگے بدل میشود. چنانڪہ روزے چشم میگشاید و درمییابد دیگر از حضورش رنج نمیبرد، زیرا اندوہ بیصدا جایِ خویش را با هویت او عوض ڪردہ است.