https://t.me/Blueberry_Daily
سفرنامهی کنار دریا 🌊
چمدانت را نزدیک ساحل باز کردی و تصمیم گرفتی چند روز هیچ عجلهای نداشته باشی. صبحها صدای موج، شبها آسمان پرستاره و عصرها قدم زدن روی شنها، تمام برنامهی سفرت شد. هنگام برگشت، چند صدف کوچک همراه خودت آوردی.
سفرنامهی کنار دریا 🌊
چمدانت را نزدیک ساحل باز کردی و تصمیم گرفتی چند روز هیچ عجلهای نداشته باشی. صبحها صدای موج، شبها آسمان پرستاره و عصرها قدم زدن روی شنها، تمام برنامهی سفرت شد. هنگام برگشت، چند صدف کوچک همراه خودت آوردی.
💘1
https://t.me/shizukuwatchestv
سفرنامهی قطاری 🚂
سفرت را از یک ایستگاه شلوغ شروع کردی و بیشتر از مقصد، عاشق مسیر شدی. ساعتها از پنجره به منظرههایی نگاه کردی که آرامآرام تغییر میکردند. بعضی آدمها فقط برای چند ایستگاه کنارت بودند، اما به اندازهی یک خاطره در ذهنت ماندند.
سفرنامهی قطاری 🚂
سفرت را از یک ایستگاه شلوغ شروع کردی و بیشتر از مقصد، عاشق مسیر شدی. ساعتها از پنجره به منظرههایی نگاه کردی که آرامآرام تغییر میکردند. بعضی آدمها فقط برای چند ایستگاه کنارت بودند، اما به اندازهی یک خاطره در ذهنت ماندند.
💘1
https://t.me/painters_crow
سفرنامهی جنگل مهآلود 🌲
صبح، قبل از بیدار شدن کامل جنگل، به راه افتادی. مه هنوز میان درختها خوابیده بود و صدای قدمهایت روی برگهای خیس، تنها صدایی بود که شنیده میشد. در آخرین روز سفرت، یک برگ کوچک را میان صفحات کتابت گذاشتی تا همیشه بوی آن جنگل را به یاد داشته باشی.
سفرنامهی جنگل مهآلود 🌲
صبح، قبل از بیدار شدن کامل جنگل، به راه افتادی. مه هنوز میان درختها خوابیده بود و صدای قدمهایت روی برگهای خیس، تنها صدایی بود که شنیده میشد. در آخرین روز سفرت، یک برگ کوچک را میان صفحات کتابت گذاشتی تا همیشه بوی آن جنگل را به یاد داشته باشی.
🕊1
https://t.me/Strawberry1garden
سفرنامهی بازارهای رنگی 🎠
شهری پر از رنگ و صدا پیدا کردی. از هر مغازهای چیزی کوچک خریدی، غذاهای جدید امتحان کردی و آنقدر عکس گرفتی که حافظهی دوربینت پر شد. آخر سفر، جیبهایت پر از یادگاری و دلت پر از خاطره بود.
سفرنامهی بازارهای رنگی 🎠
شهری پر از رنگ و صدا پیدا کردی. از هر مغازهای چیزی کوچک خریدی، غذاهای جدید امتحان کردی و آنقدر عکس گرفتی که حافظهی دوربینت پر شد. آخر سفر، جیبهایت پر از یادگاری و دلت پر از خاطره بود.
🍓1
https://t.me/OwnBlackCat
سفرنامهی شبهای پرستاره ✦
برای دیدن آسمان، به جایی دور از چراغهای شهر سفر کردی. شب، وقتی چراغها خاموش شدند، فهمیدی آسمان چقدر میتواند بزرگ باشد. آرزویی کردی که به هیچکس نگفتی و تا آخر سفر، آن را مثل یک راز کوچک با خودت نگه داشتی.
سفرنامهی شبهای پرستاره ✦
برای دیدن آسمان، به جایی دور از چراغهای شهر سفر کردی. شب، وقتی چراغها خاموش شدند، فهمیدی آسمان چقدر میتواند بزرگ باشد. آرزویی کردی که به هیچکس نگفتی و تا آخر سفر، آن را مثل یک راز کوچک با خودت نگه داشتی.
https://t.me/oldwoman_nia
سفرنامهی شهری بارانی ☔
شهری را پیدا کردی که انگار برای قدم زدن زیر باران ساخته شده بود. ساعتها بدون مقصد میان کوچههای خیس راه رفتی، قهوه نوشیدی و از پشت پنجرهها به زندگی آدمهای غریبه نگاه کردی. آخر سفر، شهر را ترک کردی اما یک عصر بارانی را همانجا، جا گذاشتی.
سفرنامهی شهری بارانی ☔
شهری را پیدا کردی که انگار برای قدم زدن زیر باران ساخته شده بود. ساعتها بدون مقصد میان کوچههای خیس راه رفتی، قهوه نوشیدی و از پشت پنجرهها به زندگی آدمهای غریبه نگاه کردی. آخر سفر، شهر را ترک کردی اما یک عصر بارانی را همانجا، جا گذاشتی.
Forwarded from Kingsman Meeee~(Loki of Asgard)
فصل دوم انیمیشن stranger things: tails from 85 که بین فصل های دوم و سوم اتفاق می افته، ۱۷ سپتامبر (۲۶ شهریور) اکران میشه‼️
اینا هم اولین تصاویر منتشر شده ازش هستن☝🏻
اینا هم اولین تصاویر منتشر شده ازش هستن☝🏻
Forwarded from مـدفـنِ سـرخ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
˒ گـلِ شـب بــو دیگـه شـب ، بــو نمیـده
کـی گـلِ شـب بــو رو از شـاخـه چیـده ؟ ˓
کـی گـلِ شـب بــو رو از شـاخـه چیـده ؟ ˓
Forwarded from 𝖶𝗂𝗅𝗍𝖾𝖽 𝚬𝖽𝖾𝗇
Forwarded from ୭ৎ بـــاغ مخفے توتـفرنگے ୭ৎ
ولی هیچکس؛
به اندازه کسی که میدونه چقدر
پتانسیل داره،ولی نمیدونه داره با زندگیش چیکار میکنه،
معنی کلمه اضطراب رو نمیفهمه.
به اندازه کسی که میدونه چقدر
پتانسیل داره،ولی نمیدونه داره با زندگیش چیکار میکنه،
معنی کلمه اضطراب رو نمیفهمه.
Liam
Forwarded from 闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امیدوارم کسی این حس رو تجربه نکنه.
Forwarded from تـاریـخـچـہ پـوسـیـدہ
بـه انـدازه تـمـام عـمـرم تـورا دوسـت داشـتـم، قـلـبـم بـرای تـو مـیتـپـیـد، امـا بـرای زنـده مـانـدن هـمـان قـلب.. بـایـد از دور تـمـاشـایـت مـیکـردم و حـسـرت داشـتـنـت را در دلـم نـگـه مـیداشـتـم.