Forwarded from . (𝐸𝓁𝒶𝓇𝒶)
"آرامگاهی غرق در افکار و اعتقادات یک انسان از دنیای موازی."
Forwarded from ㅤㅤ1998
عزیز من، امروزم مثل همیشه گذشت. خبری از حال خوب نبود. رهگذرانم گویی لبخندشان را گم کرده بودند، همه سردرگم بودند. عصر که برای مدتی مجبور به پیاده روی بودم در تیله ی چشمان برخیشان نگاهم افتاد. امید در چشمانشان خاموش شده بود؛ در ژرفای مردمک سیاهشان نوری دست و پا میزد برای برق زدن، برق زندگی.
در پشت پلکان کودکی چهارساله خستگی گیرافتاده ای را دیدم، تعجب آور بود.
چنین کودکی در این سن، بجای بالا و پایین پریدن برای بازی و ذوق داشتن برای انتخاب رنگ ابنبات، غم بچگانهاش را پنهان میکرد. در سن کمی اقدام به پیری کرده. برای توهم عجیب بود، نه؟!
به مرکز شهر که رسیدم هاله ی سنگین تری را روی شهر دیدم، هرگز این ابر خاکستری غم را در این شهر زیبای مادریام ندیده بودم. آسمان اینجا همیشه میدرخشید و صدای آواز در هر کوچه خود را به گوش میرساند. اما اینبار تنها صدای دلنواخته ی پر از درد ویولن بود که قلب آدم را میلرزاند. چطور میشود در طی دوماه همه چیز انقدر سریع تغییر کند؟!
حتی از تغییر کردن انسانها هم سریع تر اتفاق افتاده، همه چیز خیلی زود رنگ باخته. مادرم همیشه از زمستان متنفر بود، استخوان هایش را به درد میاورد و این شهر، این زادگاه دوست داشتنیاش حال مدتی میشود که در زمستانی سرد و سخت گیر کرده.
کارم که پیش اقای اِستنلی تمام شد سریعا به خانه برگشتم، حس کردم باید سریعا خودم را به فنجان قهوهام برسانم تا صحنه های تلخ چندی قبل را فراموش کنم.
تلخیه قهوه را به تلخیه آن زندگی ترجیح میدادم.
در پشت پلکان کودکی چهارساله خستگی گیرافتاده ای را دیدم، تعجب آور بود.
چنین کودکی در این سن، بجای بالا و پایین پریدن برای بازی و ذوق داشتن برای انتخاب رنگ ابنبات، غم بچگانهاش را پنهان میکرد. در سن کمی اقدام به پیری کرده. برای توهم عجیب بود، نه؟!
به مرکز شهر که رسیدم هاله ی سنگین تری را روی شهر دیدم، هرگز این ابر خاکستری غم را در این شهر زیبای مادریام ندیده بودم. آسمان اینجا همیشه میدرخشید و صدای آواز در هر کوچه خود را به گوش میرساند. اما اینبار تنها صدای دلنواخته ی پر از درد ویولن بود که قلب آدم را میلرزاند. چطور میشود در طی دوماه همه چیز انقدر سریع تغییر کند؟!
حتی از تغییر کردن انسانها هم سریع تر اتفاق افتاده، همه چیز خیلی زود رنگ باخته. مادرم همیشه از زمستان متنفر بود، استخوان هایش را به درد میاورد و این شهر، این زادگاه دوست داشتنیاش حال مدتی میشود که در زمستانی سرد و سخت گیر کرده.
کارم که پیش اقای اِستنلی تمام شد سریعا به خانه برگشتم، حس کردم باید سریعا خودم را به فنجان قهوهام برسانم تا صحنه های تلخ چندی قبل را فراموش کنم.
تلخیه قهوه را به تلخیه آن زندگی ترجیح میدادم.
- پسری به نام هرگز ؛
Forwarded from ࢪنگپریده
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM