پاسخ‌های شوما🫵🏻
14 subscribers
144 photos
199 videos
154 links
Download Telegram
"آدم تحلیلی‌ای هستم. کافیه کوچکترین اشاره‌ای به یک مسئله بشه تا مغز و استخونم رو سر تحلیلش و ربط دادنش به چیزهای دیگه نسوزونم ولکن ماجرا نیستم. بله معلومه که خسته‌م می‌کنه. اما مگه دست خودمه؟ نه. کاری هم بابتش نمی‌تونم بکنم."

Sardin
1
"توی تاریکی گم شدم. نه تاریکی مطلق، ولی قطعا خسته‌ام ازش. نمی‌دونم دنبال شونه برای گریه کردن می‌گردم یا دوری از همه‌ی آدما یا چی...فقط می‌دونم که نمی‌دونم. سختمه. پر شدم از کاش، نمی‌دونم، شاید...و این کلافه‌م کرده."

مادموآزل
🌚1
"خسته شدم از خواستن و نشدن. همیشه اونی که باید همه‌چیز رو تحت کنترل داشته باشه و قوی به نظر برسه منم، چون می‌ترسم اگر یه لحظه کوتاه بیام، همه‌چیز از هم بپاشه…ولی خدا می‌دونه چقدر دلم می‌خواد یه نفر پیدا بشه که نیازی نباشه پیشش نقابِ همیشه قوی بودن رو بزنم؛ کسی که بیاد دستم رو بگیره، بغلم کنه و بگه لازم نیست همیشه همه‌چیز رو تو به دوش بکشی، امشب من حواسم به تو هست..."

miss Plankton
"از خودبرتر بینی بیزارم. مشتی اینایی که تو می‌گی رو ما هم می‌دونیم، چی باعث می‌شه فکر کنی علامه‌ی دهری؟ همدلی نمی‌کنن مهربونی بلد نیستن آخرشم خودشونو با دوتا حرف غیرمنطقی خدای منطق خطاب می‌کنن و آخرشم بهت برچسب احساسی بی‌منطق می‌زنن. منطق از نظر من اونجایی به کار میاد که باهاش بتونی گرهی رو وا کنی. الان من منطقا نیازمند یه آغوش پر محبت برای کنار زدن افکار مخرب‌ام هستم..."

مهسا
“Справлятся с ситуацией для меня тяжело. Как будто всё вокруг объединилось, чтобы оказать на меня давление. Происходит столько всего, и я сижу и думаю: на что же мне сейчас обратить внимание? Чему придать значение? Кажется, будто каждое событие откусывает кусочек от моей души и по капле наносит ей раны. Единственное, что у меня осталось — это надежда. Надежда на то, что я обрету покой…”

چون روسی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه،فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"هندل کردن شرایط برام سخته. انگار جریانات دست به دست هم دادن تا منو تحت فشار قرار بدن. کلی اتفاق داره می‌افته و من موندم که خب الان باید به کدوم باید توجه کنم؟ به کدومش باید اهمیت بدم؟ انگار هرکدوم بخشی از وجودم رو گرفتن و ذره ذره دارن بهش زخم می‌زنن. تنها چیزی که برام مونده امیده. امید به اینکه به آرامش برسم..."

ولنسا
"Soy un alma libre disfrazada de persona tranquila y educada, pero por dentro llevo un mundo bullicioso. Vivo de tal manera que mi corazón esté en paz con Dios, mientras mi mundo colorido se mantiene infantil y apasionado."

چون اسپانیایی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه، فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"من یک روحِ آزادم که لباسِ مؤدب‌ها و آرام‌ها رو پوشیده، اما توی دلم یه دنیای پرهیاهو برپاست! جوری زندگی می‌کنم که هم دلم پیشِ خدا آروم باشه، هم ردنیای رنگیِ خودم بچه‌گونه و پرشور بمونه."

افسل
🍓1
"توقعم از نوع بشر خیلی بیشتر از این بود. کلمه‌ی 'نفرت' نمی‌تونه برای حسی که نسبت به آدم‌های پوچ‌طلب دارم، کلمه‌ی مناسبی باشه. انگار واقعا بشر زیر سؤال می‌ره وقتی می‌بینم کسی بدون عقل و شعور، کارش فقط کپی‌کاری از این و اونه. و من از فکر به اینکه بشر می‌تونست چی بشه و خودش رو درگیر چه چیزهای حقیری کرده، دیوانه می‌شم. کاش می‌رفتم تو یه کلبه‌ی چوبی وسط یه جنگل تو ناکجاآباد به دور از انسانها زندگیم رو می‌کردم. حیف که هنوز امیدوارم آدم‌های بالغی سر راهم قرار بگیرن."

Demian
1
"I'm lost in my own thoughts. I just want someone to sit with me in a corner of this deep silence, without asking me to be like everyone else. My mind is analyzing the entire galaxy in a fraction of a second, and all I really need is for someone to come and ask me: 'Are you okay with all this chaos inside your head?' "

هــارا
"آدمِ از یه کارِ کوچیک به یه نتیجه‌ی بد رسیدن نیستم. دوست دارم فرصت بدم و زود قضاوت نکنم. ارزش دادن به آدم‌ها برای شناختن خود واقعی‌شون قشنگ‌ترین کار دنیاست. شاید خودم کم تجربه کرده باشم این حس رو، ولی همیشه خواستم که به بقیه منتقل کنم که به عنوان یک انسان، ارزشمندن."

منِ واقعی
"امید بهترین چیزی‌ئه که یه انسان می‌تونه داشته باشتش. اینکه صاف و ساده باشی، امیدوار باشی و زندگی رو به خدا بسپری قشنگ‌ترین نعمته. خیلی دوست دارم امیدواری رو به همه تزریق کنم...هرچند اگر گاهی ممکنه خودم حال غمگین‌طوری داشته باشم، اما هیچوقت امیدواریم خاموش نشده و دوست دارم همه هم همینطوری باشن..."
Mahya🤍
私はあなたたちの世界を見ている。明るい日差しの中で生きて、あなたたちと話し、笑い、何もかも普通にこなしている…でも、心はどこか別のところにある。深い悲しみと、夜ごとの思索に囚われている。それは、一日で一番賑やかな時間でさえ、私を一人にしない。

چون ژاپنی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه،فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
من دنیای شما رو می‌بینم، تو روزِ روشن زندگی می‌کنم، باهاتون حرف می‌زنم، می‌خندم، همه‌کار می‌کنم…اما حواسم جای دیگه‌ایه. من درگیرِ یه غم عمیق و یه تفکر شبانه‌ام که حتی توی شلوغ‌ترین ساعات روز هم تنهام نمی‌ذاره.

Z.O.
1
"نیاز دارم که کسی بهم یادآوری کنه: 'تو کافی هستی، حتی تو روزهایی که احساس می‌کنی هیچ‌کدوم از قطعات پازل زندگیت سر جاش نیستن'. نمی‌دونم. قطعا چیزی که بر من گذشت، من رو نساخته. آگاه‌ترم کرده. ولی دوست داشتم کمتر به خودم گیر بدم یا کسی با مهربونی پیشم باشه تا بتونم بهتر بگذرونم."

میشل
❤‍🔥1
"اغلب حس‌هام تلفیقی‌ان. ممکنه در یک لحظه هم حس کنم شادم، هم حس کنم غمگینم. هم حس کنم امیدوارم، هم حس کنم همه‌چیز پوچه. نمی‌دونم، انگار نمی‌خوان به همدیگه اجازه بدن تا حداقل یکی‌شون رو حس کنم. همیشگی نیستا، اما خسته کننده‌ست. دوست دارم به ثبات درونی برسم و درحال قدم گذاشتن تو راهشم..."

ماربل
"من در عین سادگی، ممکنه زیاد قابل فهم نباشم. شاید نصف بیشتر حرفایی که می‌زنم یا توضیحاتی که در مورد خودم می‌دم یا حتی شوخی‌هایی که می‌کنم برای بقیه نامفهوم باشه. اما خب من همینم و از نظرم آدما چون به پیچیدگی عادت کردن نمی‌تونن سادگی من رو متوجه بشن..."

یلدا
1
"می‌دونی…مشکل این نیست که نمی‌خوام چیزی بگم. مشکل اینه که اون چیزی که دارم می‌بینم، کلمه نداره. وقتی بقیه با هم حرف می‌زنن، من دارم لایه‌های زیرین صداهاشون رو می‌شنوم. دارم می‌بینم که چطور فلانی داره سعی می‌کنه دردش رو پشت خنده‌هاش قایم کنه، یا چطور اون یکی چقدر تشنه‌ی اینه که فقط یک‌بار، واقعاً دیده بشه. من توی یه اتاق پر از آدم، هزارتا داستانِ ناگفته می‌شنوم که هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌شنوه. من دارم «احساساتِ معلق» توی هوا رو نفس می‌کشم. می‌پرسی به چی فکر می‌کنم؟ من دارم به این فکر می‌کنم که چطور می‌شه این همه بارِ عاطفی رو تنهایی حمل کرد و باز هم وانمود کرد که دارم به منوی رستوران نگاه می‌کنم. من ساکت نیستم… فقط دارم سعی می‌کنم از فشارِ این همه «دونستن» خفه نشم."

نرگس
"انگار بزرگترین دشمن من، خودمم. اگر اسمش رو دشمن هم نخوام بذارم، درکل کسی در وجودم هست که داره خیلی سخت می‌گیره بهم. همش ایراد ایراد ایراد. روحم هم خسته شده دیگه. ولی دست از سرم برنمی‌داره. انگار که هیچوقت کافی نیستم. قبول کردم این حرفو، ولی ناراحت کننده نیست که خودم هم به خودم رحم نمی‌کنم؟"

فاطمه
"همه‌چیز معناش رو برام از دست داده. تاکید می‌کنم. همه‌چیز. توی سیاهی مطلق گیر کردم. خودم رو هم دیگه نمی‌شناسم. چیزی از خواسته‌هام نمی‌دونم. طعم زندگی رو نمی‌چشم. 'کرخت' شدم انگار عزیز من... امید رو انکار می‌کنم ولی ته دلم می‌دونم که چقدر دلم می‌خواد دوباره ذوق کنم و زندگیم جریان پیدا کنه..."

رقیه خانم
"دوست دارم خودم رو خطاب قرار بدم و بگم: دخترک عزیزم، چقدر لطیف و شکننده‌ای! چه روزهای سیاهی پشت سر گذاشتی و هنوز زنده‌ای! چقدر دوست داشتم گلی به ظرافت تو، گیر باد و طوفان روزگار نیفته...ولی چه می‌شه کرد؟ الان تویی و زخم‌های روی تنت. می‌دونم الان فکر می‌کنی دنیا به تهش رسیده و حس هیچی نیست، ولی میدونستی نور قراره به تاریکی‌ای که توش گیر کردی غلبه کنه؟ دووم بیار، قصه‌ی همه‌ی آدما بالأخره قشنگ می‌شه..."

زیلین