پاسخ‌های شوما🫵🏻
14 subscribers
144 photos
199 videos
154 links
Download Telegram
"آدم‌ها می‌گن من دارم بزرگش می‌کنم. یک‌جوری در مورد زندگیم و حالم نظر می‌دن انگار جای من بودن و جای من احساس کردن و جای من تحمل کردن. اونا خبر ندارن من خودم رو با چنگ و دندون نگه داشتم تا به این نقطه برسم. فتح قله؟ من همین که خودم رو از دره نجات دادم کار شاقی کردم. همچنان هم تحت فشارم و این فشار چیزی نیست که خودم مسببش بوده باشم؛ انگار بايد یاد بگیرم که همه‌ی دنیا مثل خودم مهربون و مراعات کننده نیستن. این سخت‌ترین درسی‌عه که دنیا داره یادم می‌ده."

چاتوی
"زمان زیادی از زندگیم رو صرف خودسانسوری کردم. اکثرا از حق خودم کوتاه اومدم یا جلوی کسایی که بهم احترام نذاشتن واینستادم. نمی‌دونم از چی می‌ترسیدم. شاید از اینکه قضاوت بشم؟ شاید از اینکه بقیه رو نرنجونم؟ شایدهای زیادی وجود داره که هرروز یکیش رو کشف می‌کنم و نمی‌دونم کدومش جواب درسته. اما دوست دارم که تغییر کنم. دوست دارم خود واقعیم باشم و به بقیه هم نشون بدم. دارم روی خودم کار می‌کنم و این‌بار نمی‌خوام اجازه بدم کسی توی این راه بهم آسیب بزنه و جلوی من رو از نشون دادن خود واقعیم بگيره."

الا
Je compare la vie qui passe à l'eau qui s'en va. Vous avez déjà entendu dire que l'eau qui s'en va ne revient jamais ? Le cours de la vie, c'est pareil. La vérité, c'est qu'on a laissé des morceaux de nous-mêmes dans le passé en avançant. On a traversé des difficultés, et notre corps a pris des cicatrices avec lesquelles on ne peut rien faire. Ce n'est pas que je sois désespéré, non. Nous sommes simplement condamnés à continuer avec ces cicatrices. Même quand la corde s'effiloche et se casse, nous sommes condamnés à la renouer. Et cela ne peut se faire que par une seule chose : l'élan. L'élan de continuer apporte l'espoir d'amélioration et de croissance, et j'espère que moi et mon entourage, nous aurons cet élan pour continuer.

چون فرانسوی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه،فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"زندگی‌ای که می‌گذره رو به آبی که رفته تشبیه می‌کنم. شنیدین می‌گن آبی که رفته دیگه برنمی‌گرده؟ جریان زندگی هم همينه. واقعیت اینه که ما تکه‌هایی از خودمون رو در گذشته جا گذاشتیم و اومدیم. سختی‌هایی کشیدیم و تنمون زخم‌هایی برداشت که نمی‌تونیم کاری‌شون بکنیم. نه که ناامید باشم، نه. ما فقط محکومیم به ادامه دادن با همین زخم‌ها. حتی وقتی به مو رسید و پاره هم شد، محکومیم به گره زدن. و این فقط با یک چیز می‌تونه میسر بشه؛ ذوق. ذوق ادامه دادن، امید به بهبود و رشد رو به همراه میاره و من امیدوارم خودم و اطرافیانم، ذوقی برای ادامه دادن برای خودمون داشته باشیم..."

Max
"در نمی‌دونم‌ترین حالت ممکنم.‌ احساس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم. اعتقاداتی دارم که با خواسته‌هام در تناقض‌ان و انگار نمی‌تونم بیخیال هیچکدوم بشم. همیشه‌ی خدا هم سرکوب شدم و سرکوفت شنیدم. بابت همه‌چیز. بابت متفاوت بودنم. بابت اینکه اون چیزی که می‌خواستن نشدم. به حد کافی توی درون خودم جنگه، دیگه تحمل اینکه از بیرون هم اذیت بشم رو هم ندارم... نمی‌دونم. دلم می‌خواست اوضاع جور دیگری باشه."

کورال
"من به جای تمام حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم سکوت کردم. به‌جای تمام 'کنارتم'هایی که می‌خواستم بشنوم، شوخی کردم تا گریه نکنم. گاهی اوقات انقدر حرف‌های توی سرم زیاد می‌شن و از یه چیز کوچیک به هزاران نتیجه می‌رسم که فقط دوست دارم مغزم رو خاموش کنم و بیخیال همه‌چیز بشم. چمیدونم، شاید اینم تقدیر کسایی‌عه که فکر می‌کنن عمیق بودن تحفه‌ی خاصی‌عه. ولی امیدوار بودم که با گفتن کمترین کلمات درک بشم، همونجوری که خودم همیشه اینکارو کردم."

نارنجی
"Non meritavo i traumi che mi sono stati inflitti. Non meritavo le ferite che mi hanno fatto e che sono rimaste dentro di me, e da cui ancora oggi escono frammenti di vetro. Nessuno ha il diritto di chiedermi perché ho così tanti problemi di fiducia, soprattutto quando ogni volta che ho voluto mostrare la mia ferita a qualcuno, l'ha solo peggiorata. Per guarire, mi basta una sola persona. Mi basta un "ti capisco". Ma sono poche le persone che vedono il vero me e le mie ferite, e che riescono ad aiutarmi senza farmi del male."

چون ایتالیایی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه،فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"لایق تروماهایی که بهم داده شد نبودم. لایق زخم‌هایی که بهم زدن و توی تنم جا موند و هنوز از توی اون زخم‌ها خرده‌شیشه پیدا می‌شه نبودم. کسی حق نداره بگه چرا انقدر مشکلات اعتماد کردن داری اونم وقتی هربار خواستم زخمم رو به کسی نشون بدم، بدترش کرد. برای بهبود من، یک نفر هم کافیه. یک "درکت می‌کنم" کافیه. اما کمتر کسی هست که من واقعی و زخم‌هام رو ببینه و بتونه بدون آسیب زدن بهم، کمکم کنه."

ریچارد
1
"زمانی در زندگیم داشتم که صرف خسته کردن خودم کردم. گذشتم و دم نزدم. خودم رو تا مرز نابودی بردم. اما حالا به نقطه‌ای از زندگیم رسیدم که دیگه اگر حتی یک‌ذره هم رفتار سمی ببینم، خودم رو از اون محیط و شخص جدا می‌کنم. بلد نبودم به خودم ارزش بدم تا اینکه خدا راه و رسمش رو بهم یاد داد، و حالا حال نسبتا بهتری دارم؛ هرچند اگر زخم‌های گذشته روی روحم نقش بسته باشن."

ترنج
"نمی‌دونم چطوری توضیح بدم ولی هميشه ته قلبم یه‌جورایی انگار احساس دوست داشتنی نبودن و نادیده گرفته شدن داشتم. همیشه انگار باید خودم رو تغییر می‌دادم تا بقیه رو راضی کنم و انگار هیچوقت توش موفق نبودم؛ و این احساس ناکافی بودن بهم می‌ده...هرچند اگر همیشه درحال انکار کردنش باشم. از خود واقعیم دور شدم و حس می‌کنم نمی‌دونم دقیقا مشکلم چیه و یا چه کاری باید انجام بدم..."

ویکتور
1
"اکثرا بهم انگ حساس بودن زدن. بهم گفتن زودرنج یا از این دست موارد. انگار خودمم باورم شده که توجه به جزئیات یه نوع عیبه. ولی هیچکس بهم نگفت که با همین توجه به جزئیات می‌تونم اثر خلق کنم. هیچکس بهم نگفت من دنبال غم تراشیدن برای خودم نیستم و اینجوری خلق شدم و هنر من از همین غم به وجود میاد. دوست داشتم حداقل کمی 'دیده' بشم، به جای اینکه همش ازم ایراد گرفته بشه یا هرچی."

catfish
💯2
"اگر روحم رو یه اتاق سفید در نظر بگیریم، تمام سرکوفت‌هایی که بهم زدن یه مایع غلیظ سیاه رنگه که دیوارهای اون اتاق رو کثیف کرده و الان رنگ اتاقم بیشتر به سیاه می‌زنه تا سفید. و این یعنی چی؟ یعنی دیگه ناخودآگاه ذهنم سراغ اون سیاهی‌ها می‌ره که ببینه چی می‌گن، نه خود روحم که چی نیاز داره برای بقای سفید بودنش بشنوه. چیزایی مثل من خنگم، من هیچی نمی‌فهمم، من لایق نیستم یا از این دست موارد. دوست دارم ارزش دادن به خودم رو بلد باشم، اما تمام عمرم توی همه‌چیز 'ناکافی' صدا زده شدم و الان زمان نیاز دارم تا خودم رو حداقل برای خودم ثابت کنم."

زهرا Perdido
"هیچوقت اهل پیچیده بودن نبودم. صافی و صادقی رو هم ویژگی مثبتی می‌دونم. از تیکه پروندن بيزارم. اهل روابط سالمم. امیدوارم و به نشونه‌ها ایمان دارم. اما گاهی این ویژگی‌های من باعث می‌شه عذاب بکشم. مردم انگار دوست دارن بقیه رو اذیت کنن و من هرچقدر هم بخوام خودم رو قاطی‌شون نکنم، باز هم راهی برای آزار من پیدا می‌کنن. گاهی حس می‌کنم انگار زیادی برای دنیای 'زرنگ'طلب، 'ساده'ام...و از این بابت کاری نمی‌تونم بکنم. من زیبایی رو توی همین سادگی می‌بینم."

آقای فلانی
"دوست نداشتم اعتراف کنم، ولی من مهارت زیادی توی بازیچه قرار دادن افراد دارم. نه اینکه خدایی نکرده آزارشون بدم! نه. در مورد خودم خیلی راحت می‌تونم بقیه رو گول بزنم. مثلا می‌تونم ساعت‌ها بگم و بخندم ولی توی ذهنم درحال اثبات بُعد چهارم باشم و بقیه در موردم فکر کنن آره اینم خنگوله کارش فقط خندیدنه. یا مثلا می‌تونم وقتی یه چیزی از کسی می‌شنوم خیلی تعجب از خودم نشون بدم درحالی که وقتی اون دهنشو باز کرد من فهمیده بودم می‌خواد چی بگه. دوست ندارم بهم بگن فیک...من فقط نمی‌خوام بزنم تو ذوق آدما و قصدم فقط همراهی کردنه."

آیهان
"به گمونم چند وقتی هست که تو نقطه‌ی تاریکی ایستادم. نه که نور و امیدی نباشه، انگار فقط خسته‌ام...شاید توضیحش سخت باشه، اما من یه امیدوارِ غمگینم. انگار بعضی چیزها بر وفق مرادم نبودن، خیلی از رفتارها آزاردهنده‌ان و خیلی از مسائل خوب پیش نمی‌رن؛ولی من هم دم نمی‌زنم و فقط می‌ریزم تو خودم و فقط امید دارم که همه‌چیز بهتر شه..."

راضیه
1
"آدمِ دیدن خوشبختی در چیزهای کوچیکم. خوشحال کردنم کار زیاد سختی نیست، چون کافیه یه ابر پف‌پفی صورتی رنگ نشونم بدی و بگی چقدر وایب منو می‌ده. انقد سرش خوشحال می‌شم و جیغ می‌زنم که خودت پشیمون می‌شی. ولی یه چیزی بگم؟ دنیا برای آدمایی مثل من خیلی بی‌رحمه. چون همونجور که سر جزئیات خوشحال می‌شم، سر جزئیات هم غمگین می‌شم و این توجه و نکته‌سنج بودن گاهی فرسوده‌م می‌کنه. چون ممکنه مدت‌ها سر حرفی که طرف مقابل از یاد برده ناراحت بشم و روحم آسیب ببینه..."

مهتاب
💯1
"دارم تحلیل می‌رم عزیز من. انگار همش دارم بخشی از خودم که دوست داره زخم‌هاش رو فرياد بزنه رو توی وجودم خفه می‌کنم. نمی‌دونم قراره چه وقت و برای چه کسی توضیح بدم چیا کشیدم و دم نزدم، اما می‌دونم که نمی‌تونم از این بخش غمگینم فرار کنم و بگم برو به وقتش خوب می‌شی. باهاش کنار اومدم و امیدوار هم هستم ولی دوست داشتم آدم‌ها مهربونی بیشتری خرج می‌دادن."

سودا
💘1
"برای من هیچکس نبود عزیزم. من وقتی غم داشتم تنها بودم، وقتی ذوق داشتم تنها بودم، وقتی اذیت بودم تنها بودم، وقتی غر داشتم تنها بودم. تنها نه از این نظر که کسی از لحاظ جسمی کنارم نبود، از این نظر که کسی درکم نمی‌کرد و روحش در کنار روحم نبود. و الان تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که در کنار دیگران باشم، چون متنفرم کسی اون حس تنهایی‌ای که من چشیدم رو بچشه."

فاطمه زهرا
"از آینده به طور پیش‌فرض تصویر خوبی در ذهنم ساختم. نسبت به آدم‌ها به صورت پیش‌فرض دید مثبتی دارم. هرچند ممکنه زخم خورده باشم و از خوشبینیم سواستفاده شده باشه اما باز هم نمی‌تونم جلوی امیدواریم رو بگیرم. نمی‌تونم بگم بیخیال زخم‌ها، اتفاقا راجع بهشون انقدری حرف تو دلم دارم که حتی نمی‌دونم چجوری باید به زبون بیارم...اما خب، صبر می‌کنم و صبر می‌کنم و صبر می‌کنم. شاید همین صبر و امید، من رو به اون‌جایی که قراره از ته دلم حالم خوب باشه، رسوند."

Tida
"من همه‌ی دنیا رو می‌فهمم، زخم‌های همه رو مرهم می‌ذارم و تو سکوت خودم غرق می‌شم؛ اما بزرگ‌ترین ترسم اینه که نکنه تا آخر عمر، هیچ‌کس دلِ خسته‌ی من رو با تمام جزئیاتش بلد نباشه…"

Zina
"نمی‌دونم شاید در نگاه اول به نظر آدم توپر و عصبی‌ای به نظر بیام که اگه یذره اوضاع بر وفق مرادش نباشه قراره همه‌ش غر بزنه یا چی. ولی واقعیتش منم یه ظرفیتی دارم و نمی‌شه از یه خط کش برای اندازه‌گیری همه استفاده کرد. نمی‌تونن چیزایی که تحمل کردم رو ندیده بهم بگن بی‌جنبه یا حساس و فلانی. درکل یکم زمان احتیاج دارم، الان کاسه‌ی تحملم کمی لبریز شده و سردرگمم."

HM
"نمی‌دونم آدم‌ها زیاد ساده گرفتن زندگی رو یا من زیاد سخت؛ ولی واقعا چطوری می‌تونن راحت بگن بیخیال فکر نکن ناراحت نشو و یا از این دست موارد؟ مگه دست منه ناراحت شدنم؟ مگه ذهنم دست خودمه که بگم خب فلان چیز دیدی غمگین نشو، فلان چیز شنیدی به دل نگیر و فلان چیز به سرت زد ساعت‌ها بهش فکر نکن؟ حداقل بین اینهمه غم، همین‌که سعی می‌کنم حواسم رو پرت کنم و لبخندم رو به زور حفظ کنم، خیلی قوی بودم..."

Nepenthe
1
"آدم تحلیلی‌ای هستم. کافیه کوچکترین اشاره‌ای به یک مسئله بشه تا مغز و استخونم رو سر تحلیلش و ربط دادنش به چیزهای دیگه نسوزونم ولکن ماجرا نیستم. بله معلومه که خسته‌م می‌کنه. اما مگه دست خودمه؟ نه. کاری هم بابتش نمی‌تونم بکنم."

Sardin
1