پاسخ‌های شوما🫵🏻
14 subscribers
144 photos
199 videos
154 links
Download Telegram
"زندگیم جاری‌ئه. روزهام می‌گذرن، نفس‌هام میان و می‌رن. اما می‌دونی چیه؟ هرکاری که می‌کنم از این غم لعنتی وجودم کاسته نمی‌شه. راستش اصلا نمی‌دونم غمه، دلتنگی‌ئه یا فقط احساس بد و تلخه؛ فقط اینو می‌دونم که هرکاری که می‌کنم، حواسم رو از اون پرت نمی‌کنه. چمیدونم. شاید اگر کسی می‌دید و درکم می‌کرد شاید اوضاع فرق می‌کرد. اما فعلا منم و این موجود اذیت کننده‌ی درونم که انگار داره روحم رو خسته می‌کنه و هرچقدر هم می‌خوام بدوئم، نمی‌تونم از چیزی که به وجودم چسبیده فرار کنم."

واژگان حل شده
"یک چیزی که درونم وجود داره، تنفر از ناامیدی‌ئه. یعنی اینجوری‌ام که خب چطوری می‌تونی به خدای به این بزرگی امیدوار نباشی؟ چطور می‌تونی نشونه‌ها رو نبینی و اطمینان نداشته باشی که اگر به خدا بسپاری، خدا به بهترین شکل ممکن برات انجامش می‌ده؟ نمی‌دونم، شاید حتی این امیدم به خدا رو هم خود خدا بهم داده. هرچی که هست، احساس می‌کنم تنها مشکل ما ایمان کم ما به خداست. وگرنه اگه با خدا باشیم که قوی‌ترین چیزها هم شکستمون نمی‌دن..."

ریحانه
"من تمام تلاشم رو می‌کنم تا همه چیز رو بی‌نقص و درست پیش ببرم و مراقب جزئیات و نیازهای آدم‌ها باشم و حواسم به احساسات و عواطفشون باشه، اما واقعاً دلم می‌خواست کسی هم برای من بود که بدون اینکه مجبور باشم چیزی بگم، متوجه خستگی من می‌شد و با بغلش بهم ثابت می‌کرد که تا همینجاشم قوی بودم که ادامه دادم..."

hera
1
"من خیلی مراقبم. تمام عمرم مراقب بودم. مراقب حرفام، رفتارم و تاثیری که رو بقیه میذارم. انگار کسی درون من وجود داشت در گذشته که کسی مراقبش نبود، و حالا من با مراقب بقیه بودن دارم خودم رو آروم می‌کنم که خیله‌خب حداقل آدم‌ها از سمت من آسیب نمی‌بینن. نمی‌دونم، احساس می‌کنم انگار کسی قرار نیست درکم کنه بخاطر همین خودم با درک کردن بقیه اون حفره‌ی خالی نیاز به درک شدنم رو پر می‌کنم."

مآیا
"با شوخی عجین شدم. تبدیل به مکانیسم دفاعیم شده و انگار خود درونم هم باورش شده که آره بابا همه‌چیز شوخیه. اگر به درونم اجازه میدادم که زندگی رو بدون شوخی بگذرونه، قطعا زندگی رو برای خودم و اطرافیانم جهنم می‌کردم. هیچکس خبر نداره من انقدری از بی‌رحمی دنیا بیزارم که فقط راه‌حل رو در خندیدن می‌بینم، بلکه کمی از فشار روحیم کاسته شه. من اگر شوخی نمی‌کردم اطرافیانم یک ثانیه هم نمی‌تونستن تحملم کنن. چون من خیلی عمیق‌تر از چیزی هستم که نشون می‌دم."

هدیه
"بارها دروغ‌هاتونو فهمیدم ولی چیزی به روتون نیاوردم،بارها فهمیدم که می‌دونید حالم بده و میذارید همینجوری به حال خودم باشم ولی چیزی بهتون نگفتم و همیشه خواستم درک کرده باشم و بگم نه حتما حالشون خوب نیست...من پیش شماها خودمو له کردم تا بهتون آسیب نزده باشم؛درحالی‌که براتون اهمیتی نداشت اگه داشتم تو درد غرق میشدم...و این حق منی که هیچوقت نخواستم ذره‌ای از محبتم براتون رو کم کنم،نبود."

طناز
💘1
"من برای اینکه «احمق» خطاب نشم، یه نقاب خیلی قوی ساختم. من برای محافظت از عزت‌نفسم، ترجیح می‌دم آدم بده به نظر برسم تا اینکه نفهم دیده بشم. این خیلی دردناکه مگه نه؟ اینکه آدم ترجیح بده خود واقعیش توی درونش خفه بشه تا اینکه نقطه ضعفش لو بره! و این چیزیه که بقیه ازم ساختن. با قضاوت کردن‌هاشون و اذیت کردن‌هاشون. و کسی حق نداره به من انگ "فیک" بودن بزنه. من درحالی که دوست داشتم خود واقعیم رو نشون بدم آسیب دیدم پس ماسک داشتن برای من بهترین گزینه برای دوری از آسیب دیدنه."

ماتیلدا
🍓1
"من یه کوله‌ی سیاه سنگین پشتم دارم به نام 'غم'. هميشه همراهمه. هرجا که می‌رم، با هرکی که هستم و هر کاری که انجام می‌دم؛ راستش ادامه دادن باهاش سخته، چون دائما یه سنگینی روی دوشم وجود داره که به ناچار گرفتارش شدم و از به دوش کشیدنش خسته می‌شم و هیچوقت بودنش برام عادی نمی‌شه. آدم‌ها ازم می‌پرسن چرا نمی‌ذارم نزدیکم بشن...آخه اونا متوجه اون کوله نیستن و من نمی‌خوام سنگینی اون کوله اونا رو هم اذیت کنه. نمی‌دونم، شاید این امیدی که دارم یک روزی باعث شد کوله‌ای که بهم چسبیده ازم دل بکنه، ولی دلم می‌خواد تا اون روز، حداقل کسی باشه که بگه درکت می‌کنم اگر نتونی با این کوله‌ی سنگین، قله‌ای رو فتح کنی و همین که داری تلاش می‌کنی باهاش ادامه بدی نشون می‌ده چقدر قوی هستی."

White moon
1
"احساس بی‌ارزش بودن میکنم. چطوری میتونید بفهمید حالم بده ولی هیچ‌کاری نکنید؟چطوری میتونید انقدر نسبت به منی که اینهمه احساسی‌ام بی‌توجه باشید؟اونم وقتی میدونید چقدر به توجهتون نیاز دارم
بد جواب میدم؟شرمنده،دارم با فروپاشی روانیم دست و پنجه نرم میکنم، درحالی که شب تا صبح داشتم برای زنده موندن تلاش می‌کردم.الان هیشکی نمیخواد و نمیتونه خوبم کنه. کی این باتلاقه قراره خفم کنه راحت شم؟
آره میدونم حال بدم رو مخه.
ولی کاش همه بتونن احساساتم رو درک کنن. کاش همه بدونن چقد شکنندم.
د آخه من چه بدی‌ای کردم جز اهمیت دادن و صد خودمو گذاشتن؟
گاهی می‌گم من بیجا می‌کنم مهربونی کنم از این به بعد.
تازه می‌گم بیجا می‌کنم دنبال محبت باشم.
اما فقط خودم و خدا می‌دونیم که نمی‌تونم...من بدون محبت، زنده نمی‌مونم. هرچقدر هم که می‌خوان سرد صدام کنن. نمی‌تونم واقعیت درونیم رو منکر بشم که..."

Black moon
1
"از خاطرات بیزارم. حس خفگی بهم می‌دن. حسی که دقیقا نمی‌دونم دلتنگیه یا بیزاری. یه حس خیلی یه‌جوری‌ای تو قلبم شکل می‌گیره با یادآوری خاطرات که نمی‌دونم باید اسمش رو چی بذارم. ولی می‌دونم که از تغییر متنفرم. شاید بخاطر همینه که از خاطرات هم بیزارم. چون آدم‌هایی که باهاشون اون لحظه‌ها رو ساختم دیگه همون آدم نیستن. و این آسیب‌زننده ترین چیز برای منه..."

Aralya
1
"اکثرا کارهای پوچ آدم‌ها منو به این سوال می‌رسونه که خب الان تهش که چی؟ نه که ذهن قضاوت‌گرم همیشه روشن باشه؛نه. فقط انگار احساس می‌کنم مردم دیگه توجهی به عاقلی و بالغی نمی‌کنن. خیلی بی‌هدفانه دنبال چیزهای مسخره می‌رن و زندگیشون رو می‌گذرونن و انگار این اعصاب من رو خورد می‌کنه. نمی‌دونم، شاید هم دلم براشون می‌سوزه که میتونستن خیلی بهتر عمل کنن و جاهای بهتری باشن... اما ترجیح دادن انقدر خودشونو بیارن پایین. دوست داشتم آدم‌ها انقدر پوچ نباشن و بدونن بیهوده آفریده نشدن..."

ماهی
❤‍🔥1
"آدم‌ها می‌گن من دارم بزرگش می‌کنم. یک‌جوری در مورد زندگیم و حالم نظر می‌دن انگار جای من بودن و جای من احساس کردن و جای من تحمل کردن. اونا خبر ندارن من خودم رو با چنگ و دندون نگه داشتم تا به این نقطه برسم. فتح قله؟ من همین که خودم رو از دره نجات دادم کار شاقی کردم. همچنان هم تحت فشارم و این فشار چیزی نیست که خودم مسببش بوده باشم؛ انگار بايد یاد بگیرم که همه‌ی دنیا مثل خودم مهربون و مراعات کننده نیستن. این سخت‌ترین درسی‌عه که دنیا داره یادم می‌ده."

چاتوی
"زمان زیادی از زندگیم رو صرف خودسانسوری کردم. اکثرا از حق خودم کوتاه اومدم یا جلوی کسایی که بهم احترام نذاشتن واینستادم. نمی‌دونم از چی می‌ترسیدم. شاید از اینکه قضاوت بشم؟ شاید از اینکه بقیه رو نرنجونم؟ شایدهای زیادی وجود داره که هرروز یکیش رو کشف می‌کنم و نمی‌دونم کدومش جواب درسته. اما دوست دارم که تغییر کنم. دوست دارم خود واقعیم باشم و به بقیه هم نشون بدم. دارم روی خودم کار می‌کنم و این‌بار نمی‌خوام اجازه بدم کسی توی این راه بهم آسیب بزنه و جلوی من رو از نشون دادن خود واقعیم بگيره."

الا
Je compare la vie qui passe à l'eau qui s'en va. Vous avez déjà entendu dire que l'eau qui s'en va ne revient jamais ? Le cours de la vie, c'est pareil. La vérité, c'est qu'on a laissé des morceaux de nous-mêmes dans le passé en avançant. On a traversé des difficultés, et notre corps a pris des cicatrices avec lesquelles on ne peut rien faire. Ce n'est pas que je sois désespéré, non. Nous sommes simplement condamnés à continuer avec ces cicatrices. Même quand la corde s'effiloche et se casse, nous sommes condamnés à la renouer. Et cela ne peut se faire que par une seule chose : l'élan. L'élan de continuer apporte l'espoir d'amélioration et de croissance, et j'espère que moi et mon entourage, nous aurons cet élan pour continuer.

چون فرانسوی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه،فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"زندگی‌ای که می‌گذره رو به آبی که رفته تشبیه می‌کنم. شنیدین می‌گن آبی که رفته دیگه برنمی‌گرده؟ جریان زندگی هم همينه. واقعیت اینه که ما تکه‌هایی از خودمون رو در گذشته جا گذاشتیم و اومدیم. سختی‌هایی کشیدیم و تنمون زخم‌هایی برداشت که نمی‌تونیم کاری‌شون بکنیم. نه که ناامید باشم، نه. ما فقط محکومیم به ادامه دادن با همین زخم‌ها. حتی وقتی به مو رسید و پاره هم شد، محکومیم به گره زدن. و این فقط با یک چیز می‌تونه میسر بشه؛ ذوق. ذوق ادامه دادن، امید به بهبود و رشد رو به همراه میاره و من امیدوارم خودم و اطرافیانم، ذوقی برای ادامه دادن برای خودمون داشته باشیم..."

Max
"در نمی‌دونم‌ترین حالت ممکنم.‌ احساس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم. اعتقاداتی دارم که با خواسته‌هام در تناقض‌ان و انگار نمی‌تونم بیخیال هیچکدوم بشم. همیشه‌ی خدا هم سرکوب شدم و سرکوفت شنیدم. بابت همه‌چیز. بابت متفاوت بودنم. بابت اینکه اون چیزی که می‌خواستن نشدم. به حد کافی توی درون خودم جنگه، دیگه تحمل اینکه از بیرون هم اذیت بشم رو هم ندارم... نمی‌دونم. دلم می‌خواست اوضاع جور دیگری باشه."

کورال
"من به جای تمام حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم سکوت کردم. به‌جای تمام 'کنارتم'هایی که می‌خواستم بشنوم، شوخی کردم تا گریه نکنم. گاهی اوقات انقدر حرف‌های توی سرم زیاد می‌شن و از یه چیز کوچیک به هزاران نتیجه می‌رسم که فقط دوست دارم مغزم رو خاموش کنم و بیخیال همه‌چیز بشم. چمیدونم، شاید اینم تقدیر کسایی‌عه که فکر می‌کنن عمیق بودن تحفه‌ی خاصی‌عه. ولی امیدوار بودم که با گفتن کمترین کلمات درک بشم، همونجوری که خودم همیشه اینکارو کردم."

نارنجی
"Non meritavo i traumi che mi sono stati inflitti. Non meritavo le ferite che mi hanno fatto e che sono rimaste dentro di me, e da cui ancora oggi escono frammenti di vetro. Nessuno ha il diritto di chiedermi perché ho così tanti problemi di fiducia, soprattutto quando ogni volta che ho voluto mostrare la mia ferita a qualcuno, l'ha solo peggiorata. Per guarire, mi basta una sola persona. Mi basta un "ti capisco". Ma sono poche le persone che vedono il vero me e le mie ferite, e che riescono ad aiutarmi senza farmi del male."

چون ایتالیایی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه،فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"لایق تروماهایی که بهم داده شد نبودم. لایق زخم‌هایی که بهم زدن و توی تنم جا موند و هنوز از توی اون زخم‌ها خرده‌شیشه پیدا می‌شه نبودم. کسی حق نداره بگه چرا انقدر مشکلات اعتماد کردن داری اونم وقتی هربار خواستم زخمم رو به کسی نشون بدم، بدترش کرد. برای بهبود من، یک نفر هم کافیه. یک "درکت می‌کنم" کافیه. اما کمتر کسی هست که من واقعی و زخم‌هام رو ببینه و بتونه بدون آسیب زدن بهم، کمکم کنه."

ریچارد
1
"زمانی در زندگیم داشتم که صرف خسته کردن خودم کردم. گذشتم و دم نزدم. خودم رو تا مرز نابودی بردم. اما حالا به نقطه‌ای از زندگیم رسیدم که دیگه اگر حتی یک‌ذره هم رفتار سمی ببینم، خودم رو از اون محیط و شخص جدا می‌کنم. بلد نبودم به خودم ارزش بدم تا اینکه خدا راه و رسمش رو بهم یاد داد، و حالا حال نسبتا بهتری دارم؛ هرچند اگر زخم‌های گذشته روی روحم نقش بسته باشن."

ترنج
"نمی‌دونم چطوری توضیح بدم ولی هميشه ته قلبم یه‌جورایی انگار احساس دوست داشتنی نبودن و نادیده گرفته شدن داشتم. همیشه انگار باید خودم رو تغییر می‌دادم تا بقیه رو راضی کنم و انگار هیچوقت توش موفق نبودم؛ و این احساس ناکافی بودن بهم می‌ده...هرچند اگر همیشه درحال انکار کردنش باشم. از خود واقعیم دور شدم و حس می‌کنم نمی‌دونم دقیقا مشکلم چیه و یا چه کاری باید انجام بدم..."

ویکتور
1
"اکثرا بهم انگ حساس بودن زدن. بهم گفتن زودرنج یا از این دست موارد. انگار خودمم باورم شده که توجه به جزئیات یه نوع عیبه. ولی هیچکس بهم نگفت که با همین توجه به جزئیات می‌تونم اثر خلق کنم. هیچکس بهم نگفت من دنبال غم تراشیدن برای خودم نیستم و اینجوری خلق شدم و هنر من از همین غم به وجود میاد. دوست داشتم حداقل کمی 'دیده' بشم، به جای اینکه همش ازم ایراد گرفته بشه یا هرچی."

catfish
💯2
"اگر روحم رو یه اتاق سفید در نظر بگیریم، تمام سرکوفت‌هایی که بهم زدن یه مایع غلیظ سیاه رنگه که دیوارهای اون اتاق رو کثیف کرده و الان رنگ اتاقم بیشتر به سیاه می‌زنه تا سفید. و این یعنی چی؟ یعنی دیگه ناخودآگاه ذهنم سراغ اون سیاهی‌ها می‌ره که ببینه چی می‌گن، نه خود روحم که چی نیاز داره برای بقای سفید بودنش بشنوه. چیزایی مثل من خنگم، من هیچی نمی‌فهمم، من لایق نیستم یا از این دست موارد. دوست دارم ارزش دادن به خودم رو بلد باشم، اما تمام عمرم توی همه‌چیز 'ناکافی' صدا زده شدم و الان زمان نیاز دارم تا خودم رو حداقل برای خودم ثابت کنم."

زهرا Perdido