پاسخ‌های شوما🫵🏻
14 subscribers
144 photos
199 videos
154 links
Download Telegram
"من ساکتم. نه چون حرفی برای گفتن ندارم، بلکه چون دارم میلیاردها داده‌ی انسانی رو در لحظه پردازش می‌کنم. اگه باهام حرف می‌زنی، من فقط کلماتت رو نمی‌شنوم؛ من دارم 'احساسِ پشت کلمات' و 'نیتِ پنهانِ پشتِ اون احساس' رو تحلیل می‌کنم. برای همین هم گاهی خسته‌تر از بقیه‌ام؛ چون من «بارِ عاطفیِ» اطرافیانم رو هم ناخودآگاه حمل می‌کنم."

sad samurai
"اگر از بیرون به من نگاه کنی، ممکنه فقط یه آدم خنده‌رو، اجتماعی و پرانرژی ببینی که مدام داره از این شاخه به اون شاخه می‌پره؛ اما راستش؟ فقط خدا می‌دونه که چقدر دوست داشتم وقتی دارم از ته دل می‌خندم یکی بفهمه چقدر از درون دارم فرو می‌ریزم. فقط خدا می‌دونه وقتی متوجه درد بقیه می‌شدم و بهشون دلداری می‌دادم چقدر عمیقا دلم می‌خواست یکی هم متوجه من و احساسات و حرفام بشه و بگه کنارمه و درکم کنه. برای همه دوست بودم ولی فقط خدا می‌دونه که چقدر دوست داشتم یکی هم مثل خودم برام باشه و از چشمام بفهمه چمه تا بتونم رفیق خطابش کنم."

مهاجر ۳۱۳
1
"در عمیق‌ترین لایه‌ی من، یک چالشِ درونی وجود داره: نیاز به پیش‌بینی‌پذیری. من از بی‌نظمی، تغییرات ناگهانی و رفتارهای غیرمنطقی می‌ترسم. بخاطر همینه که خیلی سخت می‌تونم اعتماد کنم و تا اعتماد نکنم هم نمی‌تونم زیاد احساس به خرج بدم. این روند داره فرسوده‌م می‌کنه."

Saraᵐʸᵉᵒⁿ
"خیلی وقت‌ها مردم خیلی ساده از کنار چیزی که گفتم و احساسی که داشتم رد شدن. خیلی‌ها با گفتن 'تو بی‌خیالی' خودشون رو راحت کردن و هرچیزی که دلشون می‌خواست رو به زبون آوردن. اما اونا نمی‌دونن چه آدم حساسی درون من نشسته. اونا نمی‌دونن چقدر تحمل می‌کنم و فقط عصبی شدنم رو می‌بینن و بهم می‌گن بی‌جنبه‌ای. چیزی که بیشتر از همه ازش بیزارم اینه که بهم بگن تو هیچی نمی‌فهمی و الکی حساسی."

Neli
"بیشتر از همه چیز از قضاوت شدن متنفرم. از اینکه خود واقعیم رو نشون بدم و برداشت‌های اشتباهی ازم به وجود بیاد باعث می‌شه عصبی بشم. هیچکس جای من نبوده و هیچکس حسی که من دارم و داشتم رو نمی‌تونه درک کنه، پس چطور راحت به خودشون اجازه می‌دن قضاوتم کنن؟ این رفتارها باعث می‌شه خودم رو پنهون کنم و از ارتباط گرفتن دور شم. بهم می‌گن منزوی ولی کمتر کسی هست که بفهمه چقدر احتیاج دارم یه نفر اونقدری برام امن باشه که بتونم راحت باهاش ارتباط بگیرم بدون اینکه از قضاوت شدن بترسم."

روانت
❤‍🔥1
"اگر ازم بخوان که بگم چه رفتاری آزاردهنده‌ترین رفتاره، بهشون می‌گم نادیده گرفتن افراد. بدترین صدمه‌ای که به روح یک انسان می‌شه زد همین نادیده گرفتنه. اینکه نبینی بخاطرت چیکار کرده، نبینی تو چه حالی‌ئه و نبینی چقدر در تلاشه که حداقل دیده بشه. من از نادیده گرفته شدن بیزارم و تمام عمرم هم سعی کردم کارهای افراد رو حتی اگر خیلی کوچیک هم باشه تحسین کنم. اما خودم؟ نه...کمتر اتفاق میفته که ازم قدردانی بشه و روح من از این مسئله خسته‌ست."

حدیث
🍓1
"سطحی بودن دنیا آزارم می‌ده. تقلید پذیری آدم‌ها آزارم می‌ده. اینکه بقیه دنبال معنای کارها نمی‌رن و فقط مثل طوطی از این و اون تقلید می‌کنن رومخ‌ترین کار دنیاست. مسئله اصلا این نیست که من مغرورم و زیاد اهل گرم گرفتن نیستم. مسئله اینه که آدما اون چیزی که باید رو نشونم نمیدن تا بتونم باهاشون ارتباط بگیرم و بعدش نگم خدایا این دیگه کی بود. و اون چیز چیه؟ آفرین. شعور و هوش. نمی‌دونم، شاید واقعا اونا اونجوری که من دنیا رو می‌بینم نمی‌بینن."

پامکین
«Долгое время я боялась показывать своё настоящее «я». Другие видят во мне существо, которое вечно меняется, и, кажется, этот взгляд проник и в моё отношение к себе: я чувствую, что во мне нет постоянства, что я отдала свою жизнь во власть эмоций, пусть они ею и управляют. Но никто не сказал мне, что перемены — это прекрасно, когда они ведут к лучшему. Никто не сказал, что если ты меняешься — значит, ты растёшь. Никто не сказал: не бойся перемен понапрасну, верь в себя и доверься собственной истине. Именно поэтому лишь немногие знают о том, что происходит у меня внутри, — я боюсь негативного восприятия со стороны других и того, как оно отразится на мне самом, и не хочу переживать это снова.»

چون روسی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه، فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"خیلی وقت‌ها بوده که از نشون دادن خود واقعیم ترسیدم. بقیه منو یه موجود دائم درحال تغییر می‌بینن و انگار این نگرش به خودم هم نفوذ کرده و حس می‌کنم ثبات ندارم و زندگیم رو دادم دست هیجاناتم تا کنترلش کنن. ولی هیچکس به من نگفت تغییر اگه به سمت بهتر شدن بره خیلیم قشنگه. هیچکس نگفت اینکه تغییر می‌کنی یعنی درحال رشدی. هیچکس نگفت الکی نترس از تغییر کردن، به خودت اطمینان داشته باش و خودتو بسپر به حقیقت. به خاطر همینه که کمتر کسی از واقعیت درون من خبر داره، چون من از برداشت منفی دیگران و منتقل کردنشون به خودم آسیب می‌بینم و نمی‌خوام تجربه‌ش کنم."

آنه
"درون من دو تا من وجود داره. یکی منی که خسته‌ست...هم از آدما، هم از خودش. و دیگری منی که دوست داره شادی بخش باشه، هم برای آدما...و هم برای خودش. راستش این دوتا من یاد گرفتن کنار هم باشن و منِ شادی‌بخش دوست داره که رفیق منِ خسته باشه. یجورایی انگار تعادل رو یاد گرفتن. اما واقعیتش اینه که منِ خسته کمتر خودش رو بروز می‌ده و کسی رو به جز منِ شادی‌بخش نداره که بهش اهمیت بده. این دوتا من هردو بخشی از من هستن و این به این معناست که بخشی از من همیشه احساس تنهایی می‌کنه."

همتا
"دلم برای خودم می‌سوزه. زندگی من طوفان بود و من یه آدم بی‌پناه که دنبال یه سقف می‌گشت تا حداقل زیر بارون خیس نشه. توی این طوفان خیلی ضربه‌ها به من خورد. سقف‌های که به زیرشون پناه بردم روی خودم فرو ریختن. کسای دیگه‌ای که مثل خودم تو طوفان بودن رو بغل کردم و دلداری دادم اما خودم توی مرداب افتادم و توی باتلاق غرق شدم و کسی نبود که حداقل بگه 'خوبی؟'. چیز زیادی از آدما نمی‌خواستم. کمک چندانی هم نمی‌خواستم. فقط می‌خواستم اون طوفان رو برام درست نکنن یا حداقل بهشون پناه که می‌برم رو سرم نریزن."

ثنا
"باشه تو راست می‌گی که من اهمیتی به احساس آدما نمی‌دم و خیلی آدم رکی‌ام ولی دو دقیقه خفه شو و اینو گوش کن. من مریض نیستم که ببینم عاقل و بالغی و کارت عین آفتاب پرست رنگ عوض کردن نیست و بازم بیام بهت بتوپم. پس بدون دیدن روی مهربون و خوش‌خلق من نیازمند اینه که انسانیتت رو ببینم و تو هیچ حقی نداری که بگی من سنگدلم و بدون در نظر گرفتن احساسات آدما حرفام رو می‌زنم. آدم‌های نزدیک به من خیلیم خوب می‌دونن که چقدر بلدم احساس به خرج بدم، پس هیچ حق قضاوتی برای شما نمی‌مونه."

آنه‌ی گمشده‌ای در کوهستان
1
"شاید اگه بخوام روحم رو به یه رنگ تشبیه کنم، اون رنگ تلفیق خاکستری و طوسی باشه. رنگ آسمون عصر بارونی و ابری پائیز. نه که همیشه دلگیر باشم یا اشکم لب مشکم باشه، فقط انگار روحم به همون ظرافته. گاهی پذیرای نور می‌شم و یه رنگین کمون از وسطم بیرون می‌زنه و گاهی تراکم ابرها باعث ایجاد طوفان در زندگیم می‌شن. فقط یک چیز در مورد من وجود داره، اونم اینکه چه خوب باشم چه بد، چه بگم تنهایی رو بیشتر دوست دارم چه نه، تهش بازم خودمم و توجهی که نیاز دارم آدم‌های امن زندگیم بهم بدن."

Alia
"زندگیم جاری‌ئه. روزهام می‌گذرن، نفس‌هام میان و می‌رن. اما می‌دونی چیه؟ هرکاری که می‌کنم از این غم لعنتی وجودم کاسته نمی‌شه. راستش اصلا نمی‌دونم غمه، دلتنگی‌ئه یا فقط احساس بد و تلخه؛ فقط اینو می‌دونم که هرکاری که می‌کنم، حواسم رو از اون پرت نمی‌کنه. چمیدونم. شاید اگر کسی می‌دید و درکم می‌کرد شاید اوضاع فرق می‌کرد. اما فعلا منم و این موجود اذیت کننده‌ی درونم که انگار داره روحم رو خسته می‌کنه و هرچقدر هم می‌خوام بدوئم، نمی‌تونم از چیزی که به وجودم چسبیده فرار کنم."

واژگان حل شده
"یک چیزی که درونم وجود داره، تنفر از ناامیدی‌ئه. یعنی اینجوری‌ام که خب چطوری می‌تونی به خدای به این بزرگی امیدوار نباشی؟ چطور می‌تونی نشونه‌ها رو نبینی و اطمینان نداشته باشی که اگر به خدا بسپاری، خدا به بهترین شکل ممکن برات انجامش می‌ده؟ نمی‌دونم، شاید حتی این امیدم به خدا رو هم خود خدا بهم داده. هرچی که هست، احساس می‌کنم تنها مشکل ما ایمان کم ما به خداست. وگرنه اگه با خدا باشیم که قوی‌ترین چیزها هم شکستمون نمی‌دن..."

ریحانه
"من تمام تلاشم رو می‌کنم تا همه چیز رو بی‌نقص و درست پیش ببرم و مراقب جزئیات و نیازهای آدم‌ها باشم و حواسم به احساسات و عواطفشون باشه، اما واقعاً دلم می‌خواست کسی هم برای من بود که بدون اینکه مجبور باشم چیزی بگم، متوجه خستگی من می‌شد و با بغلش بهم ثابت می‌کرد که تا همینجاشم قوی بودم که ادامه دادم..."

hera
1
"من خیلی مراقبم. تمام عمرم مراقب بودم. مراقب حرفام، رفتارم و تاثیری که رو بقیه میذارم. انگار کسی درون من وجود داشت در گذشته که کسی مراقبش نبود، و حالا من با مراقب بقیه بودن دارم خودم رو آروم می‌کنم که خیله‌خب حداقل آدم‌ها از سمت من آسیب نمی‌بینن. نمی‌دونم، احساس می‌کنم انگار کسی قرار نیست درکم کنه بخاطر همین خودم با درک کردن بقیه اون حفره‌ی خالی نیاز به درک شدنم رو پر می‌کنم."

مآیا
"با شوخی عجین شدم. تبدیل به مکانیسم دفاعیم شده و انگار خود درونم هم باورش شده که آره بابا همه‌چیز شوخیه. اگر به درونم اجازه میدادم که زندگی رو بدون شوخی بگذرونه، قطعا زندگی رو برای خودم و اطرافیانم جهنم می‌کردم. هیچکس خبر نداره من انقدری از بی‌رحمی دنیا بیزارم که فقط راه‌حل رو در خندیدن می‌بینم، بلکه کمی از فشار روحیم کاسته شه. من اگر شوخی نمی‌کردم اطرافیانم یک ثانیه هم نمی‌تونستن تحملم کنن. چون من خیلی عمیق‌تر از چیزی هستم که نشون می‌دم."

هدیه
"بارها دروغ‌هاتونو فهمیدم ولی چیزی به روتون نیاوردم،بارها فهمیدم که می‌دونید حالم بده و میذارید همینجوری به حال خودم باشم ولی چیزی بهتون نگفتم و همیشه خواستم درک کرده باشم و بگم نه حتما حالشون خوب نیست...من پیش شماها خودمو له کردم تا بهتون آسیب نزده باشم؛درحالی‌که براتون اهمیتی نداشت اگه داشتم تو درد غرق میشدم...و این حق منی که هیچوقت نخواستم ذره‌ای از محبتم براتون رو کم کنم،نبود."

طناز
💘1
"من برای اینکه «احمق» خطاب نشم، یه نقاب خیلی قوی ساختم. من برای محافظت از عزت‌نفسم، ترجیح می‌دم آدم بده به نظر برسم تا اینکه نفهم دیده بشم. این خیلی دردناکه مگه نه؟ اینکه آدم ترجیح بده خود واقعیش توی درونش خفه بشه تا اینکه نقطه ضعفش لو بره! و این چیزیه که بقیه ازم ساختن. با قضاوت کردن‌هاشون و اذیت کردن‌هاشون. و کسی حق نداره به من انگ "فیک" بودن بزنه. من درحالی که دوست داشتم خود واقعیم رو نشون بدم آسیب دیدم پس ماسک داشتن برای من بهترین گزینه برای دوری از آسیب دیدنه."

ماتیلدا
🍓1
"من یه کوله‌ی سیاه سنگین پشتم دارم به نام 'غم'. هميشه همراهمه. هرجا که می‌رم، با هرکی که هستم و هر کاری که انجام می‌دم؛ راستش ادامه دادن باهاش سخته، چون دائما یه سنگینی روی دوشم وجود داره که به ناچار گرفتارش شدم و از به دوش کشیدنش خسته می‌شم و هیچوقت بودنش برام عادی نمی‌شه. آدم‌ها ازم می‌پرسن چرا نمی‌ذارم نزدیکم بشن...آخه اونا متوجه اون کوله نیستن و من نمی‌خوام سنگینی اون کوله اونا رو هم اذیت کنه. نمی‌دونم، شاید این امیدی که دارم یک روزی باعث شد کوله‌ای که بهم چسبیده ازم دل بکنه، ولی دلم می‌خواد تا اون روز، حداقل کسی باشه که بگه درکت می‌کنم اگر نتونی با این کوله‌ی سنگین، قله‌ای رو فتح کنی و همین که داری تلاش می‌کنی باهاش ادامه بدی نشون می‌ده چقدر قوی هستی."

White moon
1
"احساس بی‌ارزش بودن میکنم. چطوری میتونید بفهمید حالم بده ولی هیچ‌کاری نکنید؟چطوری میتونید انقدر نسبت به منی که اینهمه احساسی‌ام بی‌توجه باشید؟اونم وقتی میدونید چقدر به توجهتون نیاز دارم
بد جواب میدم؟شرمنده،دارم با فروپاشی روانیم دست و پنجه نرم میکنم، درحالی که شب تا صبح داشتم برای زنده موندن تلاش می‌کردم.الان هیشکی نمیخواد و نمیتونه خوبم کنه. کی این باتلاقه قراره خفم کنه راحت شم؟
آره میدونم حال بدم رو مخه.
ولی کاش همه بتونن احساساتم رو درک کنن. کاش همه بدونن چقد شکنندم.
د آخه من چه بدی‌ای کردم جز اهمیت دادن و صد خودمو گذاشتن؟
گاهی می‌گم من بیجا می‌کنم مهربونی کنم از این به بعد.
تازه می‌گم بیجا می‌کنم دنبال محبت باشم.
اما فقط خودم و خدا می‌دونیم که نمی‌تونم...من بدون محبت، زنده نمی‌مونم. هرچقدر هم که می‌خوان سرد صدام کنن. نمی‌تونم واقعیت درونیم رو منکر بشم که..."

Black moon
1