Forwarded from "احساساتِ درونِ یک دلقک" (𝘼𝙢𝙖𝙣𝙙𝙖🎒)
سامعلک.
شما با فوروارد کردن این پیام در کانالهاتون به بنده افتخار خواهید داد که یه دیالوگ از زبون "خود شما" نوشته و آن را به خودتان تحویل دهم.
(لطفا به پیام تکمیلی هم که زیر این پست قرار خواهد گرفت توجه بفرماین.)
شما با فوروارد کردن این پیام در کانالهاتون به بنده افتخار خواهید داد که یه دیالوگ از زبون "خود شما" نوشته و آن را به خودتان تحویل دهم.
(لطفا به پیام تکمیلی هم که زیر این پست قرار خواهد گرفت توجه بفرماین.)
جوین اجباری نمیباشد کیومرث.
پاسخهای شوما🫵🏻 pinned «سامعلک. شما با فوروارد کردن این پیام در کانالهاتون به بنده افتخار خواهید داد که یه دیالوگ از زبون "خود شما" نوشته و آن را به خودتان تحویل دهم. (لطفا به پیام تکمیلی هم که زیر این پست قرار خواهد گرفت توجه بفرماین.) جوین اجباری نمیباشد کیومرث.»
"نمیدونم. گاهی اوقات تمام کارهایی که تا بهحال کردم تو یه لحظه برام پوچ به نظر میان. تمام رفتارهایی که باهام شده میرن روی مخم و تمام حرفهایی که باید میزدم ولی نزدم رو دلم سنگینی میکنن. چمیدونم. شاید باید واقعا مثل حرفهاشون بیاحساس میبودم. اما همین که میشنوم بهم میگن بیاحساس هم ناراحتم میکنه... اونها حق ندارن منی که انقدر سر هر کار و رفتارم حساسم رو بیاحساس خطاب کنن! اونم فقط چون مدل ابراز احساسات و یا اهمیت دادنم فرق میکنه."
کیم فاطمه
کیم فاطمه
“Oh, really? I need to try harder? Do you have any idea how many days I’ve spent just trying to be seen? Forget about being seen—I’ve just been trying to survive under all this pressure! Do you even know what’s happened to me and my dreams for you to have such expectations of me? The very fact that I am tearing myself apart just to hear that ‘I am enough’ is proof enough of how deep in the darkness I am trapped.”
Lua
Lua
❤🔥1
«كثيرًا ما أتظاهر بأنني شخصٌ طيّبٌ، مفعمٌ بالأمل، متعاطف. لأن الخمول يتغلّب عليّ حتى إن لم يبقَ في ذهني سؤالٌ واحد: “وماذا بعد؟”. لا أبحث عن معنى لشيءٍ معيّن، لكن هذا “وماذا بعد؟” كأنه يجرّني نحو العبثية التي تكمن خلف كلّ الأحداث. لا أعرف… أحيانًا أشعر بشغفٍ نحو الحياة، لكن يبدو أن هذا الشغف نفسه يصبح عبثيًا بالنسبة لي، وهذا ليس بيدي… إنه متجذّر في داخلي، ولا أعرف كيف أخرج من هذا المستنقعِ النَّظرةِ إلى العدم.»
لیهان
چون عربی رو کامل بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه،فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"خیلی وقتها فقط ادای آدمهای خوب و امیدوار و همدل رو درمیارم. چون اونقدری بیحوصلگی بهم چیره میشه که فقط یه سوال میاد تو ذهنم و اونم اینه که 'خب الان که چی؟'. دنبال معنی چیز خاصی هم نیستما، فقط این 'خب که چی' انگار منو به پوچی پشت سر تمام اتفاقات میبره. نمیدونم، گاهی اوقات شوق زندگی دارم ولی انگار همون شوق هم برام پوچ میشه و این دست خودم نیست...نهادینه شده درونم و من نمیدونم چطوری باید از این مرداب پوچنگری بیرون بیام."
لیهان
"بهم میگن ساده، سطحی، الکی خوش. خیلی جالبه، چون من اگر بخوام دهن باز کنم خیلی چیزها که تصورش هم نمیکردن که بدونم رو به زبون میارم. الکیخوش بودنی که بهم میگی، فرار من از سوزوندن مغزمه. شوخطبعیای هم که ازم میبینی اتفاقا فریب شماست دوست عزیز، نه سادگی من. زیر همین سطحی بودنی که از خودم نشون میدم، تا جد و آبادت رو تحلیل کردم که انتخاب کردم این سادگی من رو ببینی."
Faz
Faz
"من ساکتم. نه چون حرفی برای گفتن ندارم، بلکه چون دارم میلیاردها دادهی انسانی رو در لحظه پردازش میکنم. اگه باهام حرف میزنی، من فقط کلماتت رو نمیشنوم؛ من دارم 'احساسِ پشت کلمات' و 'نیتِ پنهانِ پشتِ اون احساس' رو تحلیل میکنم. برای همین هم گاهی خستهتر از بقیهام؛ چون من «بارِ عاطفیِ» اطرافیانم رو هم ناخودآگاه حمل میکنم."
sad samurai
sad samurai
"اگر از بیرون به من نگاه کنی، ممکنه فقط یه آدم خندهرو، اجتماعی و پرانرژی ببینی که مدام داره از این شاخه به اون شاخه میپره؛ اما راستش؟ فقط خدا میدونه که چقدر دوست داشتم وقتی دارم از ته دل میخندم یکی بفهمه چقدر از درون دارم فرو میریزم. فقط خدا میدونه وقتی متوجه درد بقیه میشدم و بهشون دلداری میدادم چقدر عمیقا دلم میخواست یکی هم متوجه من و احساسات و حرفام بشه و بگه کنارمه و درکم کنه. برای همه دوست بودم ولی فقط خدا میدونه که چقدر دوست داشتم یکی هم مثل خودم برام باشه و از چشمام بفهمه چمه تا بتونم رفیق خطابش کنم."
مهاجر ۳۱۳
مهاجر ۳۱۳
❤1
"در عمیقترین لایهی من، یک چالشِ درونی وجود داره: نیاز به پیشبینیپذیری. من از بینظمی، تغییرات ناگهانی و رفتارهای غیرمنطقی میترسم. بخاطر همینه که خیلی سخت میتونم اعتماد کنم و تا اعتماد نکنم هم نمیتونم زیاد احساس به خرج بدم. این روند داره فرسودهم میکنه."
Saraᵐʸᵉᵒⁿ
Saraᵐʸᵉᵒⁿ
"خیلی وقتها مردم خیلی ساده از کنار چیزی که گفتم و احساسی که داشتم رد شدن. خیلیها با گفتن 'تو بیخیالی' خودشون رو راحت کردن و هرچیزی که دلشون میخواست رو به زبون آوردن. اما اونا نمیدونن چه آدم حساسی درون من نشسته. اونا نمیدونن چقدر تحمل میکنم و فقط عصبی شدنم رو میبینن و بهم میگن بیجنبهای. چیزی که بیشتر از همه ازش بیزارم اینه که بهم بگن تو هیچی نمیفهمی و الکی حساسی."
Neli
Neli
"بیشتر از همه چیز از قضاوت شدن متنفرم. از اینکه خود واقعیم رو نشون بدم و برداشتهای اشتباهی ازم به وجود بیاد باعث میشه عصبی بشم. هیچکس جای من نبوده و هیچکس حسی که من دارم و داشتم رو نمیتونه درک کنه، پس چطور راحت به خودشون اجازه میدن قضاوتم کنن؟ این رفتارها باعث میشه خودم رو پنهون کنم و از ارتباط گرفتن دور شم. بهم میگن منزوی ولی کمتر کسی هست که بفهمه چقدر احتیاج دارم یه نفر اونقدری برام امن باشه که بتونم راحت باهاش ارتباط بگیرم بدون اینکه از قضاوت شدن بترسم."
روانت
روانت
❤🔥1
"اگر ازم بخوان که بگم چه رفتاری آزاردهندهترین رفتاره، بهشون میگم نادیده گرفتن افراد. بدترین صدمهای که به روح یک انسان میشه زد همین نادیده گرفتنه. اینکه نبینی بخاطرت چیکار کرده، نبینی تو چه حالیئه و نبینی چقدر در تلاشه که حداقل دیده بشه. من از نادیده گرفته شدن بیزارم و تمام عمرم هم سعی کردم کارهای افراد رو حتی اگر خیلی کوچیک هم باشه تحسین کنم. اما خودم؟ نه...کمتر اتفاق میفته که ازم قدردانی بشه و روح من از این مسئله خستهست."
حدیث
حدیث
🍓1
"سطحی بودن دنیا آزارم میده. تقلید پذیری آدمها آزارم میده. اینکه بقیه دنبال معنای کارها نمیرن و فقط مثل طوطی از این و اون تقلید میکنن رومخترین کار دنیاست. مسئله اصلا این نیست که من مغرورم و زیاد اهل گرم گرفتن نیستم. مسئله اینه که آدما اون چیزی که باید رو نشونم نمیدن تا بتونم باهاشون ارتباط بگیرم و بعدش نگم خدایا این دیگه کی بود. و اون چیز چیه؟ آفرین. شعور و هوش. نمیدونم، شاید واقعا اونا اونجوری که من دنیا رو میبینم نمیبینن."
پامکین
پامکین
«Долгое время я боялась показывать своё настоящее «я». Другие видят во мне существо, которое вечно меняется, и, кажется, этот взгляд проник и в моё отношение к себе: я чувствую, что во мне нет постоянства, что я отдала свою жизнь во власть эмоций, пусть они ею и управляют. Но никто не сказал мне, что перемены — это прекрасно, когда они ведут к лучшему. Никто не сказал, что если ты меняешься — значит, ты растёшь. Никто не сказал: не бойся перемен понапрасну, верь в себя и доверься собственной истине. Именно поэтому лишь немногие знают о том, что происходит у меня внутри, — я боюсь негативного восприятия со стороны других и того, как оно отразится на мне самом, и не хочу переживать это снова.»
آنه
چون روسی بلد نیستم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه، فارسیش رو هم داشته باش و بدون که منظورم این بوده:
"خیلی وقتها بوده که از نشون دادن خود واقعیم ترسیدم. بقیه منو یه موجود دائم درحال تغییر میبینن و انگار این نگرش به خودم هم نفوذ کرده و حس میکنم ثبات ندارم و زندگیم رو دادم دست هیجاناتم تا کنترلش کنن. ولی هیچکس به من نگفت تغییر اگه به سمت بهتر شدن بره خیلیم قشنگه. هیچکس نگفت اینکه تغییر میکنی یعنی درحال رشدی. هیچکس نگفت الکی نترس از تغییر کردن، به خودت اطمینان داشته باش و خودتو بسپر به حقیقت. به خاطر همینه که کمتر کسی از واقعیت درون من خبر داره، چون من از برداشت منفی دیگران و منتقل کردنشون به خودم آسیب میبینم و نمیخوام تجربهش کنم."
آنه
"درون من دو تا من وجود داره. یکی منی که خستهست...هم از آدما، هم از خودش. و دیگری منی که دوست داره شادی بخش باشه، هم برای آدما...و هم برای خودش. راستش این دوتا من یاد گرفتن کنار هم باشن و منِ شادیبخش دوست داره که رفیق منِ خسته باشه. یجورایی انگار تعادل رو یاد گرفتن. اما واقعیتش اینه که منِ خسته کمتر خودش رو بروز میده و کسی رو به جز منِ شادیبخش نداره که بهش اهمیت بده. این دوتا من هردو بخشی از من هستن و این به این معناست که بخشی از من همیشه احساس تنهایی میکنه."
همتا
همتا
"دلم برای خودم میسوزه. زندگی من طوفان بود و من یه آدم بیپناه که دنبال یه سقف میگشت تا حداقل زیر بارون خیس نشه. توی این طوفان خیلی ضربهها به من خورد. سقفهای که به زیرشون پناه بردم روی خودم فرو ریختن. کسای دیگهای که مثل خودم تو طوفان بودن رو بغل کردم و دلداری دادم اما خودم توی مرداب افتادم و توی باتلاق غرق شدم و کسی نبود که حداقل بگه 'خوبی؟'. چیز زیادی از آدما نمیخواستم. کمک چندانی هم نمیخواستم. فقط میخواستم اون طوفان رو برام درست نکنن یا حداقل بهشون پناه که میبرم رو سرم نریزن."
ثنا
ثنا
"باشه تو راست میگی که من اهمیتی به احساس آدما نمیدم و خیلی آدم رکیام ولی دو دقیقه خفه شو و اینو گوش کن. من مریض نیستم که ببینم عاقل و بالغی و کارت عین آفتاب پرست رنگ عوض کردن نیست و بازم بیام بهت بتوپم. پس بدون دیدن روی مهربون و خوشخلق من نیازمند اینه که انسانیتت رو ببینم و تو هیچ حقی نداری که بگی من سنگدلم و بدون در نظر گرفتن احساسات آدما حرفام رو میزنم. آدمهای نزدیک به من خیلیم خوب میدونن که چقدر بلدم احساس به خرج بدم، پس هیچ حق قضاوتی برای شما نمیمونه."
آنهی گمشدهای در کوهستان
آنهی گمشدهای در کوهستان
❤1
"شاید اگه بخوام روحم رو به یه رنگ تشبیه کنم، اون رنگ تلفیق خاکستری و طوسی باشه. رنگ آسمون عصر بارونی و ابری پائیز. نه که همیشه دلگیر باشم یا اشکم لب مشکم باشه، فقط انگار روحم به همون ظرافته. گاهی پذیرای نور میشم و یه رنگین کمون از وسطم بیرون میزنه و گاهی تراکم ابرها باعث ایجاد طوفان در زندگیم میشن. فقط یک چیز در مورد من وجود داره، اونم اینکه چه خوب باشم چه بد، چه بگم تنهایی رو بیشتر دوست دارم چه نه، تهش بازم خودمم و توجهی که نیاز دارم آدمهای امن زندگیم بهم بدن."
Alia
Alia
"زندگیم جاریئه. روزهام میگذرن، نفسهام میان و میرن. اما میدونی چیه؟ هرکاری که میکنم از این غم لعنتی وجودم کاسته نمیشه. راستش اصلا نمیدونم غمه، دلتنگیئه یا فقط احساس بد و تلخه؛ فقط اینو میدونم که هرکاری که میکنم، حواسم رو از اون پرت نمیکنه. چمیدونم. شاید اگر کسی میدید و درکم میکرد شاید اوضاع فرق میکرد. اما فعلا منم و این موجود اذیت کنندهی درونم که انگار داره روحم رو خسته میکنه و هرچقدر هم میخوام بدوئم، نمیتونم از چیزی که به وجودم چسبیده فرار کنم."
واژگان حل شده
واژگان حل شده
"یک چیزی که درونم وجود داره، تنفر از ناامیدیئه. یعنی اینجوریام که خب چطوری میتونی به خدای به این بزرگی امیدوار نباشی؟ چطور میتونی نشونهها رو نبینی و اطمینان نداشته باشی که اگر به خدا بسپاری، خدا به بهترین شکل ممکن برات انجامش میده؟ نمیدونم، شاید حتی این امیدم به خدا رو هم خود خدا بهم داده. هرچی که هست، احساس میکنم تنها مشکل ما ایمان کم ما به خداست. وگرنه اگه با خدا باشیم که قویترین چیزها هم شکستمون نمیدن..."
ریحانه
ریحانه
"من تمام تلاشم رو میکنم تا همه چیز رو بینقص و درست پیش ببرم و مراقب جزئیات و نیازهای آدمها باشم و حواسم به احساسات و عواطفشون باشه، اما واقعاً دلم میخواست کسی هم برای من بود که بدون اینکه مجبور باشم چیزی بگم، متوجه خستگی من میشد و با بغلش بهم ثابت میکرد که تا همینجاشم قوی بودم که ادامه دادم..."
hera
hera
❤1