ان‌در امیدواری...
558 members
341 photos
58 videos
91 files
115 links
Download Telegram
to view and join the conversation
جز آدمی نزاد ز آدم در این جهان
وینها ز آدم‌اند؟ چرا جملگی خرند!؟
دعوی کنند گرچه براهیم‌زاده‌ایم
چون ژرف بنگری همه شاگرد آزرند

«ناصرخسرو»

دلم طوری آتش گرفت که از تقریرش عاجزم. در صورتی که اگر ملت ما فقیر و عاجز و بی‌علم و قاصر نبودند و اصول مدافعه‌ی قلمی در افکار عامه فرنگ را می‌دانستند ناچار اسامی زنان و اطفال مقتول را که بلاشک عده‌شان زیاد است ثبت و جمع می کرد لکن بیشتر از مظلومیت مادی، مظلومیت معنوی آنها قابل ترحم است... علاوه بر شقاوت‌های روزانه‌ی او از مثله‌ی اعضا و بریدن گوش و دست و پا و غیره، و دار زدن احرار که هر چند روز یکی واقع می شود و گمان می‌کنم دیگر خبرها به جرائد فرنگ نمی‌رسد مگر در موقع قتل یکی از مشاهیر که تلگراف می‌کنند.


نامه‌ی شماره نوزده. از نامه‌های تبریز. ادوارد براون

ای پسر هیچ دل شکسته مباش
کاندرین خانه نیز احرارند
دل بدیشان نه و چنان انگار
کین خسان نقش‌های دیوارند

«ناصرخسرو»

پی‌نوشت: آخرین امید غمگنانه‌ام همین اندرز ناصر خسرو است. باقی همان «خداوندگاران منبرند» که دنیا به کامشان است.

@andaromidvari
Forwarded from فریاد ناصری
Forwarded from فریاد ناصری
الناس علی دین ملوکهم یا بی‌حسی یعنی همان هیچ!

فریاد ناصری

در این چند روز اخیر و بارها پیش از این دیده‌ایم که مردم ما در مواجهه با حوادث و بلایا از خود نوعی بی‌توجهی یا بی‌اعتنایی نشان می‌دهند.

گاهی این بی‌توجهی و بی‌اعتنایی را به نترسی تعبیر کرده‌اند و گاهی نیز به رعایت نکردن احوال شهروندی، اما به گمان من این بی‌توجهی و بی‌اعتنایی نه نشانه‌ی شجاعت است و نه نشانه‌ی مردمانی بی‌تمدن بلکه نشانه‌ی بسیار تلخی است که خبر از ماجرای هولناک‌تری می‌دهد و آن ماجرا چیزی نیست جز بی‌حس شدن.

در عالم پزشکی نیز دوستان آگاه می‌دانند که اگر درد از یک مرحله‌ای بگذرد دیگر فهمیده نمی‌شود.

این تصاویری که امروز مشاهده می‌کنیم از کسانی که در کناره‌ی سیلاب‌ها می‌ایستند در لحظه‌هایی که سیلاب همه چیز را درهم می‌کوبد یا کسانی که به فاصله‌ی کمی از آن در حال راه رفتند، دقیقن در حال راه رفتن و نه دویدن و نه هراس و نه ترس.

این نشانه‌ی بی‌حس شدن ملتی است که درد در آنها از آستانه‌ی فهمیده شدن گذشته است.

شاید من نیز تا پیش از این فکر می‌کردم که اینان اغلب از فضیلت تربیت‌شدگی و شهروندی و مدنیت دورند و یا گاهی چنین می‌پنداشتم که صاحب فضیلت شجاعت و جسارت‌اند و در پی هیجان‌های رعب آور؛ اما اما اما وقتی چشم را به ماجرا چشم را به ماجرا به چسبانی ماجرا واقعیت درشت خودش را در چشم‌هایت فروخواهد کرد.

این ملت آستانه‌ی فهم درد را رد کرده است. برای همین است که می‌بینیم بی‌هیچ حس و اعتنایی در لبه‌ی هولناک بلا می‌ایستند به تماشای بلا.

و تنها و تنها و تنها در این لبه‌ی بلاست که دست به هم می‌دهند که شاید آخرین امید به ماندن باشد اما حتی به این نیز باور چندانی ندارم چراکه در میان تصاویر و فیلم‌های سیل شیراز که از دوربینی نزدیک به فاصله‌ی چند متر فیلم‌برداری شده بود صحنه‌ای را دیدم که در آن انسان واقعی باید طاقتش را از دست بدهد.

مردی به تیربرقی چنگ انداخته بود و دو تن در پشت سر او که ناگاه آب چنان نیروی کرد که آن دو تن را کند و با خود برد اما آنکه می‌نگریست در نگریستنش چگونه طاقت آورد؟

#ما_چگونه_این_شدیم_؟ #ما_نیز_مردمانی_هستیم؟
#مدنیت #تربیت_شدگی #شجاعت #فضیلت #بحران #سیل #تماشا #خلق_خو #بی_حسی #ایرانی
اریک‌لر یئتیشیب

آغلاماق اوچون
اؤزو کیفایت‌دیر.



زردآلوها رسیده‌اند

برای گریه
همین کافی‌ست.


شهرام شیدایی
برگردان فریاد ناصری

@andaromidvari
قاپی قاباغیندا
نیمداش باشماق‌لاریم
شریط اوستونده
کهنه پئنجه‌ییم
گؤزله‌ریمده گؤزله‌ریم آغلاییر


کفش‌های رنگ‌و‌رو رفته‌ام
دم در

کت کهنه‌ام
بر بند رخت

و در کاسه‌‌ی خود
چشم‌هایم گریه‌ می‌کنند.

شهرام شیدایی
برگردان فریاد ناصری

@andaromidvari
منیم ده ناغلیم واریمیش

سنین‌له اولان خاطره‌لریمی قان توتوب.

من یاددان چیخمیش بیر ناغیل کیمی یاشاییردیم
سن بیر گون توخوندون بو ناغیلدا بیر آغاجا
گؤزلرینی سورتدون یارپاقلارا
من ائله‌ بیلدیم کی یئل اسیر.

سونرا چوخ سونرا سنین گؤزلرینی بارماقلارینی
و دوداقلارینی تاپدیم
اینانماز -اینانماز اونلارا ال چکدیم
گؤردوم کی سن ناغیل دئییلسن
و بیلدیم بیر یالانسیز دونیا
یالانسیز بیر آدام
قونوب ناغیلیمین داریخان یئرینه
و بیلدیم
اوره‌ییم، داها منیم دئییل.


من هم حکایتی داشته‌ام


خاطره هایم با تو را خون گرفته است
من مثل قصه‌ای از یادرفته زندگی می‌کردم
تو یک روز به درختی در این قصه برخوردی
چشم‌هایت را به برگ‌ها مالیدی
من فکر کردم که باد می‌وزد
بعدها خیلی بعدتر چشمهات، انگشت‌هات
و لب‌هات را پیدا کردم
ناباورانه لمس‌شان کردم
دیدم که تو قصه نیستی
و فهمیدم که در یک دنیای بی‌دروغ
یک آدم بی‌دروغ
به دلتنگ‌ترین جای قصه‌ام آمده است
و فهمیدم که دلم دیگر مال من نیست.

شهرام شیدایی
برگردان فریاد ناصری

@andaromidvari
قارغا


دونیانین آغزینی تزه آچمیشدیلار

کی بیر قارغا

قارانلیق‌لا گلدی

دونیانین آغزینی قویدولار


قارغا قارغیش کیمی

قالدی قارانلیق‌لاردا.


: الین‌ده‌کین منه وئر

قارغا دئدی

: گوزون‌ده‌کین اوزونه ساخلا

و جانین‌دا گزه‌ن ایشیغین

بیر آزجاسین

منه باغیشلا

...


اینسان هئچ‌بیریسین ائله‌مه دی

قورخدو

قورخوسندان یاغیش یاغدی

بلکه یاغیش میل‌میل کوینه گی ایله

قارغانی دیغلانمیش سسینده یویا

باتیشانمادی، باجارانمادی


قارغا داها

اوز قویمادی کیمسه‌یه

اوزونو هامی‌دان کسدی

و کسگین سسینده

قیروولانمیش اوره‌کلری

داییما

بیچاقلادی.



کلاغ


دهان دنیا را تازه باز کرده بودند

که یک کلاغ

با تاریکی امد

دهان تاریکی را بستند

کلاغ مثل نفرینی

در تاریکی ماند


: آنچه در دست داری به من بده

کلاغ گفت

: هر چه در چشم داری نگه‌دار برای خودت

و از نوری که در جانت می‌گذرد

یک ذره

به من ببخش


انسان هیچ‌کدام را نکرد

ترسید

و از ترسش باران بارید

بلکه باران با پیرهن میله‌میله‌اش

کلاغ را در صدای دق‌کرده‌اش بشوید

نشد، نتوانست


کلاغ دیگر

به هیچ‌کس رو نزد

از همه برید

و در صدای بریده‌اش

دل‌های یخ‌زده را

مدام

چاقو زد.


شهرام شیدایی

برگردان فریاد ناصری

@andaromidvari
سایه‌ی دیوانه‌ها


تا وقت مرگ یک جا نشستن

تا وقت مرگ تکیه‌دادن به یک‌ جا

مثل آدم‌های دیوار یک جا ایستادن

مثل نویسنده‌های مرده

وقتی که می‌بارد، وقت که نمی‌بارد ایستادن

به وقت نگاه کردن و ندیدن

به وقت مرگ و نمردن

                           ایستادگی


یکی ساعت را خواهد پرسید

یکی ساعت را جواب خواهد داد

یکی سلام بی‌صدایش را خواهد گفت

یکی خون دهان مشت‌خورده‌اش را تف خواهد کرد


همه ی این ها به‌وقت ایستادگی به دیوار دوخته می‌شوند

نگاه می‌رود و برمی‌خورد

وقتی که بر‌می‌گردد بزرگ شده، آدم را به دست و دهانش می‌گیرد

ـ در خانه مقاومت کردن ـ

یکی از دیوانه‌خانه سردرمی‌آورد

از همین الان نشستنش را می‌بینم

خشت‌شکسته بغل کردنش را

و اشک‌ چشم‌هایش را

چرا که هیچ‌کس نخواهد دانست

او از کدام خاطره‌ی مدفون آغاز می‌کند

دیوانه‌ها  دیوانه‌ها دیوانه‌ها

                             دیوانه‌های بزرگ

اگر آنها نبودند یقینن زمین نمی‌چرخید

اگر نبودند، دیوانه‌ها نبودند، دیوانه‌ها نبودند

یک‌طرف سنگین می‌شد و در فکرها فرو‌می‌رفت

امکان فرورفتن، به‌جای راه رفتن...


اگر یکی دیوانه نشود تو نمی‌توانی راه بروی

اگر یکی دیوانه نشود تو نمی‌توانی بخندی

دیوانه فرو‌می‌رود و تو می‌توانی راه بروی

دیوانه در خندیدن‌هایش، خند‌ه‌اش را از دست می‌دهد

                                 تو می‌توانی بخندی!

تلخ و سنگین

تو می‌توانی بخندی!

سنگین و تلخ

شعر ترکی از شهرام شیدایی
برگردان فریاد ناصری

@andaromidvari
دو اجرا از ترانه‌ی شاره جان
یکی استاد سهراب محمدی و دیگری یلدا عباسی
و یک ترانه از سلدا باغ‌جان
Forwarded from فریاد ناصری
http://tananegi.blogfa.com/post/50

گفت و گوی من با نسیم خاکسار
در یکی از آخرین دوره‌های جایزه‌ی گلشیری
عصبانیت می‌تواند زبان را به لکنت بیندازد. حرف را نادرست کند.

من عصبانی‌ام و سعی می‌کنم بر خودم مسلط باشم. کیستم و چیستم خودم را دریابم. مرزهای سخنم را در حدود نقش خودم نگهدارم.

فعال سیاسی نیستم. فعال سیاسی به معنای کسی که خواهان کسب قدرت است.

اما فهم خودم را از سیاست و اجتماع و اوضاع دارم براساس همین فهم از شما می‌خواهم تلویزیون ایران را فراموش کنید.

مسئولین و مدیران حکومتی و دولتی را فراموش کنید.

اینان مدیران ما و این خاک نیستند. اینان مسئولان ما و این خاک نیستند.

ما و این خاک ابزاری برای اینانیم تا ثروت و قدرت و نیرو داشته‌ باشند برای امر و هدفی دیگر.

چاره‌ی ما به هم پیوستن است برای نجات از سیل و بانیان سیل.

اشتباه نکنید طبیعت دارد کار خودش را می‌کند. سیل و زلزله و ... طبیعی است اما انسان عقل و خرد دارد تا کارسازی کند که کار طبیعت زندگی‌اش را از بین نبرد.

اینان اما چه کرده‌اند؟ هیچ.
پس مطالبه از اینان خطاست. چشم امید به دهان اینان دوختن خطاست.

برای گرفتن مگسی که از بالای خط قرمز هایشان پریده از تمام تهران تیر در می‌کنند اما برای نجات جان ملت ایران چیزی ندارند و کاری نمی‌کند.

گفته‌اند که همه‌ی شما رعیتید و چوپان.

اینان چوپانان مایند که اجازه نداده‌اند ما چوپان شویم تنها حق داریم رعیتی باشیم پروار برای دم تیغ عزا و عروسی.

@andaromidvari
به‌خاطر ماست که بهار می‌آید

 

به‌خاطر ماست که بهار می‌آید

شب مهتابی و

                   نسیم خنک

هوس می تکاند از شانه‌هاش

                                     یواش

                                             یواش

دست‌هایت را

در کوچه‌های گیسوانم بچرخان

پنجره‌ها چراغ گرفته‌اند و

به ما حسودی می‌کنند

 

قلبت را مسکنی

سر و سامانی ببخش

در شب‌های خانه‌ام

گل‌های فرش‌مان

از ما غنچه می‌بندند

 

می‌بینی؟

نگاه کن!

 

سر پر سودای من و

یار و

       بهانه‌های بهار

 

در موهای پریشانم

میل نسیم و باد

 

شب مهتاب و

                نسیم خنک

نور ماه

          آهسته

                  آهسته

                          می‌آید به سمت ما

 

بگیر

ماه و بهار را

در چشم‌هایت بگیر

در نگاهت بپیچ و

زینت بده مرا

بعد، کنار بایست و نگاه کن

در حالی‌که لبخند می‌زنی

لبخند...

لب...

*نام این شعر "بیزیم باهار" است.  یعنی بهار ِ ما که من سطر اول شعر را در ترجمه شیرین‌تر یافتم.

شعر از نگار خیاوی
برگردان فریاد ناصری
@andaromidvari
نه... نه... باور نکنید!

 

 

 

نه... نه... باور نکنید!

اگر دیدید

که در خیابان‌ها، در حال قدم زدنم

در مغازه‌ها

              در حال خرید

تر و تمیز و آرایش کرده

لباس‌های تازه به تن می‌زنم

 و یا در حیاط خانه‌ام

جارو به‌دست

باور نکنید!

             نه... نه... باورنکنید!

 

که از این شهر تبعیدم کرده‌اند

در به در ترسم را

                      تف کرده و

از کوچه‌ها گذشته‌ام

 

روزی که چشم‌هایم را

در آینه، کاسه‌ی خون دیدم

هه!

درست از همان روز

صبح زود از خواب پریدم و

از خودم، فراری شدم.

 

بی‌گناه

فرار کرده‌ام از شهر

و سوراخ موش روح‌ام را

درست

سوراخ موش روح‌ام را

                              خریده‌ام.

 شعر از نگار خیاوی
برگردان فریاد ناصری

@andaromidvari

به گمان من این شعر سند بزرگی‌ست از وضعیت امروز ما وضعیتی که ما را از زندگی بریده است و هر کدام‌مان را به تنهایی خودمان تبعید کرده است.

این شعر به جز ارزش‌های ادبی‌اش ارزش والاتری هم دارد. ارزشی که نشان می‌دهد ما چگونه در عین حال که زنده بودیم به مردگی تبعید شدیم. به سوراخ موش روحمان و آنجا خودمان را جویدیم و آنجا دندان‌هایمان استخوان‌هایمان مرا جوید.

درست‌تر این بود که ما می‌توانستیم در برابر وضعیت، وضعیت را ناچار به تسلیم کنیم پیش از آنکه خود تسلیم شویم اما این شعر چیزی دیگری نشانمان می‌دهد.
«این زن»


آهای

مردهایی که دوستم دارید و

برایم می‌میرید

چهل هزار سال است که این جنازه وسط اتاق

خشک می‌شود

چهل هزار سال می‌شود که آویزان است از سقف

می‌ترسد…

می‌گندد…

بیاوریدش پایین

پایین بیاورید و

در بازارچه‌هایی به رنگ ماتیک

پشت ویترین‌ها بگذاریدش

اگر رگ دارید!

آهای

مردهایی که دوستم دارید و

برایم می‌میرید

چهل هزار سال است این زن

به‌جای عطر و اودکلن

روی خودش بنزین می‌ریزد و

کبریت می‌کشد به خودش

بردارید

این زخمی را

ورم‌ها را، از صورتش بردارید

بزرگ کنید و در هیبت مجسمه‌ای

روبروی ساعت میدان شهر بگذارید

اگر در حرف‌هایتان صداقتی هست

و در رگ‌هایتان

هنوز جسارتی!

من بودم آیا؟

شاید این من بودم که ساعت‌ها نشسته بر گوشه‌ای

به خالی گاه دستانم می‌چسبیدم

و صدایی نبود که صدایم کند

حتی لحظه‌ای

هیچ دستی به گرفتن هیچ شماره‌ای نچرخید

و چنین شد که زیباییِ حرکتِ سایه‌های پاییزیِ برگ‌ها

بر دیوار روبرویم برای همیشه مرا ترساند

درخت مو نبودم من

اما همان لحظه در تلخی تنهایی پیچیدم،پیچیدم، پیچیدم

و بعد صدای زنگ در

همچون هجوم هزاران هزارپا ترسی وهم‌آلود در وجودم انباشت

چگونه من نمی‌فهمیدم که تنهایی حشره گون تو شاید

پاهای تو را تا در خانه دوست کشانده است؟

چگونه نمی‌فهمیدم

کوله‌بار تنهایی‌ات را در هیچ، هیچ منزلی چرا بر زمین ننهادی؟

در جواب من تلخی خنده‌ات

دهانم را تا عمق، تا همیشه تلخ کرد:

« آخر مگر پایم به منزلی رسید که من کوله‌بار ننهادم؟»


شعر از نگار خیاوی
برگردان فریاد ناصری

@andaromidvari
شعر ترکی از #رسول_یونان 
ترجمه‌ی #فریاد_ناصری



"یک شعر بی‌نام"

لوله ي تانك‌ها
هم به بهشت راه دارند
هم به جهنم
بي هيچ شبهه‌اي
سربازها به بهشت مي‌روند
ديكتاتورها
به جهنم.


"آد سیز بیر شعر"

-
تانكالارين بوروسوندان
هم جنته يول وار

هم ده جهنمه.
شوبهه سيز

عسگرلر جنته گئده جك‌لر
ديكتاتورلا ر، جهنمه.

@andaromidvari
"بالن"

از وقتي كه دوستت دارم
دنيا زيبا شده
شبهايم
ديگر سياه نيست
روشن‌تر از روشن است
شب‌ها
ماه
مثل بالن سفيدي
بردرخت خواب‌هايم
مي‌نشيند.


بالون""

-
سني سؤندن

دونيا گوزللشيب!
گئجه لريم

آرتيق قارانليق دئييل.

ايشيقدان ايشيق دير.
گئجه لر

آي بير بالون كيمي

يوخومون آغاجينا قونور

شعر ترکی از #رسول_یونان
برگردان #فریاد_ناصری

@andaromidvari
"مرگ سفید"
-
پدرم در تابستان مرد
مرگ آبي بود
پائيز بود كه ليلا مرد
مرگ زرد بود
ياشار
در بهار مرد
مرگ سبز بود
حالا من
بدهكارم
به مرگي سفيد!


"آغ اؤلوم"

-
آتام يايدا اؤلدو

اؤلوم ماوي ايدی
پاييزدا اؤلدو ليلا
اؤلوم ساري ايدي.
ياشار
باهاردا اؤلدو
اؤلوم ياشيل ايدي.
ايندي من بورجلويام
بير آغ اؤلومه!

شعر ترکی از #رسول_یونان
برگردان #فریاد_ناصری
@andaromidvari