This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئویی جالب از افتتاح یک مدرسه در روستایی به اسم "ده پَهن" در استان کرماشاه در سال ۱۳۴۲ استقبال و جشن مردم ده به مناسبت ورود آقا معلم (سپاه دانش) بسیار دیدنی است. این ویدئو به تازگی از آرشیویی در فرانسه بیرون آمده است.
@ancient
@ancient
اگر میدونی که امروز دوشنبه، ۲۵ شهریور سال ۱۳۹۸ هست و در آخرین ماه از فصل تابستان هستی، به خاطر زحمات این مردِ که دقیقترین تقویم جهان رو تنظیم کرد و باید از اون ممنون باشی. اسمش خیامه. حکیم عمر خیام نیشابوری
سالى که با تقویم خیام محاسبه میشه، برخلاف سال میلادی که در هر ۱۰ هزار سال، نزدیک به 3 روز با سال حقیقی اختلاف پیدا میکنه، همواره مطابق با سال حقیقیه و هیچگاه از اون عقب نمیمونه!
@ancient
سالى که با تقویم خیام محاسبه میشه، برخلاف سال میلادی که در هر ۱۰ هزار سال، نزدیک به 3 روز با سال حقیقی اختلاف پیدا میکنه، همواره مطابق با سال حقیقیه و هیچگاه از اون عقب نمیمونه!
@ancient
Forwarded from ancientworld | جهان باستان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 همه ما تا کنون آهنگ مرغ سحر را شنیده ایم اما کمتر کسی از ما بخش دوم این آهنگ را شنیده است! قمرالملوک وزیری(اولين خواننده زن ايرانى) تنها خواننده ای بود که جرات کرد و قسمت دوم این آهنگ که سراسر انتقادهای تند و جنجالی است را خواند!
@ancient
@ancient
در سال ۱۲۶۴ واکسیناسیون به فرمان امیركبیر در ایران آغاز شد، اما با مقاومت علما و مردم رو به رو شد، چرا دعانويس ها شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه یافتن جن و شياطين به خون انسان میشود!
امير كبير با ديدن كودكان مرده بسيار گريست و گفت ما مسئول جهل مردم هستيم؛ اگر در شهر و روستا مدرسه و كتابخانه بسازيم دعانويس ها بساطشان را جمع ميكندد...
@ancient
امير كبير با ديدن كودكان مرده بسيار گريست و گفت ما مسئول جهل مردم هستيم؛ اگر در شهر و روستا مدرسه و كتابخانه بسازيم دعانويس ها بساطشان را جمع ميكندد...
@ancient
کاشف قانون دوم ترمودینامیک، نیکولا سعدی کارنو است. پدر سعدی کارنو، ریاضی دان و دوست ناپلئون بناپارت، آنچنان شیفته سعدی و گلستان بود که نام فرزندش را سعدی گذاشت. به افتخار سعدى كارنو، نام برادر زاده اش را نیز "مارى فرانسوا سعدی" نامیدند که همین پسر رئیس جمهور فرانسه شد.
@ancient
@ancient
"چجوری میشه یک فرعون بیحوصله رو سرگرم کرد؟ یک گروه زن که بجای لباس، تور ماهیگیری به تن دارن رو سوار قایقی روی رود نیل کن و به فرعون بگو بریم ماهیگیری!"
☝🏻اولین جوک نوشته شده در تاريخ؛ 3600سال پیش در مصر باستان!
@ancient
☝🏻اولین جوک نوشته شده در تاريخ؛ 3600سال پیش در مصر باستان!
@ancient
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قزاقستان فیلمی ساخته درباره جنگ کوروش بزرگ با ماساژت ها و نحوه کشته شدن کوروش به دست “تومروس” ملکه ماساژت ها. جالب اینکه هیچ اثر تاریخی، کتیبه و ... از این شخص در دست نیست و این فیلم فقط بر اساس روایتی از هرودوت ساخته شده. جالبتر اینکه اصلا ربطی هم به قزاقستان و قزاقها نداره!
@ancient
@ancient
33 درصد مردهای دهه شصتی هنوز ازدواج نکردهاند! حالا جالب اینه که بر اساس همین آمار تنها 19 درصد دخترای دهه شصتی مجردن هنوز! پسراى دهه شصتى حتى توى ازدواج هم كم شانس بودن...
حالا نكته جالب تر اينكه طبق آمار تعداد دخترهاى متولد دهه شصت از پسرها بيشتر بودن. يعنى اين بنده هاى خدا با اينكه دخترهاى زمان خودشون ازشون بيشتر هم بودن ولى باز موفق به ازدواج نشدن :(
@ancient
حالا نكته جالب تر اينكه طبق آمار تعداد دخترهاى متولد دهه شصت از پسرها بيشتر بودن. يعنى اين بنده هاى خدا با اينكه دخترهاى زمان خودشون ازشون بيشتر هم بودن ولى باز موفق به ازدواج نشدن :(
@ancient
کرمان چرا کرمان شد!
افسانه هفتواد
نزدیک شهر کرمان قلعهای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی میبیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوکریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش میافتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر میشود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد.
بعد ملتفت میشود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده، میفهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیدهاند، پس از آن کِرم را در صندوقی میگذارد و به ناز و نعمت او را میپروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری میافتد و قلعهای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر میدارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده میپرسد.
همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند...
کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت
@ancient
افسانه هفتواد
نزدیک شهر کرمان قلعهای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی میبیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوکریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش میافتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر میشود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد.
بعد ملتفت میشود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده، میفهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیدهاند، پس از آن کِرم را در صندوقی میگذارد و به ناز و نعمت او را میپروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری میافتد و قلعهای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر میدارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده میپرسد.
همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند...
کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت
@ancient
ياران به ايرانيان دل نبنديد كه وفا ندارند و آدم را به دام مى اندازند. هرقدر به آبادانى ايشان بكوشى به خرابى تو ميكوشند. دروغ عيب فطرى ايشان است. قسم هاى ايشان را نبينيد. سخن راست را چه احتياج به قسم است؟ به جان تو، به روح پدرم، به روح مادرم، به مرگ تو، به نان و نمك، به پيغمبر، به قبله، به قرآن، به حسن و حسين و ... از اصطلاحات قسم ايشان است. خلاصه آنكه در روح و جان مرده و زنده گرفته تا سر و چشم و دندان شكسته و بازوى بريده و ... همه را مايه ميگذارند تا دروغ خود را به كرسى بنشانند.
منبع: سرگذشت حاجى باباى اصفهانى
@ancient
منبع: سرگذشت حاجى باباى اصفهانى
@ancient
روباه در حادثهای دمش را از دست داد.
روباههای گله از او پرسیدند دمات چه شد؟ روباه دمبریده با حیلهگری گفت که خودم قطعاش کردم! همه با تعجب پرسیدند چرا؟ دم نداشتن بسیار بد است و اکنون زیباییت را از دست دادی. روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک.
احساس راحتی میکنم! وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم پرواز میکنم. یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد. چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست تحمل کند، نزد روباه دمبریده رفت و گفت: تو که گفته بودی سبک شدهام و احساس راحتی میکنم. منکه بسیار درد دارم!
دمبریده گفت: صدایش را درنیاور!
اگر نه تمام روز روباههای دیگر به ما میخندند! هرلحظه ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود؛ والا تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت... همان بود که تعداد دمبریدهها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای دمدار میخندیدند و این حکایتی بسیار آشناست...
وقتی در یک جامعه افراد مفسد، دزدها اختلاسگر ها و خلافکارها زیاد میشوند
آنگاه به افراد باشرف و باعزت میخندند.
گاهی هم آنها را دیوانه میدانند.
@ancient
روباههای گله از او پرسیدند دمات چه شد؟ روباه دمبریده با حیلهگری گفت که خودم قطعاش کردم! همه با تعجب پرسیدند چرا؟ دم نداشتن بسیار بد است و اکنون زیباییت را از دست دادی. روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک.
احساس راحتی میکنم! وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم پرواز میکنم. یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد. چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست تحمل کند، نزد روباه دمبریده رفت و گفت: تو که گفته بودی سبک شدهام و احساس راحتی میکنم. منکه بسیار درد دارم!
دمبریده گفت: صدایش را درنیاور!
اگر نه تمام روز روباههای دیگر به ما میخندند! هرلحظه ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود؛ والا تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت... همان بود که تعداد دمبریدهها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای دمدار میخندیدند و این حکایتی بسیار آشناست...
وقتی در یک جامعه افراد مفسد، دزدها اختلاسگر ها و خلافکارها زیاد میشوند
آنگاه به افراد باشرف و باعزت میخندند.
گاهی هم آنها را دیوانه میدانند.
@ancient
معروف است لطفعلى خان زند هنگامى كه توسط آغامحمد خان قاجار اسير شد با خون خودش بر ديوار زندان چنين نوشت:
یا رب ستدی مملکت از همچو منی
دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی
@ancient
یا رب ستدی مملکت از همچو منی
دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی
@ancient
آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی میکرد .
هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن میبرد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمیداشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را میدیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چارهای نداشتند و فقط نفرینش میکردند.
پس از چند سال آسیابان پیر، مُرد و آسیاب به پسرانش رسید. شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم...
پسران هریک راهکار ارائه نمود. پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده و تنها دستمزد میگیریم ؛ پسر بزرگتر گفت: اگر ما چنین کنیم، مردم چون انصاف ما را ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. "بهتر است هرکسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم. با این کار مردم به پدر درود میفرستند و میگویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصافتر از پسرانش بود."
چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود. مردم پدر ایشان را دعا کرده و پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهر بار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد و به نسل ما رسید!
@ancient
هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن میبرد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمیداشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را میدیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چارهای نداشتند و فقط نفرینش میکردند.
پس از چند سال آسیابان پیر، مُرد و آسیاب به پسرانش رسید. شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم...
پسران هریک راهکار ارائه نمود. پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده و تنها دستمزد میگیریم ؛ پسر بزرگتر گفت: اگر ما چنین کنیم، مردم چون انصاف ما را ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. "بهتر است هرکسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم. با این کار مردم به پدر درود میفرستند و میگویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصافتر از پسرانش بود."
چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود. مردم پدر ایشان را دعا کرده و پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهر بار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد و به نسل ما رسید!
@ancient
Forwarded from ancientworld | جهان باستان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ثريا اسفنديارى ٧ سال ملكه ايران بود اما بچه دار نشد و ناچار از شاه جدا شد و بعد از جدايى بلاخره فيلم هم بازى كرد.
☝🏻بخشى از فيلم "سه چهره يك زن" محصول سال ١٩٦٥ در كشور ايتاليا با حضور ثريا را ميبيند.
@ancient
☝🏻بخشى از فيلم "سه چهره يك زن" محصول سال ١٩٦٥ در كشور ايتاليا با حضور ثريا را ميبيند.
@ancient
فقر چیزی است که همه جا سر می کشد،
فقر،گرسنگی نیست،عریانی هم نیست،
فقر چیزی را" نداشتن" است،
ولی آن چیز پول نیست،طلا و غذا نیست،
فقر همان گرد وخاکی است
که بر کتابهای فروش نرفته ی یک
کتابفروشی می نشیند،
فقر ،تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خورد میکند،
فقر ،کتیبه سه هزار ساله ی است
که روی آن یادگاری نوشته اند!
فقر ،پوست موزی است که از پنجره
یک ماشین به خیابان انداخته می شود،
فقر همه جا سر میکشد،
فقر ،شب را "بی غذا" سر کردن نیست،
فقر،روز را "بی اندیشه"سر کردن است...!
« صمد بهرنگی »
@ancient
فقر،گرسنگی نیست،عریانی هم نیست،
فقر چیزی را" نداشتن" است،
ولی آن چیز پول نیست،طلا و غذا نیست،
فقر همان گرد وخاکی است
که بر کتابهای فروش نرفته ی یک
کتابفروشی می نشیند،
فقر ،تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خورد میکند،
فقر ،کتیبه سه هزار ساله ی است
که روی آن یادگاری نوشته اند!
فقر ،پوست موزی است که از پنجره
یک ماشین به خیابان انداخته می شود،
فقر همه جا سر میکشد،
فقر ،شب را "بی غذا" سر کردن نیست،
فقر،روز را "بی اندیشه"سر کردن است...!
« صمد بهرنگی »
@ancient
عکسی که هادی چوپان قهرمان ایرانی در مسترالمپیا، در تخت جمشید گرفت و با این متن در پیج اینستاگرامش منتشر کرد:
من منم درد منم رنج منم زحمت منم خاک منم اب منم سرباز ایران منم من منم ارش منم بابک منم اریو برزین منم من منم اتش منم خان هفت دشت منم تیر کمان وتیر ارش منم تخت منم جمشید منم سرباز پارس منم
شهرمن پرسپولیس و تخت من جمشید و روز من روز پدر کوروش و عشق من رستم و افراسیاب
@ancient
من منم درد منم رنج منم زحمت منم خاک منم اب منم سرباز ایران منم من منم ارش منم بابک منم اریو برزین منم من منم اتش منم خان هفت دشت منم تیر کمان وتیر ارش منم تخت منم جمشید منم سرباز پارس منم
شهرمن پرسپولیس و تخت من جمشید و روز من روز پدر کوروش و عشق من رستم و افراسیاب
@ancient
اولین دربى تاريخ ايران در ۱۶ فروردین ۱۳۴۷ برگزار شد که با نتیجه تساوی خاتمه یافت. اين دو تیم تاکنون ۸۸ بار با یکدیگر روبرو شدهاند که حاصل آن ۲۶ برد استقلال، ۲۳ برد پرسپولیس و ۳۹ تساوی بوده.
@ancient
@ancient
Forwarded from ancientworld | جهان باستان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سخنرانی احمدی نژاد در مورد کوروش که از صداوسیما پخش نشد:
کوروش یک جوان مؤمن و پاک ایرانی ...
@ancient ™
کوروش یک جوان مؤمن و پاک ایرانی ...
@ancient ™
ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ در نامهای ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﺧﻄﺎﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ به زﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﺩﺭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ:
ﭼﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻗﺸﻮﻧﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺳﺤﺮﮔﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺍﮔﺮ آﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺣﯿﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﺯ ﭼﻨﮓ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﭼﻨﺎﻧﺖ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ
ﮐﻪ ﯾﮑﺴﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ
ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻧﻮﺷﺖ :
ﭼﻮ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﻮﺩ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺯ ﭘﯿﺸﺶ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ
ﺩﻭ ﻣﺮﺩ خراسان ﺩﻭ ﺻﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﻡ
ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﺩﻫﺪ ﺭﻭﻧﻘﻢ
ﺑﻪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭﯾﻪ ﺯﻧﻢ ﺑﯿﺮﻗﻢ
و اینگونه نادر جواب درخوری برای عثمانی فرستاد و به حرفی که زده بود عمل کرد و اگر شورشهای داخلی نبود، بعید نبود تا قلب امپراطوری عثمانی پیشروی کند.
📚به نقل از کتاب “زندگی پرماجرای نادرشاه” از محمدحسین میمندی نژاد
@ancient
ﭼﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻗﺸﻮﻧﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺳﺤﺮﮔﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺍﮔﺮ آﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺣﯿﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﺯ ﭼﻨﮓ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﭼﻨﺎﻧﺖ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ
ﮐﻪ ﯾﮑﺴﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ
ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻧﻮﺷﺖ :
ﭼﻮ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﻮﺩ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺯ ﭘﯿﺸﺶ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ
ﺩﻭ ﻣﺮﺩ خراسان ﺩﻭ ﺻﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﻡ
ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﺩﻫﺪ ﺭﻭﻧﻘﻢ
ﺑﻪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭﯾﻪ ﺯﻧﻢ ﺑﯿﺮﻗﻢ
و اینگونه نادر جواب درخوری برای عثمانی فرستاد و به حرفی که زده بود عمل کرد و اگر شورشهای داخلی نبود، بعید نبود تا قلب امپراطوری عثمانی پیشروی کند.
📚به نقل از کتاب “زندگی پرماجرای نادرشاه” از محمدحسین میمندی نژاد
@ancient
نه سیخ بسوزه نه کباب!
شجاع السلطنه پسر فتحعلی شاه، زمانى حاکم کرمان بود. او در آنجا متوجه شده بود که ترکه های نازک انار میتوانند نقش سیخ کباب را ایفا کنند. و کباب بر سیخی که چوبش انار باشد خوشمزه تر هم میشود.
بدین جهت پخت کباب با چوب انار را باب کرد که در کرمان به «کباب حسنی» معروف شد؛ و حاکم وقتی میل کباب داشت به نوکرها میگفت: طوری کباب را بگردانید که نه سیخ بسوزد نه کباب.
این دستور او بعدها ضربالمثل شد و در واقع مصداق همان اعتدال است که این روزها ورد زبان این و آن شده است...
@ancient
شجاع السلطنه پسر فتحعلی شاه، زمانى حاکم کرمان بود. او در آنجا متوجه شده بود که ترکه های نازک انار میتوانند نقش سیخ کباب را ایفا کنند. و کباب بر سیخی که چوبش انار باشد خوشمزه تر هم میشود.
بدین جهت پخت کباب با چوب انار را باب کرد که در کرمان به «کباب حسنی» معروف شد؛ و حاکم وقتی میل کباب داشت به نوکرها میگفت: طوری کباب را بگردانید که نه سیخ بسوزد نه کباب.
این دستور او بعدها ضربالمثل شد و در واقع مصداق همان اعتدال است که این روزها ورد زبان این و آن شده است...
@ancient
روزی عده ای از چرچیل خواستند که سیاست را برای آنان تعریف کند. چرچیل از آنها خواست تا خروسی بیاورند. سپس دایره ای کشید و خروس را در آن انداخت و گفت خروس را بدون آنکه از دایره خارج شود بگیرید. هر چه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون میرفت. آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.
چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اول گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند!
آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد ، و در پاسخ گفت این سیاست است. و آن همان سیاستیت که انگلستان قرنهاست از آن بهره میبرد ...
@ancient
چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اول گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند!
آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد ، و در پاسخ گفت این سیاست است. و آن همان سیاستیت که انگلستان قرنهاست از آن بهره میبرد ...
@ancient