Forwarded from ancientworld | جهان باستان
در زمانی که برده داری در آمریکا رایج بود زن سیاهپوستی بنام هاریت گروهی مخفی راه انداخته بود و بردگان را فراری می داد.
بعدها از او پرسیدند:
سخت ترین مرحله کار شما برای نجات بردگان چه بود؟ او عمیقا" به فکر فرو رفت و گفت: قانع کردن یک برده به اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…!
@ancient
بعدها از او پرسیدند:
سخت ترین مرحله کار شما برای نجات بردگان چه بود؟ او عمیقا" به فکر فرو رفت و گفت: قانع کردن یک برده به اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…!
@ancient
ناصرالدین شاه ملیجکی داشت داشت به نام عزیز السلطان که بسیار وابسته او بود و میگفت او برای من همچون ایاز(غلام محبوب سلطان محمود) است. عزیز السطان به حدی در دربار برو داشت که دستور میداد پسران زیبای مردم را برای عشق بازی نزد او ببرند.
رسم امرد بازی و شاهد بازی و از این نوع الواط گری ها توسط رضاشاه برچیده شد و به مرور این فرهنگ غلط در جامعه بسیار کمرنگ شد و اکنون نیز حکم آن اعدام است.
@ancient
رسم امرد بازی و شاهد بازی و از این نوع الواط گری ها توسط رضاشاه برچیده شد و به مرور این فرهنگ غلط در جامعه بسیار کمرنگ شد و اکنون نیز حکم آن اعدام است.
@ancient
درخت نخل درخت عجیبی است! گویی این درخت اصلا نبات نیست! چیزی شبیه به آدمیزاد است.
وقتی می خواهند نخلی را قطع کنند، می گویند بِکُشش! بی جهت نیست که واحد شمارش نخل هم چون آدمیان، «نفر»است...
نخل تنها درختی است که اگر سَرش را قطع کنی می میرد! بر خلاف همه ی درختان که اگر سرشان را بزنی، بار و بَرگشان بیشتر هم می شود. اما نخل نه! سَرش را که قطع کردی می میرد. مهم نیست ریشه اش در خاک سالم باشد، نخلِ بی سر می میرد!
آب هم اگر از سَر نخل بگذرد و به زیر آب فرو رود، خفه می شود و می میرد! مثل آدمیزاد. درخت مقدسی است... ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ «ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ» ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺍﺳﺖ! ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺕ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﮎِ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ. ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳَﺮَﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﻧِﻤﻮﺩِ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﺁﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میمیرد، ﻭَﻟﻮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد...
✍️ دکتر حسام صالح
@ancient
وقتی می خواهند نخلی را قطع کنند، می گویند بِکُشش! بی جهت نیست که واحد شمارش نخل هم چون آدمیان، «نفر»است...
نخل تنها درختی است که اگر سَرش را قطع کنی می میرد! بر خلاف همه ی درختان که اگر سرشان را بزنی، بار و بَرگشان بیشتر هم می شود. اما نخل نه! سَرش را که قطع کردی می میرد. مهم نیست ریشه اش در خاک سالم باشد، نخلِ بی سر می میرد!
آب هم اگر از سَر نخل بگذرد و به زیر آب فرو رود، خفه می شود و می میرد! مثل آدمیزاد. درخت مقدسی است... ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ «ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ» ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺍﺳﺖ! ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺕ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﮎِ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ. ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳَﺮَﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﻧِﻤﻮﺩِ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﺁﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میمیرد، ﻭَﻟﻮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد...
✍️ دکتر حسام صالح
@ancient
حکیم فردوسی هر وقت در داستانهایش اتفاق ناخوشایندی چه برای شخصیت های مثبت چه برای شخصیت های منفی رخ میده فقط جهان (سپنج) و روزگار رو مورد شکایت قرار میده، نه باعث و بانیِ اون رو. و ذكر ميكنه كه انسان خردمند از اتفاقات دنياى گذرا غمگين نميشه... 👌🏻
چنین است رَسم سرای سِپَنج
یکی زُو تن آسان و دیگر به رنج
بر این و بر آن روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
@ancient
چنین است رَسم سرای سِپَنج
یکی زُو تن آسان و دیگر به رنج
بر این و بر آن روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
@ancient
مرگ پدرش در چهل روزگی وی موجب شد که مادرش تصمیم به عزیمت به تهران بگیرد. به این خاطر پس از مدتی نوزاد ششماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت. در این سفر، نوزاد در راه سختِ مازندران و تهران به شدت بیمار شد.
و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند؛ بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند...
گرمای محیط موجب شد تا کودک مجدداً جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند. مادر کودک را برداشت و راه تهران را دوباره پیش گرفت.
نام آن کودک رضا بود. رضاشاه
@ancient
و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند؛ بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند...
گرمای محیط موجب شد تا کودک مجدداً جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند. مادر کودک را برداشت و راه تهران را دوباره پیش گرفت.
نام آن کودک رضا بود. رضاشاه
@ancient
شیطان به كشيش گفت:
دشمنیِ من با بشریت، از دشمنی تو با جان خویش بیشتر نیست ای كشیش!
تو به میكائیل آفرین می گویی،در حالی كه او برایت هیچ فایده ای نداشته است؛ و مرا دشنام می دهی، حال آنكه من مایهٔ راحتی و آسایش ات بوده و هستم.
مگر نه این كه وجود من، موجب رونق بازار تو و نامم سرمایه كسب و كار توست؟
اگر شیطان بمیرد و مبارزه با او منتفی گردد، چه شغلی را بر عهدهٔ تو خواهند نهاد؟ تو كه پدر روحانی هستی، چطور نمی دانی كه تنها وجود شیطان می تواند سیم و زر را از جیب مؤمنان،به جیب های واعظان و سخنوران سرازیر می كند؟
تو كه عالمی دانا هستی،چطور نمی دانی كه با نابود شدن علت، معلول نیز از بین می رود؟ چطور راضی می شوی كه من بمیرم و تو، جایگاه خود را از دست بدهی و نان زن و بچه ات را آجر كنی؟!
✍🏻جبران خلیل جبران
@ancient
دشمنیِ من با بشریت، از دشمنی تو با جان خویش بیشتر نیست ای كشیش!
تو به میكائیل آفرین می گویی،در حالی كه او برایت هیچ فایده ای نداشته است؛ و مرا دشنام می دهی، حال آنكه من مایهٔ راحتی و آسایش ات بوده و هستم.
مگر نه این كه وجود من، موجب رونق بازار تو و نامم سرمایه كسب و كار توست؟
اگر شیطان بمیرد و مبارزه با او منتفی گردد، چه شغلی را بر عهدهٔ تو خواهند نهاد؟ تو كه پدر روحانی هستی، چطور نمی دانی كه تنها وجود شیطان می تواند سیم و زر را از جیب مؤمنان،به جیب های واعظان و سخنوران سرازیر می كند؟
تو كه عالمی دانا هستی،چطور نمی دانی كه با نابود شدن علت، معلول نیز از بین می رود؟ چطور راضی می شوی كه من بمیرم و تو، جایگاه خود را از دست بدهی و نان زن و بچه ات را آجر كنی؟!
✍🏻جبران خلیل جبران
@ancient
تاریخسازی "گرگ ایرانی". هادی چوپان ورزشکار پرورش اندام ایرانی به رتبه سوم مسابقات معتبر مستر المپیا رسید و جایزه ۱۰۰ هزار دلاری آن را تصاحب کرد. این نخستین مدال یک ایرانی در رقابتهای وزن آزاد مستر المپیا است. (عکس از اینستاگرام چوپان).
@ancient
@ancient
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئویی جالب از افتتاح یک مدرسه در روستایی به اسم "ده پَهن" در استان کرماشاه در سال ۱۳۴۲ استقبال و جشن مردم ده به مناسبت ورود آقا معلم (سپاه دانش) بسیار دیدنی است. این ویدئو به تازگی از آرشیویی در فرانسه بیرون آمده است.
@ancient
@ancient
اگر میدونی که امروز دوشنبه، ۲۵ شهریور سال ۱۳۹۸ هست و در آخرین ماه از فصل تابستان هستی، به خاطر زحمات این مردِ که دقیقترین تقویم جهان رو تنظیم کرد و باید از اون ممنون باشی. اسمش خیامه. حکیم عمر خیام نیشابوری
سالى که با تقویم خیام محاسبه میشه، برخلاف سال میلادی که در هر ۱۰ هزار سال، نزدیک به 3 روز با سال حقیقی اختلاف پیدا میکنه، همواره مطابق با سال حقیقیه و هیچگاه از اون عقب نمیمونه!
@ancient
سالى که با تقویم خیام محاسبه میشه، برخلاف سال میلادی که در هر ۱۰ هزار سال، نزدیک به 3 روز با سال حقیقی اختلاف پیدا میکنه، همواره مطابق با سال حقیقیه و هیچگاه از اون عقب نمیمونه!
@ancient
Forwarded from ancientworld | جهان باستان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 همه ما تا کنون آهنگ مرغ سحر را شنیده ایم اما کمتر کسی از ما بخش دوم این آهنگ را شنیده است! قمرالملوک وزیری(اولين خواننده زن ايرانى) تنها خواننده ای بود که جرات کرد و قسمت دوم این آهنگ که سراسر انتقادهای تند و جنجالی است را خواند!
@ancient
@ancient
در سال ۱۲۶۴ واکسیناسیون به فرمان امیركبیر در ایران آغاز شد، اما با مقاومت علما و مردم رو به رو شد، چرا دعانويس ها شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه یافتن جن و شياطين به خون انسان میشود!
امير كبير با ديدن كودكان مرده بسيار گريست و گفت ما مسئول جهل مردم هستيم؛ اگر در شهر و روستا مدرسه و كتابخانه بسازيم دعانويس ها بساطشان را جمع ميكندد...
@ancient
امير كبير با ديدن كودكان مرده بسيار گريست و گفت ما مسئول جهل مردم هستيم؛ اگر در شهر و روستا مدرسه و كتابخانه بسازيم دعانويس ها بساطشان را جمع ميكندد...
@ancient
کاشف قانون دوم ترمودینامیک، نیکولا سعدی کارنو است. پدر سعدی کارنو، ریاضی دان و دوست ناپلئون بناپارت، آنچنان شیفته سعدی و گلستان بود که نام فرزندش را سعدی گذاشت. به افتخار سعدى كارنو، نام برادر زاده اش را نیز "مارى فرانسوا سعدی" نامیدند که همین پسر رئیس جمهور فرانسه شد.
@ancient
@ancient
"چجوری میشه یک فرعون بیحوصله رو سرگرم کرد؟ یک گروه زن که بجای لباس، تور ماهیگیری به تن دارن رو سوار قایقی روی رود نیل کن و به فرعون بگو بریم ماهیگیری!"
☝🏻اولین جوک نوشته شده در تاريخ؛ 3600سال پیش در مصر باستان!
@ancient
☝🏻اولین جوک نوشته شده در تاريخ؛ 3600سال پیش در مصر باستان!
@ancient
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قزاقستان فیلمی ساخته درباره جنگ کوروش بزرگ با ماساژت ها و نحوه کشته شدن کوروش به دست “تومروس” ملکه ماساژت ها. جالب اینکه هیچ اثر تاریخی، کتیبه و ... از این شخص در دست نیست و این فیلم فقط بر اساس روایتی از هرودوت ساخته شده. جالبتر اینکه اصلا ربطی هم به قزاقستان و قزاقها نداره!
@ancient
@ancient
33 درصد مردهای دهه شصتی هنوز ازدواج نکردهاند! حالا جالب اینه که بر اساس همین آمار تنها 19 درصد دخترای دهه شصتی مجردن هنوز! پسراى دهه شصتى حتى توى ازدواج هم كم شانس بودن...
حالا نكته جالب تر اينكه طبق آمار تعداد دخترهاى متولد دهه شصت از پسرها بيشتر بودن. يعنى اين بنده هاى خدا با اينكه دخترهاى زمان خودشون ازشون بيشتر هم بودن ولى باز موفق به ازدواج نشدن :(
@ancient
حالا نكته جالب تر اينكه طبق آمار تعداد دخترهاى متولد دهه شصت از پسرها بيشتر بودن. يعنى اين بنده هاى خدا با اينكه دخترهاى زمان خودشون ازشون بيشتر هم بودن ولى باز موفق به ازدواج نشدن :(
@ancient
کرمان چرا کرمان شد!
افسانه هفتواد
نزدیک شهر کرمان قلعهای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی میبیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوکریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش میافتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر میشود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد.
بعد ملتفت میشود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده، میفهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیدهاند، پس از آن کِرم را در صندوقی میگذارد و به ناز و نعمت او را میپروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری میافتد و قلعهای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر میدارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده میپرسد.
همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند...
کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت
@ancient
افسانه هفتواد
نزدیک شهر کرمان قلعهای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی میبیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوکریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش میافتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر میشود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد.
بعد ملتفت میشود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده، میفهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیدهاند، پس از آن کِرم را در صندوقی میگذارد و به ناز و نعمت او را میپروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری میافتد و قلعهای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر میدارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده میپرسد.
همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند...
کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت
@ancient
ياران به ايرانيان دل نبنديد كه وفا ندارند و آدم را به دام مى اندازند. هرقدر به آبادانى ايشان بكوشى به خرابى تو ميكوشند. دروغ عيب فطرى ايشان است. قسم هاى ايشان را نبينيد. سخن راست را چه احتياج به قسم است؟ به جان تو، به روح پدرم، به روح مادرم، به مرگ تو، به نان و نمك، به پيغمبر، به قبله، به قرآن، به حسن و حسين و ... از اصطلاحات قسم ايشان است. خلاصه آنكه در روح و جان مرده و زنده گرفته تا سر و چشم و دندان شكسته و بازوى بريده و ... همه را مايه ميگذارند تا دروغ خود را به كرسى بنشانند.
منبع: سرگذشت حاجى باباى اصفهانى
@ancient
منبع: سرگذشت حاجى باباى اصفهانى
@ancient
روباه در حادثهای دمش را از دست داد.
روباههای گله از او پرسیدند دمات چه شد؟ روباه دمبریده با حیلهگری گفت که خودم قطعاش کردم! همه با تعجب پرسیدند چرا؟ دم نداشتن بسیار بد است و اکنون زیباییت را از دست دادی. روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک.
احساس راحتی میکنم! وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم پرواز میکنم. یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد. چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست تحمل کند، نزد روباه دمبریده رفت و گفت: تو که گفته بودی سبک شدهام و احساس راحتی میکنم. منکه بسیار درد دارم!
دمبریده گفت: صدایش را درنیاور!
اگر نه تمام روز روباههای دیگر به ما میخندند! هرلحظه ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود؛ والا تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت... همان بود که تعداد دمبریدهها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای دمدار میخندیدند و این حکایتی بسیار آشناست...
وقتی در یک جامعه افراد مفسد، دزدها اختلاسگر ها و خلافکارها زیاد میشوند
آنگاه به افراد باشرف و باعزت میخندند.
گاهی هم آنها را دیوانه میدانند.
@ancient
روباههای گله از او پرسیدند دمات چه شد؟ روباه دمبریده با حیلهگری گفت که خودم قطعاش کردم! همه با تعجب پرسیدند چرا؟ دم نداشتن بسیار بد است و اکنون زیباییت را از دست دادی. روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک.
احساس راحتی میکنم! وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم پرواز میکنم. یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد. چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست تحمل کند، نزد روباه دمبریده رفت و گفت: تو که گفته بودی سبک شدهام و احساس راحتی میکنم. منکه بسیار درد دارم!
دمبریده گفت: صدایش را درنیاور!
اگر نه تمام روز روباههای دیگر به ما میخندند! هرلحظه ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود؛ والا تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت... همان بود که تعداد دمبریدهها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای دمدار میخندیدند و این حکایتی بسیار آشناست...
وقتی در یک جامعه افراد مفسد، دزدها اختلاسگر ها و خلافکارها زیاد میشوند
آنگاه به افراد باشرف و باعزت میخندند.
گاهی هم آنها را دیوانه میدانند.
@ancient
معروف است لطفعلى خان زند هنگامى كه توسط آغامحمد خان قاجار اسير شد با خون خودش بر ديوار زندان چنين نوشت:
یا رب ستدی مملکت از همچو منی
دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی
@ancient
یا رب ستدی مملکت از همچو منی
دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی
@ancient
آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی میکرد .
هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن میبرد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمیداشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را میدیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چارهای نداشتند و فقط نفرینش میکردند.
پس از چند سال آسیابان پیر، مُرد و آسیاب به پسرانش رسید. شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم...
پسران هریک راهکار ارائه نمود. پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده و تنها دستمزد میگیریم ؛ پسر بزرگتر گفت: اگر ما چنین کنیم، مردم چون انصاف ما را ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. "بهتر است هرکسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم. با این کار مردم به پدر درود میفرستند و میگویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصافتر از پسرانش بود."
چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود. مردم پدر ایشان را دعا کرده و پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهر بار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد و به نسل ما رسید!
@ancient
هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن میبرد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمیداشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را میدیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چارهای نداشتند و فقط نفرینش میکردند.
پس از چند سال آسیابان پیر، مُرد و آسیاب به پسرانش رسید. شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم...
پسران هریک راهکار ارائه نمود. پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده و تنها دستمزد میگیریم ؛ پسر بزرگتر گفت: اگر ما چنین کنیم، مردم چون انصاف ما را ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. "بهتر است هرکسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم. با این کار مردم به پدر درود میفرستند و میگویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصافتر از پسرانش بود."
چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود. مردم پدر ایشان را دعا کرده و پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهر بار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد و به نسل ما رسید!
@ancient