بله این دختر میخواد و نمیگه چی میخواد. شایدم نمیدونه چی میخواد شاید هم میدونه ولی نمیتونه اونو تو قالب کلمات بریزه شاید میترسه بگه چی میخواد. شما بهش اصرار میکنین البته تحت تعلیمات ریاست آسایشگاه که فکر کنه و پیدا کنه چی میخواد. بعد بهش توصیه میکنین که اون چیز و از مردم نخواد. پس از کی بخواد. اگه از در و دیوار بخواد که بیمارتر شده.
بهمن فرسی|آرامسایشگاه
بهمن فرسی|آرامسایشگاه
چرا همیشه آدمهایی مثل من باید از خودگذشتگی نشان بدهند، چرا هروقت قرار است کاری صورت بگیرد ما باید کوتاه بیاییم، چرا همیشه من باید زبانم را گاز بگیرم، چرا؟ خوب، این دفعه دیگر مثل دفعههای قبل نیست. این دفعه میخواهم به خودم و آنچه احتیاج دارم فکر کنم. برای آنکه عدالت، اگر شده حتی یک دفعه، فقط یک دفعه، اجرا شود.
آریل دورفمان|مرگ و دوشیزه
آریل دورفمان|مرگ و دوشیزه
Tie up My Hands
Starsailor
Wanna hold you but my hands are tied
Wanna sleep here but I've been denied
Wanna lie here until the morning sun does rise
Wanna sleep here but I've been denied
Wanna lie here until the morning sun does rise
«من در حالت خوشی نیستم. مثل تاریخ، فرسوده و ملولم. انگار بار همهی رنجهای کهنه و قدیم بر دل من است.»
_شاهرخ مسکوب
_شاهرخ مسکوب
Drowned Divine
Angellore
Who will be there for me
To smile and dry my tears?
I’m like a withered rose
Alone eternally
No spark within the night
Nor moonlit sky to guide my way
It’s my end
I surrender to pain
To smile and dry my tears?
I’m like a withered rose
Alone eternally
No spark within the night
Nor moonlit sky to guide my way
It’s my end
I surrender to pain
«همه چیز برای من حول تو میچرخد. مدام به تو فکر میکنم و با تو حرف میزنم. سر غریبه و سیاه تو را میان دستانم میگیرم و دلم میخواهد سنگی که بر سینهات سنگینی میکند کنار بزنم....»
_نامه از اینگهبورگ باخمن به پل سلان
_نامه از اینگهبورگ باخمن به پل سلان
Dog Days
Ethel Cain
Cut me up and take me like the bread and blood at church
Love's never been more than pain, so baby, show me how bad you hurt
Love's never been more than pain, so baby, show me how bad you hurt
«مُرد دیگر، آدمها میمیرند، سکته میکنند یا زیر ماشین میروند، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین. اینها البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آنهاست، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جایشان خالی میماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش می گیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.»
آینههای دردار|هوشنگ گلشیری
آینههای دردار|هوشنگ گلشیری