عزیزم، تصادف تماس با تو، آشنا شدن به وجود تو آنقدر برایم زیاد بود که کسی نمیتواند بفهمد.
من توانستم تو را ببینم. تو را تماشا کنم. تو آنقدر عجیب و پر و زیاد و غیرعادی و نامعلوم و ساده و طبیعی هستی که محال است کسی این همه اخلاق تو را ببیند و باز هم بتواند تو را تحمل کند. که شجاعت تحمل تو را داشته باشد. ترسی که از تو داشتم، عشقی که به هر کلمه و هر حرکت تو داشتم، احترامی که برای تو قائل بودم، اینها را هرگز نمیتوان تعریف کرد.
من میخواستم، فقط مثل یک حیوان، چند سالی سرم را روی زانوی تو بگذارم، و لذت ببرم که سرم روی زانوی توست.
بهمن فرسی|شب یک شب دو
من توانستم تو را ببینم. تو را تماشا کنم. تو آنقدر عجیب و پر و زیاد و غیرعادی و نامعلوم و ساده و طبیعی هستی که محال است کسی این همه اخلاق تو را ببیند و باز هم بتواند تو را تحمل کند. که شجاعت تحمل تو را داشته باشد. ترسی که از تو داشتم، عشقی که به هر کلمه و هر حرکت تو داشتم، احترامی که برای تو قائل بودم، اینها را هرگز نمیتوان تعریف کرد.
من میخواستم، فقط مثل یک حیوان، چند سالی سرم را روی زانوی تو بگذارم، و لذت ببرم که سرم روی زانوی توست.
بهمن فرسی|شب یک شب دو
Paintings by Paul Delaroche
1. The Young Martyr, 1853
2. The Children of Edward, 1831
3. The execution of Lady Jane Grey, 1833.
-Annamorphin
1. The Young Martyr, 1853
2. The Children of Edward, 1831
3. The execution of Lady Jane Grey, 1833.
-Annamorphin
چیزی رنجآور که نمیتوان عزیزش داشت. که ندیده نمیتوانش گرفت. زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو نه میتوانی زخم را از قلبت وا بکنی، و نه میتوانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکهای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلب هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت را چگونه دور میاندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.
جای خالی سلوچ|محمود دولت آبادی
جای خالی سلوچ|محمود دولت آبادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"میدونم یه روز میذاری میری و باد چشمهای تو رو با خودش میبره، ولی امروز واسه من باش انگار آخرین روزه."
من گمان میکنم آنجلوپولوس در فیلم میخواهد بگوید سرانجام سرپناهی جز هنر برای آزادی، انسان، کودک، هویت و زندگی وجود ندارد. آنهم سرپناهی که با همه اهمیت و ارزشمندیاش، باز اگر نتواند کودک را و حقیقت را نجات دهد، میتوان و باید آن را ناتمام رها کرد.
Eternity and a Day, 1998
Dir. Theodore Angelopoulos
-Annamorphyn
من گمان میکنم آنجلوپولوس در فیلم میخواهد بگوید سرانجام سرپناهی جز هنر برای آزادی، انسان، کودک، هویت و زندگی وجود ندارد. آنهم سرپناهی که با همه اهمیت و ارزشمندیاش، باز اگر نتواند کودک را و حقیقت را نجات دهد، میتوان و باید آن را ناتمام رها کرد.
Eternity and a Day, 1998
Dir. Theodore Angelopoulos
-Annamorphyn