آه الهۀ بینوای من!
در این بامداد تو را چه شده؟
چشمهای گودافتادهات را
رویاهای شبانه تسخیر کردهاند
و من دیوانگی و هراس را میبینم
که سرد و صامت
پیاپی در سیمایت باز میتابند
آیا دیوهای سبز و شیطانهای سرخ
از جامهای خود جرعههای وحشت و عشق برایت ریختهاند؟
آیا کابوس با مشت سرکش و کوبندهاش
تو را به عمق مینتورنای پرتاب کردهاست؟
کاش سینهات، آکنده از عطر سلامت
وعدهگاه فکرهای پرتوان باشد
و خون مسیحیات با موجهای موزون جاری شود
-شارل بودلر
Betty Blue, 1986
Dir. Jean-Jacques Beineix
در این بامداد تو را چه شده؟
چشمهای گودافتادهات را
رویاهای شبانه تسخیر کردهاند
و من دیوانگی و هراس را میبینم
که سرد و صامت
پیاپی در سیمایت باز میتابند
آیا دیوهای سبز و شیطانهای سرخ
از جامهای خود جرعههای وحشت و عشق برایت ریختهاند؟
آیا کابوس با مشت سرکش و کوبندهاش
تو را به عمق مینتورنای پرتاب کردهاست؟
کاش سینهات، آکنده از عطر سلامت
وعدهگاه فکرهای پرتوان باشد
و خون مسیحیات با موجهای موزون جاری شود
-شارل بودلر
Betty Blue, 1986
Dir. Jean-Jacques Beineix
نه می شود برای همه مردم دنیا آرزوی مرگ کرد و نه برای بهره بردن از آزادی وصف ناپذیر، جز خالی شدن دنیا از مردمانش راه دیگری یافت.
سقوط|آلبر کامو
سقوط|آلبر کامو
ترانه تو شعر از م. آزاد
پری زنگنه
تو عاشقانه ترین نام
و جاودانهترین یادی
تو از تبار بهاری تو باز میگردی
تو آن یگانهترین رازی، ای یگانهترین
تو جاودانهترینی
برای آنکه نمیداند
برای آنکه نمیخواهد
برای آنکه نمیداند و نمیخواهد
تو بینشانهترین باش
ای یگانهترین
@anamorphyn
و جاودانهترین یادی
تو از تبار بهاری تو باز میگردی
تو آن یگانهترین رازی، ای یگانهترین
تو جاودانهترینی
برای آنکه نمیداند
برای آنکه نمیخواهد
برای آنکه نمیداند و نمیخواهد
تو بینشانهترین باش
ای یگانهترین
@anamorphyn
عزیزم، تصادف تماس با تو، آشنا شدن به وجود تو آنقدر برایم زیاد بود که کسی نمیتواند بفهمد.
من توانستم تو را ببینم. تو را تماشا کنم. تو آنقدر عجیب و پر و زیاد و غیرعادی و نامعلوم و ساده و طبیعی هستی که محال است کسی این همه اخلاق تو را ببیند و باز هم بتواند تو را تحمل کند. که شجاعت تحمل تو را داشته باشد. ترسی که از تو داشتم، عشقی که به هر کلمه و هر حرکت تو داشتم، احترامی که برای تو قائل بودم، اینها را هرگز نمیتوان تعریف کرد.
من میخواستم، فقط مثل یک حیوان، چند سالی سرم را روی زانوی تو بگذارم، و لذت ببرم که سرم روی زانوی توست.
بهمن فرسی|شب یک شب دو
من توانستم تو را ببینم. تو را تماشا کنم. تو آنقدر عجیب و پر و زیاد و غیرعادی و نامعلوم و ساده و طبیعی هستی که محال است کسی این همه اخلاق تو را ببیند و باز هم بتواند تو را تحمل کند. که شجاعت تحمل تو را داشته باشد. ترسی که از تو داشتم، عشقی که به هر کلمه و هر حرکت تو داشتم، احترامی که برای تو قائل بودم، اینها را هرگز نمیتوان تعریف کرد.
من میخواستم، فقط مثل یک حیوان، چند سالی سرم را روی زانوی تو بگذارم، و لذت ببرم که سرم روی زانوی توست.
بهمن فرسی|شب یک شب دو