طعم صدا و درخشش چشمان خدا گونهات را در آن شب بینظیری که با هم بودیم حس میکنم، آه که چقدر بینظیر و ناگهانی و کوتاه بود.
غسان کنفانی|به غاده السمان
غسان کنفانی|به غاده السمان
تابستان اول خوشی محض بود. پرسونا را در جزیره میساختیم. گرم بود. ما بودن با یکدیگر را تجربه کردیم و نیازی به صحبت درمورد آن نبود. آنقدر پابرهنه در شنها بودم که انگار پاهایم نفس میکشید. من به اینکه چه اتفاقی در رابطهی ما ممکن است بیوفتد فکر نمیکردم. در سایهی نرم خورشید، آرزو و شادی زندگی میکردم. از آن زمان هیچ تابستانی چنین نبوده و نیست.
- لیو اولمان دربارهی اینگمار برگمان
- لیو اولمان دربارهی اینگمار برگمان
آنجا که دستها بیکار میمانند، افسانهها سر بر میآورند و افسانه پردازی هنر دست اول ذهنهای بیخوابی کشیدهای میشود که از رنج انفعال، قهرمان میزایند.
زهره قلی پور|مقدمه کتاب جزء از کل
زهره قلی پور|مقدمه کتاب جزء از کل
🕊1
تو امّا وارد رگهایم شُدی و همه چیز تمام شُد و خیلی سخت است بخواهم از تو شفا یابم؛
من به نوشتن برایِ تو ادامه میدهم؛ ادامه میدهم؛
دوستت خواهم داشت؛ تو دور خواهی ماند؛
اما درونِ من ساکنی.
غسان کنفانی|به غادهء السمان
من به نوشتن برایِ تو ادامه میدهم؛ ادامه میدهم؛
دوستت خواهم داشت؛ تو دور خواهی ماند؛
اما درونِ من ساکنی.
غسان کنفانی|به غادهء السمان