طعم صدا و درخشش چشمان خدا گونهات را در آن شب بینظیری که با هم بودیم حس میکنم، آه که چقدر بینظیر و ناگهانی و کوتاه بود.
غسان کنفانی|به غاده السمان
غسان کنفانی|به غاده السمان
تابستان اول خوشی محض بود. پرسونا را در جزیره میساختیم. گرم بود. ما بودن با یکدیگر را تجربه کردیم و نیازی به صحبت درمورد آن نبود. آنقدر پابرهنه در شنها بودم که انگار پاهایم نفس میکشید. من به اینکه چه اتفاقی در رابطهی ما ممکن است بیوفتد فکر نمیکردم. در سایهی نرم خورشید، آرزو و شادی زندگی میکردم. از آن زمان هیچ تابستانی چنین نبوده و نیست.
- لیو اولمان دربارهی اینگمار برگمان
- لیو اولمان دربارهی اینگمار برگمان