Annamorphin
24.6K subscribers
2.28K photos
34 videos
1 file
1.3K links
زیباییِ تن‌های تنها.






تبلیغات؛
@anamorphynads
Download Telegram
‏«سیاوش:
‏در آبِ روان می‌بینم؛ در خواب‌هایم و میان دو انگشت خودم. ما سَرو می‌کاریم و مرگ می‌درویم. ما همه جوان می‌میریم...»

بهرام بیضایی|سیاوش‌خوانی
Untitled series by Ai-Artyan.
"Dance with Cigarette" by René Groebli, 1953.
سایه من خیلی پررنگ‌تر و دقیق‌تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایه‌ام حقیقی‌تر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزر پنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاته‌ام همه سایه‌های من بوده‌اند، سایه‌هائیکه من میان آن‌ها محبوس بوده‌ام. در این‌وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی ناله‌های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه‌های خون آن‌ها را تف می‌کردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایه‌ام بدیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته‌های مرا به‌ دقت می‌خواند. حتما او خوب می‌فهمید، فقط او می‌توانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سایه خودم نگاه می‌کردم می‌ترسیدم.

بوف کور|صادق هدایت
«لیو عزیزم، همه‌جا هستی؛ در نوری که به پنجره می‌تابد، داخل اتاق، تخت و صندلی. دیدارت در آنسوی دیوار شیشه‌ای که مثل جهنم دردناک است. دلم برایت چنان تنگ شده که گویی دیگر هیچ پوستی به تنم نیست. برای به آغوش کشیدنت و غرق شدن در زنانگی و لطافتت. کمی به خود جهنم می‌ماند...
تقریبا عاشقانه است.»
- از نامه‌های برگمان به اولمان
The Three Ages of Woman by Gustav Klimt, 1905

در نقاشی سه زن را در مراحل مختلف زندگی می‌بینیم.
کوچک‌ترین نوزادی است، که به نوبه خود در آغوش مادر نگه داشته می‌شود، مادری که اگرچه بالغ است، اما یک بزرگسال جوان است که نماینده مادری است.
سومین شکل، در سمت چپِ گروه،
پیرزنی است که نشان دهنده سالخوردگی است.
و اما پس‌زمینه آن، دریایی از حباب‌های نقره‌ای است؛
اما چرا این سه نفر بین این اشکال غیرعادی از نزدیک احاطه شده‌اند.
این اشکال چه چیزی هستند؟
باور بر این است که اشکال شناور بالای سر زنان جوان‌تر شبیه کلنی‌های باکتری است، در حالی که زن مسن در میان تک یاخته‌های کشیده ایستاده است که با مرگ و تجزیه همراه‌اند. این نقاشی در مورد زندگی - تولد تا مرگ است.
این من را به یاد کلماتی می‌اندازد که هنگام پایین آوردن تابوت بر سر قبر گفته می شود:
«تا زمانی که ما در زندگی هستیم در مرگ هم هستیم».
یکی از آقای کوینر پرسید که آیا خدایی وجود دارد یا نه؟
آقای کوینر گفت:
به تو توصیه می‌کنم فکر کنی که آیا با دانستن جواب این سؤال رفتارت تغییر خواهد کرد یا نه. اگر تغییر نکند موضوع منتفی است. اگر تغییر بکند حداقل می‌توانم اینقدر کمکت بکنم که تو تصمیم خودت را گرفته‌ای: تو به خدا نیاز داری.

داستان‌های آقای کوینر|برتولت برشت
Roma by Federico Garolla, 1953.