Annamorphin
24.6K subscribers
2.29K photos
34 videos
1 file
1.3K links
زیباییِ تن‌های تنها.






تبلیغات؛
@anamorphynads
Download Telegram
هیلما آف کلینت/ Hilma af Klint

۲۶ اکتبر ۱۸۶۲ - ۲۱ اکتبر ۱۹۴۴
یکی از نقاشان معروف سوئدی و پیشگام هنر آبستراک می‌باشد.
او پیشروی رادیکال هنری است که خود را از حصار واقعیت‌های ملموس و عینی خارج می‌سازد و از رنگ و فرم‌های تمثیلی برای بیان مفاهیم خود بهره می‌گرفت.
او چندین سال قبل از واسیلی کاندینسکی، پیت موندریان و کازیمیر مالوویچ که هنوز به عنوان پیشگامان هنر آبستراک معرفی می‌شوند دست به خلق آثار هنری آبستراک زده.
هیلما آف کلینت تحصیلات هنری خود را در بخش هنری دانشگاه تکنیک استکهلم که امروز به دانشگاه هنر نامیده می‌شود به انجام رساند.
بعد از اتمام تحصیلات تا سال ۱۹۰۸ نقاشی‌های او از صورت و یا مناظر طبیعی بود.
اما بعد از مدتی او نقاشی از طبیعت را رها کرد. زیرا او معتقد بود که یک بُعد روحانی در زندگی انسان وجود دارد و می‌خواست موقعیت‌های از وجود انسانی که عینی و ملموس نیست به تصویر بکشد.
او همانند بسیاری از معاصران خود از جریان‌های معنوی آن زمان همچون اعتقاد به عالم ارواح و عرفان متاثر بود.
او معتقد بود که زمانی که او نقاشی می‌کند به خودآگاهی بیشتری می‌رسد و از این طریق برای ایجاد کار خود الهام و پیام می‌گیرد.
او تابلوهائی که موضوع آن منظره و پرتره بود در زمان حیاتش به نمایش گذاشته اما نقاشی‌های آبستراک خود را در زمان حیاتش هرگز به نمایش نگذاشت. او در وصیت خود قید کرده بود که نقاشی‌های آبستراک او را بیست سال بعد از مرگ او می‌توانند در معرض دید عموم قرار دهند.
او مطمئن بود که در این زمان مردم کارهای او را خواهند فهمید.
-Annamorphyn
Hilm af Klint paintings/
-تعدادی از آثار هیلما آف کلینت

1. Paintings for the Temple - The Large Figure Paintings No.6.
2. Wormwood, 1922, watercolor on paper.
3. The Large Figure Paintings No.2 1907.
4. The Rose AKA The Large Figure Paintings No.4, 1907.
5. Tree of Knowledge, 1915.
-Annamorphin
‏«سیاوش:
‏در آبِ روان می‌بینم؛ در خواب‌هایم و میان دو انگشت خودم. ما سَرو می‌کاریم و مرگ می‌درویم. ما همه جوان می‌میریم...»

بهرام بیضایی|سیاوش‌خوانی
Untitled series by Ai-Artyan.
"Dance with Cigarette" by René Groebli, 1953.
سایه من خیلی پررنگ‌تر و دقیق‌تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایه‌ام حقیقی‌تر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزر پنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاته‌ام همه سایه‌های من بوده‌اند، سایه‌هائیکه من میان آن‌ها محبوس بوده‌ام. در این‌وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی ناله‌های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه‌های خون آن‌ها را تف می‌کردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایه‌ام بدیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته‌های مرا به‌ دقت می‌خواند. حتما او خوب می‌فهمید، فقط او می‌توانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سایه خودم نگاه می‌کردم می‌ترسیدم.

بوف کور|صادق هدایت