در چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو میکردم پیدا کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطهور شدم، مثل این بود که قوهای را از درون وجودم بیرون میکشند، زمین زیرپایم میلرزید و اگر زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم.
بوف کور|صادق هدایت
بوف کور|صادق هدایت
Burning Bridges
Chromatics
When your tears fall down
On the cold, cold ground
And you walk to the edge of this town
When you burned all your bridges
And vanished in the mist
When the road is long and your heart is sick.
-Annamorphyn
On the cold, cold ground
And you walk to the edge of this town
When you burned all your bridges
And vanished in the mist
When the road is long and your heart is sick.
-Annamorphyn
گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس میشود. میشوراند. منقلب میکند. به رقص و شلنگ اندازی وا میدارد. میگریاند. میچزاند. میکوباند و میدواند.
جای خالی سلوچ|محمود دولت آبادی
جای خالی سلوچ|محمود دولت آبادی
در دستهای چه کسی اسراف میشوی تو اکنون که من به ذره ذرهات محتاجم.
-ییلماز اردوغان
-ییلماز اردوغان