چه آسان
مرا بفروخت، بفروخت.
مرا ناآشنا با خویشتن کرد
مرا خویشی به هر بیگانه آموخت.
شبی از بسترم بگریخت، بگریخت.
به گوش دیگری آواز در داد
مرا سوخت.
چرا نیست؟
نمیدانم که امشب در بر کیست؟
چرا آمد، چرا رفت؟
کجا رفت؟
چرا بود؟ چرا نیست؟
در آن شب،
که مهتاب از شکاف ابر بگریخت،
به روی سنگفرش کوچهام ریخت.
به من افسانهای گفت،
تنم در بازوان پیچید و خاموش
به روی بسترم خفت.
به وردی چشمهایم را به هم دوخت
سحرگاهان به پیش دیگری رفت
مرا سوخت!
از آن شب،
به هر کاشانه من در جستجویم
به هر آغوش میخوابم که شاید،
تن او را بجویم
چرا درد نهانم را نگویم؟
مرا بدنام کرد او.
مرا سوخت
مرا سوخت
تبه کرد
گنه کرد، گنه کرد.
چرا نشناخت من را؟
چرا با خویشتن بیگانهام کرد؟
چرا رفت؟
چرا دُردیکش میخانهام کرد؟
چرا دیوانهام کرد؟
چرا...؟
- نصرت رحمانی
مرا بفروخت، بفروخت.
مرا ناآشنا با خویشتن کرد
مرا خویشی به هر بیگانه آموخت.
شبی از بسترم بگریخت، بگریخت.
به گوش دیگری آواز در داد
مرا سوخت.
چرا نیست؟
نمیدانم که امشب در بر کیست؟
چرا آمد، چرا رفت؟
کجا رفت؟
چرا بود؟ چرا نیست؟
در آن شب،
که مهتاب از شکاف ابر بگریخت،
به روی سنگفرش کوچهام ریخت.
به من افسانهای گفت،
تنم در بازوان پیچید و خاموش
به روی بسترم خفت.
به وردی چشمهایم را به هم دوخت
سحرگاهان به پیش دیگری رفت
مرا سوخت!
از آن شب،
به هر کاشانه من در جستجویم
به هر آغوش میخوابم که شاید،
تن او را بجویم
چرا درد نهانم را نگویم؟
مرا بدنام کرد او.
مرا سوخت
مرا سوخت
تبه کرد
گنه کرد، گنه کرد.
چرا نشناخت من را؟
چرا با خویشتن بیگانهام کرد؟
چرا رفت؟
چرا دُردیکش میخانهام کرد؟
چرا دیوانهام کرد؟
چرا...؟
- نصرت رحمانی
مجموعه "ماهی بزرگ" از مرتضی نیکنهاد
"Big Fish" by Morteza Niknahad.
در یکى از شب هاى میانى دههى هفتاد مادرم خوابى دید که سرآغاز فصلى دشوار از زندگىمان بود، او دچار بیمارى مبهمى شد که ریشهاش بر اساس آنچه پزشکان مىگفتند ضایعات روحىِ باقى مانده از وقایع گذشته بود. بیش از یک دهه از آن شب گذشت تا مادر پرده از خوابى برداشت که تا پیش از آن پنهانش کرده بود، او از جاندار مجهول الهویه و رُعْب آورى سخن مىگفت که در خوابش بسرعت بزرگ شده، بگونهاى که او در وضعیتى برزخ گونه تلاش مىکند از خواب برخیزد. مادر در این سالها تنها یکبار راضى شده دربارهى آن شب حرف بزند و هربار در مقابل پرسشهاى احتمالى از روایت آن شب پرهیز مىکند، هیولایى که علىرغم خواستش همچنان با او بوده است. مجموعهى ماهى بزرگ برداشت ذهنىست از بیست سال زندگى و مشاهدات من از روزمره زنى که با یک هیولاى رام شده و زخمى زندگى مىکند.
"Big Fish" by Morteza Niknahad.
در یکى از شب هاى میانى دههى هفتاد مادرم خوابى دید که سرآغاز فصلى دشوار از زندگىمان بود، او دچار بیمارى مبهمى شد که ریشهاش بر اساس آنچه پزشکان مىگفتند ضایعات روحىِ باقى مانده از وقایع گذشته بود. بیش از یک دهه از آن شب گذشت تا مادر پرده از خوابى برداشت که تا پیش از آن پنهانش کرده بود، او از جاندار مجهول الهویه و رُعْب آورى سخن مىگفت که در خوابش بسرعت بزرگ شده، بگونهاى که او در وضعیتى برزخ گونه تلاش مىکند از خواب برخیزد. مادر در این سالها تنها یکبار راضى شده دربارهى آن شب حرف بزند و هربار در مقابل پرسشهاى احتمالى از روایت آن شب پرهیز مىکند، هیولایى که علىرغم خواستش همچنان با او بوده است. مجموعهى ماهى بزرگ برداشت ذهنىست از بیست سال زندگى و مشاهدات من از روزمره زنى که با یک هیولاى رام شده و زخمى زندگى مىکند.
و اگر تو را از دست بدهم، چیزهای زیادی در من ویران خواهد شد، و میدانم که غبار روزها بر زخم خواهد نشست، اما به همان اندازه میدانم که مانند سایر زخمهای تنم خواهد بود: هر بار که باد بر آن بوزد ملتهب میشوند.
غسان کنفانی|تپشهای شیدایی
غسان کنفانی|تپشهای شیدایی