کار از کار گذشت و راه گریزی نیست...
عذاب کشیدن با تو طعمی سوای معذب شدن بی تو را دارد، اما همیشه عذابی طعنه زن بوده، و مادیانی است که تن به اهلی شدن نمیدهد.
غسان کنفانی|تپشهای شیدایی
عذاب کشیدن با تو طعمی سوای معذب شدن بی تو را دارد، اما همیشه عذابی طعنه زن بوده، و مادیانی است که تن به اهلی شدن نمیدهد.
غسان کنفانی|تپشهای شیدایی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
- تجربه اولین ترجمه بنده با یکی از جادوییترین فیلمها رقم خورد.
فیلم در یک سالن حین گرفتن تست بازیگری از یه دختر جوان میگذره. امیلی مولر جذاب، مثبت، خوشرو و متفکره. خنده، صدا و حرکاتش طبیعیه و دراماتیزه نمیکنه و تماشاگرها به چشمهاش خیره میشن و سعی میکنن نگاهش، لبخند ظریفش و لحطات سکوتش رو رمزگشایی کنن.
Emilie Muller, 1994.
Dir. Yvon Marciano
Translated by @Anamorphyn
فیلم در یک سالن حین گرفتن تست بازیگری از یه دختر جوان میگذره. امیلی مولر جذاب، مثبت، خوشرو و متفکره. خنده، صدا و حرکاتش طبیعیه و دراماتیزه نمیکنه و تماشاگرها به چشمهاش خیره میشن و سعی میکنن نگاهش، لبخند ظریفش و لحطات سکوتش رو رمزگشایی کنن.
Emilie Muller, 1994.
Dir. Yvon Marciano
Translated by @Anamorphyn
چه آسان
مرا بفروخت، بفروخت.
مرا ناآشنا با خویشتن کرد
مرا خویشی به هر بیگانه آموخت.
شبی از بسترم بگریخت، بگریخت.
به گوش دیگری آواز در داد
مرا سوخت.
چرا نیست؟
نمیدانم که امشب در بر کیست؟
چرا آمد، چرا رفت؟
کجا رفت؟
چرا بود؟ چرا نیست؟
در آن شب،
که مهتاب از شکاف ابر بگریخت،
به روی سنگفرش کوچهام ریخت.
به من افسانهای گفت،
تنم در بازوان پیچید و خاموش
به روی بسترم خفت.
به وردی چشمهایم را به هم دوخت
سحرگاهان به پیش دیگری رفت
مرا سوخت!
از آن شب،
به هر کاشانه من در جستجویم
به هر آغوش میخوابم که شاید،
تن او را بجویم
چرا درد نهانم را نگویم؟
مرا بدنام کرد او.
مرا سوخت
مرا سوخت
تبه کرد
گنه کرد، گنه کرد.
چرا نشناخت من را؟
چرا با خویشتن بیگانهام کرد؟
چرا رفت؟
چرا دُردیکش میخانهام کرد؟
چرا دیوانهام کرد؟
چرا...؟
- نصرت رحمانی
مرا بفروخت، بفروخت.
مرا ناآشنا با خویشتن کرد
مرا خویشی به هر بیگانه آموخت.
شبی از بسترم بگریخت، بگریخت.
به گوش دیگری آواز در داد
مرا سوخت.
چرا نیست؟
نمیدانم که امشب در بر کیست؟
چرا آمد، چرا رفت؟
کجا رفت؟
چرا بود؟ چرا نیست؟
در آن شب،
که مهتاب از شکاف ابر بگریخت،
به روی سنگفرش کوچهام ریخت.
به من افسانهای گفت،
تنم در بازوان پیچید و خاموش
به روی بسترم خفت.
به وردی چشمهایم را به هم دوخت
سحرگاهان به پیش دیگری رفت
مرا سوخت!
از آن شب،
به هر کاشانه من در جستجویم
به هر آغوش میخوابم که شاید،
تن او را بجویم
چرا درد نهانم را نگویم؟
مرا بدنام کرد او.
مرا سوخت
مرا سوخت
تبه کرد
گنه کرد، گنه کرد.
چرا نشناخت من را؟
چرا با خویشتن بیگانهام کرد؟
چرا رفت؟
چرا دُردیکش میخانهام کرد؟
چرا دیوانهام کرد؟
چرا...؟
- نصرت رحمانی