لنسلات قول داد که قیدش را میزند، اما او ماند و آنها همچنان همدیگر را میدیدند.
ملکه گفت «اگر مرا دوست داری برو» پس قرار گذاشتند در شبی که پادشاه حضور ندارد، یکدیگر را ملاقات کنند تا برای همیشه از هم جدا شوند. با رنگ پریده از عشق، دست در دست، چشم در چشم بر لبهی تخت سلطنتی نشستند. آخرین ساعت آنها بود و ملتهب از خداحافظی.
موردرد صحنه را دید، با تمام قدرت فریاد زد: خائن، برو بیرون. در نهایت گرفتار شدی. با این سخنان لنسلات که گویی از خواب پریده بود مانند شیر هجوم برد و روی موردرد پرید و او را از سر گرفت و پرتاب کرد. افرادش او را از مهلکه نجات دادند.
سکوت حکم فرما شد.
ملکه گفت: اینجا پایان راه است و من تا همیشه شرمسارم. لنسلات گفت: شرم بر من. این من هستم که گناه کردم. اما برخیز و در قلعهی مستحکم من آن طرف دریا پناه بگیر. آنجا با تو پنهان خواهم ماند و تا آخرین لحظه با جانم تو را در برابر دنیا حمایت خواهم کرد.
او پاسخ داد: ای لنسلات! آیا تو در این راه پشتیبان من هستی؟ نه واقعا. دوست من، ما با یکدیگر خداحافظی کردهایم. آسمانها نمیگذارند که تو مرا از خودم پنهان کنی. شرم گریبان من را گرفته است چرا که همسر کسی هستم و تو ازدواج نکردهای. با این حال باید برای فرار آماده شویم. سرپناهی مییابم و منتظر میمانم محاکمه شوم.
لنسلات اسب ملکه را گرفت او را روی حیوان نشاند و خود نیز سوار شد. گذشتند تا به جایی رسیدند که راه دو نیم شد. با بوسهای غرق از گریه جدا شدند، ملکه به آلمزبری فرار کرد و او به سوی کشورش بازگشت.
شعری از آلفرد تنیسون/
poem by Alfred Lord Tennyson, 1809-1892.
ملکه گفت «اگر مرا دوست داری برو» پس قرار گذاشتند در شبی که پادشاه حضور ندارد، یکدیگر را ملاقات کنند تا برای همیشه از هم جدا شوند. با رنگ پریده از عشق، دست در دست، چشم در چشم بر لبهی تخت سلطنتی نشستند. آخرین ساعت آنها بود و ملتهب از خداحافظی.
موردرد صحنه را دید، با تمام قدرت فریاد زد: خائن، برو بیرون. در نهایت گرفتار شدی. با این سخنان لنسلات که گویی از خواب پریده بود مانند شیر هجوم برد و روی موردرد پرید و او را از سر گرفت و پرتاب کرد. افرادش او را از مهلکه نجات دادند.
سکوت حکم فرما شد.
ملکه گفت: اینجا پایان راه است و من تا همیشه شرمسارم. لنسلات گفت: شرم بر من. این من هستم که گناه کردم. اما برخیز و در قلعهی مستحکم من آن طرف دریا پناه بگیر. آنجا با تو پنهان خواهم ماند و تا آخرین لحظه با جانم تو را در برابر دنیا حمایت خواهم کرد.
او پاسخ داد: ای لنسلات! آیا تو در این راه پشتیبان من هستی؟ نه واقعا. دوست من، ما با یکدیگر خداحافظی کردهایم. آسمانها نمیگذارند که تو مرا از خودم پنهان کنی. شرم گریبان من را گرفته است چرا که همسر کسی هستم و تو ازدواج نکردهای. با این حال باید برای فرار آماده شویم. سرپناهی مییابم و منتظر میمانم محاکمه شوم.
لنسلات اسب ملکه را گرفت او را روی حیوان نشاند و خود نیز سوار شد. گذشتند تا به جایی رسیدند که راه دو نیم شد. با بوسهای غرق از گریه جدا شدند، ملکه به آلمزبری فرار کرد و او به سوی کشورش بازگشت.
شعری از آلفرد تنیسون/
poem by Alfred Lord Tennyson, 1809-1892.
Photographs by Laura Makabresku.
1. God comes to Elijah in the whisper of a gentle breeze. In the calming silence.
2. Saint Francis tenderly wounded by Love.
3. The Anatomy of Melancholy.
4. Lonely Shepherd.
1. God comes to Elijah in the whisper of a gentle breeze. In the calming silence.
2. Saint Francis tenderly wounded by Love.
3. The Anatomy of Melancholy.
4. Lonely Shepherd.
فروغزمان فرخزاد
۸ دی ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ شاعر اهل ایران بود.
فرخزاد با مجموعههای اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. آشنایی و همکاری با ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی موجب تحول فکری و ادبی در او شد.
مهمترین خصوصیت اشعار او ابراز بیتظاهر عواطف درونی و تجسم بیپردهی احساسات است.
Annamorphin
۸ دی ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ شاعر اهل ایران بود.
فرخزاد با مجموعههای اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. آشنایی و همکاری با ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی موجب تحول فکری و ادبی در او شد.
مهمترین خصوصیت اشعار او ابراز بیتظاهر عواطف درونی و تجسم بیپردهی احساسات است.
Annamorphin