Forwarded from Hidden Chat
https://t.me/amdevm/6732
پول و ثروت یا خانوادش چقدر برات مهمه؟ اگه فاصله طبقاتی از لحاظ مالی بین خانواده شما و اون باشه ولی از هرلحاظ دیگهای باهاش اوکی باشی بازم قبول میکنی؟
پول و ثروت یا خانوادش چقدر برات مهمه؟ اگه فاصله طبقاتی از لحاظ مالی بین خانواده شما و اون باشه ولی از هرلحاظ دیگهای باهاش اوکی باشی بازم قبول میکنی؟
Telegram
امیرمحمد 💎⚡️
۱.گذشته اش
۲. آینده اش مثل هدفاش و ...
۳. اشنایی با شخصیتش
۴. و مهم تر از همه، اینکه واقعا آیا بالغه یا نه
۵. آیا توانایی گفت و گو توی مشکلات داره یا نه
۶. علاقه های مشترک
۲. آینده اش مثل هدفاش و ...
۳. اشنایی با شخصیتش
۴. و مهم تر از همه، اینکه واقعا آیا بالغه یا نه
۵. آیا توانایی گفت و گو توی مشکلات داره یا نه
۶. علاقه های مشترک
Hidden Chat
https://t.me/amdevm/6732 پول و ثروت یا خانوادش چقدر برات مهمه؟ اگه فاصله طبقاتی از لحاظ مالی بین خانواده شما و اون باشه ولی از هرلحاظ دیگهای باهاش اوکی باشی بازم قبول میکنی؟
ببین اولا بستگی به شرایط داره
ولی اگر کلی بخوایم بگیم
فاصله طبقاتی خیلی ملاک نیست
ولی رفتار خانواده اره مهمه!
ولی اگر کلی بخوایم بگیم
فاصله طبقاتی خیلی ملاک نیست
ولی رفتار خانواده اره مهمه!
👍11⚡1
واقعا حالم از توییتر بهم میخوره
اوایل میگفتم چقدر خفن که ایلان خریدش و ازادی بیان توش بیشتر شد
ولی الان ؟
مزخرف ترین پلتفرم با اختلاف
یه سری چیزا دارم میبینم که تو خود امریکا براش حکم اعدام میبرن
جمع کنید بابا
اوایل میگفتم چقدر خفن که ایلان خریدش و ازادی بیان توش بیشتر شد
ولی الان ؟
مزخرف ترین پلتفرم با اختلاف
یه سری چیزا دارم میبینم که تو خود امریکا براش حکم اعدام میبرن
جمع کنید بابا
👍49⚡2
به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد نه تشنه عشق… چون تشنه عشق روزی سیراب میشود.
• ویکتور هوگو
• ویکتور هوگو
❤🔥34👍4⚡1
شنبه ها به طرز عجیبی باشگاه شلوغه و من هر بار به مرز جنون میرسم
و دیالوگ پرتکرار شنبه ها :
"داداش چند ست دیگه داری ؟"
برو اونور دیگه 😑
و دیالوگ پرتکرار شنبه ها :
"داداش چند ست دیگه داری ؟"
برو اونور دیگه 😑
🤣33👍12⚡1
امروز تو باشگاه داشتم تمرین میکردم.
وزنه هارو سنگین تر از حالت عادی گذاشته بودم.
یهو وسط یه حرکت دیدم یکی داره چپ چپ نگاه میکنه.
بعد از حرکت یهو اومد سمتم گفت:
"داداش کی دلتو شکونده ؟😂"
یه لحظه خندیدم، گفتم
برادر شکست عشقی تو کار ما نیست، استرس آینده و کار و زندگی رو داریم فقط 😂
وزنه هارو سنگین تر از حالت عادی گذاشته بودم.
یهو وسط یه حرکت دیدم یکی داره چپ چپ نگاه میکنه.
بعد از حرکت یهو اومد سمتم گفت:
"داداش کی دلتو شکونده ؟😂"
یه لحظه خندیدم، گفتم
برادر شکست عشقی تو کار ما نیست، استرس آینده و کار و زندگی رو داریم فقط 😂
🤣66👌3⚡2
Hidden Chat
یه اهنگه وقتی گوش میدم یاد تو میفتمم
خدا بخیر کنه
انشالله که محتواش خوبه
بفرست ببینم
انشالله که محتواش خوبه
بفرست ببینم
🤣21👍1
اگه کسی چیزی ناشناس فرستاده و جواب ندادم، بی زحمت یه بار دیگه بفرسته❤️
یه موقع هایی کامل ناشناسا رو برام ارسال نمیکنه
یه موقع هایی کامل ناشناسا رو برام ارسال نمیکنه
❤🔥20
امروز داشتم برمیگشتم خونه
تو راه یه گل فروشی دیدم
رفتم یه دسته گل گرفتم
بردم خونه دادم به مادرم :)
با اون خنده ای که رو صورتش دیدم تا اخر عمرم انرژی گرفتم.
اینجا گفتم که بگم هر از چند گاهی شما هم انجام بدید اگر نمیکنید،
حتی شده یه شاخه گل.
تا اخرم که هر کاری ام که بکنم زحماتش رو نمیتونم جبران کنم، حداقل همین که باعث خنده اش و خوشحالیش بشم برام کافیه.
تو راه یه گل فروشی دیدم
رفتم یه دسته گل گرفتم
بردم خونه دادم به مادرم :)
با اون خنده ای که رو صورتش دیدم تا اخر عمرم انرژی گرفتم.
اینجا گفتم که بگم هر از چند گاهی شما هم انجام بدید اگر نمیکنید،
حتی شده یه شاخه گل.
تا اخرم که هر کاری ام که بکنم زحماتش رو نمیتونم جبران کنم، حداقل همین که باعث خنده اش و خوشحالیش بشم برام کافیه.
❤🔥79👏2⚡1🕊1
یعنیییی فقط ۱ روز
۱ رررروز من نمیتونم استراحت کنم.
بعد چند هفته امروزو کامل خالی کردم که بشینم استراحت کنم.
ولی بااااازم نتونستم
همش فکرم درگیره کاره
۳ ساعت بیکار میشینم حس پوچی میگیرتم.
۱ رررروز من نمیتونم استراحت کنم.
بعد چند هفته امروزو کامل خالی کردم که بشینم استراحت کنم.
ولی بااااازم نتونستم
همش فکرم درگیره کاره
۳ ساعت بیکار میشینم حس پوچی میگیرتم.
❤🔥35🕊2👍1
Forwarded from Hidden Chat
تاریکی روشن
چشمانش در کاسه دودو میزد و ابری از دوده ی مشکی به وضوح غیر قابل انکاری پشت پلکانش را گرفته بود.گویی خواب، اما کاملا بیدار بود.متوجه شد آنچه در اطرافش رخ داده بود،نبود اما از تمامی اتفاقات آگاهی داشت.او افسوس نداشت، او به خود افسوس تبدیل شده بود.
سر دردش تمامی نداشت؛دستانش یخ کرده بود و دلدرد عجیبی پیدا کرده بود.حسرت همانند گدازه های آتش فشان از اعماق قلبش بیرون میزد و داغ دلش را تازه میکرد.باز هم میخواست از دست تمامی آنها فرار کند، اما چشمانی که حقیقت را میدیدند اجازه فرار نمیدادند.باید برای اولین بار هم که شده با همه آنها روبرو شود. با همان هایی که خواب را از چشمانش گرفته و صبح را فکر آنها بیدار میشد. افسوس گذشته !
حتی اگر باز هم کناره گیری میکرد و خود را به غلفت میزد، همیشه گوشه ای از قلبش با او درباره ی هدف زندگی اش با شوق سخن میگفت؛اینکه میخواهد کسی باشد که مایه افتخار همه است و دیگر سرش را پایین نمی اندازد.
آیا راه برگشتی هم وجود داشت؟!آیا میتوانست همه چیز را در یک چشم بهم زدن درست کند؟!
صدای زنگ ساعت همانند جیغی خفیف در ذهنش پیچید و او را از خلسه بیرون کشاند و رشته ی افکارش را پاره پاره کرد. نفس عمیقی کشیدو سعی کرد به همه آنها غلبه کند.آن روشنایی تاریک درون قلبش هنوز روشن بود و نوری حیات بخش ِ آرزو هایش، را در رگ های خشکیده از امیدش جاری میساخت...
"تنها یک چیز در وجودش جرقه زده بود به اسم: امید"
چشمانش در کاسه دودو میزد و ابری از دوده ی مشکی به وضوح غیر قابل انکاری پشت پلکانش را گرفته بود.گویی خواب، اما کاملا بیدار بود.متوجه شد آنچه در اطرافش رخ داده بود،نبود اما از تمامی اتفاقات آگاهی داشت.او افسوس نداشت، او به خود افسوس تبدیل شده بود.
سر دردش تمامی نداشت؛دستانش یخ کرده بود و دلدرد عجیبی پیدا کرده بود.حسرت همانند گدازه های آتش فشان از اعماق قلبش بیرون میزد و داغ دلش را تازه میکرد.باز هم میخواست از دست تمامی آنها فرار کند، اما چشمانی که حقیقت را میدیدند اجازه فرار نمیدادند.باید برای اولین بار هم که شده با همه آنها روبرو شود. با همان هایی که خواب را از چشمانش گرفته و صبح را فکر آنها بیدار میشد. افسوس گذشته !
حتی اگر باز هم کناره گیری میکرد و خود را به غلفت میزد، همیشه گوشه ای از قلبش با او درباره ی هدف زندگی اش با شوق سخن میگفت؛اینکه میخواهد کسی باشد که مایه افتخار همه است و دیگر سرش را پایین نمی اندازد.
آیا راه برگشتی هم وجود داشت؟!آیا میتوانست همه چیز را در یک چشم بهم زدن درست کند؟!
صدای زنگ ساعت همانند جیغی خفیف در ذهنش پیچید و او را از خلسه بیرون کشاند و رشته ی افکارش را پاره پاره کرد. نفس عمیقی کشیدو سعی کرد به همه آنها غلبه کند.آن روشنایی تاریک درون قلبش هنوز روشن بود و نوری حیات بخش ِ آرزو هایش، را در رگ های خشکیده از امیدش جاری میساخت...
"تنها یک چیز در وجودش جرقه زده بود به اسم: امید"
❤🔥73⚡4🐳3💯2🏆2👏1🕊1🍾1
Hidden Chat
تاریکی روشن چشمانش در کاسه دودو میزد و ابری از دوده ی مشکی به وضوح غیر قابل انکاری پشت پلکانش را گرفته بود.گویی خواب، اما کاملا بیدار بود.متوجه شد آنچه در اطرافش رخ داده بود،نبود اما از تمامی اتفاقات آگاهی داشت.او افسوس نداشت، او به خود افسوس تبدیل شده بود.…
یکی بچه ها متنو خودش نوشته💎
و باید بگم دمت گرم!❤️
با ری اکشن هاتون بهش انرژی بدید👌
و باید بگم دمت گرم!❤️
با ری اکشن هاتون بهش انرژی بدید👌
❤🔥27⚡3