Forwarded from S●he!/
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دیاستومی
تصمیم های اشتباه خیلی جالبن، دارم میرم یکی بگیرم.
Forwarded from CHEMIDONAM (Pouya)
سلام عزیز من
احوالت چطور است؟
بنظر در حال درستی هستی که خب؛ چند صد عامل خرسندی من است. هنوز هم شبها با مرتب کردن کاشانهات سعی میکنی که از سیاهترین روزها فاصله بگیری؟ یا با تمیز کردن شیشهی آکواریومی که باهم برای آن ماهی تهیه کرده بودیم کمی افکار پلشت و نخواسته را شفاف کنی؟ میدانی؛ هنوز به این فکر میکنم که چگونه نتوانستم هنوز به اندازهی تو فرد دیگری را عزیز بدانم. به این فکر میکنم که چطور آدمی که چنان ساکت و گاهی با شیطنت همه را همراهی میکند در بَر تو چنان سر در گریبان فرو برده بود که از جهان اطراف تو ذرهای نتوانست برای خود کنار بگذارد. نمیدانم کماندازگی از من بود یا شرایط نگذاشت آنطور که باید در کنارت همهچیز رنگ و بوی سبز بخود بگیرد. غیر ممکن است بتو فکر نکنم و ناگهان همهچیز مانند یک خواب در نظر نیاید. دروغ نمیگویم؛ از اتفاقی که پیش آمده غمزده و سرخورده هستم. از این بابت که گفته بودم حالا شرایط دیگر فرق میکند اما در نهایت همان اتفاقی افتاد که در ابتدا از آن وحشت داشتم. بله؛ همچنان از آغاز میدانستم اتفاقی که نباید خواهد افتاد و اکنون؛ باری را بر دوش میکشم که از ابتدا میدانستم نباید آنرا دریافت کنم. نگفتی، حالت چطور است؟ هنوز هم در میانه شلوغی و فرسودگی آدمها بیشتر از تمامشان مشخص و نمایان هستی؟ مایل هستی بدانی چگونه از ابتدا آگاه بودم؟ خب، همچنان معتقد هستم که در تمام روزمرگی تو جایی برای من وجود نخواهد داشت عزیز من. زمانی که سعی میداشتم حباب غبار گرفتهات را بشکافم، آنچه نصیبم میشد تو بودی در فواصل دورتر که پشت کرده ایستاده، در سکوت بدون حتی ذرهای اشاره بمن. ببخش عزیز من که نشد آنطور که باید برای تو گوش باشم، بشنوم دردهای پنهانمانده جانترا. ببخش اگر نشد حتی نشانهای خُرد از من در زندگیات پیدا بشود. ببخش اگر راهها را اشتباه رفتیم؛ بدون آنکه بدانیم به کجا ختم میشوند. از ببخشها خسته هستم عزیز من. از آنکدامشان که بیدلیل گفته میشوند و راه به جایی ندارند. من هم راه بهجایی ندارم. بهمانند زمانهایی که به جملههایت فکر میکنم. گاهی گمان میکنم که میتوانم التیامی بیابم؛ همانگونه که دوستانم سعی دارند بهبودی باشند بر هردوی ما. تمام مدت سعی دارند بر این واقعه صحه بگذارند که ما انسانهای درست یکدیگر نبودیم. که شاید ما در زندگیمان جایی برای یکدیگر پیدا نکردیم. تمامشان را دوست میدارم و به داشتنشان مفتخرم و خب؛ عزیز من، کافیست ارتباطی بگیرم تا بتوانند هرآنچه که هست را بهبود ببخشند اما، از آنچه نمیتوانم بگریزم تنهایی من است. اینکه میدانم در انتها این من هستم که باید سنگینی این غُرب را بدوش بکشم. از تنهایی گریزان گشتهام عزیزکم. کاش تو بودی که هرچند کم بتوانم از این اتفاق ناگوار عبور کنم.
باری به هر جهت، امیدوارم این نامه به دست تو نرسد. هرچند که این ممکن است آخرین نامهی من بهتو باشد(شاید هم نه، نمیدانم).
قول بده که مراقب خودت خواهی بود. دست آخر این نهایت چیزیست که من از تو دارم.
امیدوارم که شبهایت همواره روشن باشند عزیز من.
احوالت چطور است؟
بنظر در حال درستی هستی که خب؛ چند صد عامل خرسندی من است. هنوز هم شبها با مرتب کردن کاشانهات سعی میکنی که از سیاهترین روزها فاصله بگیری؟ یا با تمیز کردن شیشهی آکواریومی که باهم برای آن ماهی تهیه کرده بودیم کمی افکار پلشت و نخواسته را شفاف کنی؟ میدانی؛ هنوز به این فکر میکنم که چگونه نتوانستم هنوز به اندازهی تو فرد دیگری را عزیز بدانم. به این فکر میکنم که چطور آدمی که چنان ساکت و گاهی با شیطنت همه را همراهی میکند در بَر تو چنان سر در گریبان فرو برده بود که از جهان اطراف تو ذرهای نتوانست برای خود کنار بگذارد. نمیدانم کماندازگی از من بود یا شرایط نگذاشت آنطور که باید در کنارت همهچیز رنگ و بوی سبز بخود بگیرد. غیر ممکن است بتو فکر نکنم و ناگهان همهچیز مانند یک خواب در نظر نیاید. دروغ نمیگویم؛ از اتفاقی که پیش آمده غمزده و سرخورده هستم. از این بابت که گفته بودم حالا شرایط دیگر فرق میکند اما در نهایت همان اتفاقی افتاد که در ابتدا از آن وحشت داشتم. بله؛ همچنان از آغاز میدانستم اتفاقی که نباید خواهد افتاد و اکنون؛ باری را بر دوش میکشم که از ابتدا میدانستم نباید آنرا دریافت کنم. نگفتی، حالت چطور است؟ هنوز هم در میانه شلوغی و فرسودگی آدمها بیشتر از تمامشان مشخص و نمایان هستی؟ مایل هستی بدانی چگونه از ابتدا آگاه بودم؟ خب، همچنان معتقد هستم که در تمام روزمرگی تو جایی برای من وجود نخواهد داشت عزیز من. زمانی که سعی میداشتم حباب غبار گرفتهات را بشکافم، آنچه نصیبم میشد تو بودی در فواصل دورتر که پشت کرده ایستاده، در سکوت بدون حتی ذرهای اشاره بمن. ببخش عزیز من که نشد آنطور که باید برای تو گوش باشم، بشنوم دردهای پنهانمانده جانترا. ببخش اگر نشد حتی نشانهای خُرد از من در زندگیات پیدا بشود. ببخش اگر راهها را اشتباه رفتیم؛ بدون آنکه بدانیم به کجا ختم میشوند. از ببخشها خسته هستم عزیز من. از آنکدامشان که بیدلیل گفته میشوند و راه به جایی ندارند. من هم راه بهجایی ندارم. بهمانند زمانهایی که به جملههایت فکر میکنم. گاهی گمان میکنم که میتوانم التیامی بیابم؛ همانگونه که دوستانم سعی دارند بهبودی باشند بر هردوی ما. تمام مدت سعی دارند بر این واقعه صحه بگذارند که ما انسانهای درست یکدیگر نبودیم. که شاید ما در زندگیمان جایی برای یکدیگر پیدا نکردیم. تمامشان را دوست میدارم و به داشتنشان مفتخرم و خب؛ عزیز من، کافیست ارتباطی بگیرم تا بتوانند هرآنچه که هست را بهبود ببخشند اما، از آنچه نمیتوانم بگریزم تنهایی من است. اینکه میدانم در انتها این من هستم که باید سنگینی این غُرب را بدوش بکشم. از تنهایی گریزان گشتهام عزیزکم. کاش تو بودی که هرچند کم بتوانم از این اتفاق ناگوار عبور کنم.
باری به هر جهت، امیدوارم این نامه به دست تو نرسد. هرچند که این ممکن است آخرین نامهی من بهتو باشد(شاید هم نه، نمیدانم).
قول بده که مراقب خودت خواهی بود. دست آخر این نهایت چیزیست که من از تو دارم.
امیدوارم که شبهایت همواره روشن باشند عزیز من.
“دارالمـجـــانـــیـــن”
گوگوش – گریه کن ای قلب من
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی
میگن عاشق یکی دیگه هستی
دلت دیگه از شیشه نیست
چشات مثل همیشه نیست
تو گل نمیریزی به پام
دیگه نمیمیری برام
آغوش تو برای من
انگار دیگه جا نداره
دوستم نداری میدونم
این دیگه اما نداره
فدای سرت اگه دلمو شکستی
میگن عاشق یکی دیگه هستی
دلت دیگه از شیشه نیست
چشات مثل همیشه نیست
تو گل نمیریزی به پام
دیگه نمیمیری برام
آغوش تو برای من
انگار دیگه جا نداره
دوستم نداری میدونم
این دیگه اما نداره