Forwarded from متناقضنما (Lavin)
فردا هجدهم بهمن است. یک ماه پیش از فردا، هزاران نفر، بی آنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچوقت بازنگشتند.
Forwarded from CHEMIDONAM (Pouya)
عزیزکم؛
خواستم برای تو پارچهای باشم حریر؛ بنوازم تنت
چراغی شوم نور بتابم بر چشمانت
آبی باشم رنگ بزنم زندگی دهم رخسارت را؛
دیر گویی اما
احتمالا راست میگویند
«بازماندهام»
تسلیت میگویند انگار که رودی گذرا باشد
پارهای چوب شناور کنم
رَوم باز کنم بشویم داغ جهان را
جون جوشیدهی جوان را
اما باز، ماندم
احتمالا راست میگویند
«بازماندهام»
من حتی از غم دوری تو نیز بازماندم
از دفتر خطیای که اسمت را صفحهی اول آن نوشتی و صفحههای بعدی آنرا بلند بلند خواندی گویی ساعات پایانی کیهان باشد..
من بازماندم عزیزم
و جای حریر کفن شدم پوشیدم تنت
جای آب سرد شدند قلبها و حفرههای خالی تو در تو و
دست آخر شمعی شدم
سوختم
خاکسترها میخرامند و زمزمه میکنند
«چه بر ما گذشت؟…»
خواستم برای تو پارچهای باشم حریر؛ بنوازم تنت
چراغی شوم نور بتابم بر چشمانت
آبی باشم رنگ بزنم زندگی دهم رخسارت را؛
دیر گویی اما
احتمالا راست میگویند
«بازماندهام»
تسلیت میگویند انگار که رودی گذرا باشد
پارهای چوب شناور کنم
رَوم باز کنم بشویم داغ جهان را
جون جوشیدهی جوان را
اما باز، ماندم
احتمالا راست میگویند
«بازماندهام»
من حتی از غم دوری تو نیز بازماندم
از دفتر خطیای که اسمت را صفحهی اول آن نوشتی و صفحههای بعدی آنرا بلند بلند خواندی گویی ساعات پایانی کیهان باشد..
من بازماندم عزیزم
و جای حریر کفن شدم پوشیدم تنت
جای آب سرد شدند قلبها و حفرههای خالی تو در تو و
دست آخر شمعی شدم
سوختم
خاکسترها میخرامند و زمزمه میکنند
«چه بر ما گذشت؟…»
تو مهم بود بمانی که نماندی، رفتی..
جان که باید برود سفت به من چسبیده
جان که باید برود سفت به من چسبیده
تو هنوز آزاد نيستى.
تو جويای آزادى هستى و جست و جویات تورا فرسوده وبى خواب كرده است.
«خواستارِ بلندى هاي گشاده اى و روانات تشنهی اختران است.
امّا غرايزِ بَد ات نيز تشنهی آزادى اند.
«سگانِ شَرزهات خواستارِ آزادى اند و آنگاه كه جانات براى گشودنِ همهی بندها مى كوشد، آنان در لانهشان از خوشى زوزه مى كشند.
🖋️:چنین گفت زرتشت
تو جويای آزادى هستى و جست و جویات تورا فرسوده وبى خواب كرده است.
«خواستارِ بلندى هاي گشاده اى و روانات تشنهی اختران است.
امّا غرايزِ بَد ات نيز تشنهی آزادى اند.
«سگانِ شَرزهات خواستارِ آزادى اند و آنگاه كه جانات براى گشودنِ همهی بندها مى كوشد، آنان در لانهشان از خوشى زوزه مى كشند.
🖋️:چنین گفت زرتشت