“دارالمـجـــانـــیـــن”
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ی ما بود دل آرام جهان شد در اول آسایش مان سقف فرو ریخت هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد آنگاه همان زخم همان کوره ی کوچک شد قله ی یک آه مسیر فوران شد با ما…
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
Pouya
سرد بود. از پشت پنجرهی بخار گرفته تنها تصویر هویدا اتومبیلهای قرار گرفتهی پشت چراغ قرمز و انسانهای کوچک سایهگونی بودند که درحالت بدوبدو در پیادهرو قدم برمیداشتند. در نظر او خرامان و رقصان اما. فنجان قرمز رنگ در دستانش محکم قرار گرفته بود؛ انگار که با…
سهیل، دلتنگی باعث میشود چهرهی تورا کامل یادم نیاید. حتی وقتی خواب میبینم تصویر دقیق تورا ندارم. اما میدانم آنجا کنار من هستی و پیراهن تو در بیداری، جایِ مانده را برایم گرفته. از اینکه به نبودنت عادت کردهام اذیت میشوم. از اینکه ترک عادت دیدنت باعث عادت دیگری شد و عزیزِ من، از عادتها خسته هستم.
Forwarded from خونه ساغر. (Saqar)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
“دارالمـجـــانـــیـــن”
با منه🌚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM