دلم واسه اونموقع ها که هرشب باهم حرف میزدیم تنگ شده
میخواستم بت بگم نشد
میخواستم بت بگم نشد
سر اینکه دوست واقعی میخوام
یعنی دوست توی دنیای واقعی
که هرروز ببینمش
هرروز
یعنی دوست توی دنیای واقعی
که هرروز ببینمش
هرروز
Forwarded from My properties (Twilight✨)
So many reasons to be happy
Ain't a reason to be sad
Tho why am i so blue?
Ain't a reason to be sad
Tho why am i so blue?
Forwarded from _سوجی
میخوند:شب به گلستان تنها منتظرت بودم...باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم،منتظرت بودم....
صداش قشنگ بود،غم میشست به صداش
میگفتم خسته نشدی ازاین انتظار؟
پا میشد،باز مینشست،به پنجره زل میزد،میگفت: انتظار واسه دلبر قشنگه
اصلا میدونی،منو آفریدن واسه اینکه منتظرش باشم تا همه عمرررررر،و همینطوری که عمر رو تا ته غمی که داشت ادامه میداد کبریت میکشید تا غماشو دود کنه
عشق رادیو چهرآزی بود
نه از اینا که تا پاییز میشه برن سراغ رادیو چهرآزی ها
هر دفعه با هندزفری میدیدمش،میگفتیم باز داره گوش میده:عین رفتن جان از بدن دیدم که جانم می رود و با بعض جمشید گریه میکنه
این آخری ها هم که شده بود خود جمشید
همونقدر آشفته،پریشون،همون قدر عاشق
شبها بیدار میموند،زل میزد به ماه
روزها هم آواره کوچه و خیابون ها میشد که ببینه ماه کجا میره
بهش میگفتیم:نکن پسر،نابود شدی
تو در و همسایه میگن دیوونه شدی ها
بلند بلند میخندید
تهش میگفت:همه دیوونه ان منتها هنوز دستشون رو نشده و دنبال ردپای ماه میزد بیرون
دلبر مسیحا یهویی اومد
اونقدر ناگهانی که حتی اگه از خود دلبر بپرسی یادش نمیاد،ولی مسیحا یادش بود
حتی یادش بود شب دیدن دلبر،یه سنگ ریزه توی کفش پای چپش بوده که اصلا اگه اون سنگ ریزه نبود الان مسیحا نشسته بود تو مطبش و به قول خانجون طبابتش رو میکرد
یادمه همیشه یه شعری زیر لب زمزمه میکرد(جان من و جان تو را هر دو بهم دوخت قضا)
اون شب هم سنگ ریزه شده بود قضا و جان به هم دوخته شده مسیحا و دلبر تازه اول قصه عاشقی بود....
مسیحا هیچ وقت اسم اون دخترو به ما نگفت،همه فکر میکردن از رو غیرت و عاشقیه ولی فقط من میدونستم که حتی خودش هم اسمش رو نمیدونه و تو خلوتش دلبر خطابش میکنه و الحق و الانصاف چه اسمی بود:دل....بر/دل....پر
رفتنش یهویی تر از اومدنش بود
مسیحا پلک گذاشت رو هم و بعدش صدایی تو گوشش پیچید:دختره عروسی کرد و بعدم از این محل جا به جا شدن
بعد رفتنش،درس و دانشگاه رو ول کرد و آواره کوچه و خیابون شد و گاهی هم مینوشت،خوش هم مینوشت
دیگه شده بود مسیحای عاشق دیوونه که از قضا این دیوونه فقط نوشتن بلد بود
آخرش هم پی رد پای ماه اینقدری رفت که یه شب جسدش برگشت
هم خودش و هم قصه عشقش وسط همون پاییز خاک شد
حالا هم که میبینی برات تعریف کردم و از خاک کشیدمش بیرون واسه اینه که من شدم مسیحا و تو دلبر
که بگم منم مثل مسیحا از دار دنیا نوشتنو بلدم و سرنوشتم شده انتظار
ولی تو مثل دلبر نباش،برگرد
دارم میرم دنبال ماه
میشه قبل برگشتن جنازه ام برگردی؟
#سحر_خانی
@sin_h_kh
منتظرت بودم،منتظرت بودم....
صداش قشنگ بود،غم میشست به صداش
میگفتم خسته نشدی ازاین انتظار؟
پا میشد،باز مینشست،به پنجره زل میزد،میگفت: انتظار واسه دلبر قشنگه
اصلا میدونی،منو آفریدن واسه اینکه منتظرش باشم تا همه عمرررررر،و همینطوری که عمر رو تا ته غمی که داشت ادامه میداد کبریت میکشید تا غماشو دود کنه
عشق رادیو چهرآزی بود
نه از اینا که تا پاییز میشه برن سراغ رادیو چهرآزی ها
هر دفعه با هندزفری میدیدمش،میگفتیم باز داره گوش میده:عین رفتن جان از بدن دیدم که جانم می رود و با بعض جمشید گریه میکنه
این آخری ها هم که شده بود خود جمشید
همونقدر آشفته،پریشون،همون قدر عاشق
شبها بیدار میموند،زل میزد به ماه
روزها هم آواره کوچه و خیابون ها میشد که ببینه ماه کجا میره
بهش میگفتیم:نکن پسر،نابود شدی
تو در و همسایه میگن دیوونه شدی ها
بلند بلند میخندید
تهش میگفت:همه دیوونه ان منتها هنوز دستشون رو نشده و دنبال ردپای ماه میزد بیرون
دلبر مسیحا یهویی اومد
اونقدر ناگهانی که حتی اگه از خود دلبر بپرسی یادش نمیاد،ولی مسیحا یادش بود
حتی یادش بود شب دیدن دلبر،یه سنگ ریزه توی کفش پای چپش بوده که اصلا اگه اون سنگ ریزه نبود الان مسیحا نشسته بود تو مطبش و به قول خانجون طبابتش رو میکرد
یادمه همیشه یه شعری زیر لب زمزمه میکرد(جان من و جان تو را هر دو بهم دوخت قضا)
اون شب هم سنگ ریزه شده بود قضا و جان به هم دوخته شده مسیحا و دلبر تازه اول قصه عاشقی بود....
مسیحا هیچ وقت اسم اون دخترو به ما نگفت،همه فکر میکردن از رو غیرت و عاشقیه ولی فقط من میدونستم که حتی خودش هم اسمش رو نمیدونه و تو خلوتش دلبر خطابش میکنه و الحق و الانصاف چه اسمی بود:دل....بر/دل....پر
رفتنش یهویی تر از اومدنش بود
مسیحا پلک گذاشت رو هم و بعدش صدایی تو گوشش پیچید:دختره عروسی کرد و بعدم از این محل جا به جا شدن
بعد رفتنش،درس و دانشگاه رو ول کرد و آواره کوچه و خیابون شد و گاهی هم مینوشت،خوش هم مینوشت
دیگه شده بود مسیحای عاشق دیوونه که از قضا این دیوونه فقط نوشتن بلد بود
آخرش هم پی رد پای ماه اینقدری رفت که یه شب جسدش برگشت
هم خودش و هم قصه عشقش وسط همون پاییز خاک شد
حالا هم که میبینی برات تعریف کردم و از خاک کشیدمش بیرون واسه اینه که من شدم مسیحا و تو دلبر
که بگم منم مثل مسیحا از دار دنیا نوشتنو بلدم و سرنوشتم شده انتظار
ولی تو مثل دلبر نباش،برگرد
دارم میرم دنبال ماه
میشه قبل برگشتن جنازه ام برگردی؟
#سحر_خانی
@sin_h_kh
_سوجی
میخوند:شب به گلستان تنها منتظرت بودم...باده ناکامی در هجر تو پیمودم منتظرت بودم،منتظرت بودم.... صداش قشنگ بود،غم میشست به صداش میگفتم خسته نشدی ازاین انتظار؟ پا میشد،باز مینشست،به پنجره زل میزد،میگفت: انتظار واسه دلبر قشنگه اصلا میدونی،منو آفریدن واسه اینکه…
سحر...
منظورت چییهه
قلبم ترک برداااشت
منظورت چییهه
قلبم ترک برداااشت