“دارالمـجـــانـــیـــن”
108 subscribers
948 photos
99 videos
1 file
14 links
📭
Download Telegram
امروز خوب شروع نشد.
بوی عطر الین داره دیوانم می‌کنه.
اگه دوس نداشتی رنجوندنمو
هیچوقت از تو نمی رنجیدم
اگه زندگی می کردی با من
زندگیمو به تو می بخشیدم
دیانا برای من دوست چهار دقیقه ایه.
Forwarded from 🏡 خونه ی آبی 🌊
می گوید :" مطمئنی؟ می شود گذر کرد؟"
می گویم :" من قطعیتی ندارم ، اطمینان هم
اگر حقیقت بگویم برای اکنون ندارم."
اما اگر گذر نشود؟ پس چه می شود؟
می گوید:" شاید عفونتی شود در میان جانمان
نگذرد
بماند
بماند
بماند
بمانَ ...
حرفش را قطع می کنم و می گویم:" ماندن؟"
چقدر غریب است برایم
انگار لحظه ای کور شدم از آنچه می گویی
ماندن کجای ما را گرفته که ولمان نمی کند؟؟!

می گوید:" چه شده؟ سر خشم و شکایت داری"
به ابروانش که بالا رفته نگاه می کنم، می گویم:"از تو چه پنهان ، دیشب غصه سر وقت مرا گرفته بود
انقدر مرا کوفت و کوبید که ...
نیمه جان رها خودم را میان آوار پیدا کردم ."
آهی عمیق می کشد '
می گوید :" ببخشید ، معلوم است سخت آزرده شده ای
دنیا ملالت وار شده برایت
از طرف این انسان زمینی ببخشید
برای قلبت چه کنیم؟"
می گویم:" تقصیر تو که نیست
زمانه دیوانه وار شده است اصلا نمی گذرد
تاب آوری ام را دست داده ام
دیوانگی ست بودن و تاب خوردن و معنا یافتن میان این هجویاتِ زود گذر که نامش را زندگی هم، گذاشته اند!"

سکوتی کرد
حرفی نزد
دیدم به فکر فرو رفته
دستانش را بهم می جورد
هی پایش را تکان می دهد
چشمانش از اشک پر شده

می گوید:" قلبت درد می کشد، دنیا برای من هم سخت است .
گنجشکک اشی مشی شده ای
بال هایت شکسته
چه بگویم؟
از امید؟
از نیستی و هستی؟
از معنا؟
حتما تو خودت بیشتر از من فکر کرده ای
چیزی از من هست که بابتش رنجیده باشی؟"

می گویم:" از سرِ غم به تو پناه آوردم
آخر فهمیدی شکایتم از خودت است؟"
زیرکی تا کجا؟؟

می گوید:" تو از سکوت برگشته ای
کلماتت با من غریبه شده اند
این را می دیدم."

گفتم ولی اکنون حرفی ندارم
غم مرا بلعید
به تنهایی به سراغش رفتم
نبودی...

گفت:" راست می گویی
ببخشید"

بعد دستانش را حلقه کرد دور من
در همین حین گفتم:" وضعیت اسفبار است
به نقطه پایان بیشتر امید دارم تا نقطه روشن شروع
جای کوری و بینایی عوض شده
ناراحتم

هیچ نگفت
تنها سکوت کرد
آخ از این سکوت عجب بجای بود
اینجور مواقع گوش هایش تیز ترین گوش شنیدن در این جهان است ..

من نیز بعدِ کلمات ، سکوت را بغل کردم
یعنی او را

نترسیدم
نخواستم رها باشم
اما تنها خواستم با موج بروم
و همچنان در گوشش بگویم
زندگی خیلی نامهربان شده
ستم گر و ظالم شده
ببخش اگر نمیخواهم باشم

"چون دیشب در غیاب تو ، غمی عظیم یقه مرا گرفت و مرا بلعید "
اگر تو بودی چه میشد؟

#یادداشت
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز
روز انجام تسک های هفتگی بود
معلومه که غر می‌زنم!
می‌تونم می‌زنم!
روزم مباررکک:)))