“دارالمـجـــانـــیـــن”
108 subscribers
948 photos
99 videos
1 file
14 links
📭
Download Telegram
براش میخواامم😭
اگه نمیخوای باهم پروفایل ست کنیم
باهم آهنگ گوش کنیم
باهم بکگراند ست کنیم
اگه نمیخوای با کنایه بهم بفهمونی که دوسم داری
لطفا نیا
عاا
خیلی خوشحال شدم امروز علیو دیدم🥺
گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات

گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات

گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا

شادی همه لطیفه گویان صلوات
از کلاس سوم با امیرضا چوپانی آشنا شدم
از همون موقع یا حدودا اول کلاس چهارم شد بهترین دوستم و صمیمی ترین دوستم.
هرروز تو مدرسه کل وقتمونو با هم میگذروندیم
کلی پیش هم دیگه راز داشتیم
کلی پیش هم مسخره بازی در میوردیم و میخندیدیم
بهم میگفت سر کلاس یه اتفاقی میفته من به اون نمیخندم، با خنده تو خندم میگیره...
خلاصه ک تا اون موقع ها اون بهترین و تنها دوستم بود
تا اینکه کلاس هفتم یه روز که داشتیم میرفتیم اردو همه بچه ها یهو اومدن سمتم گفتن چوپانی افتاده تو کانال آب، دوست داداشش نجاتش داده اون مُرده، چوپانیم بیمارستانه
اولش که باور نکردم ولی بعدش که مطمئن شدم خیلی ناراحت شدم ولی هیچ کمکی از دستم برنمیومد فقط تا جایی که میتونستم از بقیه سراغشو میگرفتم
تا اینکه فهمیدم از بیمارستان مرخص شده، بدنش لمس شده و حرفم نمیزنه.
هیچوقت نرفتم بهش سر بزنم چون روم نمیشد
نمیدونم چرا ولی خب چون هم بچه بودم خجالت میکشیدم برم هم‌ نمیدونستم باید برم چکار کنم
هیچوقت خودمو نبخشیدم ولی نمیتونستم برم سر بزنم بهش...
از اون موقع تا همین چند وقت پیش هم من هیچ دوستی نداشتم
اون تنها دوستم بود
خلاصه تاجایی ک میتونستم همیشه سراغشو از دوستا وهمسایه هاش میگرفتم
دیگه تا جایی خبر داشتم ازش که تو خونه مونده یه کمم حرف میزنه ولی نمیتونه تکون بخوره
گذشت همه اینا...
امشب یکی از دوستام گفت فوت کرده و بنرشو دیده:)))
امیرضا....من هیچوقت یادم نمیره وقتی بهت گفتم واسه اولین بار قلیون کشیدم دعوام کردی:)
هیچوقت یادم نمیره اون تیکه خمیر بازی ای که سر کلاس انقدر باهاش ور میرفتی تا نرم میشد
هیچوقت یادم نمیره اون شب تا سر کوچمون کشوندمت به زور چون حوصله نداشتم تنها برم خونمون
هیچوقت یادم نمیره ناراحت بودی چون اونشب که رفتی واسه داداشت ژل مو بخری نزدیک بود ماشین بزنه بهت....
چوپانی
هیچوقت روزایی که باهات گذروندمو یادم نمیره:)
با خیال راحت بخواب:)🖤
این تنها یادگاری ایه که از اون موقع نگه داشتم
نمنمک آوازکی خوند با سنگ زد و مرغ و پروند
یه مشتی ارزن پاشید و حیونی ها رو باز نشوند
نشست و سادگی رو دید
عشق های واقعی رو دید
این همه دوست داشتنی رو پول نداد و مفتی خرید
Forwarded from خونه‌ی ساغرک. (𓌹 𓌺៹)
سهیل؛ تو واقعا ادم مهمی هستی برام
واقعا خوشحالم که دارمت اونم از بچگی!
همیشه همه گندایی که زدمو جمع کردی...
همیشه بودی
هروقت میبینمت و یه تایمی و باهم میگذرونیم واقعا به هیچی فکر نمیکنم و خوشحالم
شاید اینو نگم و به روت نیارم ولی خیلی دوستت دارم خره:")
مرسی که هستی و خواهی بود
من واسه ادامه زندگیم رو تو یکی خیلی حساب کردم
Forwarded from خونه‌ی ساغرک. (𓌹 𓌺៹)
سهیل :")
خونه‌ی ساغرک.
سهیل :")
5ثانیه بعد گرفتن این عکسا🤝
پاره شدن از خنده
یک بار به مامانم گفتم وقتی بهم میگی چای دم کن قبلش خودت قوری رو بشور چایشم بریز چون بدم میاد از شستن قوری

بعد از اون هروقت میگه چای دم کن قوری با چای آماده س🥲
مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

زیر باران نواهایی که می گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
ـــ« آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»

خلق می گویند:
ـــ« آمین!
در شبی اینگونه با بیداش آیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

ـــ« رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.

خلق می گویند:
ـــ« اما آن جهانخواره
( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»
مرغ می گوید:
ـــ« در دل او آرزوی او محالش باد.»
خلق می گویند:
ـــ« اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:
ـــ« زوالش باد!
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»

خلق می گویند:
ـــ« اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گر جز خیال زندگی کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
مرغ می گوید:
ـــ« جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:
ـــ« باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:
ـــ« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»

خلق می گویند:
ـــ« باشد تا رها گردد.»

مرغ می گوید:
ـــ« به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»

خلق می گویند:
ـــ« بادا باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»
ـــ« بادا!» یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:
ـــ« این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان.»

مرغ می گوید:
ـــ« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی بیدادی.»
ـــ« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
ـــ« باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»
ـــ« باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»
ـــ« آمین! آمین!»
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
« اینک در و اینک زخم»
( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
ـــ« آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکویان در تعب بودند.»
ـــ« آمین!