“دارالمـجـــانـــیـــن”
108 subscribers
948 photos
99 videos
1 file
14 links
📭
Download Telegram
Forwarded from Pouya
سرد بود. از پشت پنجره‌ی بخار گرفته تنها تصویر هویدا اتومبیل‌های قرار گرفته‌ی پشت چراغ قرمز و انسانهای کوچک سایه‌گونی بودند که درحالت بدوبدو در پیاده‌رو قدم برمیداشتند. در نظر او خرامان و رقصان اما. فنجان قرمز رنگ در دستانش محکم قرار گرفته بود؛ انگار که با جان او درامیخته باشد. با خود فکر کرد «پرندگان چه؟ نکند خدای ناکرده استخوان‌هایشان بشکند؟ نکند وقتی زیر سرپناه هستند یک یخ خیر ندیده‌ی از همه‌جا بی‌خبر یکهو آوار شود روی سرشان؟ هست و نیستشان یکی شود و ….» هزار و یک جور داستان نگفته و فکرهای ناکرده. غصه خورد. برای پرنده‌ها؛ برای جوجه‌هایشان. از زمان سردی و برودت هوا خبر‌های ناگواری به گوش میرسید از انسانهای نازنینی که زیر برف‌ها میماندند یا شاید در خانه‌هایشان یخ میزندند یا گم میشدند و نگرانی‌های خانواده‌هایشان. نفس عمیقی کشید. از صندلی کنار پنجره بلند شد و بسمت ماشین‌تحریر عزیزش رفت. ماشین‌تحریر چندان نمی‌ارزید. شاید کمی کهنه و قدیمی و از مد افتاده و خلاصه زهوار‌ در رفته. گران اما، از انسان‌های گران‌قدری هدیه گرفته بود. نشست پشت میز. کاغذی گذاشت و عینکش را جابجا کرد. یک دقیقه‌ی کامل سکوت کرد و سپس اولین انگشت سبابه را روی دکمه فشرد« امروز برف می‌بارد. آخرین بار که شهر را اینچنین دیدم به یاد ندارم. احتمالا زندگی جدیدی آغاز شود؛ مخصوصا برای برف‌روب‌ها یا انسانهای دوراندیشی که فرصت کنند کمی سفیدی بر سرهای سیاهشان جلوس کند. عزیزکم، حالت چطور است؟ شب‌ها خوب میخوابی؟ آخر شنیدم آنجا روزها و شب‌هایش حساب و کتاب ندارند. حال مادرت چطور است؟ حال عزیز دلت چه؟ سهیل، برف که باریدن گرفت ناگاه به‌یاد آوردم که ممکن است از الان تیرگی فاصله‌ی ما با این برف سفید شود. آخر میدانی، صبح که از کوچه در حال گذر بودم ناگاه چشمم خورد به چناری که با هم برای او اسم گذاشتیم. یادت می‌آید؟ پیرزن حسابی فرتوت شده وهمچنان استوار است. از برف زیادی خم شده بود و انگار پیراهن سفیدی داشت. بگذریم. زندگی بر وفق مراد میگذرد عزیزِ من؟ برایم از دشت‌های آنجا بگو. بگو اگر آنجا بودیم قرار بود درخت‌ها را چگونه ببینیم. برایم بگو ستاره‌های آنجا هم چشمک میزنند. یا بگو جالبترین چیزی که این چند وقت دیدی چه بوده. برایم بگو. هر آن چیزی که از زبان تو بیاید قند است. جان است. خواستنی و دوست‌داشتنی‌ست. گلی که در گلدان کاشتیم قد کشیده. دائم سراغ تورا میگیرد. راستی سهیل، دستور پخت شیرینی مورد علاقه‌ات را بلاخره از مادر گرفتم. برایت پشت همین نامه مینویسم. شکوفه‌ی آلوی من، پیراهن جا مانده‌ات شده تنها یادگارت. با او میخوابم، بیدار میشوم، غذا میخورم، قدم میزنم و خلاصه حجت‌ها میکنم. درد و دل هم گاهی. از دلتنگی خاطرم مکدر میشود. بی‌اختیار اشک میریزم. مثلا دارم غذا درست میکنم دست میبرم سمت یخچال و شلیل میبینم. شلیل برایم تو را تداعی میکند. ناگاه کم‌توان میشوم. دارم زندگی میکنم، روزمرگی میکنم و یکهو بی‌اختیار یاد تو می‌افتم و فرو میپاشم. تو تمام آن چیزی بودی که برای بیرون آمدن از این چرخه نیاز داشتم. هنوز هم اسم تو باعث میشود از روزمره‌هایم بیرون بیایم. سهیل، دلتنگی باعث میشود چهره‌ی تورا کامل یادم نیاید. حتی وقتی خواب میبینم تصویر دقیق تورا ندارم. اما میدانم آنجا کنار من هستی و پیراهن تو در بیداری، جایِ مانده‌ را برایم گرفته. از اینکه به نبودنت عادت کرده‌ام اذیت میشوم. از اینکه ترک عادت دیدنت باعث عادت دیگری شد و عزیزِ من، از عادت‌ها خسته‌ هستم. از اجبارها و از دست دادن‌ها. راه دیگری وجود ندارد که بتوانم فرار کنم. سهیل، هفته‌ی پیش شخص جدیدی را ملاقات کردم. کمی در لبخندهایش نشانی از تو دیدم. اما فکر نمیکنم بتواند خلاء نبودنت را برایم پر کند. شک دارم حتی بتواند جای پیراهنت را روی کاناپه‌ی خانه بگیرد. ولش کن اصلا. شکوفه‌ی نارنج، نمیدانم آینده از کدام سو می‌آید. اما میدانم اگر از آنسو که می‌آید چشم‌های تو جا بمانند، آینده‌ای نیست که بخواهم از آن من باشد. اما چاره‌ای ندارم. شاید باید بدون تو به پایان برسم. مانند همین نامه که بدون تو به پایان رسید. مواظب خودت باش شیرینکم. تو تمام چیزی هستی که از زندگی انتظار دارم. به مادر سلام برسان و بگو که دلم برای هردویتان کمی با ذرّه شدن فاصله دارد. منتظر نامه‌ی تو می‌مانم و امیدوارم روزی از این در بتوانم دوباره تورا ملاقات کنم. خدانگهدارت باشد.

دوست‌دار تو
شاخه‌ی نباتت
»

قطره‌ی اشک سر خورده را از گونه‌اش پاک میکند. آرام مینماید. به صندلی تکیه میدهد، فنجان قرمز را برمیدارد و جرعه‌ای قهوه مینوشد.
من گریه میکنم.
Afra
Voice message
وای این چی بود من دیدم یهو
ازون حرفا که میترسی
ازون حرفا باید زد…
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود دل آرام جهان شد
در اول آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم همان کوره ی کوچک
شد قله ی یک آه مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید زلیخا که جوان شد
یک حافظه کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد، به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد

🖋:حامد عسکری
Forwarded from WHITE CLOUD☁️
دلتنگی پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود.
دلتنگی گاهی پوستِ تنِ آدمی‌ست...

#معصومه‌صابر

📖@whitecloudl
نه اینکه درد نگیرد و چیزی حس نکنم
نه
فقط جیغم در نمی‌آید
تورووو میشناسسممم ای سر در گریبونن
غریبگی نکن با هق هق مننن
تن شکستتو بسپار به دست
نوازش های دست عااشق من
Forwarded from Idk (Diana)
Day 1 با سهیل