بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوری هارا به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
از پای خمت روزی بحوض کوثر اندازیم
سخندانیّ و خوشخوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را بملکی دیگر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوری هارا به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
از پای خمت روزی بحوض کوثر اندازیم
سخندانیّ و خوشخوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را بملکی دیگر اندازیم
جدیدا یه سری فکر اتفاقی به سرم میزنه
بعد یه مدت کوتاه اتفاق میفته...
که خب داره ترسناک میشه
بعد یه مدت کوتاه اتفاق میفته...
که خب داره ترسناک میشه
How beautiful was it when william shakespeare wrote this:
If I were to kiss you then go to hell,
I would.
So then I can brag with the devils
I saw heaven without ever entering it.
If I were to kiss you then go to hell,
I would.
So then I can brag with the devils
I saw heaven without ever entering it.
Forwarded from unknown (نقطه) (Zi)
چرا؟!تو که لالایی بلدی چرا نمیای بریم شنا کنیم؟!
“دارالمـجـــانـــیـــن”
Isak Danielson – Almost Heaven
نه بابا گریه چیه
ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده
گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده
عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده
کو صیادی که همیکرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده
منکر پار شدهست او که مرا یاد نماند
ببر انکار از او و دم اقرارش ده
گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده
گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده
بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده
✒:مولانا
دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده
گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده
عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده
کو صیادی که همیکرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده
منکر پار شدهست او که مرا یاد نماند
ببر انکار از او و دم اقرارش ده
گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده
گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده
بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده
✒:مولانا
“دارالمـجـــانـــیـــن”
ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده چند روزی جهت تجربه بیمارش کن با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه یک سقایی حجری سینه سبکسارش…
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
دوسش داشت؛ ولی اذیتش میکرد.
اذیتش میکرد؛ ولی با حرفاش دلبری میکرد.
با حرفاش دل میبرد؛ ولی رفتارش حسادت برانگیز بود.
رفتار حسادت برانگیز داشت؛ ولی از پشیمونیش میگفت.
از پشیمون بودنش میگفت؛ ولی دلیل نمیشد که تکرار نکنه!
کارش رو تکرار میکرد؛ ولی نمیدونست رفتارش اذیت کنندهست.
فهمید؛ دیگه انجامش نداد.
انجامش نداد؛ ولی نه به خاطر اینکه کارش بد بوده، بلکه به خاطر اینکه خودش خسته شده بود.
خودش خسته شده بود، ولی باز از انجامش حرف میزد.
رفتارِ رو مخش رو گذاشت کنار، ولی دُم به تله نمیداد!
میخواست دُم به تله بده؛ ولی میترسید.
میترسید؛ ولی همچنان دوسش داشت.
دوسش داشت؛ ولی با دست پس میزد!
با دست پس میزد؛ ولی با پا پیش میکشید!
گذشت؛
نشد اون کسی که باید!
میخواست بشه، ولی نتونست.
اعتراف کرد.
اشتباه میکردیم.
اصلا دوسش نداشت!
فقط بچگی کرد.
میگفت فقط بچگی کرده؛ ولی نمیشد باور کرد.
دل شکوند؛
بعدم رفت...
اذیتش میکرد؛ ولی با حرفاش دلبری میکرد.
با حرفاش دل میبرد؛ ولی رفتارش حسادت برانگیز بود.
رفتار حسادت برانگیز داشت؛ ولی از پشیمونیش میگفت.
از پشیمون بودنش میگفت؛ ولی دلیل نمیشد که تکرار نکنه!
کارش رو تکرار میکرد؛ ولی نمیدونست رفتارش اذیت کنندهست.
فهمید؛ دیگه انجامش نداد.
انجامش نداد؛ ولی نه به خاطر اینکه کارش بد بوده، بلکه به خاطر اینکه خودش خسته شده بود.
خودش خسته شده بود، ولی باز از انجامش حرف میزد.
رفتارِ رو مخش رو گذاشت کنار، ولی دُم به تله نمیداد!
میخواست دُم به تله بده؛ ولی میترسید.
میترسید؛ ولی همچنان دوسش داشت.
دوسش داشت؛ ولی با دست پس میزد!
با دست پس میزد؛ ولی با پا پیش میکشید!
گذشت؛
نشد اون کسی که باید!
میخواست بشه، ولی نتونست.
اعتراف کرد.
اشتباه میکردیم.
اصلا دوسش نداشت!
فقط بچگی کرد.
میگفت فقط بچگی کرده؛ ولی نمیشد باور کرد.
دل شکوند؛
بعدم رفت...
دلم میخواد برینم به هیکل چندنفر
یه جوری که هردفعه منو دیدن یادشون بیفته
یه جوری که هردفعه منو دیدن یادشون بیفته