دریچه ورودی مغزم بسته شده است
افکار قدیمی هرکدام مانند یک مگس، که قبلا آمده بودند، حال همگی درتلاشاند برای خلاصی از این دخمه تنگ و ترش. تعدادشان کم نیست، هرکدام نامی دارند و هرکدام جثه منحصر به فرد خود را، هرکدام برای آمدن دلیلی داشتند و هرکدام داستانی.
هرچه تلاش میکنند راه خروج را پیدا نمیکنند و هرلحظه خود را محکم تر از قبل به درو دیوار مغزم میکوبند
آنقدر محکم که گاهی بعضیشان میمیرند.
میمیرند اما جنازهشان همچنان باقی میماند
میمیرند اما خونشان در آن محوطه پرهیاهو پخش میشود؛
خون هم که به این آسانی پاک نمیشود!
مگر گذر زمان رفته رفته جای لکه هایش را پاک کند.
نمیدانم از کی تحمل آنجا انقدر برای مگس هایش سخت شد، اما این را میدانم، که جولانشان تا هنوز ادامه دارد.
انگار بهتر است به هم عادت کنند، هم مگس ها به آن اتاق تنگ و ترش، هم آن دخمه به مهمان های ناخوانده همیشگی اش
که گویی از آنجا خسته شده اند و اتفاقا قصد رفتن دارند!
اما نمیشود،
انگار فقط باید آنقدر خود را به در و دیوار بکوبند تا همگیشان بمیرند،دیوار هارا با خونشان رنگ آمیزی کنند و بوی تعفنشان آنجا را بردارد.
اما نمیدانم این وسط اتاق پاک مغزم چه میشود، که حال بیشتر شبیه یک قبرستان است تا اتاق...
افکار قدیمی هرکدام مانند یک مگس، که قبلا آمده بودند، حال همگی درتلاشاند برای خلاصی از این دخمه تنگ و ترش. تعدادشان کم نیست، هرکدام نامی دارند و هرکدام جثه منحصر به فرد خود را، هرکدام برای آمدن دلیلی داشتند و هرکدام داستانی.
هرچه تلاش میکنند راه خروج را پیدا نمیکنند و هرلحظه خود را محکم تر از قبل به درو دیوار مغزم میکوبند
آنقدر محکم که گاهی بعضیشان میمیرند.
میمیرند اما جنازهشان همچنان باقی میماند
میمیرند اما خونشان در آن محوطه پرهیاهو پخش میشود؛
خون هم که به این آسانی پاک نمیشود!
مگر گذر زمان رفته رفته جای لکه هایش را پاک کند.
نمیدانم از کی تحمل آنجا انقدر برای مگس هایش سخت شد، اما این را میدانم، که جولانشان تا هنوز ادامه دارد.
انگار بهتر است به هم عادت کنند، هم مگس ها به آن اتاق تنگ و ترش، هم آن دخمه به مهمان های ناخوانده همیشگی اش
که گویی از آنجا خسته شده اند و اتفاقا قصد رفتن دارند!
اما نمیشود،
انگار فقط باید آنقدر خود را به در و دیوار بکوبند تا همگیشان بمیرند،دیوار هارا با خونشان رنگ آمیزی کنند و بوی تعفنشان آنجا را بردارد.
اما نمیدانم این وسط اتاق پاک مغزم چه میشود، که حال بیشتر شبیه یک قبرستان است تا اتاق...
“دارالمـجـــانـــیـــن”
Joji – Will He
Will your tongue still remember the taste of my lips?
جمعه بود، هفدهم تیرماه.
قرارمان ساعت سه وسی دقیقه کافه گلدون.
دیر آمدی؛ مثل همیشه، بیست و چهار دقیقه دیرتر از ساعتی که قرار داشتیم، تا نزدیک میز شدی دهانم را پر کردم تا لیچار بارت کنم؛ اما به محض اینکه چشمم به شاخه گل رُز در دستت افتاد تمام غرهایم را در نطفه خفه کردم.
اولین گلی بود که برایم خریده بودی و آنقدر برایم ارزش داشت، که غروب تا به خانه رسیدم گلدان یادگار مادربزرگم را برایش انتخاب کردم.
گلدانی که قبل از آن هیچوقت دلم راضی نمیشد گلی داخلش بگذارم
-چون مادربزرگم میگفت در گلدان شیشه ای گل نگذار، لک آب رویش میماند و پاک نمیشود-
اما آن لحظه برای انجام کارم واهمه ای نداشتم.
امروز پنج سال و ده ماه از آن موقع گذشته است...
من هم نه آن گل را دارم و نه خودت را
بقول مادربزرگم فقط لکه های آب روی گلدان برایم به یادگار ماند...
قرارمان ساعت سه وسی دقیقه کافه گلدون.
دیر آمدی؛ مثل همیشه، بیست و چهار دقیقه دیرتر از ساعتی که قرار داشتیم، تا نزدیک میز شدی دهانم را پر کردم تا لیچار بارت کنم؛ اما به محض اینکه چشمم به شاخه گل رُز در دستت افتاد تمام غرهایم را در نطفه خفه کردم.
اولین گلی بود که برایم خریده بودی و آنقدر برایم ارزش داشت، که غروب تا به خانه رسیدم گلدان یادگار مادربزرگم را برایش انتخاب کردم.
گلدانی که قبل از آن هیچوقت دلم راضی نمیشد گلی داخلش بگذارم
-چون مادربزرگم میگفت در گلدان شیشه ای گل نگذار، لک آب رویش میماند و پاک نمیشود-
اما آن لحظه برای انجام کارم واهمه ای نداشتم.
امروز پنج سال و ده ماه از آن موقع گذشته است...
من هم نه آن گل را دارم و نه خودت را
بقول مادربزرگم فقط لکه های آب روی گلدان برایم به یادگار ماند...
تو حق نداری
عاشقِ کسی بمانی
که سال هاست رفته
تو مالِ کسی نیستی
که نیست
تو حق نداری
اسمِ دردهای مزمنت را
عشق بگذاری
میتوانی مدیونِ زخمهایت باشی
اما محتاجِ آنکه زخمیَت کرده نه
دست بردار
از این افسانههای بی سر و ته
که به نامِ عشق
فرصتِ عشق را از تو میگیرد
آنکه تو را زخمیِ خود میخواهد
آدمِ تو نیست
آدم نیست
و تو سال هاست
حوای بی آدمی
حواست نیست
افشین یداللهی
عاشقِ کسی بمانی
که سال هاست رفته
تو مالِ کسی نیستی
که نیست
تو حق نداری
اسمِ دردهای مزمنت را
عشق بگذاری
میتوانی مدیونِ زخمهایت باشی
اما محتاجِ آنکه زخمیَت کرده نه
دست بردار
از این افسانههای بی سر و ته
که به نامِ عشق
فرصتِ عشق را از تو میگیرد
آنکه تو را زخمیِ خود میخواهد
آدمِ تو نیست
آدم نیست
و تو سال هاست
حوای بی آدمی
حواست نیست
افشین یداللهی
Forwarded from unknown (نقطه)
آسیب روحی که تو یکسال اخیر بهم وارد شده فقط با از دست دادن حافظم خوب میشه ...
گیس بریده
گیس بریده
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن ها
هرکه لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد
هرکه لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد
Forwarded from Poor
آرزو میکنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشدو لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد
و تو را برای آن دقیقه ی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدر شناس بخشیدی دعا میکنم. .
خدای من
یک دقیقه ی تمام شادکامی!
آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
و تو را برای آن دقیقه ی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدر شناس بخشیدی دعا میکنم. .
خدای من
یک دقیقه ی تمام شادکامی!
آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
Forwarded from خونه ساغر. (𝐕𝐢𝐧)
تورا ببوس که لبهایت هنوز طعم عسل دارد…
تو را بخواه که آغوشت هنوز میل به بغل دارد.
تو را بخواه که آغوشت هنوز میل به بغل دارد.
غذا درست کردنم اینجوریه که مهم نیست چی دارم خرد میکنم
هروقت خسته بشم میچپونمش تو دهنم
هروقت خسته بشم میچپونمش تو دهنم
میبینی!
طنابی که تمام این مدت مشغول بافتنش بودیم که مارا کنار هم نگه دارد اکنون پوسیده شده، بند هایش پاره شده، از بین رفته و درآستانه پارگیست.
انگار سختی زیادی را تحمل کرده، انگار همه آن مدتی که ما قصد جدایی از هم را داشتیم علاوه بر خودمان این طناب هم تلاش میکرده تا مارا کنار هم نگه دارد؛ همین است که به این روز افتاده است.
نمیدانم! از من میشنوی سه راه بیشتر نداریم، یا آنقدر به هم نزدیک شویم تا این ریسمان کهنه و درب و داغان دیگر به خودش سختی ندهد
یا یک چاقو برداریم و طناب را از همینجا پاره کنیم
یا میتوانیم یک طناب جدید ببافیم،
اما خودت هم خوب میدانی که با این کار هیچ چیز مثل قبل نمیشود!
نه ما دیگر آن ما سابق میشویم
نه آن طنابِ نو به مهربانی و سخت جانی قبل
طنابی که تمام این مدت مشغول بافتنش بودیم که مارا کنار هم نگه دارد اکنون پوسیده شده، بند هایش پاره شده، از بین رفته و درآستانه پارگیست.
انگار سختی زیادی را تحمل کرده، انگار همه آن مدتی که ما قصد جدایی از هم را داشتیم علاوه بر خودمان این طناب هم تلاش میکرده تا مارا کنار هم نگه دارد؛ همین است که به این روز افتاده است.
نمیدانم! از من میشنوی سه راه بیشتر نداریم، یا آنقدر به هم نزدیک شویم تا این ریسمان کهنه و درب و داغان دیگر به خودش سختی ندهد
یا یک چاقو برداریم و طناب را از همینجا پاره کنیم
یا میتوانیم یک طناب جدید ببافیم،
اما خودت هم خوب میدانی که با این کار هیچ چیز مثل قبل نمیشود!
نه ما دیگر آن ما سابق میشویم
نه آن طنابِ نو به مهربانی و سخت جانی قبل
تنها که میشدی مثل یک شمع سراغ پروانه ات را میگرفتی، به دیدنم میآمدی تا دردهایت را تسکین دهم، در آغوشت بگیرم و دورت بگردم
من هم تلاش میکردم برای آرام کردنت!
تقلا میکردم برای بودن کنارت!
دست و پا میزدم برای از آن خود کردن قلبت!
زجه میزدم برای تمام لحظاتی که دوست داشتم کنارت باشم اما نمیشد!
نمیشد چون من، آخرین کسی بودم همیشه به او فکر میکردی
ولی بازهم خرده ای به دل نمیگرفتم
نمیشد که بگیرم!
دوستت داشتم،
هرکاری هم برایت میکردم از سر دوست داشتنت بود.
منتی هم سرت نداشتم
بگذریم...
نشد آنچه که میخواستم
همه دلسوزی هایم را تبدیل کردی به یک تشت آب یخ، و همه را بر سرم ریختی
باز هم کینه ای به دل نمیگریم
مراقب خودت باش جان من.
من هم تلاش میکردم برای آرام کردنت!
تقلا میکردم برای بودن کنارت!
دست و پا میزدم برای از آن خود کردن قلبت!
زجه میزدم برای تمام لحظاتی که دوست داشتم کنارت باشم اما نمیشد!
نمیشد چون من، آخرین کسی بودم همیشه به او فکر میکردی
ولی بازهم خرده ای به دل نمیگرفتم
نمیشد که بگیرم!
دوستت داشتم،
هرکاری هم برایت میکردم از سر دوست داشتنت بود.
منتی هم سرت نداشتم
بگذریم...
نشد آنچه که میخواستم
همه دلسوزی هایم را تبدیل کردی به یک تشت آب یخ، و همه را بر سرم ریختی
باز هم کینه ای به دل نمیگریم
مراقب خودت باش جان من.