اونروز افرا بهم زنگ زد
و تو حدودا یک دیقه و نیم کل اتفاقای یه روز براش تعریف کردم
و تو حدودا یک دیقه و نیم کل اتفاقای یه روز براش تعریف کردم
Forwarded from «کوچه خیالبافها» (Quasi una fantasia)
فعلا باید با بگاییها رقصید.
پیش تو بسی از همه کس خارترم من
زان روی که از جمله گرفتارترم من
روزی که نماند دگری بر سر کویت
دانی که ز اغیار وفادار ترم من
زان روی که از جمله گرفتارترم من
روزی که نماند دگری بر سر کویت
دانی که ز اغیار وفادار ترم من
دریچه ورودی مغزم بسته شده است
افکار قدیمی هرکدام مانند یک مگس، که قبلا آمده بودند، حال همگی درتلاشاند برای خلاصی از این دخمه تنگ و ترش. تعدادشان کم نیست، هرکدام نامی دارند و هرکدام جثه منحصر به فرد خود را، هرکدام برای آمدن دلیلی داشتند و هرکدام داستانی.
هرچه تلاش میکنند راه خروج را پیدا نمیکنند و هرلحظه خود را محکم تر از قبل به درو دیوار مغزم میکوبند
آنقدر محکم که گاهی بعضیشان میمیرند.
میمیرند اما جنازهشان همچنان باقی میماند
میمیرند اما خونشان در آن محوطه پرهیاهو پخش میشود؛
خون هم که به این آسانی پاک نمیشود!
مگر گذر زمان رفته رفته جای لکه هایش را پاک کند.
نمیدانم از کی تحمل آنجا انقدر برای مگس هایش سخت شد، اما این را میدانم، که جولانشان تا هنوز ادامه دارد.
انگار بهتر است به هم عادت کنند، هم مگس ها به آن اتاق تنگ و ترش، هم آن دخمه به مهمان های ناخوانده همیشگی اش
که گویی از آنجا خسته شده اند و اتفاقا قصد رفتن دارند!
اما نمیشود،
انگار فقط باید آنقدر خود را به در و دیوار بکوبند تا همگیشان بمیرند،دیوار هارا با خونشان رنگ آمیزی کنند و بوی تعفنشان آنجا را بردارد.
اما نمیدانم این وسط اتاق پاک مغزم چه میشود، که حال بیشتر شبیه یک قبرستان است تا اتاق...
افکار قدیمی هرکدام مانند یک مگس، که قبلا آمده بودند، حال همگی درتلاشاند برای خلاصی از این دخمه تنگ و ترش. تعدادشان کم نیست، هرکدام نامی دارند و هرکدام جثه منحصر به فرد خود را، هرکدام برای آمدن دلیلی داشتند و هرکدام داستانی.
هرچه تلاش میکنند راه خروج را پیدا نمیکنند و هرلحظه خود را محکم تر از قبل به درو دیوار مغزم میکوبند
آنقدر محکم که گاهی بعضیشان میمیرند.
میمیرند اما جنازهشان همچنان باقی میماند
میمیرند اما خونشان در آن محوطه پرهیاهو پخش میشود؛
خون هم که به این آسانی پاک نمیشود!
مگر گذر زمان رفته رفته جای لکه هایش را پاک کند.
نمیدانم از کی تحمل آنجا انقدر برای مگس هایش سخت شد، اما این را میدانم، که جولانشان تا هنوز ادامه دارد.
انگار بهتر است به هم عادت کنند، هم مگس ها به آن اتاق تنگ و ترش، هم آن دخمه به مهمان های ناخوانده همیشگی اش
که گویی از آنجا خسته شده اند و اتفاقا قصد رفتن دارند!
اما نمیشود،
انگار فقط باید آنقدر خود را به در و دیوار بکوبند تا همگیشان بمیرند،دیوار هارا با خونشان رنگ آمیزی کنند و بوی تعفنشان آنجا را بردارد.
اما نمیدانم این وسط اتاق پاک مغزم چه میشود، که حال بیشتر شبیه یک قبرستان است تا اتاق...
“دارالمـجـــانـــیـــن”
Joji – Will He
Will your tongue still remember the taste of my lips?
جمعه بود، هفدهم تیرماه.
قرارمان ساعت سه وسی دقیقه کافه گلدون.
دیر آمدی؛ مثل همیشه، بیست و چهار دقیقه دیرتر از ساعتی که قرار داشتیم، تا نزدیک میز شدی دهانم را پر کردم تا لیچار بارت کنم؛ اما به محض اینکه چشمم به شاخه گل رُز در دستت افتاد تمام غرهایم را در نطفه خفه کردم.
اولین گلی بود که برایم خریده بودی و آنقدر برایم ارزش داشت، که غروب تا به خانه رسیدم گلدان یادگار مادربزرگم را برایش انتخاب کردم.
گلدانی که قبل از آن هیچوقت دلم راضی نمیشد گلی داخلش بگذارم
-چون مادربزرگم میگفت در گلدان شیشه ای گل نگذار، لک آب رویش میماند و پاک نمیشود-
اما آن لحظه برای انجام کارم واهمه ای نداشتم.
امروز پنج سال و ده ماه از آن موقع گذشته است...
من هم نه آن گل را دارم و نه خودت را
بقول مادربزرگم فقط لکه های آب روی گلدان برایم به یادگار ماند...
قرارمان ساعت سه وسی دقیقه کافه گلدون.
دیر آمدی؛ مثل همیشه، بیست و چهار دقیقه دیرتر از ساعتی که قرار داشتیم، تا نزدیک میز شدی دهانم را پر کردم تا لیچار بارت کنم؛ اما به محض اینکه چشمم به شاخه گل رُز در دستت افتاد تمام غرهایم را در نطفه خفه کردم.
اولین گلی بود که برایم خریده بودی و آنقدر برایم ارزش داشت، که غروب تا به خانه رسیدم گلدان یادگار مادربزرگم را برایش انتخاب کردم.
گلدانی که قبل از آن هیچوقت دلم راضی نمیشد گلی داخلش بگذارم
-چون مادربزرگم میگفت در گلدان شیشه ای گل نگذار، لک آب رویش میماند و پاک نمیشود-
اما آن لحظه برای انجام کارم واهمه ای نداشتم.
امروز پنج سال و ده ماه از آن موقع گذشته است...
من هم نه آن گل را دارم و نه خودت را
بقول مادربزرگم فقط لکه های آب روی گلدان برایم به یادگار ماند...