“دارالمـجـــانـــیـــن”
108 subscribers
948 photos
99 videos
1 file
14 links
📭
Download Telegram
Forwarded from unknown (نقطه)
دلقکانه و لوده
لمپن و مفت خور
شورِ مسخره بودن درآمد؛
و تو فراموشم نمی شوی.
بعد از زبان
کلاس خالی شد
علیرضا درو بست
دوباره بوسیدتم😭
اونی که خیلی هموفوبه
دوباره گیه.
اونروز افرا بهم زنگ زد
و تو حدودا یک دیقه و نیم کل اتفاقای یه روز براش تعریف کردم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جدا بعضی وقتا صدای شکستن قلنج دیوار ترسناک میشه
Forwarded from «کوچه‌ خیالباف‌‌ها» (Quasi una fantasia)
فعلا باید با بگایی‌ها رقصید.
با دشمن و با دوست بَدَت می‌گویم،
تا هیچکَسَت دوست ندارد، جز من
ای بابا پس این شوگر من کو
پیش تو بسی از همه کس خارترم من
زان روی که از جمله گرفتارترم من
روزی که نماند دگری بر سر کویت
دانی که ز اغیار وفادار ترم من
گاه خودش را میکشت برای زنده ماندن!
اگه واقعا دوسم نداری، پس چرا باهام تو یه کشور زندگی میکنی:(
دریچه ورودی مغزم بسته شده است
افکار قدیمی هرکدام مانند یک مگس، که قبلا آمده بودند، حال همگی درتلاش‌اند برای خلاصی از این دخمه تنگ و ترش. تعدادشان کم نیست، هرکدام نامی دارند و هرکدام جثه منحصر به فرد خود را، هرکدام برای آمدن دلیلی داشتند و هرکدام داستانی.
هرچه تلاش میکنند راه خروج را پیدا نمیکنند و هرلحظه خود را محکم تر از قبل به درو دیوار مغزم میکوبند
آنقدر محکم که گاهی بعضی‌شان میمیرند.
میمیرند اما جنازه‌شان همچنان باقی می‌ماند
میمیرند اما خونشان در آن محوطه پرهیاهو پخش میشود؛
خون هم که به این آسانی پاک نمیشود!
مگر گذر زمان رفته رفته جای لکه هایش را پاک کند.
نمیدانم از کی تحمل آنجا انقدر برای مگس هایش سخت شد، اما این را میدانم، که جولانشان تا هنوز ادامه دارد.
انگار بهتر است به هم عادت کنند، هم مگس ها به آن اتاق تنگ و ترش، هم آن دخمه به مهمان های ناخوانده همیشگی اش
که گویی از آنجا خسته شده اند و اتفاقا قصد رفتن دارند!
اما نمیشود،
انگار فقط باید آنقدر خود را به در و دیوار بکوبند تا همگی‌شان بمیرند،دیوار هارا با خونشان رنگ آمیزی کنند و بوی تعفنشان آنجا را بردارد.

اما نمیدانم این وسط اتاق پاک مغزم چه میشود، که حال بیشتر شبیه یک قبرستان است تا اتاق...