هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟
یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟
آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی
از چارچوب پنجره دیوار دیدی؟
اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی؟
از زیر امواج آسمان را تار دیدی؟
نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟
از آتنا گفتن عذاب النار دیدی؟
در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟
آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک
خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟
رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیمار بودی مثل من، بیمار دیدی؟
حقا که با من فرق داری لا اقل تو
او را که میخواهی خودت یکبار دیدی!
✒:کاظم بهمنی.
یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟
آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی
از چارچوب پنجره دیوار دیدی؟
اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی؟
از زیر امواج آسمان را تار دیدی؟
نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟
از آتنا گفتن عذاب النار دیدی؟
در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟
آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک
خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟
رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیمار بودی مثل من، بیمار دیدی؟
حقا که با من فرق داری لا اقل تو
او را که میخواهی خودت یکبار دیدی!
✒:کاظم بهمنی.
Forwarded from drowned
تو مهربانی میکنی و حتی به وضوح حس میکنی خیلی مواقع، ساده فرضت میکنند، دستت میاندازند و میبالند به اینکه از تو سیاستمدارترند.
به مرور عادت میکنی به این رفتارهای مسموم و به مهربان بودنت، لبخند زدنت، سخت نگرفتنت، آزار ندادنت و بخشیدنت ادامه میدهی.
فقط گاهی خیلی دلت میگیرد از بیانصافیِ آدمها و با خودت کلنجار میروی، دلت میخواهد فریاد بزنی: ببینید! من دارم شبیه به یک انسان با شما رفتار میکنم، پشیمانم نکنید! چون من هم بلدم آدمِ بدی باشم، بلدم نبخشم، بلدم انتقام بگیرم، آزار بدهم و آسیب بزنم...
بعد با خودت کنار میآیی و در خودت همه چیز را حل میکنی و دوباره دیوار شکستهی شعور و غرورت را میچینی و از نو شروع میکنی به مهربان بودن و بخشیدن و ساده فرض شدن!
حکایت زندگی آدمهای مهربان، یک چنین چیزیست...
- نرگس صرافیان طوفان
@insane_number22
به مرور عادت میکنی به این رفتارهای مسموم و به مهربان بودنت، لبخند زدنت، سخت نگرفتنت، آزار ندادنت و بخشیدنت ادامه میدهی.
فقط گاهی خیلی دلت میگیرد از بیانصافیِ آدمها و با خودت کلنجار میروی، دلت میخواهد فریاد بزنی: ببینید! من دارم شبیه به یک انسان با شما رفتار میکنم، پشیمانم نکنید! چون من هم بلدم آدمِ بدی باشم، بلدم نبخشم، بلدم انتقام بگیرم، آزار بدهم و آسیب بزنم...
بعد با خودت کنار میآیی و در خودت همه چیز را حل میکنی و دوباره دیوار شکستهی شعور و غرورت را میچینی و از نو شروع میکنی به مهربان بودن و بخشیدن و ساده فرض شدن!
حکایت زندگی آدمهای مهربان، یک چنین چیزیست...
- نرگس صرافیان طوفان
@insane_number22
Forwarded from شُلَیْل (Sahar)
نمیدانم کجا خوانده بودم که"عشق یعنی غمی عمیق اما بسیار عزیز" راستش را بخواهید من هیچ وقت غم عزیز کسی نبودم
چطور بگویم انگار نبودنم دردی را به گرده کسی تحمیل نمیکند و غم نبودنم مرد افکن نبود زورش...
از طرفی شادی هم نبودم که حضورم قند آب کند در دل کسی،که دلخوشی بشوم میان سختی های روزگار
من نه غم بودم و نه شادی
برای صرف وجود من فعل بود کافی است
حتی نبودم هم آنقدر به چشم نمی آید که بخواهد صرف شود.
اما شما غم عزیز کسی بوده اید؟
-بداهه!
چطور بگویم انگار نبودنم دردی را به گرده کسی تحمیل نمیکند و غم نبودنم مرد افکن نبود زورش...
از طرفی شادی هم نبودم که حضورم قند آب کند در دل کسی،که دلخوشی بشوم میان سختی های روزگار
من نه غم بودم و نه شادی
برای صرف وجود من فعل بود کافی است
حتی نبودم هم آنقدر به چشم نمی آید که بخواهد صرف شود.
اما شما غم عزیز کسی بوده اید؟
-بداهه!