This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Idk (Kiana✨)
ديوارِ سنگچينِ خانهها، خوابهای کودکانِ اُردیبهشت، کوچهباغی در مِه، و دورهگردی کور با چلچلهی کمانچهاش در پسين ايستگاهِ پنجشنبههای راهآهن. من هم مثل هميشه و هنوز با دستمالی سپيد، پاکتی سيگار و گزينهْ شعر فروغ چمدانی پُر از ترانه و شبنم دل و دستی تشنه از لمسِ تبسمِ تو و سلامی ساده و چتری مشترک تا خوابِ دورِ نور میروم. برهنه به بستر بیکسی مُردن، تو از يادم نمیروی خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمیروی گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بیقرار، تو از يادم نمیروی سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی، تو از يادم نمیروی سوزَنريزِ بیامانِ باران، بر پيچک و ارغوان، تو از يادم نمیروی تو ... تو با من چه کردهای که از يادم نمیروی؟! دير آمدی ... دُرُست! پرستارِ پروانه و ارغوان بودهای، دُرُست! مراقب خواناترين ترانه از هقهقِ گريه بودهای، دُرُست! رازدارِ آوازِ اهل باران بودهای، دُرُست! خواهرِ غمگينترين خاطراتِ دريا بودهای، دُرُست! اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بیخبر، چرا؟ آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی! باز عابران، همان عابرانِ خستهی هميشگی بودند باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...! من اما از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم ديدار دوبارهی ما مُيَسّر است ... ریرا! مرا نان و آبی، علاقهی عريانی، ترانهی خُردی، توشهی قناعتی بس بود تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.
«سیدعلی صالحی»
«سیدعلی صالحی»
Forwarded from کالیایف
بچهها جون من همون دوستی هستم که از همه عکسهای خیلی قشنگ میگیره، مخصوصا وقتی حواسشون نیست اما هیچ عکس خوبی از خودش وجود نداره. متشکرم.
Forwarded from Poor
.
"بند کفش"
یک زن،
یک چرخ پنچر،
یک بیماری،
یک خواسته،
ترسهای پیشِ رو،
ترسهایی که چنان پابرجایند
که میشود آنها را مثل مهرههای شطرنج بررسی کرد...
یک مرد برای مرگ، قتل، زِنا، دزدی، آتشسوزی و سیل آماده است.
این چیزهای بزرگ نیستند که او را به تیمارستان میفرستند،
بلکه تکرار پیوسته فجایع کوچک، مردی را به تیمارستان میفرستند.
مرگِ عشقش نه
بلکه بندکفشی که فورا پاره میشود.
قسمت وحشتناک زندگی،
همین انبوه چیزهای پیشپاافتاده است که همیشه وجود دارد
و سریعتر از سرطان کسی را میکشد:
پلاک ماشین،
مالیات،
گواهینامه تاریخگذشته،
استخدامشدن و اخراجشدن،
هرچه بکنید یا هرچه در حق شما بکنند،
یبوست،
جریمه رانندگی،
جیرجیرکها،
موشها،
موریانهها،
سوسکها،
مگسها،
گیره شکسته درِ توری،
باکِ بنزین خالی،
باکِ لبریز،
گرفتگی ظرفشویی،
مستی صاحبخانه،
رییسجمهوری که به چیزی اهمیتی نمیدهد،
و فرمانداری که دیوانه است.
کلید چراغی که شکسته،
تختخوابی مثل جوجهتیغی،
۱۰۵دلار هزینه تنظیم موتور، کاربراتور و پمپ سوخت در فروشگاه سیرز.
قبض تلفن بالا میرود،
بازار سقوط میکند،
زنجیر سیفون توالت پاره میشود،
لامپ میسوزد،
لامپ راهرو، لامپ جلوی در، لامپ پشتی،
لامپ داخلی،
از جهنم تاریکتر،
و دوبرابر گرانتر.
همیشه شپش، ناخن داخل پوست و آدمهایی که اصرار دارند دوستتان هستند وجود دارند،
همیشه اینها و چیزهای بدتری وجود دارند،
شیری که آب از آن چکه میکند،
عیسیمسیح و کریسمس،
سالامی آبی،
۹روز بارندگی مداوم،
آووکادوی ۵۰سنتی،
و سوسیس جگرِ بنفش.
سر کردن به عنوان خدمتکار در رستوران نورمز در شیفتهای متعدد روزانه،
یا به عنوان خالیکننده ظرف توالت کنار تخت،
یا به عنوان ماشینشور،
یا پادو،
یا قاپیدن کیف پیرزنها
و رهاکردنشان با دستی شکسته در ۸۰سالگی در حال جیغزدن کنار خیابان.
ناگهانی دیدنِ دو چراغ قرمز در آینه جلوی ماشین،
و خون در شورتت.
دنداندرد،
۹۷۹دلار برای پلِ دندان،
۳۰۰دلار برای دندان طلا.
چین، روسیه و آمریکا،
موی بلند، موی کوتاه و بیمو،
ریشی که صورت را پوشانده،
کاغذ سیگار فراوان،
بدون ماریجوانا.
با هر بند کفش از صدها بندی که پاره میشوند،
یک مرد
یک زن
یک موجود
به تیمارستان میرود.
پس وقتی خم میشوید
مراقب باشید.
#چارلز_بوکفسکی
برگردان #مهیار_مظلومی
از کتاب #لذتهای_نفرین_شده
"بند کفش"
یک زن،
یک چرخ پنچر،
یک بیماری،
یک خواسته،
ترسهای پیشِ رو،
ترسهایی که چنان پابرجایند
که میشود آنها را مثل مهرههای شطرنج بررسی کرد...
یک مرد برای مرگ، قتل، زِنا، دزدی، آتشسوزی و سیل آماده است.
این چیزهای بزرگ نیستند که او را به تیمارستان میفرستند،
بلکه تکرار پیوسته فجایع کوچک، مردی را به تیمارستان میفرستند.
مرگِ عشقش نه
بلکه بندکفشی که فورا پاره میشود.
قسمت وحشتناک زندگی،
همین انبوه چیزهای پیشپاافتاده است که همیشه وجود دارد
و سریعتر از سرطان کسی را میکشد:
پلاک ماشین،
مالیات،
گواهینامه تاریخگذشته،
استخدامشدن و اخراجشدن،
هرچه بکنید یا هرچه در حق شما بکنند،
یبوست،
جریمه رانندگی،
جیرجیرکها،
موشها،
موریانهها،
سوسکها،
مگسها،
گیره شکسته درِ توری،
باکِ بنزین خالی،
باکِ لبریز،
گرفتگی ظرفشویی،
مستی صاحبخانه،
رییسجمهوری که به چیزی اهمیتی نمیدهد،
و فرمانداری که دیوانه است.
کلید چراغی که شکسته،
تختخوابی مثل جوجهتیغی،
۱۰۵دلار هزینه تنظیم موتور، کاربراتور و پمپ سوخت در فروشگاه سیرز.
قبض تلفن بالا میرود،
بازار سقوط میکند،
زنجیر سیفون توالت پاره میشود،
لامپ میسوزد،
لامپ راهرو، لامپ جلوی در، لامپ پشتی،
لامپ داخلی،
از جهنم تاریکتر،
و دوبرابر گرانتر.
همیشه شپش، ناخن داخل پوست و آدمهایی که اصرار دارند دوستتان هستند وجود دارند،
همیشه اینها و چیزهای بدتری وجود دارند،
شیری که آب از آن چکه میکند،
عیسیمسیح و کریسمس،
سالامی آبی،
۹روز بارندگی مداوم،
آووکادوی ۵۰سنتی،
و سوسیس جگرِ بنفش.
سر کردن به عنوان خدمتکار در رستوران نورمز در شیفتهای متعدد روزانه،
یا به عنوان خالیکننده ظرف توالت کنار تخت،
یا به عنوان ماشینشور،
یا پادو،
یا قاپیدن کیف پیرزنها
و رهاکردنشان با دستی شکسته در ۸۰سالگی در حال جیغزدن کنار خیابان.
ناگهانی دیدنِ دو چراغ قرمز در آینه جلوی ماشین،
و خون در شورتت.
دنداندرد،
۹۷۹دلار برای پلِ دندان،
۳۰۰دلار برای دندان طلا.
چین، روسیه و آمریکا،
موی بلند، موی کوتاه و بیمو،
ریشی که صورت را پوشانده،
کاغذ سیگار فراوان،
بدون ماریجوانا.
با هر بند کفش از صدها بندی که پاره میشوند،
یک مرد
یک زن
یک موجود
به تیمارستان میرود.
پس وقتی خم میشوید
مراقب باشید.
#چارلز_بوکفسکی
برگردان #مهیار_مظلومی
از کتاب #لذتهای_نفرین_شده
موضوعی که هست اینه که
اون سهیل قوی
که هر اتفاق بدی براش میافتاد اهمیت نمیداد و یه جوری رفتار میکرد که انگار هیچی نشده و همش به فکر این بود که حال دوستاش خوب باشه تموم شد.
الان چند وقتی میشه که شدم یه سهیلی که با کوچکترین حرفی ناراحت میشه
حرفای مردمو به دل میگیره -بس که هرکی رسید یه چیزی بهش گفت- و دیگه تظاهر کردن به خوشحالی براش آسون نیست.
لوس شده
و شکننده.
احساس میکنم عوض شدم.
خیلی تغییر بدیه
ولی دست خودم نیست.
اون سهیل قوی
که هر اتفاق بدی براش میافتاد اهمیت نمیداد و یه جوری رفتار میکرد که انگار هیچی نشده و همش به فکر این بود که حال دوستاش خوب باشه تموم شد.
الان چند وقتی میشه که شدم یه سهیلی که با کوچکترین حرفی ناراحت میشه
حرفای مردمو به دل میگیره -بس که هرکی رسید یه چیزی بهش گفت- و دیگه تظاهر کردن به خوشحالی براش آسون نیست.
لوس شده
و شکننده.
احساس میکنم عوض شدم.
خیلی تغییر بدیه
ولی دست خودم نیست.
ته این راه روشن نیست
منم مثل تو می دونم
نگو باید بُرید از عشق
نه می تونی، نه می تونم
نه می تونیم برگردیم
نه رد شیم از تو این بن بست
منم می دونم این احساس
نباید باشه، امّا هست...
منم مثل تو می دونم
نگو باید بُرید از عشق
نه می تونی، نه می تونم
نه می تونیم برگردیم
نه رد شیم از تو این بن بست
منم می دونم این احساس
نباید باشه، امّا هست...