Forwarded from $hit (𝑨𝒃𝒐𝒍𝗳𝒂𝒛)
اصلا من تموم
من هیچ
دلت تنگ نمیشه؟؟
برای دیوونه بازیم
برای خنده هام که فقد تو دیدیش
لعنت
-جوزی...
من هیچ
دلت تنگ نمیشه؟؟
برای دیوونه بازیم
برای خنده هام که فقد تو دیدیش
لعنت
-جوزی...
ما سرانجام شبی
مست و مدهوش و کمی ژولیده
با بدن های به خون غلطیده
بر مزار نجس و نحس شما میرقصیم
مست و مدهوش و کمی ژولیده
با بدن های به خون غلطیده
بر مزار نجس و نحس شما میرقصیم
پر از خشم
پر از کینه
پر از درد
پر از نفرت
پر از غم
پر از ترس
و پر از امیدیم...
پر از کینه
پر از درد
پر از نفرت
پر از غم
پر از ترس
و پر از امیدیم...
یه شب پرسید: اگر من نبودم، الان این ساعت چیکار میکردی؟ گفتم: کتاب میخوندم، فکر میکردم، مینوشتم، عکسهای توی گوشی رو نگاه میکردم، نقاشی میکردم، موزیک گوش میدادم. گفت: ببین پس من چقدر رقیب دارم! دلم میخواست بهش بگم: رقیب نیستن اینا. چیزایی هستن که نباشی زنده نگهم میدارن، تا تو برگردی.
Forwarded from White fish (Shiig)
لباس خونی را دستش میفشرد و در خیابان های تاریک راه میرفت
همان خیابان هایی که هرشب با هزار بهانه می امد که باهم قدم بزنند
مردی که کنارش رد میشد نزدیک تر شد و گفت
اینجا چیکار میکنی؟؟
این موقع شب خیابان ها امنیت ندارن
واژه "امنیت" چیزی که به بهانه آن او و امسال او را میکشتند.
میکشتند برای ایجاد امنیت.
مرد پرسید
اون پیراهن خونی چرا توی دستاتِ؟
باید چی میگفت
میگفت نیمی از وجودم را کشتند و حالا جنازه ای برای سوگواری اش ندارم؟
دیگران فکر میکنند در بدترین حالت،ادمی که دوستش داری در آغوشت میمیرد
حالا کسی که او دوست داشت دور از او،در دست کسانی که خونش را ریخته بودند افتاده بود.
فکرش را بکن
حتی از،جنازه اش میترسیدند
لابد این خصوصیت انسان های ازاده بود،اینکه حتی جسمشان آن ها را میترساند.
مرد نزدیک تر شد و گفت
ببین کل موهات خونی شده،حالت خوبه؟
به موهاش نگاه کرد
روز های اول از حرص و عصبانیتی که داشت میخواست انها را با ماشین از صفر بزند
اما او نذاشت
گفته بود موهای تو دوست دارند رها باشند،نه اینکه بمیرند.
گفته بود من برای رهایی تو و موهای تو میجنگم
حالا خودش در جنگ،قبل از رهایی مرده بود.
دختر نگاهی به مرد کرد و گفت،ما همیشه یه قانون داشتیم
هیچکسی حق نداشت موقع رفتن خداحافظی کنه چون قرار بود دوباره برگرده.
حالا باید خداحافظی کنم؟
همان خیابان هایی که هرشب با هزار بهانه می امد که باهم قدم بزنند
مردی که کنارش رد میشد نزدیک تر شد و گفت
اینجا چیکار میکنی؟؟
این موقع شب خیابان ها امنیت ندارن
واژه "امنیت" چیزی که به بهانه آن او و امسال او را میکشتند.
میکشتند برای ایجاد امنیت.
مرد پرسید
اون پیراهن خونی چرا توی دستاتِ؟
باید چی میگفت
میگفت نیمی از وجودم را کشتند و حالا جنازه ای برای سوگواری اش ندارم؟
دیگران فکر میکنند در بدترین حالت،ادمی که دوستش داری در آغوشت میمیرد
حالا کسی که او دوست داشت دور از او،در دست کسانی که خونش را ریخته بودند افتاده بود.
فکرش را بکن
حتی از،جنازه اش میترسیدند
لابد این خصوصیت انسان های ازاده بود،اینکه حتی جسمشان آن ها را میترساند.
مرد نزدیک تر شد و گفت
ببین کل موهات خونی شده،حالت خوبه؟
به موهاش نگاه کرد
روز های اول از حرص و عصبانیتی که داشت میخواست انها را با ماشین از صفر بزند
اما او نذاشت
گفته بود موهای تو دوست دارند رها باشند،نه اینکه بمیرند.
گفته بود من برای رهایی تو و موهای تو میجنگم
حالا خودش در جنگ،قبل از رهایی مرده بود.
دختر نگاهی به مرد کرد و گفت،ما همیشه یه قانون داشتیم
هیچکسی حق نداشت موقع رفتن خداحافظی کنه چون قرار بود دوباره برگرده.
حالا باید خداحافظی کنم؟