رقصنده با گرگ (Challenges)
4 subscribers
41 photos
43 links
Main channel: @akinoamee
My challenges.
Download Telegram
چون بَلدم نیستی ازم متَنفری.. عادی‌ِه
هیچی راجع بهم نمیدونی و فقط خودت بر حسب حالت تصمیم می‌گیری چی ببینی. توقعی هم ازت ندارم ولی کاری که باید بکنی رو بچه‌ی سه ساله هم بلده انجام بده. اینکه این همه سال دم نزدم رو هیچکس نمی‌بینه. اینکه تا اینجا دووم آوردم و چجوری. اینکه خودم تنهایی وایسادم. فقط حرف می‌زنید بدون اینکه بخواید نگاه کنید!
For the dearest GryRos~.
آسمان هم عاشق می‌شود
آن زمانی که رنگ‌های خاکستری و آبی‌اش در هم می‌آمیزد. سینه‌ی پهناور و عمیقش از هاله‌های صورتی و قرمز و زرد و نارنجی پر می‌شود. زمانی که تمام حرف‌های ناگفته‌اش را به تک تک آنهایی که سر بالا کرده و دل با آسمان یکی کرده‌اند فریاد می‌زند. برای تک تک غم‌هایشان خاکستری می‌شود. از درد زمین می‌گرید. دلش سرد می‌شود. با تمام خشم‌هایشان سیاه می‌شود. آرام می‌گیرد. و دوری را به تماشا می‌نشیند. هنگامی که کاری جز این رنگ عوض کردن‌های بیهوده ازش برنمی‌آید. اما وقتی او لبخند می‌زند، ذرات کوچک تار‌های رنگین دلش را غلغلک می‌دهند. آن هنگام که نقره‌ای‌های کوچکش بی‌پایان چشمک می‌زنند. اینگونه است که درد او را می‌کشد. دلش می‌خواهد تک تک آنها را سوسو زنان به سوی آرزو‌ها روانه کند. اما نمی‌تواند. آن زمان که آشفته می‌شود. آن زمان که پیر می‌شود. اشک‌هایش را پاک می‌کند و درخشان و بی‌همتا، سفیدی بلورینش را بیرون می‌ریزد. شاید به دستش برسد. چون او نمی‌تواند چیزی بگوید. فقط نظاره می‌کند و می‌بخشد. و شاید همین کافیست.
For you~
Con amore.
پایان
نور و سفیدی بیش از حد اطراف در حال خوردن چشمانم بود. خلاء اطرافم وارد سرم می‌شد و از داخل به آن فشار می‌آورد. ناله‌های کوتاه و درمانده‌ام را کسی نمی‌شنید. نمی‌توانستم در آن نور زیاد چشمانم را خوب باز نگه دارم اما تا جایی که می‌شد دید کسی نبود. هیچ چیز نبود. سرمای وجودش را احساس می‌کردم. با سفیدی تیره‌ترش از چشمانم محافظت کرد. خالی بود. مثل همیشه. از ماندن در آن هیچ، کلافه شده بودم. نگهم داشته بود اما باید اتفاقی می‌افتاد. با حرکتی روی تخت صدای چخ چخ قرص‌ها را شنیدم. دستی به گل روی سرش کشیدم. پر پر شد.
- پس اگر بمیرم می‌توانم ببینمت؟
جوابی نداد. چشمانم را پوشانده بود. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. پسش زدم. بی‌حرکت بود.
قرص‌ها را روی زبانم گذاشتم و با آب نسبتا گرم، گلوله‌ها را دانه دانه از گلویم پایین دادم.
- می‌بینمت!
دهانم شل ماند. بدنم سر. سرم..


چشمانم را باز کردم. نور و سفیدی بیش از حد اطراف در حال خوردن چشمانم بود. خلاء اطرافم وارد سرم می‌شد و از داخل به آن فشار می‌آورد. ناله‌های کوتاه و درمانده‌ام را کسی نمی‌شنید. نمی‌توانستم در آن نور زیاد چشمانم را خوب باز نگه دارم اما تا جایی که می‌شد دید کسی نبود. هیچ چیز نبود. سرمای وجودش را احساس می‌کردم. با سفیدی تیره‌ترش از چشمانم...
For you~
Con amore.
Us
بعد از سه سال برگشته بود. فضا اون شکلی که فکر می‌کردم نبود. دلتنگی زیاد نمی‌ذاشت بحث‌هامون تموم بشه. می‌خواستیم همه چیز رو بشنویم. همه‌ی کار‌هایی که تو این سه سال کرده بود. یه زمانی سه تا‌یی نمی‌تونستیم از هم جدا بشیم. یه زمانی زندگی می‌کردیم. فکر کنم قیافم غمگین شد چون فضا رو عوض کردن. امشب حتی نمی‌خوام فکر کنم. تصور اینکه دوباره نمی‌تونیم ببینیمش باعث میشه احساس کنم حتی فکر کردن با خودم هم وقت تلف کردنه. فقط امشب رو داریم. برای بودنِ همه اون چیزی که قبلا بودیم. نه. امشب حتی فکر هم نخواهم کرد. امشب
فقط برای ماست. برای حرف زدن. برای در سکوت نشستن و به صدای نفس همدیگه گوش کردن. برای راه رفتن توی حیاط. برای خوردن. برای اینکه وقتی دستش دورمه فیلم ببینیم. برای شام درست کردن. برای موزیک گوش کردن. برای نوشیدن. برای دیدنش. برای یه دل سیر نگاهش کردن. برای اینکه با هم ساز بزنیم. بخندیم. و نتونیم گریه کنیم. برای اینکه از ته قلبمون بخوایم امشب صبح نشه. برای اینکه جا بندازیم رو زمین. رو لحاف‌های خنک، زیر کولر. از قدیما حرف بزنیم. از تک تک اون خاطرات که زندگیمون رو ساختن. از تک تک اون سوتی‌ها. از تک تک لحظه‌های مهم. اینبار.. توی فرودگاه.. بغلش می‌کنم.
For you~
Con amore.
پیام رو فوروارد کنید دیلیتون و داستانی که از تیم برتون میخواید رو بگید، براتون عکس بگیرم.
پرایوت‌ها
اگر داستان دیگه‌ای خواستید لطفا دوباره فور کنین که ببینم. و اینکه طبیعتا تکراری هم میتونه باشه ولی خب فقط لینکتون عوض میشه..