رقصنده با گرگ (Challenges)
4 subscribers
41 photos
43 links
Main channel: @akinoamee
My challenges.
Download Telegram
Drink with me
Boys don't cry
: Snowdrop diaries.
Once upon a time in paris
: The sound of silence;.
سقوط رایخن باخ
باران مرگ
آنسوی پرده‌ی خاکستری
: -Detective souls-.
دریا پشت ایستگاه قطار است
لک‌لک‌ها بر بام
رودخانه‌ی واژگون
: Aroma | آروما.
هرگز ترکم مکن
طولانی‌ترین آواز نهنگ
: تَپِه‌یِ نَهَنگ‌ها.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازی آتش
چشمانم از خیرگی به آن خونین شده بود. سوزشی ناتمام که داشت تنم را نابود می‌کرد. اما نمی‌توانستم لحظه‌ای چشم از آن بردارم، نمی‌شد. می‌سوخت. از درون می‌سوخت تا بدرخشد. تا نور ببخشد. کف دستانم تحلیل می‌رفت ولی با همان سرانگشتان، جنب و جوش دیوانه‌وار هسته‌اش را حس می‌کردم. راه فراری می‌خواست. بود، ولی او هم مثل من نمی‌توانست دست بردارد. زانوانم در دره‌ی درخشانی که ساخته بود فرو می‌رفت اما نمی‌توانستم دست بردارم. البته کس دیگری هم جز من نگه داشتنش را قبول نمی‌کرد. ولی من نمی‌توانستم چشم بردارم از اینکه چطور می‌سوزد تا بدرخشد. چطور تمام آن جرقه‌ها را بی‌منت بیرون می‌ریخت و کهکشانی نورانی خلق می‌کرد. جهانی که بتوانی در طلایی و زرد آن، بسوزی و لبخند بزنی.

For you~
Con amore.
👍1
آبی، طوسی، خاکستری
در چرخه‌ای بی‌پایان سر می‌کنم. همیشه عذاب‌آور نیست! باورشان نمی‌شود. گاهی واقعا هیچ چیز نیست.
من از آنها دورم. نمی‌دانم همیشه بوده‌ام یا دور شده‌ام. نمی‌دانم آنها خواستند که دور باشم یا خودم. نمی‌دانم چطور اینجا ایستاده‌ام ولی شیشه‌ای ضخیم مرا از آنها جدا کرده. گرد و غبار روی آن هر از گاهی تغییر می‌کند. گاهی طوسی. گاهی خاکستری. گاهی آبی. از این پایین آسمانم را در پس این گرد و غبار می‌بینم. شاید من گم شده‌ام؟ یا آنها؟ نمی‌دانم. اما اینجا ساکت است. گاهی خالی از احساس می‌شود اما سکوتی دلنشین در آن شناور است. تنهایی، تیرگی، گاهی غبار‌های ریز سفید در هوا ناشی از تفکراتم. ولی هنوز نمی‌دانم. چرا اینجایم؟ به کجا باید بروم؟ راهی هست؟ اصلا می‌خواهم اینجا را ترک کنم؟ شاید به این پایین خو گرفته‌ام. نمی‌دانم. فقط می‌دانم خسته‌ام. و سکوت اینجا، مناسب استراحت.
For you~
Con amore.
1
قدم‌هایم، نفس‌هایم
بهت گفتم بی تو زنده نمی‌مانم؟ گفتم تمام وجودم هستی؟ گفتم هیچ چیز در این جهان به اندازه‌ی تو اهمیت ندارد؟ تو به ذره‌ای از اینها فکر می‌کنی؟ چه سوالی‌ست معلوم است که می‌کنی! تو در منی.
در تک تک نفس‌هایی که می‌کشم. در تک تک پلک‌هایی که برهم می‌زنم.
من تمام این مسیر را با تو طی خواهم کرد. همراهم باش. برایم مهم نیست چه می‌شود. هرگز قدمی از تو دور نخواهم شد. قول می‌دهم. سال‌هایی به تعداد رگ‌های سبز و سرخ و ارغوانی‌ات با تو باشم. از پوست سفیدت زندگی بگیرم. در چشمانت غرق شوم، در لبانت خلاصه. دستانم را با دستانت یکی کنم و تو را تا ابد آغوش آرامش بدانم. برایم مهم نیست چه می‌گویند. مهم نیست چه می‌شود. من با تو خواهم مرد.
For you~
Con amore.
1
خوی انسانی
بوی چمن خیس سرم را پر کرده بود. در مه غلیظ راه می‌رفتم و سرگیجه نمی‌گذاشت تعادلم را حفظ کنم. خیل جسد‌ها و هزاران اسم ناشناخته. می‌توانستم لحظه به لحظه بدن‌های خونینشان را بیرون از قبر، روی زمین ببینم. تلو تلو خوران به سمت درخت بزرگ گورستان می‌رفتم. گویی ریشه‌ی آن از تمام آن قتل عام‌ها تغذیه می‌کرد. مچ پایم با هر سرگیجه و تغییر زمین و سرخ شدن آن در مقابل چشمانم پیچ می‌خورد. هر بار، تمام آن سنگینی را در بدنم احساس می‌کردم. که پایین می‌کشتم و توان ادامه دادن را ازم می‌گیرد. موسیقی همیشگیِ زمان در آن مکان قوی‌تر شده بود. به وضوح می‌شنیدم. تمام آن فریاد‌ها را که در سرتاسر جهان، تا روز نابودی کشیده می‌شد. موسیقی‌ای که راه نفس را می‌بست. مانند موجی میان زمین و آسمان، صدای سنگین و آرام تاریخ را می‌نواخت. و من به وضوح می‌شنیدم. درخت در پس مه، در چشمانم تار می‌شد. نام‌ها با آشفتگی از جلوی صورتم عبور می‌کردند. پاهایم سست شده بود و صدا بیشتر و بیشتر می‌شد. خیسی چمن بر گونه‌ام نتوانست حریف دمای بدنم شود. نم باران می‌زد. موسیقی برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. و سپس تمی دیگر آغاز شد.
For you~
Con amore.
👍1
چون بَلدم نیستی ازم متَنفری.. عادی‌ِه
هیچی راجع بهم نمیدونی و فقط خودت بر حسب حالت تصمیم می‌گیری چی ببینی. توقعی هم ازت ندارم ولی کاری که باید بکنی رو بچه‌ی سه ساله هم بلده انجام بده. اینکه این همه سال دم نزدم رو هیچکس نمی‌بینه. اینکه تا اینجا دووم آوردم و چجوری. اینکه خودم تنهایی وایسادم. فقط حرف می‌زنید بدون اینکه بخواید نگاه کنید!
For the dearest GryRos~.
آسمان هم عاشق می‌شود
آن زمانی که رنگ‌های خاکستری و آبی‌اش در هم می‌آمیزد. سینه‌ی پهناور و عمیقش از هاله‌های صورتی و قرمز و زرد و نارنجی پر می‌شود. زمانی که تمام حرف‌های ناگفته‌اش را به تک تک آنهایی که سر بالا کرده و دل با آسمان یکی کرده‌اند فریاد می‌زند. برای تک تک غم‌هایشان خاکستری می‌شود. از درد زمین می‌گرید. دلش سرد می‌شود. با تمام خشم‌هایشان سیاه می‌شود. آرام می‌گیرد. و دوری را به تماشا می‌نشیند. هنگامی که کاری جز این رنگ عوض کردن‌های بیهوده ازش برنمی‌آید. اما وقتی او لبخند می‌زند، ذرات کوچک تار‌های رنگین دلش را غلغلک می‌دهند. آن هنگام که نقره‌ای‌های کوچکش بی‌پایان چشمک می‌زنند. اینگونه است که درد او را می‌کشد. دلش می‌خواهد تک تک آنها را سوسو زنان به سوی آرزو‌ها روانه کند. اما نمی‌تواند. آن زمان که آشفته می‌شود. آن زمان که پیر می‌شود. اشک‌هایش را پاک می‌کند و درخشان و بی‌همتا، سفیدی بلورینش را بیرون می‌ریزد. شاید به دستش برسد. چون او نمی‌تواند چیزی بگوید. فقط نظاره می‌کند و می‌بخشد. و شاید همین کافیست.
For you~
Con amore.
پایان
نور و سفیدی بیش از حد اطراف در حال خوردن چشمانم بود. خلاء اطرافم وارد سرم می‌شد و از داخل به آن فشار می‌آورد. ناله‌های کوتاه و درمانده‌ام را کسی نمی‌شنید. نمی‌توانستم در آن نور زیاد چشمانم را خوب باز نگه دارم اما تا جایی که می‌شد دید کسی نبود. هیچ چیز نبود. سرمای وجودش را احساس می‌کردم. با سفیدی تیره‌ترش از چشمانم محافظت کرد. خالی بود. مثل همیشه. از ماندن در آن هیچ، کلافه شده بودم. نگهم داشته بود اما باید اتفاقی می‌افتاد. با حرکتی روی تخت صدای چخ چخ قرص‌ها را شنیدم. دستی به گل روی سرش کشیدم. پر پر شد.
- پس اگر بمیرم می‌توانم ببینمت؟
جوابی نداد. چشمانم را پوشانده بود. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. پسش زدم. بی‌حرکت بود.
قرص‌ها را روی زبانم گذاشتم و با آب نسبتا گرم، گلوله‌ها را دانه دانه از گلویم پایین دادم.
- می‌بینمت!
دهانم شل ماند. بدنم سر. سرم..


چشمانم را باز کردم. نور و سفیدی بیش از حد اطراف در حال خوردن چشمانم بود. خلاء اطرافم وارد سرم می‌شد و از داخل به آن فشار می‌آورد. ناله‌های کوتاه و درمانده‌ام را کسی نمی‌شنید. نمی‌توانستم در آن نور زیاد چشمانم را خوب باز نگه دارم اما تا جایی که می‌شد دید کسی نبود. هیچ چیز نبود. سرمای وجودش را احساس می‌کردم. با سفیدی تیره‌ترش از چشمانم...
For you~
Con amore.
Us
بعد از سه سال برگشته بود. فضا اون شکلی که فکر می‌کردم نبود. دلتنگی زیاد نمی‌ذاشت بحث‌هامون تموم بشه. می‌خواستیم همه چیز رو بشنویم. همه‌ی کار‌هایی که تو این سه سال کرده بود. یه زمانی سه تا‌یی نمی‌تونستیم از هم جدا بشیم. یه زمانی زندگی می‌کردیم. فکر کنم قیافم غمگین شد چون فضا رو عوض کردن. امشب حتی نمی‌خوام فکر کنم. تصور اینکه دوباره نمی‌تونیم ببینیمش باعث میشه احساس کنم حتی فکر کردن با خودم هم وقت تلف کردنه. فقط امشب رو داریم. برای بودنِ همه اون چیزی که قبلا بودیم. نه. امشب حتی فکر هم نخواهم کرد. امشب
فقط برای ماست. برای حرف زدن. برای در سکوت نشستن و به صدای نفس همدیگه گوش کردن. برای راه رفتن توی حیاط. برای خوردن. برای اینکه وقتی دستش دورمه فیلم ببینیم. برای شام درست کردن. برای موزیک گوش کردن. برای نوشیدن. برای دیدنش. برای یه دل سیر نگاهش کردن. برای اینکه با هم ساز بزنیم. بخندیم. و نتونیم گریه کنیم. برای اینکه از ته قلبمون بخوایم امشب صبح نشه. برای اینکه جا بندازیم رو زمین. رو لحاف‌های خنک، زیر کولر. از قدیما حرف بزنیم. از تک تک اون خاطرات که زندگیمون رو ساختن. از تک تک اون سوتی‌ها. از تک تک لحظه‌های مهم. اینبار.. توی فرودگاه.. بغلش می‌کنم.
For you~
Con amore.
پیام رو فوروارد کنید دیلیتون و داستانی که از تیم برتون میخواید رو بگید، براتون عکس بگیرم.
پرایوت‌ها
اگر داستان دیگه‌ای خواستید لطفا دوباره فور کنین که ببینم. و اینکه طبیعتا تکراری هم میتونه باشه ولی خب فقط لینکتون عوض میشه..