بازی آتش
چشمانم از خیرگی به آن خونین شده بود. سوزشی ناتمام که داشت تنم را نابود میکرد. اما نمیتوانستم لحظهای چشم از آن بردارم، نمیشد. میسوخت. از درون میسوخت تا بدرخشد. تا نور ببخشد. کف دستانم تحلیل میرفت ولی با همان سرانگشتان، جنب و جوش دیوانهوار هستهاش را حس میکردم. راه فراری میخواست. بود، ولی او هم مثل من نمیتوانست دست بردارد. زانوانم در درهی درخشانی که ساخته بود فرو میرفت اما نمیتوانستم دست بردارم. البته کس دیگری هم جز من نگه داشتنش را قبول نمیکرد. ولی من نمیتوانستم چشم بردارم از اینکه چطور میسوزد تا بدرخشد. چطور تمام آن جرقهها را بیمنت بیرون میریخت و کهکشانی نورانی خلق میکرد. جهانی که بتوانی در طلایی و زرد آن، بسوزی و لبخند بزنی.
For you~
Con amore.
چشمانم از خیرگی به آن خونین شده بود. سوزشی ناتمام که داشت تنم را نابود میکرد. اما نمیتوانستم لحظهای چشم از آن بردارم، نمیشد. میسوخت. از درون میسوخت تا بدرخشد. تا نور ببخشد. کف دستانم تحلیل میرفت ولی با همان سرانگشتان، جنب و جوش دیوانهوار هستهاش را حس میکردم. راه فراری میخواست. بود، ولی او هم مثل من نمیتوانست دست بردارد. زانوانم در درهی درخشانی که ساخته بود فرو میرفت اما نمیتوانستم دست بردارم. البته کس دیگری هم جز من نگه داشتنش را قبول نمیکرد. ولی من نمیتوانستم چشم بردارم از اینکه چطور میسوزد تا بدرخشد. چطور تمام آن جرقهها را بیمنت بیرون میریخت و کهکشانی نورانی خلق میکرد. جهانی که بتوانی در طلایی و زرد آن، بسوزی و لبخند بزنی.
For you~
Con amore.
👍1
آبی، طوسی، خاکستری
در چرخهای بیپایان سر میکنم. همیشه عذابآور نیست! باورشان نمیشود. گاهی واقعا هیچ چیز نیست.
من از آنها دورم. نمیدانم همیشه بودهام یا دور شدهام. نمیدانم آنها خواستند که دور باشم یا خودم. نمیدانم چطور اینجا ایستادهام ولی شیشهای ضخیم مرا از آنها جدا کرده. گرد و غبار روی آن هر از گاهی تغییر میکند. گاهی طوسی. گاهی خاکستری. گاهی آبی. از این پایین آسمانم را در پس این گرد و غبار میبینم. شاید من گم شدهام؟ یا آنها؟ نمیدانم. اما اینجا ساکت است. گاهی خالی از احساس میشود اما سکوتی دلنشین در آن شناور است. تنهایی، تیرگی، گاهی غبارهای ریز سفید در هوا ناشی از تفکراتم. ولی هنوز نمیدانم. چرا اینجایم؟ به کجا باید بروم؟ راهی هست؟ اصلا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ شاید به این پایین خو گرفتهام. نمیدانم. فقط میدانم خستهام. و سکوت اینجا، مناسب استراحت.
For you~
Con amore.
در چرخهای بیپایان سر میکنم. همیشه عذابآور نیست! باورشان نمیشود. گاهی واقعا هیچ چیز نیست.
من از آنها دورم. نمیدانم همیشه بودهام یا دور شدهام. نمیدانم آنها خواستند که دور باشم یا خودم. نمیدانم چطور اینجا ایستادهام ولی شیشهای ضخیم مرا از آنها جدا کرده. گرد و غبار روی آن هر از گاهی تغییر میکند. گاهی طوسی. گاهی خاکستری. گاهی آبی. از این پایین آسمانم را در پس این گرد و غبار میبینم. شاید من گم شدهام؟ یا آنها؟ نمیدانم. اما اینجا ساکت است. گاهی خالی از احساس میشود اما سکوتی دلنشین در آن شناور است. تنهایی، تیرگی، گاهی غبارهای ریز سفید در هوا ناشی از تفکراتم. ولی هنوز نمیدانم. چرا اینجایم؟ به کجا باید بروم؟ راهی هست؟ اصلا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ شاید به این پایین خو گرفتهام. نمیدانم. فقط میدانم خستهام. و سکوت اینجا، مناسب استراحت.
For you~
Con amore.
❤1
قدمهایم، نفسهایم
بهت گفتم بی تو زنده نمیمانم؟ گفتم تمام وجودم هستی؟ گفتم هیچ چیز در این جهان به اندازهی تو اهمیت ندارد؟ تو به ذرهای از اینها فکر میکنی؟ چه سوالیست معلوم است که میکنی! تو در منی.
در تک تک نفسهایی که میکشم. در تک تک پلکهایی که برهم میزنم.
من تمام این مسیر را با تو طی خواهم کرد. همراهم باش. برایم مهم نیست چه میشود. هرگز قدمی از تو دور نخواهم شد. قول میدهم. سالهایی به تعداد رگهای سبز و سرخ و ارغوانیات با تو باشم. از پوست سفیدت زندگی بگیرم. در چشمانت غرق شوم، در لبانت خلاصه. دستانم را با دستانت یکی کنم و تو را تا ابد آغوش آرامش بدانم. برایم مهم نیست چه میگویند. مهم نیست چه میشود. من با تو خواهم مرد.
For you~
Con amore.
بهت گفتم بی تو زنده نمیمانم؟ گفتم تمام وجودم هستی؟ گفتم هیچ چیز در این جهان به اندازهی تو اهمیت ندارد؟ تو به ذرهای از اینها فکر میکنی؟ چه سوالیست معلوم است که میکنی! تو در منی.
در تک تک نفسهایی که میکشم. در تک تک پلکهایی که برهم میزنم.
من تمام این مسیر را با تو طی خواهم کرد. همراهم باش. برایم مهم نیست چه میشود. هرگز قدمی از تو دور نخواهم شد. قول میدهم. سالهایی به تعداد رگهای سبز و سرخ و ارغوانیات با تو باشم. از پوست سفیدت زندگی بگیرم. در چشمانت غرق شوم، در لبانت خلاصه. دستانم را با دستانت یکی کنم و تو را تا ابد آغوش آرامش بدانم. برایم مهم نیست چه میگویند. مهم نیست چه میشود. من با تو خواهم مرد.
For you~
Con amore.
❤1
خوی انسانی
بوی چمن خیس سرم را پر کرده بود. در مه غلیظ راه میرفتم و سرگیجه نمیگذاشت تعادلم را حفظ کنم. خیل جسدها و هزاران اسم ناشناخته. میتوانستم لحظه به لحظه بدنهای خونینشان را بیرون از قبر، روی زمین ببینم. تلو تلو خوران به سمت درخت بزرگ گورستان میرفتم. گویی ریشهی آن از تمام آن قتل عامها تغذیه میکرد. مچ پایم با هر سرگیجه و تغییر زمین و سرخ شدن آن در مقابل چشمانم پیچ میخورد. هر بار، تمام آن سنگینی را در بدنم احساس میکردم. که پایین میکشتم و توان ادامه دادن را ازم میگیرد. موسیقی همیشگیِ زمان در آن مکان قویتر شده بود. به وضوح میشنیدم. تمام آن فریادها را که در سرتاسر جهان، تا روز نابودی کشیده میشد. موسیقیای که راه نفس را میبست. مانند موجی میان زمین و آسمان، صدای سنگین و آرام تاریخ را مینواخت. و من به وضوح میشنیدم. درخت در پس مه، در چشمانم تار میشد. نامها با آشفتگی از جلوی صورتم عبور میکردند. پاهایم سست شده بود و صدا بیشتر و بیشتر میشد. خیسی چمن بر گونهام نتوانست حریف دمای بدنم شود. نم باران میزد. موسیقی برای لحظهای از حرکت ایستاد. و سپس تمی دیگر آغاز شد.
For you~
Con amore.
بوی چمن خیس سرم را پر کرده بود. در مه غلیظ راه میرفتم و سرگیجه نمیگذاشت تعادلم را حفظ کنم. خیل جسدها و هزاران اسم ناشناخته. میتوانستم لحظه به لحظه بدنهای خونینشان را بیرون از قبر، روی زمین ببینم. تلو تلو خوران به سمت درخت بزرگ گورستان میرفتم. گویی ریشهی آن از تمام آن قتل عامها تغذیه میکرد. مچ پایم با هر سرگیجه و تغییر زمین و سرخ شدن آن در مقابل چشمانم پیچ میخورد. هر بار، تمام آن سنگینی را در بدنم احساس میکردم. که پایین میکشتم و توان ادامه دادن را ازم میگیرد. موسیقی همیشگیِ زمان در آن مکان قویتر شده بود. به وضوح میشنیدم. تمام آن فریادها را که در سرتاسر جهان، تا روز نابودی کشیده میشد. موسیقیای که راه نفس را میبست. مانند موجی میان زمین و آسمان، صدای سنگین و آرام تاریخ را مینواخت. و من به وضوح میشنیدم. درخت در پس مه، در چشمانم تار میشد. نامها با آشفتگی از جلوی صورتم عبور میکردند. پاهایم سست شده بود و صدا بیشتر و بیشتر میشد. خیسی چمن بر گونهام نتوانست حریف دمای بدنم شود. نم باران میزد. موسیقی برای لحظهای از حرکت ایستاد. و سپس تمی دیگر آغاز شد.
For you~
Con amore.
👍1