در این کانال میخوام تمام چیز هایی که در مورد ایران عزیزم مطالعه میکنم رو قرار بدم اول از همه تصمیم گرفتم با شاهنامه ی فردوسی شروع کنم که غنی ترین منبع ما برای ایران شناسی میتونه باشه :)
آغاز داستان ؛
«پادشاهی کیومرث اول ملوک عجم سی سال بود »
کیومرث نخستین کسی بود که بر مردم فرمان راند و پایهی شهریاری را بنیان گذاشت.
کیومرث شد بر جهان کد خدای
نخستین بکوه اندرون ساخت جای
او با چهرهای نیکو و دلیر و خردمند، زندگیاش را در کوهستان آغاز کرد و بر مردم آن زمان فرمانروایی کرد. در آن روزگار، آدمیان هنوز با لباس و تمدن آشنا نبودند. کیومرث برای نخستینبار پوشیدن پوست پلنگ را به مردم آموخت تا از سرما و گرما در امان بمانند
سر تخت و بختش برآمد ز کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه
در دوران پادشاهی کیومرث، فرزند دلبندش سیامک بزرگ شد؛ جوانی نیکسرشت، دلیر و پرخرد که برای کیومرث خیلی خیلی عزیز بود
پسر بد مر او را یکی خوبروی
هنرمند و همچون پدر نامجوی
سیامک بدش نام و فرخنده بود
کیومرث را دل بدو زنده بود
اما دیوان که دشمن انسان بودند، کینهی کیومرث و نسل او را در دل داشتند.
بگیتی نبودش کسی دشمنا
مگر در نهان ریمن آهرمنا
یکی از دیوان که دیو سپید را پدر میخواند، با سپاهی از دیوان به جنگ با سیامک آمد. در نبردی سخت، سیامک کشته شد و این مصیبتی بزرگ برای کیومرث بود.
فکند آن تن شاه بچه بخاک
بچنگال کردش جگرگاه چاک
سیامک به دست چنان دشت دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه
ز تیمار گیتی برو شد سیاه
کیومرث برای سیامک یک سال سوگواری کرد.
برفتند با سوگواری و درد
ز درگاه کی شاه برخاست گرد
نشستند سالی چنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگار
پس از آن، پسر سیامک به نام هوشنگ که جوانی نیرومند و خردمند بود، به خونخواهی پدر برخاست. و با لشکر پدر بزرگش کیومرث به سمت دیو ها راهی شد
سیامک خجسته یکی پور داشت
که نزد نیا جای دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
پس پشت لشکر کیومرث شاه
مبیره به پیش اندرون با سپاه
بیامد سیه دیو با ترس و باک
همی آسمان بر براکند خاک
«پادشاهی کیومرث اول ملوک عجم سی سال بود »
کیومرث نخستین کسی بود که بر مردم فرمان راند و پایهی شهریاری را بنیان گذاشت.
کیومرث شد بر جهان کد خدای
نخستین بکوه اندرون ساخت جای
او با چهرهای نیکو و دلیر و خردمند، زندگیاش را در کوهستان آغاز کرد و بر مردم آن زمان فرمانروایی کرد. در آن روزگار، آدمیان هنوز با لباس و تمدن آشنا نبودند. کیومرث برای نخستینبار پوشیدن پوست پلنگ را به مردم آموخت تا از سرما و گرما در امان بمانند
سر تخت و بختش برآمد ز کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه
در دوران پادشاهی کیومرث، فرزند دلبندش سیامک بزرگ شد؛ جوانی نیکسرشت، دلیر و پرخرد که برای کیومرث خیلی خیلی عزیز بود
پسر بد مر او را یکی خوبروی
هنرمند و همچون پدر نامجوی
سیامک بدش نام و فرخنده بود
کیومرث را دل بدو زنده بود
اما دیوان که دشمن انسان بودند، کینهی کیومرث و نسل او را در دل داشتند.
بگیتی نبودش کسی دشمنا
مگر در نهان ریمن آهرمنا
یکی از دیوان که دیو سپید را پدر میخواند، با سپاهی از دیوان به جنگ با سیامک آمد. در نبردی سخت، سیامک کشته شد و این مصیبتی بزرگ برای کیومرث بود.
فکند آن تن شاه بچه بخاک
بچنگال کردش جگرگاه چاک
سیامک به دست چنان دشت دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه
ز تیمار گیتی برو شد سیاه
کیومرث برای سیامک یک سال سوگواری کرد.
برفتند با سوگواری و درد
ز درگاه کی شاه برخاست گرد
نشستند سالی چنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگار
پس از آن، پسر سیامک به نام هوشنگ که جوانی نیرومند و خردمند بود، به خونخواهی پدر برخاست. و با لشکر پدر بزرگش کیومرث به سمت دیو ها راهی شد
سیامک خجسته یکی پور داشت
که نزد نیا جای دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
پس پشت لشکر کیومرث شاه
مبیره به پیش اندرون با سپاه
بیامد سیه دیو با ترس و باک
همی آسمان بر براکند خاک