تو قرار نیست یهو فراموشش کنی!
انقدر دلتنگی میکشی و تو خودت مچاله میشی،که بالاخره ی روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی دیگه هیچ حسی بهش نداری!
انقدر دلتنگی میکشی و تو خودت مچاله میشی،که بالاخره ی روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی دیگه هیچ حسی بهش نداری!
من اونجوری دوستت دارم که علی سورنا میگه: «نفست نفسمو تنگ میکنه حالِ بدت، حال منو بد میکنه.»
اگر از خودتون و احساستون مطمئن نیستید، کسی رو از موندن و وجودتون تو زندگیش مطمئن نکنید
آدما سنگ نیستن دل دارن نمیتونن فراموش کنن شاید دیگه نتونن اعتماد کنن.
آدما سنگ نیستن دل دارن نمیتونن فراموش کنن شاید دیگه نتونن اعتماد کنن.
قربونصدقههای تکراری رو بریزید دور و به جای بیا بغلم، به بغلتون اشاره کنید و بهش بگید:
«تو قلب منی و جات وسط وجودِ منه. بیا برو سرجات»
«تو قلب منی و جات وسط وجودِ منه. بیا برو سرجات»
مثل چسب به او چسبیده بودم، دلم میخواست مثل ماهی در آب میان اندامها و رگها و مغزش شنا کنم. ولی چه از دستم بر میآمد که آدمیزاد بودم. مثل گمکرده خویشتنی به خانه بازگشتم و خوابیدم.
ترکیبِ «آدم های مورد علاقه + سلامتِ روان + آرامش فکری» خیلی میتونه دوست داشتنی باشه؛ براتون آرزو میکنم تجربه ش کنید.
حواستون باشه بخاطر کی از کی دست می کشید، به قول سعدی:
“ببین که از که بُریدی و با که پیوستی…”
“ببین که از که بُریدی و با که پیوستی…”
میدونین نقطه پایان یه زندگی مشترک کجاست؟ خیانت؟ نه اون نیست. نقطه پایانش اونجاست که همسرت جا اینکه حرف دلش رو به تو بزنه، به دیگری بگه. اونجا یعنی تو دیگه محرم رازهاش نیستی و نفر دومی
این عادت تظاهر به قوی بودن، غمگین نشدن، بی تفاوت بودن ی جا بالاخره کار دست آدم میده، احساساتی که به زور چپوندیش تو ی کمد و فکر کردی دیگه تموم شده!
یادت نره دهنت سرویس شد تا خودت رو جمع و جور کنی و بتونی باز ادامه بدی، نذار آدما خرابش کنن.
آره عزیزم من قهر کردم، من میوتت کردم من آرشیوت کردم من جواب پیاماتو ندادم ولی تو خونمون رو بلد بودی دیگه، نبودی؟
گاهی با دوست داشتنِ آدمها از اونها آدمهایی میسازم که نیستن، حتی نزدیکشم نیستن، این بَده.