تصویری از برهمن که با سفینه خود یا ویمانا در جنگ حضور یافته است.
@alien2016
@alien2016
@alien2016
#ریگان_و_بشقاب_پرنده_ها
👈سازمان جاسوسی آمریکا، سیا، بدین طریق رئیس جمهور پیشین آمریکا رونالد ریگان را از وجود بشقابهای پرنده مطلع ساخت
قسمت دوازدهم:
رئیس جهمور رونالد رگان: اوکی اکنون می خواهم دربارۀ بیگانگان متخاصم بشنوم.
مشاور شمارۀ یک: آقای رئیس جمهور اجازه دارم صحبت کنم؟
رئیس جمهور: با کمال میل، مشاور شمارۀ یک صحبت کن.
مشاور شمارۀ یک: خوب آقای رئیس جمهور، بیگانگان نوع متخاصم مسئول ربودن برخی انسانها هستند. ما به وضوح می توانیم اثبات کنیم که از سال 1955 تاکنون حدود 80 آمریکایی ربوده شدند. آخرین فرد ربوده شدۀ شناخته شده در ژوئیۀ 1980 ربوده شد. ما یک واحد ویژۀ اطلاعات نظامی داریم که حساب آن را دارد. ما عواملی در FBI داریم که در هنگام نیاز در این رابطه به ما کمک می کنند. ما در برخی موارد NSA (آژانس امنیت ملی) و پرسنل CIA را داریم که کمک می کنند.
متأسفانه ما تکنولوژی آن را نداریم که بدانیم این بیگانگان متخاصم چه وقت دست به آدم ربایی خواهند زد. ما اطلاعات آن را بعد از وقوع آن دریافت می کنیم. ما با فرد قربانی مصاحبه می کنیم و او را زیر عمل هیپنوتیزم قرار می دهیم. برخی از قربانیان تمامی رخداد را بدون هیپنوتیزم به یاد می آورند، در حالی که بعضی برای به یاد آوردن رخداد به هیپنوتیزم نیاز دارند. ما هیچ مرگی که به بیگانگان متخاصم مربوط باشد پیدا نکرده ایم. ما مرگهایی داشته ایم که به خودکشی پس از آدم ربایی نسبت داده شده اند. ما پنج خودکشی را ثبت کرده ایم.
اما آقای رئیس جمهور، اینها آدم رباییهایی هستند که ما دربارۀ آنها می دانیم. ما اصلاً نمی دانیم که در این کشور یا در سرتاسر دنیا چه تعداد آدم ربایی رخ می دهد. این بیگانگان متخاصم به گونه ای غافل گیرانه عمل می کنند. به نظر می رسد که آنها ظاهر می شوند و ناپدید می شوند. این کار آنها فراتر از فهم تکنیکی ماست. همچنین به نظر می رسد که آنها قادرند در هوا شناور شوند و با جاذبه مقابله کنند. ما تصاویر واقعی از انجام این کار آنها داریم. ما یک رخداد آدم ربایی کلاسیک داریم که توسط پرسنل اطلاعات ارتش ضبط شد.این رخداد در نزدیکی یک پایگاه ارتش در سال 1979 به وقوع پیوست.
رئیس جمهور: کجا؟
مشاور شمارۀ یک: در نیومکزیکو.
رئیس جمهور: چرا نیومکزیکو؟ به نظر می رسد که بیگانگان این ایالت را دوست دارند. آیا می دانیم چرا؟
گزارشگر: ببخشید، آیا می توانم صحبت کنم؟
رئیس جمهور: آری، گزارشگر، صحبت کن.
گزارشگر: نیومکزیکو شبیه به سیارۀ منزلگاه ایبن هاست. ولی ما نمی دانیم که ترنتلویدها (Trantaloids) از کدام سیاره می آیند.
ویلیام کیسی، رئیس CIA: صبر کنید… مشاور شمارۀ 4؟
مشاور شمارۀ 4: من فکر کنم که ما می دانیم. من تصور می کنم که ایبن ها این اطلاعات را به ما دادند. ما گروه ستارگان آنها را می شناسیم. این گروه نزدیک به منظومۀ شمسی ماست. منظورم از نظر نجومی است. آنها ممکن است حدود 20 تا 25 سال نوری با ما فاصله داشته باشند. آنها نسبت به ایبن ها به ما نزدیکترند.
{ویکتور مارتینز، مسئول سایت سرپو: کرۀ منزلگاه بیگانگان متخاصم، ترنتلویدها، سومین سیاره از ستارۀ اپسیلون اریدانی (Epsilon Eridani) در صورت فلکی اردلان (Eridanus) می باشد و 10.5 سال نوری با ما فاصله دارد. اگر چه این ستاره قدری از خورشید ما سردتر و کم سوتر است، بسیار شبیه آن است. دوست هَل، مشاور شمارۀ 4، در رابطه با فاصله اشتباه کرد و دلیل آن حجم زیاد اطلاعاتی است که ارائه نمود.}
رئیس جمهور: پس این بدین معنی است که آنها می توانند مثل ایبن ها سفر کنند؟ یعنی از آن سیاهچاله ها یا هر چه که آنها را می نامید استفاده می کنند؟
مشاور شمارۀ 4: بله آقای رئیس جمهور، آنها می توانند مثل ایبن ها سفر کنند. با این وجود، به گفتۀ ایبن ها، ترنتلویدها از یک شکل دیگری از رانش استفاده می کنند. چیزی شبیه به ماده در برابر ضدماده.
رئیس جمهور: و این به چه معنی است؟
مشاور شمارۀ 4: آقای رئیس جمهور، فیزیک بنیادین.
ویلیام کیسی: آقای رئیس جمهور آیا می خواهید فیزیک آن را توضیح دهیم؟
رئیس جمهور: نه اصلاً. فکر نمی کنم که آن را بفهمم.
مشارو شمارۀ 4: فقط می خواستم بگویم که وقتی ماده در کنار ضدماده قرار گیرد، مقدار زیادی انرژی آزاد خواهد کرد. اگر کسی بتواند آن را تسخیر کند و در یک سیستم رانش از آن استفاده کند عالی خواهد بود. اما ما از توانایی انجام آن برخوردار نیستیم.
رئیس جمهور: آیا ما یکی از سفاین آنها را در اختیار داریم؟
گزارشگر: بله، خوب، بخشاً. یک سفینۀ ساقط شده.
رئیس جمهور: اوکی، آیا ما از دانش تکنیکی برای فهم آن برخورداریم؟
ویلیام کیسی: خیر آقای رئیس جمهور، برخوردار نیستیم. (ادامه دارد)
@alien2016
#ریگان_و_بشقاب_پرنده_ها
👈سازمان جاسوسی آمریکا، سیا، بدین طریق رئیس جمهور پیشین آمریکا رونالد ریگان را از وجود بشقابهای پرنده مطلع ساخت
قسمت دوازدهم:
رئیس جهمور رونالد رگان: اوکی اکنون می خواهم دربارۀ بیگانگان متخاصم بشنوم.
مشاور شمارۀ یک: آقای رئیس جمهور اجازه دارم صحبت کنم؟
رئیس جمهور: با کمال میل، مشاور شمارۀ یک صحبت کن.
مشاور شمارۀ یک: خوب آقای رئیس جمهور، بیگانگان نوع متخاصم مسئول ربودن برخی انسانها هستند. ما به وضوح می توانیم اثبات کنیم که از سال 1955 تاکنون حدود 80 آمریکایی ربوده شدند. آخرین فرد ربوده شدۀ شناخته شده در ژوئیۀ 1980 ربوده شد. ما یک واحد ویژۀ اطلاعات نظامی داریم که حساب آن را دارد. ما عواملی در FBI داریم که در هنگام نیاز در این رابطه به ما کمک می کنند. ما در برخی موارد NSA (آژانس امنیت ملی) و پرسنل CIA را داریم که کمک می کنند.
متأسفانه ما تکنولوژی آن را نداریم که بدانیم این بیگانگان متخاصم چه وقت دست به آدم ربایی خواهند زد. ما اطلاعات آن را بعد از وقوع آن دریافت می کنیم. ما با فرد قربانی مصاحبه می کنیم و او را زیر عمل هیپنوتیزم قرار می دهیم. برخی از قربانیان تمامی رخداد را بدون هیپنوتیزم به یاد می آورند، در حالی که بعضی برای به یاد آوردن رخداد به هیپنوتیزم نیاز دارند. ما هیچ مرگی که به بیگانگان متخاصم مربوط باشد پیدا نکرده ایم. ما مرگهایی داشته ایم که به خودکشی پس از آدم ربایی نسبت داده شده اند. ما پنج خودکشی را ثبت کرده ایم.
اما آقای رئیس جمهور، اینها آدم رباییهایی هستند که ما دربارۀ آنها می دانیم. ما اصلاً نمی دانیم که در این کشور یا در سرتاسر دنیا چه تعداد آدم ربایی رخ می دهد. این بیگانگان متخاصم به گونه ای غافل گیرانه عمل می کنند. به نظر می رسد که آنها ظاهر می شوند و ناپدید می شوند. این کار آنها فراتر از فهم تکنیکی ماست. همچنین به نظر می رسد که آنها قادرند در هوا شناور شوند و با جاذبه مقابله کنند. ما تصاویر واقعی از انجام این کار آنها داریم. ما یک رخداد آدم ربایی کلاسیک داریم که توسط پرسنل اطلاعات ارتش ضبط شد.این رخداد در نزدیکی یک پایگاه ارتش در سال 1979 به وقوع پیوست.
رئیس جمهور: کجا؟
مشاور شمارۀ یک: در نیومکزیکو.
رئیس جمهور: چرا نیومکزیکو؟ به نظر می رسد که بیگانگان این ایالت را دوست دارند. آیا می دانیم چرا؟
گزارشگر: ببخشید، آیا می توانم صحبت کنم؟
رئیس جمهور: آری، گزارشگر، صحبت کن.
گزارشگر: نیومکزیکو شبیه به سیارۀ منزلگاه ایبن هاست. ولی ما نمی دانیم که ترنتلویدها (Trantaloids) از کدام سیاره می آیند.
ویلیام کیسی، رئیس CIA: صبر کنید… مشاور شمارۀ 4؟
مشاور شمارۀ 4: من فکر کنم که ما می دانیم. من تصور می کنم که ایبن ها این اطلاعات را به ما دادند. ما گروه ستارگان آنها را می شناسیم. این گروه نزدیک به منظومۀ شمسی ماست. منظورم از نظر نجومی است. آنها ممکن است حدود 20 تا 25 سال نوری با ما فاصله داشته باشند. آنها نسبت به ایبن ها به ما نزدیکترند.
{ویکتور مارتینز، مسئول سایت سرپو: کرۀ منزلگاه بیگانگان متخاصم، ترنتلویدها، سومین سیاره از ستارۀ اپسیلون اریدانی (Epsilon Eridani) در صورت فلکی اردلان (Eridanus) می باشد و 10.5 سال نوری با ما فاصله دارد. اگر چه این ستاره قدری از خورشید ما سردتر و کم سوتر است، بسیار شبیه آن است. دوست هَل، مشاور شمارۀ 4، در رابطه با فاصله اشتباه کرد و دلیل آن حجم زیاد اطلاعاتی است که ارائه نمود.}
رئیس جمهور: پس این بدین معنی است که آنها می توانند مثل ایبن ها سفر کنند؟ یعنی از آن سیاهچاله ها یا هر چه که آنها را می نامید استفاده می کنند؟
مشاور شمارۀ 4: بله آقای رئیس جمهور، آنها می توانند مثل ایبن ها سفر کنند. با این وجود، به گفتۀ ایبن ها، ترنتلویدها از یک شکل دیگری از رانش استفاده می کنند. چیزی شبیه به ماده در برابر ضدماده.
رئیس جمهور: و این به چه معنی است؟
مشاور شمارۀ 4: آقای رئیس جمهور، فیزیک بنیادین.
ویلیام کیسی: آقای رئیس جمهور آیا می خواهید فیزیک آن را توضیح دهیم؟
رئیس جمهور: نه اصلاً. فکر نمی کنم که آن را بفهمم.
مشارو شمارۀ 4: فقط می خواستم بگویم که وقتی ماده در کنار ضدماده قرار گیرد، مقدار زیادی انرژی آزاد خواهد کرد. اگر کسی بتواند آن را تسخیر کند و در یک سیستم رانش از آن استفاده کند عالی خواهد بود. اما ما از توانایی انجام آن برخوردار نیستیم.
رئیس جمهور: آیا ما یکی از سفاین آنها را در اختیار داریم؟
گزارشگر: بله، خوب، بخشاً. یک سفینۀ ساقط شده.
رئیس جمهور: اوکی، آیا ما از دانش تکنیکی برای فهم آن برخورداریم؟
ویلیام کیسی: خیر آقای رئیس جمهور، برخوردار نیستیم. (ادامه دارد)
@alien2016
@alien2016
هیتلر و نیزه سرنوشت spur of destiny
نیزه سرنوشت سلاحی که هر کس آنرا داشت شکست ناپذیر بود.
“نیزه مقدس” موضوع کتابها و داستانهای تاریخی و تخیلی زیادی است. بسیاری عقیده دارند که این نیزه ای است که با آن پهلوی عیسی مسیح(ع) شکافته شده و در داستانها آمده نیزه سرنوشت قدرت های شومی به کسی که آن را در دست بگیرد می دهد. عده ای مانند “تروور راونزکرافت” بر این عقیده اند که هیتلر جنگ جهانی دوم را درجستجوی این نیزه آغاز کرد.
نیزه سرنوشت و ربط آن به هیتلر دستمایه اصلی بسیاری از فیلم ها و بازی هاست. از آن نمونه می توان به فیلم تحسین شده “Constantine” یا بازیهایی نظیر”Spur of Destiny” محصول سال ۱۹۹۲ ویا سری بازیهای “Wolfenstein” که بسیاری آن را پدر بازیهای اکشن اول شخص (FPS) می نامند- و چندی پیش نسخه ۲۰۰۹ آن نیز به بازار عرضه شد- نام برد.
مقاله ای که می خوانید برگرفته از کتاب “مردان اسرارآمیز“نوشته توماس اسلیمن است .
@alien2016
بر اساس یک کتاب خطی ناتمام به نام “من با برادر هیتلر ازدواج کردم”که در اواخر دهه ۱۹۷۰در مرکز کتابخانه عمومی نیویورک کشف شد، “ آدولف هیتلر ” از نوامبر ۱۹۱۲ تا آوریل ۱۹۱۳ در خانه ای واقع در ناحیه “توکستت” شهر لیورپول کشور انکلستان اقامت داشته است. مورخین قبل از بررسی، آن کتاب را یک حیله تصور می کردند . ولی وقتی آن را خواندند بسیاری از آنها به این نتیجه رسیدند که ادعاهای نویسنده کتاب آن قدرها که در ابتدا فکر می کردند عجیب نمی باشد . نویسنده این کتاب جنجال برانگیز “بریجیت هیتلر” همسر”آلویس” برادر ناتنی آدولف می باشد که متولد ایرلند و نام خانوادگی او “دالینگ” بود. او “آلویس هیتلر” را به سال ۱۹۰۹ در نمایش سالیانه اسبها در دوبلین ملاقات کرد. آلویس جوان و شاد اتریشی با زبان انگلیسی نه چندان روان، خود را به بریجیت ۱۷ ساله معرفی کرد. این یکی از همان موارد نادری است که عشق در اولین نگاه به وجود آمد. بریجیت مرتب با این مرد خارجی که میگفت در یک هتل کار میکند دیدار میکرد ولی والدین او وقتی فهمیدند که منظور آلویس از کار کردن در هتل، پیشخدمتی در هتل “شلبورن ” است، او را نپذیرفتند. اما بریجیت که آلویس را دوست داشت با او به لندن رفت و در آنجا با هم ازدواج کردند. یک سال بعد ازدواج بریجیت برای آلویس پسری به دنیا آورد و نامش را “ویلیام پاتریک” گذاشتند. بریجیت پسرش را “پت” و آلویس او را “ویلی” صدا میکرد. در سال دوم ازدواجشان این زوج تصمیم گرفتند که به لیورپول بروند و انجا رستوران کوچکی در خیابان “دال” بزنند که موفقیت چندانی برای آنها نداشت. آلویس که سرسخت بود تصمیم گرفت رستوران را بفروشد و مهمانخانه ای در قسمت دیگر شهر بخرد و چون کار سختی بود آلویس ورشکسته شد. بعد از این ماجرا وقتی در مسابقات اسب دوانی بزرگ ملی پول هنگفتی برنده شد، آینده اقتصادی او اندکی بهبود یافت. او پول خود را در صنعت تولید تیغ ریش تراشی به کار گرفت و با خود فکر کرد که بهتر است در این کار شریکی نیز داشته باشد. بنابراین نامه ای به شوهر خواهرش “آنتون روبال” در وین نوشت و از او خواست تا همراه همسرش به لیورپول بیایند و هزینه مسافرت آنها را هم همراه نامه فرستاد. در یک صبح سرد ماه نوامبر در سال ۱۹۱۲ آلویس به اتفاق همسرش به ایستگاه قطار خیابان لایم رفتند و منتظر رسیدن قطار ساعت یازده و سی دقیقه شدند. وقتی قطار به ایستگاه رسید آنها بی صبرانه در انتظار پیاده شدن آنتون و همسرش بودند ولی در میان ناباوری آنها مرد جوانی رادیدند که از قطار پیاده شد. آن مرد که صورتی رنگ پریده و کت و شلوار کهنه ای به تن داشت به آنها نزدیک شد و دست خود را به طرف آلویس دراز کرد. او آدولف برادر ناتنی آلویس بود. آدولف گفت او به جای”آنتون روبال” که بنا به دلایل مختلفی نتوانسته بود به این سفر بیاید آمده است. بحث تندی به زبان آلمانی میان آن دو در گرفت. شب هنگام آلویس برادرش را به آپارتمان خود در خیابان “آپر استن هوپ” آورد و بریجیت دید که دو برادر رفتار دوستانه تری نسبت به قبل با یکدیگر دارند. او برای آنها شام درست کرد و بعد از شام آدولف به استراحت در اتاق نشیمن پرداخت. بریجیت شوهرش را به خاطر رفتار خشن با برادرش سرزنش کرد. آلویس گفت: آدولف کسی که من همیشه او را برادر هنرمند خودم خطاب میکردم از ارتش اتریش گریخته و برای ۱۸ ماه فراری بوده است. او به همین علت نزد من آمده و وقتی او در ایستگاه قطار این حرف ها را به من زد از اینکه چرا با آغوش باز از او استقبال نکردم متعجب بود. آلویس گفت که آدولف در این مدت با استفاده از هویت برادر مرده شان “ادموند” رفت و آمد می کرده است ولی زمانی که پلیس به حیله او پی برده او با التماس پولی را که آلویس برای مسافرت “آنتون روبال” فرستاده بود را از همسر او گرفته است. بر اساس گفته های بریجیت برادر شوهر ۲۳ ساله او بیشتر وقت خود را در اطراف خانه می چرخید و به بطالت
هیتلر و نیزه سرنوشت spur of destiny
نیزه سرنوشت سلاحی که هر کس آنرا داشت شکست ناپذیر بود.
“نیزه مقدس” موضوع کتابها و داستانهای تاریخی و تخیلی زیادی است. بسیاری عقیده دارند که این نیزه ای است که با آن پهلوی عیسی مسیح(ع) شکافته شده و در داستانها آمده نیزه سرنوشت قدرت های شومی به کسی که آن را در دست بگیرد می دهد. عده ای مانند “تروور راونزکرافت” بر این عقیده اند که هیتلر جنگ جهانی دوم را درجستجوی این نیزه آغاز کرد.
نیزه سرنوشت و ربط آن به هیتلر دستمایه اصلی بسیاری از فیلم ها و بازی هاست. از آن نمونه می توان به فیلم تحسین شده “Constantine” یا بازیهایی نظیر”Spur of Destiny” محصول سال ۱۹۹۲ ویا سری بازیهای “Wolfenstein” که بسیاری آن را پدر بازیهای اکشن اول شخص (FPS) می نامند- و چندی پیش نسخه ۲۰۰۹ آن نیز به بازار عرضه شد- نام برد.
مقاله ای که می خوانید برگرفته از کتاب “مردان اسرارآمیز“نوشته توماس اسلیمن است .
@alien2016
بر اساس یک کتاب خطی ناتمام به نام “من با برادر هیتلر ازدواج کردم”که در اواخر دهه ۱۹۷۰در مرکز کتابخانه عمومی نیویورک کشف شد، “ آدولف هیتلر ” از نوامبر ۱۹۱۲ تا آوریل ۱۹۱۳ در خانه ای واقع در ناحیه “توکستت” شهر لیورپول کشور انکلستان اقامت داشته است. مورخین قبل از بررسی، آن کتاب را یک حیله تصور می کردند . ولی وقتی آن را خواندند بسیاری از آنها به این نتیجه رسیدند که ادعاهای نویسنده کتاب آن قدرها که در ابتدا فکر می کردند عجیب نمی باشد . نویسنده این کتاب جنجال برانگیز “بریجیت هیتلر” همسر”آلویس” برادر ناتنی آدولف می باشد که متولد ایرلند و نام خانوادگی او “دالینگ” بود. او “آلویس هیتلر” را به سال ۱۹۰۹ در نمایش سالیانه اسبها در دوبلین ملاقات کرد. آلویس جوان و شاد اتریشی با زبان انگلیسی نه چندان روان، خود را به بریجیت ۱۷ ساله معرفی کرد. این یکی از همان موارد نادری است که عشق در اولین نگاه به وجود آمد. بریجیت مرتب با این مرد خارجی که میگفت در یک هتل کار میکند دیدار میکرد ولی والدین او وقتی فهمیدند که منظور آلویس از کار کردن در هتل، پیشخدمتی در هتل “شلبورن ” است، او را نپذیرفتند. اما بریجیت که آلویس را دوست داشت با او به لندن رفت و در آنجا با هم ازدواج کردند. یک سال بعد ازدواج بریجیت برای آلویس پسری به دنیا آورد و نامش را “ویلیام پاتریک” گذاشتند. بریجیت پسرش را “پت” و آلویس او را “ویلی” صدا میکرد. در سال دوم ازدواجشان این زوج تصمیم گرفتند که به لیورپول بروند و انجا رستوران کوچکی در خیابان “دال” بزنند که موفقیت چندانی برای آنها نداشت. آلویس که سرسخت بود تصمیم گرفت رستوران را بفروشد و مهمانخانه ای در قسمت دیگر شهر بخرد و چون کار سختی بود آلویس ورشکسته شد. بعد از این ماجرا وقتی در مسابقات اسب دوانی بزرگ ملی پول هنگفتی برنده شد، آینده اقتصادی او اندکی بهبود یافت. او پول خود را در صنعت تولید تیغ ریش تراشی به کار گرفت و با خود فکر کرد که بهتر است در این کار شریکی نیز داشته باشد. بنابراین نامه ای به شوهر خواهرش “آنتون روبال” در وین نوشت و از او خواست تا همراه همسرش به لیورپول بیایند و هزینه مسافرت آنها را هم همراه نامه فرستاد. در یک صبح سرد ماه نوامبر در سال ۱۹۱۲ آلویس به اتفاق همسرش به ایستگاه قطار خیابان لایم رفتند و منتظر رسیدن قطار ساعت یازده و سی دقیقه شدند. وقتی قطار به ایستگاه رسید آنها بی صبرانه در انتظار پیاده شدن آنتون و همسرش بودند ولی در میان ناباوری آنها مرد جوانی رادیدند که از قطار پیاده شد. آن مرد که صورتی رنگ پریده و کت و شلوار کهنه ای به تن داشت به آنها نزدیک شد و دست خود را به طرف آلویس دراز کرد. او آدولف برادر ناتنی آلویس بود. آدولف گفت او به جای”آنتون روبال” که بنا به دلایل مختلفی نتوانسته بود به این سفر بیاید آمده است. بحث تندی به زبان آلمانی میان آن دو در گرفت. شب هنگام آلویس برادرش را به آپارتمان خود در خیابان “آپر استن هوپ” آورد و بریجیت دید که دو برادر رفتار دوستانه تری نسبت به قبل با یکدیگر دارند. او برای آنها شام درست کرد و بعد از شام آدولف به استراحت در اتاق نشیمن پرداخت. بریجیت شوهرش را به خاطر رفتار خشن با برادرش سرزنش کرد. آلویس گفت: آدولف کسی که من همیشه او را برادر هنرمند خودم خطاب میکردم از ارتش اتریش گریخته و برای ۱۸ ماه فراری بوده است. او به همین علت نزد من آمده و وقتی او در ایستگاه قطار این حرف ها را به من زد از اینکه چرا با آغوش باز از او استقبال نکردم متعجب بود. آلویس گفت که آدولف در این مدت با استفاده از هویت برادر مرده شان “ادموند” رفت و آمد می کرده است ولی زمانی که پلیس به حیله او پی برده او با التماس پولی را که آلویس برای مسافرت “آنتون روبال” فرستاده بود را از همسر او گرفته است. بر اساس گفته های بریجیت برادر شوهر ۲۳ ساله او بیشتر وقت خود را در اطراف خانه می چرخید و به بطالت
می گذراند و اغلب مشغول بازی کردن با “ویلیام پاتریک” دو ساله بود.
@alien2016
@alien2016
@alien2016
آدولف در ابتدا خیلی کم حرف میزد ولی بعد از گذشت چند هفته رفتار دوستانه تری از خود نشان داد و درباره علاقه خود به نقاشی و برنامه های آینده زندگی خود صحبت کرد. او به بریجیت گفت وقتی تقاضای او برای ورود به آکادمی هنر وین توسط یک پرفسور یهودی رد شد چقدر نا امید شد زیرا آن پرفسور به او گفته گرچه استعداد کمی در مهندسی دارد ولی توانایی نقاشی ندارد. او به برادر زنش گفته بود که روزی آلمان جایگاه اصلی خود را در جهان به دست خواهد آورد و هر وقت این سخنان را می گفت یک نقشه جهان متعلق به آلویس را کف اتاق پهن میکرد و شرح میداد که چطور آلمانی ها ابتدا فرانسه و بعد انگلستان را فتح خواهند کرد. در یک مورد وقتی بریجیت به حرفهای او بی اعتنایی کرد، ناگهان آدولف به داد و فریاد پرداخت. بریجیت هم به او گفته بود که او یک آلمانی نیست بلکه یک فراری فقیر اتریشی است و باعث عصبانیت آدولف شد. یک روز وقتی او با برادرش به بیرون رفتند آدولف شیفته سبک معماری ساختمان ها و آثار تاریخی از قبیل گنبد “سنت پل” و استحکامات “تاور بریج” گردید. هنگام بازگشت آن دیکتاتور آینده چند طرح از کلیسای “سنت پل” را رسم کرد. بریجیت در کتاب خود به خانم پرینتس همسایه خود که با ستاره شناسی و مسائل فوق طبیعی سر و کار داشت اشاره کرده است و می گوید که آدولف ساعتها از وقت خود را در خانه او به سر می برده است و از او میخواسته که از آینده اش با او حرف بزند. خانم پرینتس گفته بود که آینده شگرفی در انتظار آدولف جوان است.
@alien2016
او با نگاه کردن به کف دست این اتریشی به او گفت که خط سرنوشت او برجسته است و نشان میدهد که او زندگی شگفت انگیزی خواهد داشت. او به این نکته نیز اشاره کرد که خط قلب آدولف از مسیر سرنوشت او عبور میکند و این به آن مفهوم که اگر احساسات بر هدف زندگی او چیره شود خنثی خواهد شد. سر انجام روزی رسید که آدولف باید به خانه اش برمی گشت و او در ماه می سال ۱۹۱۳ لیورپول را ترک کرد و به آلمان بازگشت. بریجیت در کتاب خود می نویسد: خودش را برای پناه دادن مردی که دنیا را در گیر جنگی زیانبار کرد سرزنش میکند و افسوس میخورد چرا به او زبان انگلیسی نیاموخته است. مورخین حضور هیتلر در لیورپول را واقعی دانسته و این دوران را ”دوران گمشده زندگی هیتلر” نامیده اند. هیتلر در کتاب خود نیز به این مدت اشاره نکرده است .به هر حال در بمباران لندن آخرین بمبهای آلمان در لیورپول افتاد و آن خانه ای که هیتلر مدتی در آن اقامت داشت نابود کردید. به هر حال هیتلر به وین بازگشت و در آنجا با فروختن طرح هایی که بر روی کارت پستال میکشید و کارهای دیگر به امرار معاش پرداخت. او در یک پانسیون قدیمی اقامت داشت و همیشه یک پالتوی سیاه که یک یهودی به او داده بود را می پوشید. او همیشه در موزه هافبورگ بود و یک شیئ خاص نظر او را جلب کرد و آن “نیزه مقدس” بود که گفته میشد که پهلوی مسیح با آن سوراخ شده بود. بر اساس افسانه، این نیزه که به “نیزه سرنوشت” شهرت دارد به یک سرباز رومی به نام “لانگینیوس” تعلق داشته است که او مسیح را با آن کشته است و در افسانه شاه آرتور گفته شده است که “جورف” بازرگان این نیزه را از کشور “آریماتیا” به بریتانیا آورده و”سر بالیم” خونخوار “شاه پالهام” را با آن زخمی کرده است. سپس آن نیزه به اتریش برده شده و در موزه هافبورگ به عنوان بخشی از اموال خانواده سلطنتی “هابسبورگ” به نمایش در آمده است. هیتلر نیز در کتاب های مقدس راجع به آن خوانده بود که: “وقتی آنها نزد مسیح آمدند و دیدند که قبلا مرده است پاهای او را نشکستند بلکه یکی از سربازان با نیزه ای پهلوی او را سوراخ کرد که از آن سوراخ خون و آب بیرون آمد”. به نظر می رسید که این همان نیزه ای است که توسط “چارلی مگنی” حمل می شده است و گمان میرفت که این نیزه به او کمک کرده است که در ۴۷ مبارزه پیروز شود. همچنین گفته میشد که وقتی چارلی مگنی بر حسب تصادف آن نیزه را به زمین انداخت ناگهان مرد. سپس آن نیزه به دست “هنریش فولر” موسس خانه سلطنتی ساکسون ها افتاد که او لهستانی ها را به سمت شرق راند. بعد ها نیز به تصرف پنجمین شاه ساکسون ها و نسلهای بعدی او در آمد و به صورت مایملکی شد که “هاهن استافن” از “ساوابیا” چشم طمع به آن دوخت. نکته بسیار مهم در رابطه با این موضوع درباره فردی به نام “فردریک بارباروسا” فاتح ایتالیا است که حتی پاپ را مقهور خود ساخت و او را وادار به تبعید کرد. بارباروسا نیز مانند چارلی مگنی اشتباه مشابهی کرد و هنگامی که در راه عبور برای شرکت در جنگهای صلیبی سوم از روی رود خانه ای در سیسیل می گذشت نیزه از دستش افتاد و ظرف چند دقیقه مرد. به هر حال شنیدن اینگونه داستان ها درباره این نیزه جادویی قوه تخیل آن اتریشی بینوا را خسته کرده بودند
@alien2016
آدولف در ابتدا خیلی کم حرف میزد ولی بعد از گذشت چند هفته رفتار دوستانه تری از خود نشان داد و درباره علاقه خود به نقاشی و برنامه های آینده زندگی خود صحبت کرد. او به بریجیت گفت وقتی تقاضای او برای ورود به آکادمی هنر وین توسط یک پرفسور یهودی رد شد چقدر نا امید شد زیرا آن پرفسور به او گفته گرچه استعداد کمی در مهندسی دارد ولی توانایی نقاشی ندارد. او به برادر زنش گفته بود که روزی آلمان جایگاه اصلی خود را در جهان به دست خواهد آورد و هر وقت این سخنان را می گفت یک نقشه جهان متعلق به آلویس را کف اتاق پهن میکرد و شرح میداد که چطور آلمانی ها ابتدا فرانسه و بعد انگلستان را فتح خواهند کرد. در یک مورد وقتی بریجیت به حرفهای او بی اعتنایی کرد، ناگهان آدولف به داد و فریاد پرداخت. بریجیت هم به او گفته بود که او یک آلمانی نیست بلکه یک فراری فقیر اتریشی است و باعث عصبانیت آدولف شد. یک روز وقتی او با برادرش به بیرون رفتند آدولف شیفته سبک معماری ساختمان ها و آثار تاریخی از قبیل گنبد “سنت پل” و استحکامات “تاور بریج” گردید. هنگام بازگشت آن دیکتاتور آینده چند طرح از کلیسای “سنت پل” را رسم کرد. بریجیت در کتاب خود به خانم پرینتس همسایه خود که با ستاره شناسی و مسائل فوق طبیعی سر و کار داشت اشاره کرده است و می گوید که آدولف ساعتها از وقت خود را در خانه او به سر می برده است و از او میخواسته که از آینده اش با او حرف بزند. خانم پرینتس گفته بود که آینده شگرفی در انتظار آدولف جوان است.
@alien2016
او با نگاه کردن به کف دست این اتریشی به او گفت که خط سرنوشت او برجسته است و نشان میدهد که او زندگی شگفت انگیزی خواهد داشت. او به این نکته نیز اشاره کرد که خط قلب آدولف از مسیر سرنوشت او عبور میکند و این به آن مفهوم که اگر احساسات بر هدف زندگی او چیره شود خنثی خواهد شد. سر انجام روزی رسید که آدولف باید به خانه اش برمی گشت و او در ماه می سال ۱۹۱۳ لیورپول را ترک کرد و به آلمان بازگشت. بریجیت در کتاب خود می نویسد: خودش را برای پناه دادن مردی که دنیا را در گیر جنگی زیانبار کرد سرزنش میکند و افسوس میخورد چرا به او زبان انگلیسی نیاموخته است. مورخین حضور هیتلر در لیورپول را واقعی دانسته و این دوران را ”دوران گمشده زندگی هیتلر” نامیده اند. هیتلر در کتاب خود نیز به این مدت اشاره نکرده است .به هر حال در بمباران لندن آخرین بمبهای آلمان در لیورپول افتاد و آن خانه ای که هیتلر مدتی در آن اقامت داشت نابود کردید. به هر حال هیتلر به وین بازگشت و در آنجا با فروختن طرح هایی که بر روی کارت پستال میکشید و کارهای دیگر به امرار معاش پرداخت. او در یک پانسیون قدیمی اقامت داشت و همیشه یک پالتوی سیاه که یک یهودی به او داده بود را می پوشید. او همیشه در موزه هافبورگ بود و یک شیئ خاص نظر او را جلب کرد و آن “نیزه مقدس” بود که گفته میشد که پهلوی مسیح با آن سوراخ شده بود. بر اساس افسانه، این نیزه که به “نیزه سرنوشت” شهرت دارد به یک سرباز رومی به نام “لانگینیوس” تعلق داشته است که او مسیح را با آن کشته است و در افسانه شاه آرتور گفته شده است که “جورف” بازرگان این نیزه را از کشور “آریماتیا” به بریتانیا آورده و”سر بالیم” خونخوار “شاه پالهام” را با آن زخمی کرده است. سپس آن نیزه به اتریش برده شده و در موزه هافبورگ به عنوان بخشی از اموال خانواده سلطنتی “هابسبورگ” به نمایش در آمده است. هیتلر نیز در کتاب های مقدس راجع به آن خوانده بود که: “وقتی آنها نزد مسیح آمدند و دیدند که قبلا مرده است پاهای او را نشکستند بلکه یکی از سربازان با نیزه ای پهلوی او را سوراخ کرد که از آن سوراخ خون و آب بیرون آمد”. به نظر می رسید که این همان نیزه ای است که توسط “چارلی مگنی” حمل می شده است و گمان میرفت که این نیزه به او کمک کرده است که در ۴۷ مبارزه پیروز شود. همچنین گفته میشد که وقتی چارلی مگنی بر حسب تصادف آن نیزه را به زمین انداخت ناگهان مرد. سپس آن نیزه به دست “هنریش فولر” موسس خانه سلطنتی ساکسون ها افتاد که او لهستانی ها را به سمت شرق راند. بعد ها نیز به تصرف پنجمین شاه ساکسون ها و نسلهای بعدی او در آمد و به صورت مایملکی شد که “هاهن استافن” از “ساوابیا” چشم طمع به آن دوخت. نکته بسیار مهم در رابطه با این موضوع درباره فردی به نام “فردریک بارباروسا” فاتح ایتالیا است که حتی پاپ را مقهور خود ساخت و او را وادار به تبعید کرد. بارباروسا نیز مانند چارلی مگنی اشتباه مشابهی کرد و هنگامی که در راه عبور برای شرکت در جنگهای صلیبی سوم از روی رود خانه ای در سیسیل می گذشت نیزه از دستش افتاد و ظرف چند دقیقه مرد. به هر حال شنیدن اینگونه داستان ها درباره این نیزه جادویی قوه تخیل آن اتریشی بینوا را خسته کرده بودند
@alien2016
@alien2016
دکتر “والتر جانیز اشتاین” ریاضیدان و اقتصاد دان برجسته و آشتا به امور فوق طبیعی بر این باور بود که رهبر آلمان نازی دانش گسترده ای درباره قدرت های درونی انسان داشت.و آن نیزه را همانند و مترادف با عصای جادوگری می دانسته است. مقارن تابستان ۱۹۱۲ اشتاین با یک فروشنده کتابهای مسایل فوق طبیعی در وین ملاقات کرد و چاپ قدیمی کتاب “پارسیوال”که یک افسانه اتریشی درباره یک جام مقدس و شاعر آلمانی قرن سیزدهم “ولفرام ون اشنباخ”آن را نوشته است از او خرید.حواشی این کتاب پر بود از یادداشت های خطی که نشان میداد صاحب قبلی این کتاب نه تنها به امور فوق طبیعی آشنا بوده بلکه کینه کهنه ای نسبت به یهودی ها داشته است.اشتاین وقتی که در صفحه آخر این کتاب نام صاحب قبلی آن که هیتلر بود را پیدا کرد به فروشنده مراجعه کرد و آدرس او را گرفت. او ساعتها وقت خود را صرف شنیدن نقطه نظرهای عجیب آدولف در مورد قوم برتر و موارد سیاسی دیگری که به نظر او نفرت انگیز می آمدند ولی با این شنونده را کاملا به خود جذب میکرد نمود.اشتاین بعدها گفت : با وجودی که هیتلر جوان فقط بیست سال داشت اما احساس می کردم که سرنوشت اسرار آمیزی در پیش رو دارد چون پرتویی از یک جذبه خاص و زیان بار در او دیده می شد. یک روز در گفتگویی بین اشتاین و هیتلر صحبت از آن نیزه مقدس به میان آمد- او عقیده خودش را انطور بیان کرد که آن صلاح باستانی روزی در دستان او قرار خواهد گرفت و به اشتاین در مورد تصویر زنده ای که هنگام مشاهده نیزه در مقابلش ظاهر شده و شاهد آن بوده است چنین گفت: من به آرامی از یک حضور نیرومند در اطراف آن نیزه آگاه میشدم.در واقع آن حضور ترس آور مشابه تصوراتی بود که من در موقعیت های نادر زندگیم وقتی که احساس میکردم سرنوشت بزرگی در انتظار من است آن را به چشم می دیدم.گویی پنجره ای به سوی آینده بر روی من گشوده میشد که من از آن پنجره اشعه یک منبع نورانی را به صورت رویدادی در آینده میدیدم و میدانستم در پس مخالفت با آن خونی که در رگهایم است هیتلردراوج قدرت پیشگویان بزرگ وجهان درمحاصره ارواحوسیله ای برای برتری قوم و مردم و خون من میشود.اشتاین یقین داشت که به احتمال زیاد او خود را در بیست و پنج سال بعدی در شهر “هلدن پلاتز” بیرون موزه” هافبورگ ” می دیده که هزاران نفر از پیروان اتریشی خود را مخاطب قرار داده است. روز ۱۴ مارس ۱۹۳۸ در همان محل هیتلر انضمام اتریش به خاک آلمان را اعلام کرد و دستور بازگشت خاندان “هابسبورگ” به زادگاه معنوی و سرزمین موعود حزب نازی یعنی نورنبرگ را داد.بسیاری از مورخان از این کار هیتلر تعجب کردند زیرا او همیشه خاندان هابسبورگ را به عنوان خائنین خون المان تلقی میکرد- اما از نظر هیتلر آنها به خاطر داشتن “نیزه سرنوشت” از یک اعتبار افسانه اس برخوردار بودند.در سیزدهم اکتبر همان سال آن نیزه با وسواس خاصی به همراهی یک مامور اس اس به قطار حامل سربازان مسلح منتقل و به مرز آلمان برده شد.سپس از آنجا نیزه را به جایگاه جدید خود واقع در محراب کلیسای “سنت کاترین” که اینک تبدیل به موزه جنگی حزب نازی شده انتقال دادند.هیتلر نگرانی وحشت آوری در خصوص از دست دادن نیزه داشت زیرا او میدانست در گذشته کسانی که آن نیزه را از دست دادند خیلی زود مردند. این مسئله که هیتلر کسی که بر روی کارت های پستال نقاشی میکرد چطور قادر شد بدون کنترل و ممانعت برای مدتی بیش از ده سال آن سیاست های بی سابقه و بی رحمانه خود را انجام دهد پرسش دیگری میباشد که همچنان ذهن همگان را به خود مشغول نگاه داشته است. اشتاین معتقد بود که رسیدن هیتلر به آن همه قدرت به خاطر درگیر بودن در حیطه قدرت درون بوده است.نشان رسمی حزب نازی صلیب شکسته (سواستیکا) یک سمبل قدیمی که در بسیاری از فرهنگ های دنیا از جمله ایران هند چین و یونانیان باستان نیز دیده شده است. این سمبل یا نشانه خورشید و یا سعادتمندی تلقی می شده- اما صلیب شکسته آلمان مفهوم عکس آن را داشت که مفهوم اس اس را میدهد.این آرم اولین بار به عنوان جنبش “الحاد نو” توسط “گویدو وان لیست” آلمانی و آشنا به امور فوق طبیعی مورد استفاده قرار گرفت.”لیست” در سال ۱۸۶۲ ودر سن ۱۴ سالگی اصول مذهب کاتولیکی خودش را انکار کرد و قسم خورد روزی معبد بزرگی میسازد و آن را به “ادین” (خدای جنگ در افسانه های اسکاندیناوی) اختصاص میدهد.هشت سال بعد او طرفداران زیادی پیدا کرد.پیروان این پدیده جشن های الحاد را در لحظه اعتدال شب و روز زمستانی و تابستانی بر پا میکردند و خورشید را به عنوان” بالدور” (خدای اسطوره ای اسکاندیناوی که هر چند در جنگ کشته شد ولی بعد از مرگ مثل خورشید زمین که پس از پایان شب دوباره طلوع میکند زنده شد) ستایش میکردند. مراسم ستایش خورشید در بالای تپه ای در شهر وین انجام میگرفت و طی آن در یک موقعیت مناسب “لیست” با دفن کردن ۸ بطری شراب به شکل صلیب شکسته به این آیین مشرکانه خاتمه میداد.
دکتر “والتر جانیز اشتاین” ریاضیدان و اقتصاد دان برجسته و آشتا به امور فوق طبیعی بر این باور بود که رهبر آلمان نازی دانش گسترده ای درباره قدرت های درونی انسان داشت.و آن نیزه را همانند و مترادف با عصای جادوگری می دانسته است. مقارن تابستان ۱۹۱۲ اشتاین با یک فروشنده کتابهای مسایل فوق طبیعی در وین ملاقات کرد و چاپ قدیمی کتاب “پارسیوال”که یک افسانه اتریشی درباره یک جام مقدس و شاعر آلمانی قرن سیزدهم “ولفرام ون اشنباخ”آن را نوشته است از او خرید.حواشی این کتاب پر بود از یادداشت های خطی که نشان میداد صاحب قبلی این کتاب نه تنها به امور فوق طبیعی آشنا بوده بلکه کینه کهنه ای نسبت به یهودی ها داشته است.اشتاین وقتی که در صفحه آخر این کتاب نام صاحب قبلی آن که هیتلر بود را پیدا کرد به فروشنده مراجعه کرد و آدرس او را گرفت. او ساعتها وقت خود را صرف شنیدن نقطه نظرهای عجیب آدولف در مورد قوم برتر و موارد سیاسی دیگری که به نظر او نفرت انگیز می آمدند ولی با این شنونده را کاملا به خود جذب میکرد نمود.اشتاین بعدها گفت : با وجودی که هیتلر جوان فقط بیست سال داشت اما احساس می کردم که سرنوشت اسرار آمیزی در پیش رو دارد چون پرتویی از یک جذبه خاص و زیان بار در او دیده می شد. یک روز در گفتگویی بین اشتاین و هیتلر صحبت از آن نیزه مقدس به میان آمد- او عقیده خودش را انطور بیان کرد که آن صلاح باستانی روزی در دستان او قرار خواهد گرفت و به اشتاین در مورد تصویر زنده ای که هنگام مشاهده نیزه در مقابلش ظاهر شده و شاهد آن بوده است چنین گفت: من به آرامی از یک حضور نیرومند در اطراف آن نیزه آگاه میشدم.در واقع آن حضور ترس آور مشابه تصوراتی بود که من در موقعیت های نادر زندگیم وقتی که احساس میکردم سرنوشت بزرگی در انتظار من است آن را به چشم می دیدم.گویی پنجره ای به سوی آینده بر روی من گشوده میشد که من از آن پنجره اشعه یک منبع نورانی را به صورت رویدادی در آینده میدیدم و میدانستم در پس مخالفت با آن خونی که در رگهایم است هیتلردراوج قدرت پیشگویان بزرگ وجهان درمحاصره ارواحوسیله ای برای برتری قوم و مردم و خون من میشود.اشتاین یقین داشت که به احتمال زیاد او خود را در بیست و پنج سال بعدی در شهر “هلدن پلاتز” بیرون موزه” هافبورگ ” می دیده که هزاران نفر از پیروان اتریشی خود را مخاطب قرار داده است. روز ۱۴ مارس ۱۹۳۸ در همان محل هیتلر انضمام اتریش به خاک آلمان را اعلام کرد و دستور بازگشت خاندان “هابسبورگ” به زادگاه معنوی و سرزمین موعود حزب نازی یعنی نورنبرگ را داد.بسیاری از مورخان از این کار هیتلر تعجب کردند زیرا او همیشه خاندان هابسبورگ را به عنوان خائنین خون المان تلقی میکرد- اما از نظر هیتلر آنها به خاطر داشتن “نیزه سرنوشت” از یک اعتبار افسانه اس برخوردار بودند.در سیزدهم اکتبر همان سال آن نیزه با وسواس خاصی به همراهی یک مامور اس اس به قطار حامل سربازان مسلح منتقل و به مرز آلمان برده شد.سپس از آنجا نیزه را به جایگاه جدید خود واقع در محراب کلیسای “سنت کاترین” که اینک تبدیل به موزه جنگی حزب نازی شده انتقال دادند.هیتلر نگرانی وحشت آوری در خصوص از دست دادن نیزه داشت زیرا او میدانست در گذشته کسانی که آن نیزه را از دست دادند خیلی زود مردند. این مسئله که هیتلر کسی که بر روی کارت های پستال نقاشی میکرد چطور قادر شد بدون کنترل و ممانعت برای مدتی بیش از ده سال آن سیاست های بی سابقه و بی رحمانه خود را انجام دهد پرسش دیگری میباشد که همچنان ذهن همگان را به خود مشغول نگاه داشته است. اشتاین معتقد بود که رسیدن هیتلر به آن همه قدرت به خاطر درگیر بودن در حیطه قدرت درون بوده است.نشان رسمی حزب نازی صلیب شکسته (سواستیکا) یک سمبل قدیمی که در بسیاری از فرهنگ های دنیا از جمله ایران هند چین و یونانیان باستان نیز دیده شده است. این سمبل یا نشانه خورشید و یا سعادتمندی تلقی می شده- اما صلیب شکسته آلمان مفهوم عکس آن را داشت که مفهوم اس اس را میدهد.این آرم اولین بار به عنوان جنبش “الحاد نو” توسط “گویدو وان لیست” آلمانی و آشنا به امور فوق طبیعی مورد استفاده قرار گرفت.”لیست” در سال ۱۸۶۲ ودر سن ۱۴ سالگی اصول مذهب کاتولیکی خودش را انکار کرد و قسم خورد روزی معبد بزرگی میسازد و آن را به “ادین” (خدای جنگ در افسانه های اسکاندیناوی) اختصاص میدهد.هشت سال بعد او طرفداران زیادی پیدا کرد.پیروان این پدیده جشن های الحاد را در لحظه اعتدال شب و روز زمستانی و تابستانی بر پا میکردند و خورشید را به عنوان” بالدور” (خدای اسطوره ای اسکاندیناوی که هر چند در جنگ کشته شد ولی بعد از مرگ مثل خورشید زمین که پس از پایان شب دوباره طلوع میکند زنده شد) ستایش میکردند. مراسم ستایش خورشید در بالای تپه ای در شهر وین انجام میگرفت و طی آن در یک موقعیت مناسب “لیست” با دفن کردن ۸ بطری شراب به شکل صلیب شکسته به این آیین مشرکانه خاتمه میداد.
@alien2016
در دهه ۱۹۲۰ وقتی که حزب سوسیالیست ملی هنوز در آغاز راه بود- هیتلر متوجه شد که نیاز به یک آرم یا یک نشانه دارد. چالب ترین پیشنهاد از طرف “فردریک کرون” دندان پزشک اهل استرنبرگ که شامل یک صلیب شکسته سیاه درون یک دایره سفید و روی پرچم قرمز رنگ قرار گرفته بود به او داده شد.در واقع رنگ قرمز نشان خون و آرمان اجتماعی دایره سفید به مفهوم خالص بودن خون و نژاد آریایی و ملی گرایی و صلیب شگسته که در مرکز همه این ها قرار گرفته بود به معنای مبارزه برای پیروزی از جانب یک مرد آریایی تفسیر شدند.”کرون” با پیشنهاد خودش تصورات هیتلر را تسخیر کرد. مدت کوتاهی بعد از تولد “صلیب شکسته نازی هیتلر دستور متحیر کننده ای صادر کرد که باعث حیرت همگان شد چون او فرمان داد :از نوشتن و عمل کردن به امور فوق طبیعی باید به شدت جلوگیری شود!اما چرا شخصی مانند هیتلر که خود شیفته امر فوق طبیعی بود خواستار از بین بردن آن شد؟ در سال ۱۹۳۴ پلیس برلین چاپ هزاران کتاب در مورد تصوف و مسایل فوق طبیعی را متوقف کرد و به دنبال آن عملیات گسترده ای برای جلوگیری از فعالیت تمام گروه هایی که در ارتباط با مسایل فوق طبیعی بودند در آلمان آغاز شد. حتی گروه هایی مانند “فرمان آلمان” که فردریک کرون عضو آن بود و نیز “انجمن تول” که بسیاری از اعضای حزب سوسیالیست ملی عضو آن بودند نیز شامل این فرمان شدند. بر اساس مدارکی که به تازگی کشف شده است معلوم شده است که علت مبارزه رهبر نازی با اینگونه افراد این بوده که او آنها را رقیب خود می دیده است. در روسیه استالین هم افرادی را که با امور فوق طبیعی سر و کار داشتند مورد آزار اذیت قرار میداد.در میان بسیاری از گفتگو وگزارش هایی که ما از جانب افراد مختلفی که با هیتلر ملاقات داشته و یا با او کار کرده اند به دست آورده ایم- داستان های مکرری از قدرت عجیب سخنان هیتلر در رابطه با متقاعد کردن و افسون کردن دیگران به چشم میخورد.در آوریل ۱۹۴۳ زمانی که “موسو لینی” در آلمان با هیتلر ملاقات کرد یک حالت افسردگی شدید جسمی وروحی داشت.”جوزف گوبلز” در دفتر خاطرات خود این طور شرح داده که چطور هیتلر توانست موسولینی را دوباره سرزنده کند: هیتلر با به کار بردن تمامی کوشش خود سعی کرد ناراحتی های عصبی او را از بین ببرد و موسولینی را به حالت عادی برگرداند. به طوری که در آن ۴ روزی که نزد هیتلر بود تحول همه جانبه ای در وضعیت روحی او به وجود آمد. قدرت های یگانه هیتلر در خصوص انگیزه دادن توسط “کارل دونیتز”فرمانده ناوگان “یو.بوت”نیز تجربه شده بود. روزی دونیتز در مورد نیروی مرموز هیتلر گفت:من به طور عمد به ندرت به مرکز فرماندهی هیتلر میرفتم زیرا حس میکردم که در اینصورت نیروی ابتکارم بهتر حفظ خواهد شد چون وقتی چند روز در مرکز رویاییرایشسومی اوازان خبرداشت پیشگویان بزرگ (جهان درمحاصره ارواح فرماندهی) می ماندم احساس میکردم باید خود را از تسلط قدرت های او در خصوص تلقین عقایدش رها سازم. “هرمن گورینگ” نیز در مورد هیتلر اینگونه اعتراف میکند : معمولا برای گفتن مطلبی به هیتلر از قبل آن را در ذهن خود آماده میکردم- ما وقتی رودر روی هم قرار میگرفتم همه چیز را از یاد میبردم.
@alien2016
در دهه ۱۹۲۰ وقتی که حزب سوسیالیست ملی هنوز در آغاز راه بود- هیتلر متوجه شد که نیاز به یک آرم یا یک نشانه دارد. چالب ترین پیشنهاد از طرف “فردریک کرون” دندان پزشک اهل استرنبرگ که شامل یک صلیب شکسته سیاه درون یک دایره سفید و روی پرچم قرمز رنگ قرار گرفته بود به او داده شد.در واقع رنگ قرمز نشان خون و آرمان اجتماعی دایره سفید به مفهوم خالص بودن خون و نژاد آریایی و ملی گرایی و صلیب شگسته که در مرکز همه این ها قرار گرفته بود به معنای مبارزه برای پیروزی از جانب یک مرد آریایی تفسیر شدند.”کرون” با پیشنهاد خودش تصورات هیتلر را تسخیر کرد. مدت کوتاهی بعد از تولد “صلیب شکسته نازی هیتلر دستور متحیر کننده ای صادر کرد که باعث حیرت همگان شد چون او فرمان داد :از نوشتن و عمل کردن به امور فوق طبیعی باید به شدت جلوگیری شود!اما چرا شخصی مانند هیتلر که خود شیفته امر فوق طبیعی بود خواستار از بین بردن آن شد؟ در سال ۱۹۳۴ پلیس برلین چاپ هزاران کتاب در مورد تصوف و مسایل فوق طبیعی را متوقف کرد و به دنبال آن عملیات گسترده ای برای جلوگیری از فعالیت تمام گروه هایی که در ارتباط با مسایل فوق طبیعی بودند در آلمان آغاز شد. حتی گروه هایی مانند “فرمان آلمان” که فردریک کرون عضو آن بود و نیز “انجمن تول” که بسیاری از اعضای حزب سوسیالیست ملی عضو آن بودند نیز شامل این فرمان شدند. بر اساس مدارکی که به تازگی کشف شده است معلوم شده است که علت مبارزه رهبر نازی با اینگونه افراد این بوده که او آنها را رقیب خود می دیده است. در روسیه استالین هم افرادی را که با امور فوق طبیعی سر و کار داشتند مورد آزار اذیت قرار میداد.در میان بسیاری از گفتگو وگزارش هایی که ما از جانب افراد مختلفی که با هیتلر ملاقات داشته و یا با او کار کرده اند به دست آورده ایم- داستان های مکرری از قدرت عجیب سخنان هیتلر در رابطه با متقاعد کردن و افسون کردن دیگران به چشم میخورد.در آوریل ۱۹۴۳ زمانی که “موسو لینی” در آلمان با هیتلر ملاقات کرد یک حالت افسردگی شدید جسمی وروحی داشت.”جوزف گوبلز” در دفتر خاطرات خود این طور شرح داده که چطور هیتلر توانست موسولینی را دوباره سرزنده کند: هیتلر با به کار بردن تمامی کوشش خود سعی کرد ناراحتی های عصبی او را از بین ببرد و موسولینی را به حالت عادی برگرداند. به طوری که در آن ۴ روزی که نزد هیتلر بود تحول همه جانبه ای در وضعیت روحی او به وجود آمد. قدرت های یگانه هیتلر در خصوص انگیزه دادن توسط “کارل دونیتز”فرمانده ناوگان “یو.بوت”نیز تجربه شده بود. روزی دونیتز در مورد نیروی مرموز هیتلر گفت:من به طور عمد به ندرت به مرکز فرماندهی هیتلر میرفتم زیرا حس میکردم که در اینصورت نیروی ابتکارم بهتر حفظ خواهد شد چون وقتی چند روز در مرکز رویاییرایشسومی اوازان خبرداشت پیشگویان بزرگ (جهان درمحاصره ارواح فرماندهی) می ماندم احساس میکردم باید خود را از تسلط قدرت های او در خصوص تلقین عقایدش رها سازم. “هرمن گورینگ” نیز در مورد هیتلر اینگونه اعتراف میکند : معمولا برای گفتن مطلبی به هیتلر از قبل آن را در ذهن خود آماده میکردم- ما وقتی رودر روی هم قرار میگرفتم همه چیز را از یاد میبردم.
@alien2016
@alien2016
بسیاری از صاحب منصبان حزب نازی از جمله افراد گارد اس اس معتقد بودند : هیتلر توسط یک روح کنترل میشود. “هرمن راشینگ” فرماندار “دانزینگ”ادعا کرد: هیتلر اغلب از کابوس های شبانه رنج میبرد وچندین بار نیمه شب از خواب بیدار شده. راشینگ در کتابش با عنوان “هیتلر صحبت میکند”به وحشت شبانه هیتلر اینگونه اشاره کرده است:شخصی نزدیک به هیتلر به من گفت:او در نیمه های شب فریاد زنان از خواب بیدار شده و تقاضای کمک کرده و از ظاهرش پیدا بوده که نیمی از بدنش بی حس شده و او طوری دچار وحشت بوده که تمام بدنش می لرزیده است.. هیچ کس نمی توان در مورد اینکه او یک واسطه بوده فکر نکند. واسطه ها افرادی هستند که به آنها نیروهای فوق طبیعی داده میشود که آنها را از دیگران متمایز میسازد. واسطه ای که توسط نیروهای فوق طبیعی تسخیر شده است.هر چند این مطالب به قدر کافی عجیب می نمایند اما کسان دیگری هم بودند که مانند راشینگ شاهد مهارت های گفتاری هیتلر بودند.”بوخز” یک بار اظهار کرد: من به چشم های هیتلر نگاه کردم گویی چشم های واسطه ای بودند که به حالت خلسه فرو رفته باشد.بعضی اوقات به نظر میرسد که بدن آن فرد صحبت کننده نیز توسط عاملی خاص تحت تاثیر قرار می گیرد.”بچه های شیطان خوش اقبالی شیطان را دارند.”ضرب المثلی است که به طور یقین در مورد هیتلر صادق است.در جنگ جهانی اول روزی هیتلر در سنگر خوابیده بود که خواب دید گلوله توپی باعث مرگ او می شود . او از خواب پرید و به سرعت از آنجا فرار کرد. چند دقیقه بعد سرباز دیگری که جای او را در سنگر گرفته بود توسط گلوله توپ دشمن تکه تکه شد.در سال ۱۹۲۳ هنگامی که هیتلر دسته ای از افراد سوسیالیست ملی را در خیابان های مونیخ هدایت میکرد زره او در رویاهایش هرگز پایان ماجرارا آنگونه که به اتمام رسید مشاهده نکرده بودند..هر چند هرمن گورینگ به شدت آسیب دید ولی به هیتلر صدمه ای وارد نیامد.در سال ۱۹۳۱ هیتلر در پیاده روی شهر مونیخ در حال قدم زدن بود و ناگهان یک اتومبیل فیات به رانندگی میلیونر معروف “لرد هاوارد والدن” با سرعت زیاد با او برخورد کرد .هیتلر بدون اینکه حتی خراشی بردارد از این حادثه جان سالم به در برد به طوری که حتی با والدن دست داده و او را بخشید.در ۲۰ جولای ۱۹۴۴ بمبی که توسط “برت هولد وان استافن برگ” یکی از بزرگان ارتش هیتلر زیر میز کنفرانس هیتلر کار گذاشته بود منفجر شد.هیتلر از این سو قصد جان سالم به در برد و روز بعد استافن خود کشی کرد و ۱۵۰ نفر از همدستان او نیز اعدام شدند. اما وقتی اجازه داد “نیزه سرنوشت” از او دور شود خوش اقبالی خود را از دست داد.چون در اکتبر سال ۱۹۴۴ به خاطر بمباران سنگین متفقین روی شهر نورنبرگ هیتلر آن نیزه را به یک پناهگاه در زیر زمین که به همین منظور ساخته شده بود انتقال داد. ظرف ۶ ماه متفقین پیروزی های بسیاری به دست آورده و توانستند هیتلر را در همان پناهگاه به دام بیندازند.اما هیتلر به چند دلیل تا ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ صبر کرد- سپس با شلیک گلوله ای به سرش خود کشی کرد.شاید این امر یک تصادف باشد اما جشن باستانی “شب والپورگیس” برای کسانی که با امور فوق طبیعی سر و کار دارند نیز در همان تاریخ بوده است.در آن شب ارواح تحت نظارت رئیسشان به شادمانی می پردازند. در روز مرگ هیتلر ستوان “ویلیام هورن” از یکان هفتم ارتش آمریکا آن نیزه را به نام دولت آمریکا ضبط کرد .پایان
@alien2016
بسیاری از صاحب منصبان حزب نازی از جمله افراد گارد اس اس معتقد بودند : هیتلر توسط یک روح کنترل میشود. “هرمن راشینگ” فرماندار “دانزینگ”ادعا کرد: هیتلر اغلب از کابوس های شبانه رنج میبرد وچندین بار نیمه شب از خواب بیدار شده. راشینگ در کتابش با عنوان “هیتلر صحبت میکند”به وحشت شبانه هیتلر اینگونه اشاره کرده است:شخصی نزدیک به هیتلر به من گفت:او در نیمه های شب فریاد زنان از خواب بیدار شده و تقاضای کمک کرده و از ظاهرش پیدا بوده که نیمی از بدنش بی حس شده و او طوری دچار وحشت بوده که تمام بدنش می لرزیده است.. هیچ کس نمی توان در مورد اینکه او یک واسطه بوده فکر نکند. واسطه ها افرادی هستند که به آنها نیروهای فوق طبیعی داده میشود که آنها را از دیگران متمایز میسازد. واسطه ای که توسط نیروهای فوق طبیعی تسخیر شده است.هر چند این مطالب به قدر کافی عجیب می نمایند اما کسان دیگری هم بودند که مانند راشینگ شاهد مهارت های گفتاری هیتلر بودند.”بوخز” یک بار اظهار کرد: من به چشم های هیتلر نگاه کردم گویی چشم های واسطه ای بودند که به حالت خلسه فرو رفته باشد.بعضی اوقات به نظر میرسد که بدن آن فرد صحبت کننده نیز توسط عاملی خاص تحت تاثیر قرار می گیرد.”بچه های شیطان خوش اقبالی شیطان را دارند.”ضرب المثلی است که به طور یقین در مورد هیتلر صادق است.در جنگ جهانی اول روزی هیتلر در سنگر خوابیده بود که خواب دید گلوله توپی باعث مرگ او می شود . او از خواب پرید و به سرعت از آنجا فرار کرد. چند دقیقه بعد سرباز دیگری که جای او را در سنگر گرفته بود توسط گلوله توپ دشمن تکه تکه شد.در سال ۱۹۲۳ هنگامی که هیتلر دسته ای از افراد سوسیالیست ملی را در خیابان های مونیخ هدایت میکرد زره او در رویاهایش هرگز پایان ماجرارا آنگونه که به اتمام رسید مشاهده نکرده بودند..هر چند هرمن گورینگ به شدت آسیب دید ولی به هیتلر صدمه ای وارد نیامد.در سال ۱۹۳۱ هیتلر در پیاده روی شهر مونیخ در حال قدم زدن بود و ناگهان یک اتومبیل فیات به رانندگی میلیونر معروف “لرد هاوارد والدن” با سرعت زیاد با او برخورد کرد .هیتلر بدون اینکه حتی خراشی بردارد از این حادثه جان سالم به در برد به طوری که حتی با والدن دست داده و او را بخشید.در ۲۰ جولای ۱۹۴۴ بمبی که توسط “برت هولد وان استافن برگ” یکی از بزرگان ارتش هیتلر زیر میز کنفرانس هیتلر کار گذاشته بود منفجر شد.هیتلر از این سو قصد جان سالم به در برد و روز بعد استافن خود کشی کرد و ۱۵۰ نفر از همدستان او نیز اعدام شدند. اما وقتی اجازه داد “نیزه سرنوشت” از او دور شود خوش اقبالی خود را از دست داد.چون در اکتبر سال ۱۹۴۴ به خاطر بمباران سنگین متفقین روی شهر نورنبرگ هیتلر آن نیزه را به یک پناهگاه در زیر زمین که به همین منظور ساخته شده بود انتقال داد. ظرف ۶ ماه متفقین پیروزی های بسیاری به دست آورده و توانستند هیتلر را در همان پناهگاه به دام بیندازند.اما هیتلر به چند دلیل تا ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ صبر کرد- سپس با شلیک گلوله ای به سرش خود کشی کرد.شاید این امر یک تصادف باشد اما جشن باستانی “شب والپورگیس” برای کسانی که با امور فوق طبیعی سر و کار دارند نیز در همان تاریخ بوده است.در آن شب ارواح تحت نظارت رئیسشان به شادمانی می پردازند. در روز مرگ هیتلر ستوان “ویلیام هورن” از یکان هفتم ارتش آمریکا آن نیزه را به نام دولت آمریکا ضبط کرد .پایان
@alien2016
در 60 مایلی برلین، درختانى وجود دارند که هر پاییز زودتر از دیگر درختان به رنگ زرد در می آیند. در این هنگام، از دید بالا، نماد معروف نازی ها نمایان میشود.
@alien2016
@alien2016
@alien2016
راز سه هرم مصر
در کتیبه های سومری که در سال 1922 در اربیل عراق کشف شد در کنار شکلی عجیب جمله ای در میان کتیبه تعجب دانشمندان را بر انگیخت.
((خدای آنوناکی از کمربند شکارچی می آید))
اما 6000 سال قبل علم نجوم به قدری بوده که مردم سومر صورت فلکی شکارچی را شناخته باشند و کمر بند جبار( شکارچی) را دیده باشند؟
آنها به دقت 12 ستاره را رسم کرده بودند با رعایت نسبت فاصله ها و زوایا.
@alien2016
در سال 1983 میلادی یک خلبان علاقه مند به میراث باستانی به نام رابرت بوال با هواپیمایی کوچک بر فراز اهرام مصر پرواز کرد و اولین عکس هوایی دقیق را درست بالای سر سه هرم جیزه گرفت.
چندی بعد رابرت بوال که همراه یک تور جهانگردی در کمپی واقع در صحرای عربستان بود با مردی بنام هانکوک Hancock هم صحبت شد و تصویری که از اهرام مصر گرفته بود را به او نشان داد.
هانکوک چشمانش گرد شده بود و فریاد میزد باورم نمیشه باورم نمیشه.
تا آن زمان تصور همه بر این بود که اهرام مصر هر سه در یک خط قرار دارند. اما عکس رابرت بوال نشان میداد که دو هرم بزرگ و متوسط در یک خط هستند و هرم کوچکتر کمی خارج از آن خط است.
ٱیا این یک اشتباه در هنگام ساخت اهرام بوده است؟ اما با چنان دقت و مهندسی که هرم ها بنا شده اند چطور میتواند هم راستا نبودن هرم هل اتفاقی باشد؟
هانکوک به سرعت تشابه بین نحوه قرار گیری اهرام مصر و کمربند شکارچی را فهمید. کمربند شکارچی تشکیل شده از سه ستاره است که ستاره سوم خارج از راستای دو ستاره ی دیگر است.
@alien2016
هانکوک یک مساله مهم دیگر هم فهمید. در آسمان شب وقتی از زمین به کمربند شکارچی نگاه میکنیم ستاره ی وسط پرنور تر و بزرگتر از بقیه دیده میشود و ستاره ی آخری بسیار کوچکتر دیده میشود.
در سه هرم مصر هرم وسط بزرگترین هرم، هرم آخری کوچکترین هرم و هرم اولی هرم متوسط است.
بعد از تحقیقاتی که خود هانکوک و بوال انجام دادند مشخص شد که حتی مقدار بیرون بودن از خط در هرم کوچکتر دقیقا برابر با مقدار بیرون بودن ستاره کوچکتر در کمربند شکارچی است.
هانکوک به بوال گفت : اهرام مصر یادگاری از آنوناکی است.
گردآوری از محمد آقایی
@alien2016
راز سه هرم مصر
در کتیبه های سومری که در سال 1922 در اربیل عراق کشف شد در کنار شکلی عجیب جمله ای در میان کتیبه تعجب دانشمندان را بر انگیخت.
((خدای آنوناکی از کمربند شکارچی می آید))
اما 6000 سال قبل علم نجوم به قدری بوده که مردم سومر صورت فلکی شکارچی را شناخته باشند و کمر بند جبار( شکارچی) را دیده باشند؟
آنها به دقت 12 ستاره را رسم کرده بودند با رعایت نسبت فاصله ها و زوایا.
@alien2016
در سال 1983 میلادی یک خلبان علاقه مند به میراث باستانی به نام رابرت بوال با هواپیمایی کوچک بر فراز اهرام مصر پرواز کرد و اولین عکس هوایی دقیق را درست بالای سر سه هرم جیزه گرفت.
چندی بعد رابرت بوال که همراه یک تور جهانگردی در کمپی واقع در صحرای عربستان بود با مردی بنام هانکوک Hancock هم صحبت شد و تصویری که از اهرام مصر گرفته بود را به او نشان داد.
هانکوک چشمانش گرد شده بود و فریاد میزد باورم نمیشه باورم نمیشه.
تا آن زمان تصور همه بر این بود که اهرام مصر هر سه در یک خط قرار دارند. اما عکس رابرت بوال نشان میداد که دو هرم بزرگ و متوسط در یک خط هستند و هرم کوچکتر کمی خارج از آن خط است.
ٱیا این یک اشتباه در هنگام ساخت اهرام بوده است؟ اما با چنان دقت و مهندسی که هرم ها بنا شده اند چطور میتواند هم راستا نبودن هرم هل اتفاقی باشد؟
هانکوک به سرعت تشابه بین نحوه قرار گیری اهرام مصر و کمربند شکارچی را فهمید. کمربند شکارچی تشکیل شده از سه ستاره است که ستاره سوم خارج از راستای دو ستاره ی دیگر است.
@alien2016
هانکوک یک مساله مهم دیگر هم فهمید. در آسمان شب وقتی از زمین به کمربند شکارچی نگاه میکنیم ستاره ی وسط پرنور تر و بزرگتر از بقیه دیده میشود و ستاره ی آخری بسیار کوچکتر دیده میشود.
در سه هرم مصر هرم وسط بزرگترین هرم، هرم آخری کوچکترین هرم و هرم اولی هرم متوسط است.
بعد از تحقیقاتی که خود هانکوک و بوال انجام دادند مشخص شد که حتی مقدار بیرون بودن از خط در هرم کوچکتر دقیقا برابر با مقدار بیرون بودن ستاره کوچکتر در کمربند شکارچی است.
هانکوک به بوال گفت : اهرام مصر یادگاری از آنوناکی است.
گردآوری از محمد آقایی
@alien2016
در این عکس کاملا مشخص است که ستاره میانی پرنور تر و ستاره آخری کم نور تر است
@alien2016
@alien2016
@alien2016
#ریگان_و_بشقاب_پرنده_ها
👈سازمان جاسوسی آمریکا، سیا، بدین طریق رئیس جمهور پیشین آمریکا رونالد ریگان را از وجود بشقابهای پرنده مطلع ساخت
قسمت سیزدهم – بخش آخر:
رئیس جهمور رونالد رگان: ما می توانیم بمب اتم بسازیم، به مریخ برویم، اما نمی توانیم دانش آنها را بفهمیم؟
ویلیام کیسی، رئیس CIA: مشاور شمارۀ 4؟
مشاور شمارۀ 4: آقای رئیس جمهور، تکنولوژی آنها احتمالاً 1000 سال از ما پیشرفته تر است… شاید حتی بیشتر. آنها مواد متفاوتی دارند که با آن کار می کنند. برخی از مواد آنها در این سیاره پیدا نمی شود.
رئیس جمهور: منظورت چیه؟ یعنی آهن یا عناصر دیگر؟
مشاور شمارۀ 4: بله آقای رئیس جمهور. ما فلزات بسیار و چیزهای دیگری پیدا کردیم که در این سیاره پیدا نمی شود. شاید آنها بیش از 104 عنصر دارند، و شاید آنها از عناصر ما متفاوتند.
رئیس جمهور: منظورت بیگانگان متخاصم است یا ایبن ها؟
مشاور شمارۀ 4: آقای رئیس جمهور، این امر برای هر نوع موجود صادق است، گر چه ایبن ها از عناصری مشابهی که در زمین یافت می شود برخوردارند، اما ترنتلویدها مواد عجیبی دارند. اینها اصلاً شبیه به موادی که در زمین یافت می شوند نیستند. این بیگانگان می توانند خود را همانند انسانها شبیه سازی کنند. آنها می توانند شبیه به انسانهای مو بور (بلوند) شوند. با این وجود، آنها بلوند نیستند، بلکه موجوداتی زشت شبیه به حشرات هستند.
رئیس جمهور: آیا گفتی حشرات؟
مشاور شمارۀ 4: بله، آیا شما عکسی دارید؟
گزارشگر: بله، صبر کنید.
ویلیام کیسی: آنها قیافۀ بسیار نفرت انگیزی دارند.
رئیس جمهور: خوب اینطور که مشخص می شوند.
مشاور شمارۀ 4: نه آقای رئیس جمهور، همانطور که گفتم آنها می توانند خود را شبیه به انسانها سازند.
رئیس جمهور: چطور اینها این کار را انجام می دهند؟ به یک عالم گریم لازم بود تا قیافۀ من شبیه به آنچه که در فیلمها می بینید شود (خندۀ بلند حضار).
مشاور شمارۀ 4: خوب آقای رئیس جمهور، من می توانم به شما اطمینان دهم که آنها از گریم استفاده نمی کنند، حداقل نه آنطور که ما می کنیم. آنها از این توانایی برخوردارند که بدنهای خود را تغییر دهند. همانطور که قبلاً گفتم، آنها 1000 سال در تکنولوژی، و احتمالاً در علوم دیگر، از ما جلوترند.
رئیس جمهور: آیا می توان آنها را کشت؟
مشاور شمارۀ 4: بله، آنها جسم و خون هستند، مثل یک بدن انسان. می شود آنها را کشت. اما سفاین فضایی آنها با یک حوزۀ نیرو احاطه شده است. می توان آنها را سرنگون نمود، اما این کار از سوی ما تلاش زیادی می برد.
ویلیام کیسی: آقای رئیس جمهور: ما باید از یک موشک اتمی کوچک برای سرنگون کردن آنها استفاده کنیم، اما در واقع هنوز این کار را نکرده ایم. ما این را روی سفینۀ فضایی تسخیر شده ای که از آنها داریم در نوادا آزمایش کرده ایم.
رئیس جمهور: خدای من، امیدوارم از موشکهای اتمی استفاده نکرده باشیم. این به چه معنی است؟ من باید این فرمان را صادر کنم!
مشاور شمارۀ 1: ببخشید آقای رئیس جمهور، نه، ما از هیچ موشک هسته ای برای سرنگون کردن سفاین پرندۀ بیگانگان استفاده نکرده ایم. من فکر می کنم که منظور مشاور شمارۀ 4 و رئیس CIA این است که در صورت حملۀ آنها به ما، اگر مثلاً نیاز بود یکی از آنها یا گروهی از آنها را سرنگون کنیم (از این توانایی برخورداریم).
رئیس جمهور: آیا این احتمال وجود دارد؟
مشاور شمارۀ 1: خیر، فکر نمی کنم.
رئیس جمهور: آیا ما می توانیم ارتباطات رادیویی آنها را شنود کنیم؟ آیا ما زبان آنها را می دانیم؟
مشاور شمارۀ 1: ما زبان آنها را می دانیم و یا می توانیم بفهمیم. زبان آنها از زبان ایبن ها کاملاً متفاوت است. آنها از یک سیستم رادیویی باند بسیار بالا استفاده می کنند. اما آنها فرکانسهای مختلف دارند و این برای NSA (شورای امنیت ملی) دشوار است که آنها را ردیابی کند.
رئیس جمهور: شاید ما باید به کاپیتان کرک (هنرپیشۀ اول فیلم پیشتازان فضا) زنگ بزنیم. (خندۀ بلند حضار)، کمی مزاح در هر وضعیتی خوبه! (خندۀ بیشتر)
مشاور شمارۀ 1: اوکی، آقای رئیس جمهور، من به اسکاتی زنگی می زنم! (خندۀ بیشتر)
رئیس جمهور: بله ممکنه جین رادِنبری (کارگردان فیلم پیشتازان فضا) بدونه!
مشاور شمارۀ 1: دفاع هوایی ما در برابر هر شکل از حملۀ این گروه از بهترین آمادگی ممکن برخورداره.
رئیس جمهور: ما چطور این کار را انجام می دهیم؟ منظورم اینه که خلبانان ما؟ آیا آنها می دانند؟
مشارو شمارۀ 1: نه دقیقاً. اما ما سیستمی داریم که هر نوع تهدید را پوشش می دهد.
@alien2016
#ریگان_و_بشقاب_پرنده_ها
👈سازمان جاسوسی آمریکا، سیا، بدین طریق رئیس جمهور پیشین آمریکا رونالد ریگان را از وجود بشقابهای پرنده مطلع ساخت
قسمت سیزدهم – بخش آخر:
رئیس جهمور رونالد رگان: ما می توانیم بمب اتم بسازیم، به مریخ برویم، اما نمی توانیم دانش آنها را بفهمیم؟
ویلیام کیسی، رئیس CIA: مشاور شمارۀ 4؟
مشاور شمارۀ 4: آقای رئیس جمهور، تکنولوژی آنها احتمالاً 1000 سال از ما پیشرفته تر است… شاید حتی بیشتر. آنها مواد متفاوتی دارند که با آن کار می کنند. برخی از مواد آنها در این سیاره پیدا نمی شود.
رئیس جمهور: منظورت چیه؟ یعنی آهن یا عناصر دیگر؟
مشاور شمارۀ 4: بله آقای رئیس جمهور. ما فلزات بسیار و چیزهای دیگری پیدا کردیم که در این سیاره پیدا نمی شود. شاید آنها بیش از 104 عنصر دارند، و شاید آنها از عناصر ما متفاوتند.
رئیس جمهور: منظورت بیگانگان متخاصم است یا ایبن ها؟
مشاور شمارۀ 4: آقای رئیس جمهور، این امر برای هر نوع موجود صادق است، گر چه ایبن ها از عناصری مشابهی که در زمین یافت می شود برخوردارند، اما ترنتلویدها مواد عجیبی دارند. اینها اصلاً شبیه به موادی که در زمین یافت می شوند نیستند. این بیگانگان می توانند خود را همانند انسانها شبیه سازی کنند. آنها می توانند شبیه به انسانهای مو بور (بلوند) شوند. با این وجود، آنها بلوند نیستند، بلکه موجوداتی زشت شبیه به حشرات هستند.
رئیس جمهور: آیا گفتی حشرات؟
مشاور شمارۀ 4: بله، آیا شما عکسی دارید؟
گزارشگر: بله، صبر کنید.
ویلیام کیسی: آنها قیافۀ بسیار نفرت انگیزی دارند.
رئیس جمهور: خوب اینطور که مشخص می شوند.
مشاور شمارۀ 4: نه آقای رئیس جمهور، همانطور که گفتم آنها می توانند خود را شبیه به انسانها سازند.
رئیس جمهور: چطور اینها این کار را انجام می دهند؟ به یک عالم گریم لازم بود تا قیافۀ من شبیه به آنچه که در فیلمها می بینید شود (خندۀ بلند حضار).
مشاور شمارۀ 4: خوب آقای رئیس جمهور، من می توانم به شما اطمینان دهم که آنها از گریم استفاده نمی کنند، حداقل نه آنطور که ما می کنیم. آنها از این توانایی برخوردارند که بدنهای خود را تغییر دهند. همانطور که قبلاً گفتم، آنها 1000 سال در تکنولوژی، و احتمالاً در علوم دیگر، از ما جلوترند.
رئیس جمهور: آیا می توان آنها را کشت؟
مشاور شمارۀ 4: بله، آنها جسم و خون هستند، مثل یک بدن انسان. می شود آنها را کشت. اما سفاین فضایی آنها با یک حوزۀ نیرو احاطه شده است. می توان آنها را سرنگون نمود، اما این کار از سوی ما تلاش زیادی می برد.
ویلیام کیسی: آقای رئیس جمهور: ما باید از یک موشک اتمی کوچک برای سرنگون کردن آنها استفاده کنیم، اما در واقع هنوز این کار را نکرده ایم. ما این را روی سفینۀ فضایی تسخیر شده ای که از آنها داریم در نوادا آزمایش کرده ایم.
رئیس جمهور: خدای من، امیدوارم از موشکهای اتمی استفاده نکرده باشیم. این به چه معنی است؟ من باید این فرمان را صادر کنم!
مشاور شمارۀ 1: ببخشید آقای رئیس جمهور، نه، ما از هیچ موشک هسته ای برای سرنگون کردن سفاین پرندۀ بیگانگان استفاده نکرده ایم. من فکر می کنم که منظور مشاور شمارۀ 4 و رئیس CIA این است که در صورت حملۀ آنها به ما، اگر مثلاً نیاز بود یکی از آنها یا گروهی از آنها را سرنگون کنیم (از این توانایی برخورداریم).
رئیس جمهور: آیا این احتمال وجود دارد؟
مشاور شمارۀ 1: خیر، فکر نمی کنم.
رئیس جمهور: آیا ما می توانیم ارتباطات رادیویی آنها را شنود کنیم؟ آیا ما زبان آنها را می دانیم؟
مشاور شمارۀ 1: ما زبان آنها را می دانیم و یا می توانیم بفهمیم. زبان آنها از زبان ایبن ها کاملاً متفاوت است. آنها از یک سیستم رادیویی باند بسیار بالا استفاده می کنند. اما آنها فرکانسهای مختلف دارند و این برای NSA (شورای امنیت ملی) دشوار است که آنها را ردیابی کند.
رئیس جمهور: شاید ما باید به کاپیتان کرک (هنرپیشۀ اول فیلم پیشتازان فضا) زنگ بزنیم. (خندۀ بلند حضار)، کمی مزاح در هر وضعیتی خوبه! (خندۀ بیشتر)
مشاور شمارۀ 1: اوکی، آقای رئیس جمهور، من به اسکاتی زنگی می زنم! (خندۀ بیشتر)
رئیس جمهور: بله ممکنه جین رادِنبری (کارگردان فیلم پیشتازان فضا) بدونه!
مشاور شمارۀ 1: دفاع هوایی ما در برابر هر شکل از حملۀ این گروه از بهترین آمادگی ممکن برخورداره.
رئیس جمهور: ما چطور این کار را انجام می دهیم؟ منظورم اینه که خلبانان ما؟ آیا آنها می دانند؟
مشارو شمارۀ 1: نه دقیقاً. اما ما سیستمی داریم که هر نوع تهدید را پوشش می دهد.
@alien2016
@alien2016
ادامه قسمت سیزدهم
رئیس جمهور: یک طرح جنگی؟
مشاور شمارۀ 1: همانطور که قبلاً گفتم، بله، آقای رئیس جمهور، ما درست برای این رخداد یا رخداد محتمل طرحهای جنگی داریم.
رئیس جمهور: اوکی، خوب فکر کنم برای یک روز کافی است. ویلیام، برای تمام کردن این بحث برای فردا برنامه ریزی کن.
ویلیام کیسی: اوکی آقای رئیس جمهور. من با مشاور شمارۀ 2 و مایکل دیور برنامه می ریزم.
رئیس جمهور: من می خواهم برای یک گزارش کامل از همه سپاسگزاری کنم. من فراتر از تصور یاد گرفتم. از حالا هر بار که به آسمان می نگرم یک برخورد متفاوتی خواهم داشت.
پایان نوار — این گفتگو از روی نوار به نوشتار تبدیل شد.
منبع: سایت سرپو http://serpo.org
@alien2016
ادامه قسمت سیزدهم
رئیس جمهور: یک طرح جنگی؟
مشاور شمارۀ 1: همانطور که قبلاً گفتم، بله، آقای رئیس جمهور، ما درست برای این رخداد یا رخداد محتمل طرحهای جنگی داریم.
رئیس جمهور: اوکی، خوب فکر کنم برای یک روز کافی است. ویلیام، برای تمام کردن این بحث برای فردا برنامه ریزی کن.
ویلیام کیسی: اوکی آقای رئیس جمهور. من با مشاور شمارۀ 2 و مایکل دیور برنامه می ریزم.
رئیس جمهور: من می خواهم برای یک گزارش کامل از همه سپاسگزاری کنم. من فراتر از تصور یاد گرفتم. از حالا هر بار که به آسمان می نگرم یک برخورد متفاوتی خواهم داشت.
پایان نوار — این گفتگو از روی نوار به نوشتار تبدیل شد.
منبع: سایت سرپو http://serpo.org
@alien2016
افشای اسناد موجودات فرازمینی
@alien2016
قسمت اول
بیل رایان و کری کسیدی مدیر وبسایت سرپو در سال 2005 با یک بازنشسته سازمان CIA سی آی ای که گویا در بایگانی آن شاغل بوده و به بسیاری از پرونده ها دسترسی داشته است مصاحبه ای انجام داد. قسمتی از آنرا با هم میخوانیم.
@alien2016
بیل: احتمالاً برای شما و من جای بسی تعجب خواهد داشت اگر از شما درخواست کنم صحبت هاتونو خیلی خلاصه وار و فقط در چند خط بیان کنید ولی بینندگان ما خودشان خواهند فهمید که چرا من اصرار دارم بلافاصله شما سر اصل مطلب بروید.
ایکس: (صدا توسط مبدل الکتونیکی تغییر یافته است). خب. … در واقع من مطلبی که مربوط به پروژه سرپو باشه رو ندارم چون من هیچ تجربه ای با ماجرای سرپو نداشتم ولی اطلاعات دیگری ارائه خواهم داد. و اینها اطلاعاتی هستند که من در مدت شش ماه که در یک شرکت هوا و فضا کار می کردم جمع آوری کرده ام… من یک نظامی نیستم و هیچوقت هم نبودم. من شش ماه در مرکز بایگانی سازی مستندات مربوط به پرونده، ویدئو ها، فیلم ها، تصاویر و اسناد و مدارکی که توسط دولت در طی پروژه های یوفو و تحقیقات محرمانه و مواردی از این دست تهیه میشده کار می کردم.
بیل: و این در چه سالی بود؟ در دهه 1980؟
ایکس: بله ، سالهای 84 و 85
بیل: بسیار عالی. دقیقا کاری که آنجا انجام میدادید چی بود؟ و در طول آن دوران با چه نوع چیزها سروکار داشته و مواردی که بدست می آوردید چه بودند؟
ایکس: خب، من درواقع کارمند مسئول پرونده ها و ترخیص امنیتی اونها بودم. هر روز برای من آیتم هایی میومد. و من وظیفه داشتم اون آیتم ها رو به بخش های گوناگونی تقسیم کنم و گاهی کار طبقه بندی امنیتی اسناد هم بر عهده من بود. بعضی وقتها هم پرونده هایی می آمد که نیاز بود محتویات آنها را بصورت منظم طبقه بندی کنم. بیشتر اون پرونده ها بصورت مهرو موم شده به دستم می می رسید. مواردی مثل سفینه های سقوط کرده و دیسک های منهدم شده. اغلب آنها حاوی تصاویر و اسنادی از دولت ایالات متحده و اکثر بخش های دولتی و شرکت هایی که به نوعی در زمینه هوا و فضا فعالیت دارند بود.
کری کاسیدی: می توانید به ما بگوئید چه نوع مهر هایی پای آن اسناد خورده بود؟
ایکس: مهر؟ «خیلی محرمانه». محرمانه. فقط مهر چشم ها. کلمات رمز. اغلب اون رمز ها را فقط برخی کارکنان مجاز می توانستند بخوانند. منظورم اینست که من در قسمت مستند سازی کار می کردم و من از چگونگی نشانه گذاری روی اسناد مطلع بودم و به لحاظ وظیفه ای که داشتم قادر بودم آن رمز ها را خط به خط بخوانم و چیزهایی که بصورت اشتباهی نشانه گذاری شده بودند را اصلاح می کردم و دوباره آنها را علامت می زدم. خب کار من شامل مواردی از این دست بود که انجام می دادم. بسیاری از اسناد نظامی بودند و بدون نشانه گذاری می آمدند، اینکه مربوط به چه بخشی هستند مشخص نشده بود و من اینکار رو انجام می دادم. این کار بخشی از روش آنهاست که هیچ توضیح یا رمزی روی برخی از اسناد نمی زنند.
کری: بیشتر از همه کدام اطلاعات بود که وقتی برای اولین بار چشمت بدانها افتاد واقعا شوکه شدی؟
ایکس: اون چیزی هست که من مدت طولانی آنرا باور داشتم و می توانم واقعا آنرا برای شما اثبات کنم. احتمالا آن یکی از بهترین چیزهایی است که برای من اتفاق افتاده است.
بیل: می توانم آنرا تصور کنم. وقتی که شما شروع به بیرون ریختن این اطلاعات کردید، یک یا دو نفر شما را «مرد رازول» صدا زدند. دلیل این نامگذاری چی بود؟. منظورم اینست که این لقب به واقعه سقوط رازول مربوط میشه یا دلیل دیگه ای داره ؟ اجازه بدید این رو هم بپرسم که شما در جریان برنامه دادوستد (بین ما و بیگانگان) هم بودید؟
ایکس: اوه بله! این موضوع مربوط به همون دوران میشه. درخواست هایی داشتیم از دولت مبنی بر تعامل با فرازمینی ها و بازسازی سفینه های سقوط کرده، بهبود تجهیزات و مواردی مثل این.
@alien2016
بیل: پس واقعیت داره ماجرای بده و بستان بین دولت و بیگانگان بین سالهای 1947 تا…؟
ایکس: تا زمان حال.
بیل: واو… بسیار عالی.
کری: شما اشاره به تعدادی موارد سقوط کردید و به ما از چندین مورد سقوط گفتید. ممکن است بگید در بین این سالها دقیقا چند مورد سقوط اتفاق افتاده است؟
ایکس: بالای پنجاه مورد
بیل: در خاک آمریکا؟
ایکس: آمریکا و خارج از آن.
بیل: آیا ایده ای از تعداد گونه های متفاوت بیگانگانی که در این سقوط دخیل بودند وجود دارد؟
ایکس: نه. من به یاد نمی آورم دقیقا چند تا. ولی تا این حد می دانم که حداقل با پنج گونه متفاوت از فرازمینی ها سروکار داشتیم.
@alien2016
@alien2016
قسمت اول
بیل رایان و کری کسیدی مدیر وبسایت سرپو در سال 2005 با یک بازنشسته سازمان CIA سی آی ای که گویا در بایگانی آن شاغل بوده و به بسیاری از پرونده ها دسترسی داشته است مصاحبه ای انجام داد. قسمتی از آنرا با هم میخوانیم.
@alien2016
بیل: احتمالاً برای شما و من جای بسی تعجب خواهد داشت اگر از شما درخواست کنم صحبت هاتونو خیلی خلاصه وار و فقط در چند خط بیان کنید ولی بینندگان ما خودشان خواهند فهمید که چرا من اصرار دارم بلافاصله شما سر اصل مطلب بروید.
ایکس: (صدا توسط مبدل الکتونیکی تغییر یافته است). خب. … در واقع من مطلبی که مربوط به پروژه سرپو باشه رو ندارم چون من هیچ تجربه ای با ماجرای سرپو نداشتم ولی اطلاعات دیگری ارائه خواهم داد. و اینها اطلاعاتی هستند که من در مدت شش ماه که در یک شرکت هوا و فضا کار می کردم جمع آوری کرده ام… من یک نظامی نیستم و هیچوقت هم نبودم. من شش ماه در مرکز بایگانی سازی مستندات مربوط به پرونده، ویدئو ها، فیلم ها، تصاویر و اسناد و مدارکی که توسط دولت در طی پروژه های یوفو و تحقیقات محرمانه و مواردی از این دست تهیه میشده کار می کردم.
بیل: و این در چه سالی بود؟ در دهه 1980؟
ایکس: بله ، سالهای 84 و 85
بیل: بسیار عالی. دقیقا کاری که آنجا انجام میدادید چی بود؟ و در طول آن دوران با چه نوع چیزها سروکار داشته و مواردی که بدست می آوردید چه بودند؟
ایکس: خب، من درواقع کارمند مسئول پرونده ها و ترخیص امنیتی اونها بودم. هر روز برای من آیتم هایی میومد. و من وظیفه داشتم اون آیتم ها رو به بخش های گوناگونی تقسیم کنم و گاهی کار طبقه بندی امنیتی اسناد هم بر عهده من بود. بعضی وقتها هم پرونده هایی می آمد که نیاز بود محتویات آنها را بصورت منظم طبقه بندی کنم. بیشتر اون پرونده ها بصورت مهرو موم شده به دستم می می رسید. مواردی مثل سفینه های سقوط کرده و دیسک های منهدم شده. اغلب آنها حاوی تصاویر و اسنادی از دولت ایالات متحده و اکثر بخش های دولتی و شرکت هایی که به نوعی در زمینه هوا و فضا فعالیت دارند بود.
کری کاسیدی: می توانید به ما بگوئید چه نوع مهر هایی پای آن اسناد خورده بود؟
ایکس: مهر؟ «خیلی محرمانه». محرمانه. فقط مهر چشم ها. کلمات رمز. اغلب اون رمز ها را فقط برخی کارکنان مجاز می توانستند بخوانند. منظورم اینست که من در قسمت مستند سازی کار می کردم و من از چگونگی نشانه گذاری روی اسناد مطلع بودم و به لحاظ وظیفه ای که داشتم قادر بودم آن رمز ها را خط به خط بخوانم و چیزهایی که بصورت اشتباهی نشانه گذاری شده بودند را اصلاح می کردم و دوباره آنها را علامت می زدم. خب کار من شامل مواردی از این دست بود که انجام می دادم. بسیاری از اسناد نظامی بودند و بدون نشانه گذاری می آمدند، اینکه مربوط به چه بخشی هستند مشخص نشده بود و من اینکار رو انجام می دادم. این کار بخشی از روش آنهاست که هیچ توضیح یا رمزی روی برخی از اسناد نمی زنند.
کری: بیشتر از همه کدام اطلاعات بود که وقتی برای اولین بار چشمت بدانها افتاد واقعا شوکه شدی؟
ایکس: اون چیزی هست که من مدت طولانی آنرا باور داشتم و می توانم واقعا آنرا برای شما اثبات کنم. احتمالا آن یکی از بهترین چیزهایی است که برای من اتفاق افتاده است.
بیل: می توانم آنرا تصور کنم. وقتی که شما شروع به بیرون ریختن این اطلاعات کردید، یک یا دو نفر شما را «مرد رازول» صدا زدند. دلیل این نامگذاری چی بود؟. منظورم اینست که این لقب به واقعه سقوط رازول مربوط میشه یا دلیل دیگه ای داره ؟ اجازه بدید این رو هم بپرسم که شما در جریان برنامه دادوستد (بین ما و بیگانگان) هم بودید؟
ایکس: اوه بله! این موضوع مربوط به همون دوران میشه. درخواست هایی داشتیم از دولت مبنی بر تعامل با فرازمینی ها و بازسازی سفینه های سقوط کرده، بهبود تجهیزات و مواردی مثل این.
@alien2016
بیل: پس واقعیت داره ماجرای بده و بستان بین دولت و بیگانگان بین سالهای 1947 تا…؟
ایکس: تا زمان حال.
بیل: واو… بسیار عالی.
کری: شما اشاره به تعدادی موارد سقوط کردید و به ما از چندین مورد سقوط گفتید. ممکن است بگید در بین این سالها دقیقا چند مورد سقوط اتفاق افتاده است؟
ایکس: بالای پنجاه مورد
بیل: در خاک آمریکا؟
ایکس: آمریکا و خارج از آن.
بیل: آیا ایده ای از تعداد گونه های متفاوت بیگانگانی که در این سقوط دخیل بودند وجود دارد؟
ایکس: نه. من به یاد نمی آورم دقیقا چند تا. ولی تا این حد می دانم که حداقل با پنج گونه متفاوت از فرازمینی ها سروکار داشتیم.
@alien2016
@alien2016
باستان شناسان هزاران کتیبه خطی و نوشته های سنگی 2000 ساله را در قالب سنگ نوشته ها در منطقه صحرای سیاه اردن در نزدیکی مرز سوریه کشف کرده اند.
به نقل از sciencealert، دانشمندان و باستانشناسان با کشف هزاران کتیبه خطی عنوان کردند که این کتیبهها علاوه بر این که جزئیاتی را درباره یک تمدن کهن و باستانی که حدود 200 سال قبل از میلاد وجود داشته است، نشان میدهد، دلیلی بر وجود منطقهای است که به رغم دشواری و دورافتادگی منطقه، فرهنگ متمایزی داشته است. تمام این کتیبهنوشتهها به حروف باستانی «Safaitic» نوشته شده است که زمانی در این منطقه مورد استفاده قرار میگرفت اما در حال حاضر، توسط اردن امروزی و سوریه اشغال شده است و محققان بر این باورند افرادی که این سنگها را در این صحرا رها کردهاند، ساکنان چادرنشین بودهاند.
@alien2016
باستان شناسان هزاران کتیبه خطی و نوشته های سنگی 2000 ساله را در قالب سنگ نوشته ها در منطقه صحرای سیاه اردن در نزدیکی مرز سوریه کشف کرده اند.
به نقل از sciencealert، دانشمندان و باستانشناسان با کشف هزاران کتیبه خطی عنوان کردند که این کتیبهها علاوه بر این که جزئیاتی را درباره یک تمدن کهن و باستانی که حدود 200 سال قبل از میلاد وجود داشته است، نشان میدهد، دلیلی بر وجود منطقهای است که به رغم دشواری و دورافتادگی منطقه، فرهنگ متمایزی داشته است. تمام این کتیبهنوشتهها به حروف باستانی «Safaitic» نوشته شده است که زمانی در این منطقه مورد استفاده قرار میگرفت اما در حال حاضر، توسط اردن امروزی و سوریه اشغال شده است و محققان بر این باورند افرادی که این سنگها را در این صحرا رها کردهاند، ساکنان چادرنشین بودهاند.
@alien2016