توضیحی در باره " اقدامات مثبت بانک مرکزی در مصارف ارزی"
امروز متوجه شدم خبرگزاری بانک مرکزی (ایبنا) بعد از مصاحبهای با من، در مطلبی با عنوان مذکور، به نقل از من بر مثبت بودن اقدامات ارزی بانک مرکزی تاکید کرده است که نوعی جانبداری را بازتاب میدهد. چند نکته در این باره لازم به توضیح است.
۱. من در پاسخ به این پرسش خبرنگار این خبرگزاری که در حال حاضر چگونه میشود مصارف ارزی را کنترل کرد، پاسخ دادم هر آنچه لازم بوده، از قبیل کاهش ارز گردشگری و اختصاص ارز یارانهای فقط به غذا و دارو، قبلا انجام شده و در حال حاضر جایی برای مانور وجود ندارد.
این جمله، نه به معنای تایید و نه بهمعنای رد اقدامات بانک مرکزی است. توصیفی از اتفاق رخداده و این واقعیت است که با توجه به افت شدید درآمدهای ارزی نفتی و اقدامات انجام شدهی پیشین، کار چندانی نمیتوان انجام داد. نمیتوان ارز دارو و غذا را کاهش داد. نمیتوان مصارف ارز رسمی را از محل تقاضا برای کالاها و خدمات غیرضروری کاهش داد چون قبلا کاهش یافته و تقریبا به صفر رسیده است.
۲. در مورد افزایش قیمت کالاهایی چون روغننباتی نیز ذکر کردم وقتی نرخ دلار افزایش قابل توجهی دارد، قیمت تولیدات با ارزبری بالا، به رغم تخصیص ارز یارانهای، ولی بدلیل تاخیرهای تخصیصی ناشی از مشکلات ارزی در سویی و نقل و انتقالات ارز در سوی دیگر، و همینطور، افزایش هزینههای تولید کارخانهها، طبعا افزایش پیدا میکند. در این میان، احتمالا، کارخانهها ممکن است با کاهش عرضه و ایجاد کمبود در بازار، زمینه را برای افزایش قیمت فراهم کنند. ساز و کاری که معمولا شرکتهای خودروسازی از آن بهره میبرند.
۳. داستان این خبرگزاری نیز مصداق دیگری از "تو در تویی نهادی" است. نمیدانم در کدام کشوری، نهادها و دستگاهها و وزارتخانهها دارای روزنامه و خبرگزاری هستند.
علی دینی ترکمانی
۲۵ آبان ۱۳۹۹
@alidinee
امروز متوجه شدم خبرگزاری بانک مرکزی (ایبنا) بعد از مصاحبهای با من، در مطلبی با عنوان مذکور، به نقل از من بر مثبت بودن اقدامات ارزی بانک مرکزی تاکید کرده است که نوعی جانبداری را بازتاب میدهد. چند نکته در این باره لازم به توضیح است.
۱. من در پاسخ به این پرسش خبرنگار این خبرگزاری که در حال حاضر چگونه میشود مصارف ارزی را کنترل کرد، پاسخ دادم هر آنچه لازم بوده، از قبیل کاهش ارز گردشگری و اختصاص ارز یارانهای فقط به غذا و دارو، قبلا انجام شده و در حال حاضر جایی برای مانور وجود ندارد.
این جمله، نه به معنای تایید و نه بهمعنای رد اقدامات بانک مرکزی است. توصیفی از اتفاق رخداده و این واقعیت است که با توجه به افت شدید درآمدهای ارزی نفتی و اقدامات انجام شدهی پیشین، کار چندانی نمیتوان انجام داد. نمیتوان ارز دارو و غذا را کاهش داد. نمیتوان مصارف ارز رسمی را از محل تقاضا برای کالاها و خدمات غیرضروری کاهش داد چون قبلا کاهش یافته و تقریبا به صفر رسیده است.
۲. در مورد افزایش قیمت کالاهایی چون روغننباتی نیز ذکر کردم وقتی نرخ دلار افزایش قابل توجهی دارد، قیمت تولیدات با ارزبری بالا، به رغم تخصیص ارز یارانهای، ولی بدلیل تاخیرهای تخصیصی ناشی از مشکلات ارزی در سویی و نقل و انتقالات ارز در سوی دیگر، و همینطور، افزایش هزینههای تولید کارخانهها، طبعا افزایش پیدا میکند. در این میان، احتمالا، کارخانهها ممکن است با کاهش عرضه و ایجاد کمبود در بازار، زمینه را برای افزایش قیمت فراهم کنند. ساز و کاری که معمولا شرکتهای خودروسازی از آن بهره میبرند.
۳. داستان این خبرگزاری نیز مصداق دیگری از "تو در تویی نهادی" است. نمیدانم در کدام کشوری، نهادها و دستگاهها و وزارتخانهها دارای روزنامه و خبرگزاری هستند.
علی دینی ترکمانی
۲۵ آبان ۱۳۹۹
@alidinee
درسهایی از تولید واکسن کرونا
۱. از ابتدا قابل پیشبینی بود که انسان در برابر هیولای میکروسکوپیکرونا، به لطف دانش علمی و فنی پزشکی انباشت شده در طول تاریخ بخصوص یکصد سال اخیر، خواهد ایستاد و یکبار دیگر پیروزی آگاهی بر جهل و خرافه، و شکست شاممرگزای در برابر طلوع خورشید جانبخش را به ثبت خواهد رساند.
برخی ساختار سیال ژنتیکی ویروس را مانع نیل به چنین دستاوردی میدانستند. اما، چنین نشد چرا که اگر جوهرهی وجودی هر ویروسی تقریبا ثابت باشد و در گذر زمان دچار تغییرات یا جهشهایی با حفظ ان جوهرهی وجودی شود، با احتمال بالایی میتوان بر مبنای شناخت ان، به مقابلهاش رفت.
برخی زمان دستیابی به واکسن را بر مبنای تجربهی تولید واکسنهای پیشین و ضرورت طی مراحل سهگانهی ان، حداقل یکسال و نیم برآورد میکردند. اما، این واکسن دست کم در زمانی حدود ۱۰ ماه (در دی ۹۸ چین اعلان عمومی کرد) به حتی مرحلهی چهارم یعنی تولید انبوه رسیده است.
۲. شرکتهای فایزر - بیو انتک، مادرنا، گامالیا، استرازنکا- دانشگاه اکسفورد، در میان تعداد زیاد شرکتها و مراکز تحقیق و توسعه فعال در این باره، پیشگام هستند.
این موارد و نظایر آنها دو ویژگی مهم دارند:
الف: در جامعهای فعالیت میکنند که تخصصگرایی در آن نهادینه شده است. یعنی هر کسی نمیتواند با استناد به هر چیزی که در ذهن دارد، در چنین اموری دخالت کند. تخصصگرایی دموکراتیک و نه نخبهسالار، پیششرط ادارهی صحیح هر جامعهای و مصاف با چنین مخاطراتی و حفظ جان انسانهاست.
ب: چنین شرکتها و مراکز تحقیقاتی با ارجنهادن به سرمایه انسانی و مهارتهای مدیریتی و یادگیری اجتماعی، ظرفیت حرکت در مسیر رو به پیشرفت و تکامل و در نتیجه پاسخ به مسالهها و مشکلات جدید را به خوبی دارند.
ساختار سازمانی آنها بر مبنای اصول کاری حرفهای شکل گرفته است. تنها معیارشان برای جذب افراد، توانمندیها و شایستگیهای حرفهای و تخصصیشان است. نه جنسیت، نه دین و مذهب، نه رنگ پوست،و نه قومیت و ملیت هیچکدام کوچکترین تاثیری در جذب دانشمندان ندارد. به اینصورت، میتوانند بهترینِ بهترینها را از همهجا، ازسرزمین خود گرفته تا گوشه و کنار جهان، جذب کنند و پتانسیل راهگشایی در چنین شرایطی را به نمایش بگذارند. بدون ادعا و هیاهو.
۳. اگر این شرکتها و مراکز تحقیق و توسعه بخواهند کاملا تجاری برخورد کنند، بارشان را میتوانند در چنین شرایطی برای همیشه ببندند. در بسیاری از کشورها بخشی از مردم مایلاند در قیمتی بالا به چنین اکسیر جانبخشی دست پیدا کنند. موفقیت انها، تکرار مصداق دیگری از انچیزی است که چرخه عمر کالا و محصول و خدمت نامیده میشود. شرکتهای برخوردار از فناوری پیشگام، با ارائه اولیه محصول و کالا و خدمتی، به ارزش افزوده بالایی دست پیدا میکنند. با گذر زمان، شرکتهای دیگر وارد بازار میشوند. ارزش افزوده افت میکند و سهم کمتری به آنها میرسد.
۴. البته، این واکسن چون با حمایت یارانهای خاص دولتها و سازمان بهداشت جهانی و همکاری کشورها (در انجام مرحلهی سوم ازمایش)، تهیه شده و پای امر اخلاقی در میان است، با قیمت مناسب عرضه خواهد شد. با وجود این، نامهای این شرکتها در ذهن همهی ما ثبت شد. نامهایی که پیش از این برای جامعهی داروسازی و پزشکی و دامپزشکی آشنا بود. این یعنی استفاده از موقعیتها برای برندسازی.
۵. سالهایی است که ایدهی برندسازی در نظام اداری ایران دنبال میشود. فرمان: " برندسازی کنید". دستوردهندگان از عواملی که موجب خلق برند میشود هیچ شناختی ندارند. نمیدانند بیمایه فطیر است. باید مایهای در کار باشد تا با استفاده از آن بتوان برای مثال در چنین موقعیتهایی هم به بشریت صرف نظر از نوع رنگ پوست و دین و مذهب و قومیت و ملیت خدمت کرد و هم خود را به مدار بالاتری ارتقا داد.
۶. برخی ایدهی پیشرفت و توسعه را نقد میکنند. معتقدند این ایده انسان را از چاله در آورده و در چاه انداخته است. گاهی با دعاوی ظاهرا مترقی موسوم به پست مدرن چنین نظری بیان میشود. ولی واقعیت امر این است که دیدگاه پست مدرنی در جاهایی با رویکردهای بنیادگرایانهی تجدد ستیز همسو میشود و بر آسیاب آن سیلاب میریزد.
گریزی از پیشرفت و توسعه نیست. فرایندی است تکاملی که در کنار سویه مثبتش عوارض منفی هم داشته. اما، راهکار اصلی، دموکراتیزه کردن حداکثری سازوکارها و میوهای آن است و نه نفی کاملش.
۷. باید به تولیدکنندگان واکسن درود فرستاد که عصارهی پیشرفت و توسعه را یکبار دیگر در موفقیتی به نمایش میگذارند که رهایی انسان از شام مرگزای جاری را نوید میدهد.
دستاوردهای چنین پروژهای را نباید با دغدغههای بنیادگرایانه از هر نوعی که باشند نقد کرد. چنین نقدی نه در خدمت رهایی انسان که برعکس به بند کشیدن آن است.
علی دینی ترکمانی
۴ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
۱. از ابتدا قابل پیشبینی بود که انسان در برابر هیولای میکروسکوپیکرونا، به لطف دانش علمی و فنی پزشکی انباشت شده در طول تاریخ بخصوص یکصد سال اخیر، خواهد ایستاد و یکبار دیگر پیروزی آگاهی بر جهل و خرافه، و شکست شاممرگزای در برابر طلوع خورشید جانبخش را به ثبت خواهد رساند.
برخی ساختار سیال ژنتیکی ویروس را مانع نیل به چنین دستاوردی میدانستند. اما، چنین نشد چرا که اگر جوهرهی وجودی هر ویروسی تقریبا ثابت باشد و در گذر زمان دچار تغییرات یا جهشهایی با حفظ ان جوهرهی وجودی شود، با احتمال بالایی میتوان بر مبنای شناخت ان، به مقابلهاش رفت.
برخی زمان دستیابی به واکسن را بر مبنای تجربهی تولید واکسنهای پیشین و ضرورت طی مراحل سهگانهی ان، حداقل یکسال و نیم برآورد میکردند. اما، این واکسن دست کم در زمانی حدود ۱۰ ماه (در دی ۹۸ چین اعلان عمومی کرد) به حتی مرحلهی چهارم یعنی تولید انبوه رسیده است.
۲. شرکتهای فایزر - بیو انتک، مادرنا، گامالیا، استرازنکا- دانشگاه اکسفورد، در میان تعداد زیاد شرکتها و مراکز تحقیق و توسعه فعال در این باره، پیشگام هستند.
این موارد و نظایر آنها دو ویژگی مهم دارند:
الف: در جامعهای فعالیت میکنند که تخصصگرایی در آن نهادینه شده است. یعنی هر کسی نمیتواند با استناد به هر چیزی که در ذهن دارد، در چنین اموری دخالت کند. تخصصگرایی دموکراتیک و نه نخبهسالار، پیششرط ادارهی صحیح هر جامعهای و مصاف با چنین مخاطراتی و حفظ جان انسانهاست.
ب: چنین شرکتها و مراکز تحقیقاتی با ارجنهادن به سرمایه انسانی و مهارتهای مدیریتی و یادگیری اجتماعی، ظرفیت حرکت در مسیر رو به پیشرفت و تکامل و در نتیجه پاسخ به مسالهها و مشکلات جدید را به خوبی دارند.
ساختار سازمانی آنها بر مبنای اصول کاری حرفهای شکل گرفته است. تنها معیارشان برای جذب افراد، توانمندیها و شایستگیهای حرفهای و تخصصیشان است. نه جنسیت، نه دین و مذهب، نه رنگ پوست،و نه قومیت و ملیت هیچکدام کوچکترین تاثیری در جذب دانشمندان ندارد. به اینصورت، میتوانند بهترینِ بهترینها را از همهجا، ازسرزمین خود گرفته تا گوشه و کنار جهان، جذب کنند و پتانسیل راهگشایی در چنین شرایطی را به نمایش بگذارند. بدون ادعا و هیاهو.
۳. اگر این شرکتها و مراکز تحقیق و توسعه بخواهند کاملا تجاری برخورد کنند، بارشان را میتوانند در چنین شرایطی برای همیشه ببندند. در بسیاری از کشورها بخشی از مردم مایلاند در قیمتی بالا به چنین اکسیر جانبخشی دست پیدا کنند. موفقیت انها، تکرار مصداق دیگری از انچیزی است که چرخه عمر کالا و محصول و خدمت نامیده میشود. شرکتهای برخوردار از فناوری پیشگام، با ارائه اولیه محصول و کالا و خدمتی، به ارزش افزوده بالایی دست پیدا میکنند. با گذر زمان، شرکتهای دیگر وارد بازار میشوند. ارزش افزوده افت میکند و سهم کمتری به آنها میرسد.
۴. البته، این واکسن چون با حمایت یارانهای خاص دولتها و سازمان بهداشت جهانی و همکاری کشورها (در انجام مرحلهی سوم ازمایش)، تهیه شده و پای امر اخلاقی در میان است، با قیمت مناسب عرضه خواهد شد. با وجود این، نامهای این شرکتها در ذهن همهی ما ثبت شد. نامهایی که پیش از این برای جامعهی داروسازی و پزشکی و دامپزشکی آشنا بود. این یعنی استفاده از موقعیتها برای برندسازی.
۵. سالهایی است که ایدهی برندسازی در نظام اداری ایران دنبال میشود. فرمان: " برندسازی کنید". دستوردهندگان از عواملی که موجب خلق برند میشود هیچ شناختی ندارند. نمیدانند بیمایه فطیر است. باید مایهای در کار باشد تا با استفاده از آن بتوان برای مثال در چنین موقعیتهایی هم به بشریت صرف نظر از نوع رنگ پوست و دین و مذهب و قومیت و ملیت خدمت کرد و هم خود را به مدار بالاتری ارتقا داد.
۶. برخی ایدهی پیشرفت و توسعه را نقد میکنند. معتقدند این ایده انسان را از چاله در آورده و در چاه انداخته است. گاهی با دعاوی ظاهرا مترقی موسوم به پست مدرن چنین نظری بیان میشود. ولی واقعیت امر این است که دیدگاه پست مدرنی در جاهایی با رویکردهای بنیادگرایانهی تجدد ستیز همسو میشود و بر آسیاب آن سیلاب میریزد.
گریزی از پیشرفت و توسعه نیست. فرایندی است تکاملی که در کنار سویه مثبتش عوارض منفی هم داشته. اما، راهکار اصلی، دموکراتیزه کردن حداکثری سازوکارها و میوهای آن است و نه نفی کاملش.
۷. باید به تولیدکنندگان واکسن درود فرستاد که عصارهی پیشرفت و توسعه را یکبار دیگر در موفقیتی به نمایش میگذارند که رهایی انسان از شام مرگزای جاری را نوید میدهد.
دستاوردهای چنین پروژهای را نباید با دغدغههای بنیادگرایانه از هر نوعی که باشند نقد کرد. چنین نقدی نه در خدمت رهایی انسان که برعکس به بند کشیدن آن است.
علی دینی ترکمانی
۴ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
مارادونا: اسطورهای فراتر از معجزه با توپ
گفتنیها در مورد مارادونا را اهل فن گفتهاند و میگویند. من تنها به این پیشنهاد، بسنده میکنم که اگر دوست دارید با این اسطورهی بینظیر تاریخ فوتبال آشنایی بیشتری داشت باشید، حتما فیلم " مارادونا" به کارگردانی اِمیر کاستاریکا را ببینید.
کاستاریکا کارگردان یوگسلاویتبار، هنرمندی صاحب سبک است؛ با کارنامهی هنری قابل تحسین. مستند مارادونای وی، به نظر من، بهترین فیلمی است که به این اسطورهی فوتبال پرداخته و وی را به خوبی، از زوایای مختلف به تصویر کشیده است.
کوتاه و مختصر، آنچه در این فیلم مستند میبینیم این است که مارادونا اسطورهی چند بعدی است. شخصیتش تنها محدود به نبوع بینظیرش در جادوگری با توپ در میدان سبز فوتبال نیست. فراتر از این است. مواضع ملیگرایانهاش در بحبوحهی مناقشهی انگلستان و آرژانتین بر سر جزایر فالکلند، مبارزهاش بر علیه فیفا و تمایلات چپگرایانه و حک تصاویر فیدل کاسترو بر ساقپا و ارنستو چهگوار بر بازویاش( صرفنظر از اینکه موافق باشیم یا مخالف)، از جمله ویژگیهای فکری وی هستند که او را متمایز از بازیکنان بزرگ دیگر میکند. یعنی، او فقط فوتبالیست نبیست. مبارز سیاسی نیز است.
شاید بتوان برای تمایلات چپگرایانهاش دو دلیل ارائه کرد. ۱. زندگی بسیار فقیرانه خود در دوران کودکی و نوجوانی؛ ۲. آرژانتینی بودن اسطورهی نبردهای چریکی، ارنستو چهگوارا.
مارادونا، اگر بر علیه نظم جاری نمیشورید، احتمالا درگیر چالشهای کمتری میشد. شاید فیفا چشمانش را بر دوپینگ جنجالی وی در جام جهانی ۱۹۹۰ میبست. شاید با درگیر شدنش با مواد مخدر مهربانانهتر برخورد میکردند. شاید در تصمیمگیریهای مهم مربوط به فوتبال جهان از او استفاده میکردند. شاید ...
ولی، چنین نشد. در این سو، واکنشهای تهاجمی تنبیهی ضد انگیزشی، طبیعی بود.اما، در سوی مارادونا، شوریدنش، به رغم جاذبههای بسیار قوی جادوی فوتبال و کسب موفقیتهای بیشتر، طبیعی نبود. کمتر کسی چنین مسیری، مسیر عصیان در برابر نظم جاری و اعتراض به ان، را انتخاب میکند. نظمی که با اتکا به قدرتش میتواند فرمان نابودی را صادر کند. اما، وقتی پای آرمانی در میان باشد، چنین انتخابی، نادرست جلوه نمیکند که هیچ موجب برانگیختگی میشود و فردی چون مارادونا را از اسطورهی ورزشی به افسانهی حماسی تبدیل میکند.
این تفاوت مهم مارادونا با پله، بکن بائر، پلاتینی، کرایف، رونالدو، مسی و دیگران است. چیزی که او را به رغم لغزشهایی که در زندگی شخصی داشت، به شخصیتی محبوبتر در تاریخ فوتبال جهان تبدیل کرده است. بیتفاوت نبودن در برابر نظم جاری مبتنی بر ساخت قدرت ناعادلانه و تلاش برای تغییر آن.
علی دینی ترکمانی
۶ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
گفتنیها در مورد مارادونا را اهل فن گفتهاند و میگویند. من تنها به این پیشنهاد، بسنده میکنم که اگر دوست دارید با این اسطورهی بینظیر تاریخ فوتبال آشنایی بیشتری داشت باشید، حتما فیلم " مارادونا" به کارگردانی اِمیر کاستاریکا را ببینید.
کاستاریکا کارگردان یوگسلاویتبار، هنرمندی صاحب سبک است؛ با کارنامهی هنری قابل تحسین. مستند مارادونای وی، به نظر من، بهترین فیلمی است که به این اسطورهی فوتبال پرداخته و وی را به خوبی، از زوایای مختلف به تصویر کشیده است.
کوتاه و مختصر، آنچه در این فیلم مستند میبینیم این است که مارادونا اسطورهی چند بعدی است. شخصیتش تنها محدود به نبوع بینظیرش در جادوگری با توپ در میدان سبز فوتبال نیست. فراتر از این است. مواضع ملیگرایانهاش در بحبوحهی مناقشهی انگلستان و آرژانتین بر سر جزایر فالکلند، مبارزهاش بر علیه فیفا و تمایلات چپگرایانه و حک تصاویر فیدل کاسترو بر ساقپا و ارنستو چهگوار بر بازویاش( صرفنظر از اینکه موافق باشیم یا مخالف)، از جمله ویژگیهای فکری وی هستند که او را متمایز از بازیکنان بزرگ دیگر میکند. یعنی، او فقط فوتبالیست نبیست. مبارز سیاسی نیز است.
شاید بتوان برای تمایلات چپگرایانهاش دو دلیل ارائه کرد. ۱. زندگی بسیار فقیرانه خود در دوران کودکی و نوجوانی؛ ۲. آرژانتینی بودن اسطورهی نبردهای چریکی، ارنستو چهگوارا.
مارادونا، اگر بر علیه نظم جاری نمیشورید، احتمالا درگیر چالشهای کمتری میشد. شاید فیفا چشمانش را بر دوپینگ جنجالی وی در جام جهانی ۱۹۹۰ میبست. شاید با درگیر شدنش با مواد مخدر مهربانانهتر برخورد میکردند. شاید در تصمیمگیریهای مهم مربوط به فوتبال جهان از او استفاده میکردند. شاید ...
ولی، چنین نشد. در این سو، واکنشهای تهاجمی تنبیهی ضد انگیزشی، طبیعی بود.اما، در سوی مارادونا، شوریدنش، به رغم جاذبههای بسیار قوی جادوی فوتبال و کسب موفقیتهای بیشتر، طبیعی نبود. کمتر کسی چنین مسیری، مسیر عصیان در برابر نظم جاری و اعتراض به ان، را انتخاب میکند. نظمی که با اتکا به قدرتش میتواند فرمان نابودی را صادر کند. اما، وقتی پای آرمانی در میان باشد، چنین انتخابی، نادرست جلوه نمیکند که هیچ موجب برانگیختگی میشود و فردی چون مارادونا را از اسطورهی ورزشی به افسانهی حماسی تبدیل میکند.
این تفاوت مهم مارادونا با پله، بکن بائر، پلاتینی، کرایف، رونالدو، مسی و دیگران است. چیزی که او را به رغم لغزشهایی که در زندگی شخصی داشت، به شخصیتی محبوبتر در تاریخ فوتبال جهان تبدیل کرده است. بیتفاوت نبودن در برابر نظم جاری مبتنی بر ساخت قدرت ناعادلانه و تلاش برای تغییر آن.
علی دینی ترکمانی
۶ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
Forwarded from Deleted Account
بزرگداشت روز دانشــجو ۹۹
«عدالـت اجتماعـی»
معضلات اجتماعی و مسئله عدالت در زمانه کرونایی با حضور سعید مدنی و علی دینی ترکمانی
شنبه ۱۵ آذر | ساعت ۱۹
از صفحه ی اینستاگرامی انجمن
https://www.instagram.com/p/CIVVOPDHtWS/?igshid=m73wtj4bmau
@anjomanpgu
«عدالـت اجتماعـی»
معضلات اجتماعی و مسئله عدالت در زمانه کرونایی با حضور سعید مدنی و علی دینی ترکمانی
شنبه ۱۵ آذر | ساعت ۱۹
از صفحه ی اینستاگرامی انجمن
https://www.instagram.com/p/CIVVOPDHtWS/?igshid=m73wtj4bmau
@anjomanpgu
بودجه: امری فنی یا سیاسی؟
بودجه سالیانه در هر اقتصادی همچون دماسنجی است که با ان میتوان علایم بالینی اقتصاد سالم را از اقتصاد بیمار و درمانده تشخیص داد.
سند مالی کوتاهمدت یکسالهای است که از سویی عدم تحقق هدف اصلی ان، یعنی تراز دخل و خرج، معلول عملکرد ضعیف بلندمدت اقتصادی است؛ و از سوی دیگر عدم تعادل زیاد میان این دخل و خرج، خود علت تشدید چالشهای ساختاری توسعهای در حال و اینده است.
از بودجه انتظار میرود که سه اصل را برآورده کند: ۱. نداشتن کسری یا داشتن کسری در حد معقول؛ ۲. تخصیص منابع بهسوی انباشت سرمایه مولد؛،۳. توزیع عادلانه منابع و امکانات، چه میان گروههای اجتماعی و چه میان مناطق مختلف یک کشور.
به بیانی دیگر، بودجه هم کارکرد تخصیصی دارد و هم کارکرد توزیعی. بنابراین، انتظار میرود که از سویی در خدمت تخصیص منابع به اموری باشد که بیشترین بازدهی اجتماعی را دارند و از سوی دیگر موجب کاهش نابرابری درامدی و کاهش شکافهای منطقهای بشود.
با این اوصاف، بودجه سال ۱۴۰۰ تا چه حد به این اصول نزدیک خواهد بود؟ پاسخ بر مبنای تجربهی زیست شده مشخص است. هر سال، بودجه به نحوی تنظیم میشود که منابع با مصارف تراز شود و کسری پیش نیاید. ولی عملا کسری افزایش مییابد. چون منابع درآمدی محقق نمیشوند و مصارف کاملا محقق میشوند. در برخی از سالها بدلایلی چون کرونا و حوادث طبیعی چون سیل و موارد دیگر، بیشتر از آنچه پیشبینی شده رشد میکنند.
تخصیص منابع به انباشت سرمایه که در بودجه با عنوان "هزینههای تملک سرمایه" ذکر میشود، رفته رفته ته کشیده و در برخی از سالها مانند سال گذشته و جاری انقدر نبوده که حتی جبران استهلاک سرمایه بشود. یعنی سرمایهگذاری خالص، منفی شده است. یعنی، ظرفیتهای تولیدی به جای رشد کردن یا حتی ثابت ماندن، کاهش یافته است.
داستان سهمبری مناطق محروم از بودجه هم مشخص است. شکاف میان تهران و چند کلانشهر بزرگ در یکطرف و مناطق محرومی چون سیستان و بلوچستان، کهکیلویه و بویر احمد، خوزستان، چهار محال و بختیاری، گلستان و کردستان در طرف دیگر، سال به سال افزایش افزایش یافته است.
در بودجه سال آینده توجه بیشتری به افزایش حقوق پرسنل دولت شده است که بخش عمدهی هزینههای جاری یا عملیاتی را تشکیل میدهد. این توجه، از زاویه تلاش برای حفظ قدرت خرید کارکنان دولت قابل فهم است. ولی طبعا همراه با تشدید شکاف میان هزینههای عمرانی و جاری خواهد شد. یعنی مشکل انباشت سرمایه کما فیالسابق باقی خواهد ماند.
بعید است با آمدن جو بایدن امکان سریعی برای رفع تحریمها و افزایش صادرات نفت و پوشش هزینهها از این محل وجود داشته باشد. اگر درامدها از محل مالیاتها نیز چندان قابل افزایش نباشد، کسری بودجه بالا را باید همچنان شاهد بود. حتی اگر اقتصاد جهان و ایران از گردونهی کرونا عبور کند و رشد اقتصادی مثبت بشود، پایه تولید و درآمدهای مالیاتی مرتبط با آن نمیتواند آنقدر افزایش یابد که مصارف افزایش یافته در حد ۴۷ درصد را پوشش دهد.
داستان بودجه در اقتصاد ایران، داستانی تکراری است. تامین درآمدهایی برای مصارف مشخص. مصارفی که در چارچوب اصل " وابستگی به مسیر گذشته" خود را باز تولید میکنند بدون اینکه بخشی از آنها کارکرد تخصیصی و توزیعی مثبت داشته باشند. نهادها و دستگهاههای زیادی از بودجه سهم میبرند که نقشی در انباشت سرمایه ندارند. بازدهی اجتماعی فعالیتشان صفر یا حتی ممکن است منفی باشد.
به همین دلیل، در سوی دیگر، امکان انباشت سرمایه قوی در جهت افزایش پایه تولید و جایگزینسازی درآمدهای مالیاتی تولیدی به جای درآمدهای نفتی وجود ندارد. در تحلیل نهایی این یعنی بروز اجتنابناپذیر مشکل ساختاری: وابستگی به درآمدهای نفتی با سهم حدود ۴۰ درصدی از درآمدها و ناتوانی از رهایی از مصارف نامولد.
مادامی که بودجه و بودجهریزی چنین قاعدهای دارد، نمیتوان انتظار تحقق بودجهای متعادل، با کارکردهای تخصیصی و توزیعی توسعهای را داشت.
کسری بودجه افزایش خواهد یافت و شکافهای منطقهای بیشتر خواهد شد.
ریشههای مشکلات بودجه، ساختاری و مرتبط با ساخت قدرت مبتنی بر "تو در تویی نهادی" است. یعنی، بودجه، برخلاف تصور رایج، امری صرفا فنی نیست که با رعایت ملاحظات ان، چالشها، رفع و رجوع بشود. بودجه، در اصل، امری سیاسی است. اینکه ترکیب منابع و مصارف چگونه باشد را ویژگیهای ساخت قدرت تعیین میکند نه کارشناسانی که حکم ابزار فنی در بودجهریزی را دارند. مادامی که این ساخت ویژگیهای ماهوی خود را حفظ کند، بودجه نمیتواند از نظر کارکردهای تخصیصی و توزیعی خوب عمل کند و در خدمت پیشبرد اهداف توسعهگرایانه باشد.
علی دینی ترکمانی
۱۵ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
بودجه سالیانه در هر اقتصادی همچون دماسنجی است که با ان میتوان علایم بالینی اقتصاد سالم را از اقتصاد بیمار و درمانده تشخیص داد.
سند مالی کوتاهمدت یکسالهای است که از سویی عدم تحقق هدف اصلی ان، یعنی تراز دخل و خرج، معلول عملکرد ضعیف بلندمدت اقتصادی است؛ و از سوی دیگر عدم تعادل زیاد میان این دخل و خرج، خود علت تشدید چالشهای ساختاری توسعهای در حال و اینده است.
از بودجه انتظار میرود که سه اصل را برآورده کند: ۱. نداشتن کسری یا داشتن کسری در حد معقول؛ ۲. تخصیص منابع بهسوی انباشت سرمایه مولد؛،۳. توزیع عادلانه منابع و امکانات، چه میان گروههای اجتماعی و چه میان مناطق مختلف یک کشور.
به بیانی دیگر، بودجه هم کارکرد تخصیصی دارد و هم کارکرد توزیعی. بنابراین، انتظار میرود که از سویی در خدمت تخصیص منابع به اموری باشد که بیشترین بازدهی اجتماعی را دارند و از سوی دیگر موجب کاهش نابرابری درامدی و کاهش شکافهای منطقهای بشود.
با این اوصاف، بودجه سال ۱۴۰۰ تا چه حد به این اصول نزدیک خواهد بود؟ پاسخ بر مبنای تجربهی زیست شده مشخص است. هر سال، بودجه به نحوی تنظیم میشود که منابع با مصارف تراز شود و کسری پیش نیاید. ولی عملا کسری افزایش مییابد. چون منابع درآمدی محقق نمیشوند و مصارف کاملا محقق میشوند. در برخی از سالها بدلایلی چون کرونا و حوادث طبیعی چون سیل و موارد دیگر، بیشتر از آنچه پیشبینی شده رشد میکنند.
تخصیص منابع به انباشت سرمایه که در بودجه با عنوان "هزینههای تملک سرمایه" ذکر میشود، رفته رفته ته کشیده و در برخی از سالها مانند سال گذشته و جاری انقدر نبوده که حتی جبران استهلاک سرمایه بشود. یعنی سرمایهگذاری خالص، منفی شده است. یعنی، ظرفیتهای تولیدی به جای رشد کردن یا حتی ثابت ماندن، کاهش یافته است.
داستان سهمبری مناطق محروم از بودجه هم مشخص است. شکاف میان تهران و چند کلانشهر بزرگ در یکطرف و مناطق محرومی چون سیستان و بلوچستان، کهکیلویه و بویر احمد، خوزستان، چهار محال و بختیاری، گلستان و کردستان در طرف دیگر، سال به سال افزایش افزایش یافته است.
در بودجه سال آینده توجه بیشتری به افزایش حقوق پرسنل دولت شده است که بخش عمدهی هزینههای جاری یا عملیاتی را تشکیل میدهد. این توجه، از زاویه تلاش برای حفظ قدرت خرید کارکنان دولت قابل فهم است. ولی طبعا همراه با تشدید شکاف میان هزینههای عمرانی و جاری خواهد شد. یعنی مشکل انباشت سرمایه کما فیالسابق باقی خواهد ماند.
بعید است با آمدن جو بایدن امکان سریعی برای رفع تحریمها و افزایش صادرات نفت و پوشش هزینهها از این محل وجود داشته باشد. اگر درامدها از محل مالیاتها نیز چندان قابل افزایش نباشد، کسری بودجه بالا را باید همچنان شاهد بود. حتی اگر اقتصاد جهان و ایران از گردونهی کرونا عبور کند و رشد اقتصادی مثبت بشود، پایه تولید و درآمدهای مالیاتی مرتبط با آن نمیتواند آنقدر افزایش یابد که مصارف افزایش یافته در حد ۴۷ درصد را پوشش دهد.
داستان بودجه در اقتصاد ایران، داستانی تکراری است. تامین درآمدهایی برای مصارف مشخص. مصارفی که در چارچوب اصل " وابستگی به مسیر گذشته" خود را باز تولید میکنند بدون اینکه بخشی از آنها کارکرد تخصیصی و توزیعی مثبت داشته باشند. نهادها و دستگهاههای زیادی از بودجه سهم میبرند که نقشی در انباشت سرمایه ندارند. بازدهی اجتماعی فعالیتشان صفر یا حتی ممکن است منفی باشد.
به همین دلیل، در سوی دیگر، امکان انباشت سرمایه قوی در جهت افزایش پایه تولید و جایگزینسازی درآمدهای مالیاتی تولیدی به جای درآمدهای نفتی وجود ندارد. در تحلیل نهایی این یعنی بروز اجتنابناپذیر مشکل ساختاری: وابستگی به درآمدهای نفتی با سهم حدود ۴۰ درصدی از درآمدها و ناتوانی از رهایی از مصارف نامولد.
مادامی که بودجه و بودجهریزی چنین قاعدهای دارد، نمیتوان انتظار تحقق بودجهای متعادل، با کارکردهای تخصیصی و توزیعی توسعهای را داشت.
کسری بودجه افزایش خواهد یافت و شکافهای منطقهای بیشتر خواهد شد.
ریشههای مشکلات بودجه، ساختاری و مرتبط با ساخت قدرت مبتنی بر "تو در تویی نهادی" است. یعنی، بودجه، برخلاف تصور رایج، امری صرفا فنی نیست که با رعایت ملاحظات ان، چالشها، رفع و رجوع بشود. بودجه، در اصل، امری سیاسی است. اینکه ترکیب منابع و مصارف چگونه باشد را ویژگیهای ساخت قدرت تعیین میکند نه کارشناسانی که حکم ابزار فنی در بودجهریزی را دارند. مادامی که این ساخت ویژگیهای ماهوی خود را حفظ کند، بودجه نمیتواند از نظر کارکردهای تخصیصی و توزیعی خوب عمل کند و در خدمت پیشبرد اهداف توسعهگرایانه باشد.
علی دینی ترکمانی
۱۵ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
انتخابات آمریکا: نبرد ایدئولوژیها یا پایان ایدئولوژی؟(نگاهی دیگر)
انتخابات اخیر آمریکا شاید یکی از انتخاباتهایی باشد که منازعه میان طرفداران حزب جمهوریخواه و حزب دموکرات را به سطح بالایی رساند و در عین حال چه از نظر میزان مشارکت مردم آمریکا و چه از نظر میزان رایی که ترامپ کسب کرد برای بسیاری تعجب انگیز بوده است.
صرفنظر از اقدامات اقتصادیگرای ناسیونالیستی ترامپ چون محدودسازی مهاجرت غیرقانونی (با هدف جلب رضایت بیکاران)، افزایش تعرفه واردات از چین (باهدف حمایت از تولید داخلی و جلب حمایت تولیدکنندگان و کارگران) و وادارسازی کشورهای اروپایی به افزایش سهم خود در تامین هزینههای ناتو(با هدف صرفهجویی هزینهای و جلب حمایت افکار عمومی داخلی) که بر طرفداری از وی بیتاثیر نبوده، آنچه این انتخابات نشان میدهد دو قطبی بودن جامعهی آمریکا و مفصلبندی گروههای اجتماعی مختلف، حول ویژگیهای هر کدام از احزاب و تقابل و تضاد جدی میان آنهاست.
در یکسو، گروههای اجتماعی نخبهگرا و نژادپرست و ضد مساواتگرای عمدتا ساکن در نواحی مرکزی آمریکا قرار دارند که بافت بومی خود را تا حد زیادی حفظ کردهاند. در سوی دیگر، نیروهای اجتماعی مساواتگرا و ضد نژادپرست و نخبهگرا هستند که عمدتا در ایالتهایی چون کالیفرنیا با بافت جمعیتی چند ملیتی مهاجر قرار دارند.
آنچه میخواهم با توجه به این مشاهدات و بر مبنای کتاب خواندنی شانتال موفه به نام "دربارهی امر سیاسی" عرض کنم این است:
برخلاف آنچه بعد از فروپاشی شوروی سابق تبدیل به گفتمان فراگیری شد، عصر ایدئولوژی پایان نیافته است. گفتمان پایان ایدئولوژی، برساختهی فکری اندیشهی نئولیبرالی، در پی تبدیل امر سیاسی معطوف به تغییر ساخت قدرت به امر "سیاست زندگی" و " خرده سیاست" و " دموکراسی گفت و گویی" و سیاست مبتنی بر جامعهی شبکهای فردگرایانه است. تقلیل ماهیت گروهی و اجتماعی امر سیاسی به مسالهای فردی و تبدیل ماهیت جانبدارانهی دولت به نهادی خنثی و بیطرف هدف این گفتمان است.
سیاست زندگی و خرده سیاست به این معناست که جای کشمکشهای سیاسی پیشینِ حول قطببندی چپ و راست را دغدغهها و کنشهایی گرفته که بازتاب و انعکاسی از اثار مدرنیته و مدرنیسم است. پیشرفت اقتصادی و گذار از مرحلهی اول مدرنیته و مدرنیسم به مرحلهی بعدی، موجب به هم خوردن مرزبندیهای طبقاتی و اجتماعی پیشین شده و در نتیجه به جای جنبشهای برامده از این مرزبندیها، افراد، بدون چنین هویتی، بازیگر اصلی در سطح خانواده و محله و جامعه هستند.
دموکراسی گفت و گویی نیز به معنای امکان نیل به اجماع حداکثری در بارهی نحوهیساماندهی جامعه از طریق تاسیس قواعدی است که مسالهی فردی حقوق بشر را با مسالهی حاکمیت مردم سازگار میکند. در اینجا، فرض بر این است که افراد با برخورداری از عقلانیت حداکثری، قواعد عام جهانشمولی را وضع میکنند که این سازگاری را ایجاد کند. گویی فقط یک مسیر برای نیل به چنین هدفی وجود دارد.
خروجی این مفاهیم و نظریههای مرتبط با آنها این است که امکان حذف "انتاگونیسم" یا تضاد دشمنیجویانه و جایگزینی کامل ان با تساهل و مدارای بدون تنش و تضاد وجود دارد.
همینطور، این است که دولت نهاد بیطرف و خنثایی است که صرف نظر از ویژگیهای اجتماعی، کارکردهای خود در زمینهی تامین حقوق مالکیت و امنیت و خدمات عمومی را انجام میدهد، و در نتیجه، در مسیر میدان دادن به برخی گروههای اجتماعی و سرکوب یا کمرنگ کردن حضور برخی دیگر عمل نمیکند.
اما، تجربهی انتخابات آمریکا نشان میدهد که:
۱. هویتهای اجتماعی واقعیتی مسلم است که فردگرایی روانشناختی و روششناختی را رد میکند؛
۲. این هویتها در قالب رویکردهای ایدئولوژیک و تضاد آنها با یکدیگر بازتاب پیدا میکنند. یعنی هویت ایدئولوژیک مبنای عینی دارد و واقعیت زندگی اجتماعی است؛
۳. امکانی برای حذف تضادهای ایدئولوژیک وجود ندارد. ولی میشود از حالت آنتاگونیستی یا تضاد دشمنیجویانه به " آگونیستی" یا تضاد رقابتجویانه تبدیل بشوند. در اولی، حذف رقیب و در دومی، پیشی گرفتن از رقیب با التزام به قواعد بازی دموکراتیک (ساز و کارهای پارلمانی و رایگیری) مد نظر است؛
۴. هر ایدئولوژی به دنبال کسب قدرت و اعمال هژمونی خود است؛ این وجهمشخصهی عینی سیاست است؛
۴. تا زمانی که ساز و کارهای مشروعی برای آگونیسم وجود داشته باشد، انتاگونیسم شکل نمیگیرد. ولی اگر چنین ساز و کارهایی وجود نداشته یا قدرت مسلط، تمایلی به تامین و رعایت آن نداشته باشد، تضاد رقابتجویانه تبدیل به تضاد دشمنیجویانه میشود؛
۵. گفتمانهایی چون اول کار فرهنگی بعد کار سیاسی یا هر کسی در هر جایی که هست عنصری از فعالیت سیاسی محسوب میشود و در نتیجه نباید سودای تغییر قدرت را داشت، تخدیرکننده و محافطهکارانه هستند.
علی دینیترکمانی
۱۹ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
انتخابات اخیر آمریکا شاید یکی از انتخاباتهایی باشد که منازعه میان طرفداران حزب جمهوریخواه و حزب دموکرات را به سطح بالایی رساند و در عین حال چه از نظر میزان مشارکت مردم آمریکا و چه از نظر میزان رایی که ترامپ کسب کرد برای بسیاری تعجب انگیز بوده است.
صرفنظر از اقدامات اقتصادیگرای ناسیونالیستی ترامپ چون محدودسازی مهاجرت غیرقانونی (با هدف جلب رضایت بیکاران)، افزایش تعرفه واردات از چین (باهدف حمایت از تولید داخلی و جلب حمایت تولیدکنندگان و کارگران) و وادارسازی کشورهای اروپایی به افزایش سهم خود در تامین هزینههای ناتو(با هدف صرفهجویی هزینهای و جلب حمایت افکار عمومی داخلی) که بر طرفداری از وی بیتاثیر نبوده، آنچه این انتخابات نشان میدهد دو قطبی بودن جامعهی آمریکا و مفصلبندی گروههای اجتماعی مختلف، حول ویژگیهای هر کدام از احزاب و تقابل و تضاد جدی میان آنهاست.
در یکسو، گروههای اجتماعی نخبهگرا و نژادپرست و ضد مساواتگرای عمدتا ساکن در نواحی مرکزی آمریکا قرار دارند که بافت بومی خود را تا حد زیادی حفظ کردهاند. در سوی دیگر، نیروهای اجتماعی مساواتگرا و ضد نژادپرست و نخبهگرا هستند که عمدتا در ایالتهایی چون کالیفرنیا با بافت جمعیتی چند ملیتی مهاجر قرار دارند.
آنچه میخواهم با توجه به این مشاهدات و بر مبنای کتاب خواندنی شانتال موفه به نام "دربارهی امر سیاسی" عرض کنم این است:
برخلاف آنچه بعد از فروپاشی شوروی سابق تبدیل به گفتمان فراگیری شد، عصر ایدئولوژی پایان نیافته است. گفتمان پایان ایدئولوژی، برساختهی فکری اندیشهی نئولیبرالی، در پی تبدیل امر سیاسی معطوف به تغییر ساخت قدرت به امر "سیاست زندگی" و " خرده سیاست" و " دموکراسی گفت و گویی" و سیاست مبتنی بر جامعهی شبکهای فردگرایانه است. تقلیل ماهیت گروهی و اجتماعی امر سیاسی به مسالهای فردی و تبدیل ماهیت جانبدارانهی دولت به نهادی خنثی و بیطرف هدف این گفتمان است.
سیاست زندگی و خرده سیاست به این معناست که جای کشمکشهای سیاسی پیشینِ حول قطببندی چپ و راست را دغدغهها و کنشهایی گرفته که بازتاب و انعکاسی از اثار مدرنیته و مدرنیسم است. پیشرفت اقتصادی و گذار از مرحلهی اول مدرنیته و مدرنیسم به مرحلهی بعدی، موجب به هم خوردن مرزبندیهای طبقاتی و اجتماعی پیشین شده و در نتیجه به جای جنبشهای برامده از این مرزبندیها، افراد، بدون چنین هویتی، بازیگر اصلی در سطح خانواده و محله و جامعه هستند.
دموکراسی گفت و گویی نیز به معنای امکان نیل به اجماع حداکثری در بارهی نحوهیساماندهی جامعه از طریق تاسیس قواعدی است که مسالهی فردی حقوق بشر را با مسالهی حاکمیت مردم سازگار میکند. در اینجا، فرض بر این است که افراد با برخورداری از عقلانیت حداکثری، قواعد عام جهانشمولی را وضع میکنند که این سازگاری را ایجاد کند. گویی فقط یک مسیر برای نیل به چنین هدفی وجود دارد.
خروجی این مفاهیم و نظریههای مرتبط با آنها این است که امکان حذف "انتاگونیسم" یا تضاد دشمنیجویانه و جایگزینی کامل ان با تساهل و مدارای بدون تنش و تضاد وجود دارد.
همینطور، این است که دولت نهاد بیطرف و خنثایی است که صرف نظر از ویژگیهای اجتماعی، کارکردهای خود در زمینهی تامین حقوق مالکیت و امنیت و خدمات عمومی را انجام میدهد، و در نتیجه، در مسیر میدان دادن به برخی گروههای اجتماعی و سرکوب یا کمرنگ کردن حضور برخی دیگر عمل نمیکند.
اما، تجربهی انتخابات آمریکا نشان میدهد که:
۱. هویتهای اجتماعی واقعیتی مسلم است که فردگرایی روانشناختی و روششناختی را رد میکند؛
۲. این هویتها در قالب رویکردهای ایدئولوژیک و تضاد آنها با یکدیگر بازتاب پیدا میکنند. یعنی هویت ایدئولوژیک مبنای عینی دارد و واقعیت زندگی اجتماعی است؛
۳. امکانی برای حذف تضادهای ایدئولوژیک وجود ندارد. ولی میشود از حالت آنتاگونیستی یا تضاد دشمنیجویانه به " آگونیستی" یا تضاد رقابتجویانه تبدیل بشوند. در اولی، حذف رقیب و در دومی، پیشی گرفتن از رقیب با التزام به قواعد بازی دموکراتیک (ساز و کارهای پارلمانی و رایگیری) مد نظر است؛
۴. هر ایدئولوژی به دنبال کسب قدرت و اعمال هژمونی خود است؛ این وجهمشخصهی عینی سیاست است؛
۴. تا زمانی که ساز و کارهای مشروعی برای آگونیسم وجود داشته باشد، انتاگونیسم شکل نمیگیرد. ولی اگر چنین ساز و کارهایی وجود نداشته یا قدرت مسلط، تمایلی به تامین و رعایت آن نداشته باشد، تضاد رقابتجویانه تبدیل به تضاد دشمنیجویانه میشود؛
۵. گفتمانهایی چون اول کار فرهنگی بعد کار سیاسی یا هر کسی در هر جایی که هست عنصری از فعالیت سیاسی محسوب میشود و در نتیجه نباید سودای تغییر قدرت را داشت، تخدیرکننده و محافطهکارانه هستند.
علی دینیترکمانی
۱۹ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
اردوغان، ارس و آذربایجان
سخنان اردوغان را برخلاف برخی که با خوشبینی از کنارش عبور میکنند باید جدی گرفت. در عرف دیپلماتیک، خواندن شعر " آراز آراز آی آراز" را با هرگونه مسامحه و نرمشی نمیتوان به چیزی جز اقدامی تحریکامیز و مداخلهجویانه در امر تمامیت ارضی ایران، ارزیابی کرد. بخصوص، وقتی مشخص است که در این سو، هستند افرادی "پان ترکیست" که سودای یکی شدن دو سوی ارس را در سر میپرورانند، ولو اینکه درصد قابل توجهی نباشند.
ضمن محکوم بودن چنین سخنان تحریک آمیزی، من بر این باورم که اردوغان بهعمد این حرف را زده است تا از آن به عنوان تاکتیکی در جهت پیشبرد استراتژی تقویت نفوذ منطقهای خود و واداشتن ایران به رعایت منافع این کشور در جایی چون سوریه استفاده کند.
با فرض صحیح بودن این حدس، میتوان نکتهی دیگری را بر آن اضافه کرد. اگر طی چند دههی گذشته، ایران به لحاظ اقتصادی، مانند ترکیه رشد میکرد و با قدرتهای بزرگ و کشورهای منطقه تعاملات بیتنش یا کمتنش میداشت و در تامین مطالبات قومیتها موفق بود، هم جمهوری آذربایجان با توجه به قرابت فرهنگی تاریخی، بیشتر تحت هژمونی ایران قرار میگرفت و در نتیجه ذکر شعر آراز آراز تعبیر وارونه پیدا میکرد و هم ترکیه نمیتوانست در موقعیتی قرار بگیرد که با احساس برتری در تعادل قوا، دست به چنین تلنگرزدنهای شیطنتآمیزی بزند.
دیوارکشی به طول ۸۰ کیلومتر در نوار مرزی ایران و ترکیه و ایجاد کریدور ریلی بین ترکیه و چین شاخصهایی از نوع نگاه از بالا به پایین ترکیه به ایران و تلاش این کشور برای دور زدن ایران است.
در سال ۱۳۸۹، در پژوهشی با عنوان " چشمانداز نظام اقتصاد بینالملل و جایگاه ایران در آن" که بعدا در سال ۱۳۹۰ کتاب شد، چنین اتفاقاتی را کم و بیش پیش بینی کرده بودم:
"تركيه و ايران دو قدرت اصلي منطقهاي خاورميانه هستند. البته تركيه بر مبنای شاخص قدرت ملی رتبهي بالاتري دارد و به نظر ميرسد كه با توجه به مناسبات بهتري كه در سطح اقتصاد جهاني با قدرتهاي مركزي دارد توانايي ادامهي اين جايگاه را نيز دارد. براي مثال، شاخص جذب سرمايهگذاري خارجي نشان ميدهد كه فاصله قابل توجهي ميان عملكرد تركيه و ايران وجود دارد.
استمرار اين وضع، به معناي امكان دسترسي بيشتر تركيه به دانش علمي و فني پيشرو جهاني، امكان افزايش ظرفيتهاي توليدي با مزیت رقابتي بالا و در تحليل نهايي اثرگذاري بر شكلگيري نظم منطقهاي است. اين نظم، به عنوان فيلتري كه نظم جهاني از درون آن عبور ميكند و شكل مييابد، مستلزم مناسبات دستكم قابل تحمل در سطح كشورهاي يك منطقه است (همگني سياسي و فرهنگي).
روابط و مناسبات در حال گسترش تركيه با كشورهاي خاورميانه و موقعيت بهتر آن بر مبناي شاخص قدرت ملي نشان ميدهد كه در صورت ادامهي تنشهاي موجود ميان ايران و كشورهاي منطقه و همينطور ميان ايران و قدرتهاي مركزي به ويژه آمريكا، ايران بهرغم برخورداري از موقعيت ژئوپلتيك بسيار خوب، توانايي لازم براي شكل دادن به نظم منطقهاي را از دست خواهد داد
در چارچوب تنشهاي موجود،به نظر ميرسد تركيه با جا پا باز كردن بيشتر و نزديك شدن به روياي احياي امپراتوري عثماني، موقعيت ژئوپلتيك ايران را تهديد خواهد كرد. يعني، اين كشور با پيشبرد پروژههايي چون خط لوله نفت باكو - جيحون در گذشتهي نزديك و خط لوله ي تركمنستان - تركيه - اروپا در چند سال آينده، به عنوان تامين كنندهي انرژي اروپا ظاهر ميشود وبه نوعي بر موقعيت منابع طبيعي ايران سايه مياندازد. در اصل، تركيه بدون برخورداري از منابع طبيعي نفت و گاز، صرفا به خاطر مناسبات باثبات منطقه اي و جهاني تبديل به مكاني براي انتقال اين منابع شده كه از يك سو حكم گلوگاه استراتژيك براي كشورهاي صادركننده را پيدا ميكند و از سوي ديگر ايران را دور ميزند.
اگر پروژههاي ديگري چون خط لوله گاز تركمنستان -افغانستان- پاكستان – هند (تاپي) را به اين مجموعه اضافه كنيم، مي توان تضعيف اين موقعيت ژئوپلتيك را بيشتر دريافت. بنابراين، جذب ضعيف سرمايه خارجي كه در چنين پروژههايي و همينطور ظرفيت توليدي پايينتر نفت و گاز ايران تبلور مييابد، در كوتاه مدت به از دست رفتن فرصتهاي اقتصادي و در ميانمدت و بلندمدت به از دست رفتن موقعيت ژئوپلتيك منجر خواهد شد. بنابراين، در اين چارچوب انتظاري كه میرود حاشيهاي شدن اقتصاد ايران و کاهش نفوذ آن است".
گذشته چراغ راه آینده است. مناقشات مرزی و مداخلهها بخشی از چالشهای پیشروی کشورهاست. این واقعیت مسلم پیشروی ماست. عوامل مختلفی از جاهطلبیهای رهبران سیاسی گرفته تا تقسیمات جغرافیایی مناقشهبرانگیز و مسائل قومی، موجب بروز چنین مناقشههایی میشود.
در چنین شرایطی، در صورت احساس برتری در تعادل قوا، امکان تغییر نوع بازی منطقهای توسط کشوری چون ترکیه وجود دارد.
علی دینیترکمانی
۲۲ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
سخنان اردوغان را برخلاف برخی که با خوشبینی از کنارش عبور میکنند باید جدی گرفت. در عرف دیپلماتیک، خواندن شعر " آراز آراز آی آراز" را با هرگونه مسامحه و نرمشی نمیتوان به چیزی جز اقدامی تحریکامیز و مداخلهجویانه در امر تمامیت ارضی ایران، ارزیابی کرد. بخصوص، وقتی مشخص است که در این سو، هستند افرادی "پان ترکیست" که سودای یکی شدن دو سوی ارس را در سر میپرورانند، ولو اینکه درصد قابل توجهی نباشند.
ضمن محکوم بودن چنین سخنان تحریک آمیزی، من بر این باورم که اردوغان بهعمد این حرف را زده است تا از آن به عنوان تاکتیکی در جهت پیشبرد استراتژی تقویت نفوذ منطقهای خود و واداشتن ایران به رعایت منافع این کشور در جایی چون سوریه استفاده کند.
با فرض صحیح بودن این حدس، میتوان نکتهی دیگری را بر آن اضافه کرد. اگر طی چند دههی گذشته، ایران به لحاظ اقتصادی، مانند ترکیه رشد میکرد و با قدرتهای بزرگ و کشورهای منطقه تعاملات بیتنش یا کمتنش میداشت و در تامین مطالبات قومیتها موفق بود، هم جمهوری آذربایجان با توجه به قرابت فرهنگی تاریخی، بیشتر تحت هژمونی ایران قرار میگرفت و در نتیجه ذکر شعر آراز آراز تعبیر وارونه پیدا میکرد و هم ترکیه نمیتوانست در موقعیتی قرار بگیرد که با احساس برتری در تعادل قوا، دست به چنین تلنگرزدنهای شیطنتآمیزی بزند.
دیوارکشی به طول ۸۰ کیلومتر در نوار مرزی ایران و ترکیه و ایجاد کریدور ریلی بین ترکیه و چین شاخصهایی از نوع نگاه از بالا به پایین ترکیه به ایران و تلاش این کشور برای دور زدن ایران است.
در سال ۱۳۸۹، در پژوهشی با عنوان " چشمانداز نظام اقتصاد بینالملل و جایگاه ایران در آن" که بعدا در سال ۱۳۹۰ کتاب شد، چنین اتفاقاتی را کم و بیش پیش بینی کرده بودم:
"تركيه و ايران دو قدرت اصلي منطقهاي خاورميانه هستند. البته تركيه بر مبنای شاخص قدرت ملی رتبهي بالاتري دارد و به نظر ميرسد كه با توجه به مناسبات بهتري كه در سطح اقتصاد جهاني با قدرتهاي مركزي دارد توانايي ادامهي اين جايگاه را نيز دارد. براي مثال، شاخص جذب سرمايهگذاري خارجي نشان ميدهد كه فاصله قابل توجهي ميان عملكرد تركيه و ايران وجود دارد.
استمرار اين وضع، به معناي امكان دسترسي بيشتر تركيه به دانش علمي و فني پيشرو جهاني، امكان افزايش ظرفيتهاي توليدي با مزیت رقابتي بالا و در تحليل نهايي اثرگذاري بر شكلگيري نظم منطقهاي است. اين نظم، به عنوان فيلتري كه نظم جهاني از درون آن عبور ميكند و شكل مييابد، مستلزم مناسبات دستكم قابل تحمل در سطح كشورهاي يك منطقه است (همگني سياسي و فرهنگي).
روابط و مناسبات در حال گسترش تركيه با كشورهاي خاورميانه و موقعيت بهتر آن بر مبناي شاخص قدرت ملي نشان ميدهد كه در صورت ادامهي تنشهاي موجود ميان ايران و كشورهاي منطقه و همينطور ميان ايران و قدرتهاي مركزي به ويژه آمريكا، ايران بهرغم برخورداري از موقعيت ژئوپلتيك بسيار خوب، توانايي لازم براي شكل دادن به نظم منطقهاي را از دست خواهد داد
در چارچوب تنشهاي موجود،به نظر ميرسد تركيه با جا پا باز كردن بيشتر و نزديك شدن به روياي احياي امپراتوري عثماني، موقعيت ژئوپلتيك ايران را تهديد خواهد كرد. يعني، اين كشور با پيشبرد پروژههايي چون خط لوله نفت باكو - جيحون در گذشتهي نزديك و خط لوله ي تركمنستان - تركيه - اروپا در چند سال آينده، به عنوان تامين كنندهي انرژي اروپا ظاهر ميشود وبه نوعي بر موقعيت منابع طبيعي ايران سايه مياندازد. در اصل، تركيه بدون برخورداري از منابع طبيعي نفت و گاز، صرفا به خاطر مناسبات باثبات منطقه اي و جهاني تبديل به مكاني براي انتقال اين منابع شده كه از يك سو حكم گلوگاه استراتژيك براي كشورهاي صادركننده را پيدا ميكند و از سوي ديگر ايران را دور ميزند.
اگر پروژههاي ديگري چون خط لوله گاز تركمنستان -افغانستان- پاكستان – هند (تاپي) را به اين مجموعه اضافه كنيم، مي توان تضعيف اين موقعيت ژئوپلتيك را بيشتر دريافت. بنابراين، جذب ضعيف سرمايه خارجي كه در چنين پروژههايي و همينطور ظرفيت توليدي پايينتر نفت و گاز ايران تبلور مييابد، در كوتاه مدت به از دست رفتن فرصتهاي اقتصادي و در ميانمدت و بلندمدت به از دست رفتن موقعيت ژئوپلتيك منجر خواهد شد. بنابراين، در اين چارچوب انتظاري كه میرود حاشيهاي شدن اقتصاد ايران و کاهش نفوذ آن است".
گذشته چراغ راه آینده است. مناقشات مرزی و مداخلهها بخشی از چالشهای پیشروی کشورهاست. این واقعیت مسلم پیشروی ماست. عوامل مختلفی از جاهطلبیهای رهبران سیاسی گرفته تا تقسیمات جغرافیایی مناقشهبرانگیز و مسائل قومی، موجب بروز چنین مناقشههایی میشود.
در چنین شرایطی، در صورت احساس برتری در تعادل قوا، امکان تغییر نوع بازی منطقهای توسط کشوری چون ترکیه وجود دارد.
علی دینیترکمانی
۲۲ آذر ۱۳۹۹
@alidinee
عراق، آذربایجانی دیگر برای ترکیه!
اخیرا اتفاق مهمی در مناسبات ترکیه و عراق رخ داد که در سایه داستان شعر "آراز" در آذربایجان، مورد توجه قرار نگرفت در حالی که بسیار مهم و کاملا همسو با ان است.
الکاظمی نخست وزیر عراق در راس هیئتی به آنکارا رفت و اردوغان با تشریفاتی عالی، از وی، استقبالی در سطح رییس دولتی برجسته کرد.
موافقتنامههای اقتصادی و امنیتی منعقد شد و آنچه باید به عنوان خطوط اشتراک راهبردی دو کشور بیان شود
در مصاحبه مطبوعاتی مشترک ذکر شد.
اردوغان: "ترکیه اهمیت خاصی برای حفاظت از تمامیت ارضی عراق قائل است و آماده ارائه هرگونه کمک برای روند بازسازی این کشور است...ما تمامی اقشار ملت عراق را صرف نظر از طایفه و قومیت، برادر خود میدانیم و امکان افزایش حجم تجارت میان دو کشور به سالانه ۲۰ میلیارد دلار وجود دارد...با ترمیم خط لوله تخریب شده توسط داعش، ما میخواهیم نفت کرکوک را با مقادیر بیشتری به بازارهای جهانی تزریق کنیم. ...مسئله آب باید زمینهای برای همکاری میان دو طرف باشد نه درگیری و منازعه".
الکاظمی:"شرکتهای ترکیهای سهم مهمی در سرمایهگذاری در عراق دارند و ما اجازه انجام هیچ عملیاتی از خاک عراق علیه ترکیه را نمیدهیم....ما خواستار افزایش میزان شراکت با ترکیه هستیم و توافقنامههایی را با آنکارا امضا کردهایم" (ایسنا، ۲ دی)
ترکیه بهرهبری رهبران قبلی و فعلی، در کنار رفتارهای غیرقابل قبولی چون سرکوب خونین کردها، از زاویه تامین منافع ملی این کشور و گسترش دامنهی نفوذ منطقهای آن، بدون درگیر شدن در جنگی، در مجموع بسیار خوب عمل کرده است. اگر بتواند با عبور از ایدئولوژی آتاتورکیسم و ناسیونالیسم افراطی، مسالهی مطالبات کردها را بهروشی دموکراتیک حل کند، بعید نیست که به الگویی بسیار موفق برای جهان اسلام و غیر اسلام تبدیل شود.
در مناقشه قرهباغ، با هماهنگی با روسیه، ارمنستان را وادار به تسلیم میکند و جمهوری آذربایجان را بیشتر از قبل تحت سیطرهی خود در میآورد. حالا نوبت عراق است. امتیازی در مورد آب دجله و فرات میدهد و سه امتیاز مهم میگیرد:
۱. نفوذ اقتصادی و سیاسی در عراق
۲. هدایت عراق به کنترل نوار مرزی
۳. کاهش نفوذ ایران در عراق
از این پس، بازار عراق که تا پیش از خروج ترامپ از برجام تا حد زیادی در اختیار ایران بود و حتی امکان دور زدن بخشی از تحریمها را ممکن میکرد، با سرعت بیشتری از ایران فاصله گرفته، در اختیار دو رقیب منطقهای، عربستان و ترکیه، قرار خواهد گرفت.
فروردین ۹۸ در مطلبی با عنوان "حرکت آرام عراق به سوی جبههی عربستان و چشمانداز مناسبات قطر و سوریه با عربستان" ذکر کردم که عراق آرام آرام در حال جدا کردن مسیر راهبردی خود از مسیر ایران است.
ترکیه با توجه به ساختار متنوع تولیدات کارخانهای با مزبت رقابتی بالا همان کاری را با صادرات ایران خواهد کرد که در آسیای میانه کرد. اگر عربستان توانایی حمایت مالی بالا و زیرساختسازیها و تامین ورزشگاهها و بیمارستانهای اهدایی را دارد و بر افکار عمومی عراق تاثیر میگذارد، ترکیه توانایی تامین نیازهای کالایی و خدمات فنی مهندسی عراق و مشارکت در پروژههای سرمایهگذاری آن، با رعایت استانداردهای اروپایی را دارد. امری که رویای تبدیل عراق به ترکیه را در افکار عمومی این کشور احتمالا خلق میکند و موجب ایجاد شکاف بیشتر میان آنان و ایران میشود.
این کشور، صرف نظر از نقدهای وارد بر آن، تا حدی درک درستی از قدرت و امنیت ملی دارد. تا جایی که امکان دارد در تلهی برخوردهای نظامی رو در رو نمیافتد. وقتی جنگندهی روسیه را زد با عذرخواهی رسمی مانع از تبدیل آن به جنگی رو در رو شد. تلنگری به اسرائیل میزند ولی انقدر پیش نمیرود که روابط دیپلماتیک خود را قطع کند. با آمریکا در مورد مسائل مختلف چالش پیدا میکند و خط و نشان میکشد ولی در زمان مناسب نرمش نشان میدهد. در همهی جبهههای همسایگی مناقشه دارد ولی درگیری مستقیم ایجاد نمیکند. سعی میکند با اتکا به برآیندی از مولفههای قدرت ملی ( اقتصادی، دیپلماسی، و نظامی) منافع ملی خود را تامین کند.
حزب عدالت و توسعه نمونهای از احزابی است که اسلام سیاسی را نمایندگی میکنند. ولی برخلاف بنیادگرایان است که با تعصب بر روی باورهایی، توانایی درک درست مسائل و برقراری ارتباط با نیروهای مختلف در ورای باورهای دینی را ندارند. تنها مشکل این حزب و اردوغان که میراث سیطرهی آتاتورکیسم هست، ناتوانی در تعامل صحیح با گروه اجتماعی کردهاست که ناشی از پیوند زدن امنیت ملی با قومیتگرایی ضد کرد است و نه مرزبندی دینی.
آیا در چشمانداز، عراق را میتوان آذربایجانی دیگر دید؟ با توجه به انچه ذکر شد بعید نیست ترکیه با سرعت بیشتری در این کشور نفوذ و با تامین بهتر نیازهای رفاهی مردم ان، عراق را نیز با خود همراه کند.
علی دینی ترکمانی
۴ دی ۱۳۹۹
@alidinee
اخیرا اتفاق مهمی در مناسبات ترکیه و عراق رخ داد که در سایه داستان شعر "آراز" در آذربایجان، مورد توجه قرار نگرفت در حالی که بسیار مهم و کاملا همسو با ان است.
الکاظمی نخست وزیر عراق در راس هیئتی به آنکارا رفت و اردوغان با تشریفاتی عالی، از وی، استقبالی در سطح رییس دولتی برجسته کرد.
موافقتنامههای اقتصادی و امنیتی منعقد شد و آنچه باید به عنوان خطوط اشتراک راهبردی دو کشور بیان شود
در مصاحبه مطبوعاتی مشترک ذکر شد.
اردوغان: "ترکیه اهمیت خاصی برای حفاظت از تمامیت ارضی عراق قائل است و آماده ارائه هرگونه کمک برای روند بازسازی این کشور است...ما تمامی اقشار ملت عراق را صرف نظر از طایفه و قومیت، برادر خود میدانیم و امکان افزایش حجم تجارت میان دو کشور به سالانه ۲۰ میلیارد دلار وجود دارد...با ترمیم خط لوله تخریب شده توسط داعش، ما میخواهیم نفت کرکوک را با مقادیر بیشتری به بازارهای جهانی تزریق کنیم. ...مسئله آب باید زمینهای برای همکاری میان دو طرف باشد نه درگیری و منازعه".
الکاظمی:"شرکتهای ترکیهای سهم مهمی در سرمایهگذاری در عراق دارند و ما اجازه انجام هیچ عملیاتی از خاک عراق علیه ترکیه را نمیدهیم....ما خواستار افزایش میزان شراکت با ترکیه هستیم و توافقنامههایی را با آنکارا امضا کردهایم" (ایسنا، ۲ دی)
ترکیه بهرهبری رهبران قبلی و فعلی، در کنار رفتارهای غیرقابل قبولی چون سرکوب خونین کردها، از زاویه تامین منافع ملی این کشور و گسترش دامنهی نفوذ منطقهای آن، بدون درگیر شدن در جنگی، در مجموع بسیار خوب عمل کرده است. اگر بتواند با عبور از ایدئولوژی آتاتورکیسم و ناسیونالیسم افراطی، مسالهی مطالبات کردها را بهروشی دموکراتیک حل کند، بعید نیست که به الگویی بسیار موفق برای جهان اسلام و غیر اسلام تبدیل شود.
در مناقشه قرهباغ، با هماهنگی با روسیه، ارمنستان را وادار به تسلیم میکند و جمهوری آذربایجان را بیشتر از قبل تحت سیطرهی خود در میآورد. حالا نوبت عراق است. امتیازی در مورد آب دجله و فرات میدهد و سه امتیاز مهم میگیرد:
۱. نفوذ اقتصادی و سیاسی در عراق
۲. هدایت عراق به کنترل نوار مرزی
۳. کاهش نفوذ ایران در عراق
از این پس، بازار عراق که تا پیش از خروج ترامپ از برجام تا حد زیادی در اختیار ایران بود و حتی امکان دور زدن بخشی از تحریمها را ممکن میکرد، با سرعت بیشتری از ایران فاصله گرفته، در اختیار دو رقیب منطقهای، عربستان و ترکیه، قرار خواهد گرفت.
فروردین ۹۸ در مطلبی با عنوان "حرکت آرام عراق به سوی جبههی عربستان و چشمانداز مناسبات قطر و سوریه با عربستان" ذکر کردم که عراق آرام آرام در حال جدا کردن مسیر راهبردی خود از مسیر ایران است.
ترکیه با توجه به ساختار متنوع تولیدات کارخانهای با مزبت رقابتی بالا همان کاری را با صادرات ایران خواهد کرد که در آسیای میانه کرد. اگر عربستان توانایی حمایت مالی بالا و زیرساختسازیها و تامین ورزشگاهها و بیمارستانهای اهدایی را دارد و بر افکار عمومی عراق تاثیر میگذارد، ترکیه توانایی تامین نیازهای کالایی و خدمات فنی مهندسی عراق و مشارکت در پروژههای سرمایهگذاری آن، با رعایت استانداردهای اروپایی را دارد. امری که رویای تبدیل عراق به ترکیه را در افکار عمومی این کشور احتمالا خلق میکند و موجب ایجاد شکاف بیشتر میان آنان و ایران میشود.
این کشور، صرف نظر از نقدهای وارد بر آن، تا حدی درک درستی از قدرت و امنیت ملی دارد. تا جایی که امکان دارد در تلهی برخوردهای نظامی رو در رو نمیافتد. وقتی جنگندهی روسیه را زد با عذرخواهی رسمی مانع از تبدیل آن به جنگی رو در رو شد. تلنگری به اسرائیل میزند ولی انقدر پیش نمیرود که روابط دیپلماتیک خود را قطع کند. با آمریکا در مورد مسائل مختلف چالش پیدا میکند و خط و نشان میکشد ولی در زمان مناسب نرمش نشان میدهد. در همهی جبهههای همسایگی مناقشه دارد ولی درگیری مستقیم ایجاد نمیکند. سعی میکند با اتکا به برآیندی از مولفههای قدرت ملی ( اقتصادی، دیپلماسی، و نظامی) منافع ملی خود را تامین کند.
حزب عدالت و توسعه نمونهای از احزابی است که اسلام سیاسی را نمایندگی میکنند. ولی برخلاف بنیادگرایان است که با تعصب بر روی باورهایی، توانایی درک درست مسائل و برقراری ارتباط با نیروهای مختلف در ورای باورهای دینی را ندارند. تنها مشکل این حزب و اردوغان که میراث سیطرهی آتاتورکیسم هست، ناتوانی در تعامل صحیح با گروه اجتماعی کردهاست که ناشی از پیوند زدن امنیت ملی با قومیتگرایی ضد کرد است و نه مرزبندی دینی.
آیا در چشمانداز، عراق را میتوان آذربایجانی دیگر دید؟ با توجه به انچه ذکر شد بعید نیست ترکیه با سرعت بیشتری در این کشور نفوذ و با تامین بهتر نیازهای رفاهی مردم ان، عراق را نیز با خود همراه کند.
علی دینی ترکمانی
۴ دی ۱۳۹۹
@alidinee
برداشت مرسوم از صندوق، شکست صندوق است
تله تو در توی بودجه
مصاحبه با روزنامه شرق، ۱۰ دی ۱۳۹۹
شرق: کسری بودجه بالاست؛ چون سرمایه گذاری، تولید و مالیات ضعیف است. در نتیجه از صندوق برداشت می شود و مشکل سرمایه گذاری و تولید و مالیات ضعیف پایدارتر می شود. در دوره زمانی بعد، اتکا به صندوق بیشتر می شود. شکست صندوق توسعه در اقتصاد ایران، نشانه مهمی از افتادن اقتصاد در تله تودرتوی نهادی است که به واسطه این اتفاقات بودجه نمود پیدا می کند. علی دینی ترکمانی، کارشناس اقتصاد و نویسنده کتاب «اقتصاد ایران: رکود تورمی و سقوط ارزش پول ملی»، در گفت وگو با «شرق» می گوید: سال آینده کسری بودجه احتمالا در حد ۴۰۰ هزار میلیارد تومان خواهد بود، مگر اینکه درآمدهای نفتی محقق شود که بسیار بعید است. درآمدهای مالیاتی نیز بدون بازسازی ساختار نظام مالیاتی و حذف معافیت ها و ممانعت از فرارها امکان تحقق ندارد؛ به همین صورت، فروش اوراق بدهی و واگذار ها. آنچه مسلم است این است که هزینه ها که تا حد ۹۰ درصد مصرفی یا عملیاتی است، قطعا محقق می شوند، ولی درآمدها با فاصله زیاد محقق نمی شوند و کسری بالا اجتناب ناپذیر می شود...
https://www.magiran.com/article/4132075
تله تو در توی بودجه
مصاحبه با روزنامه شرق، ۱۰ دی ۱۳۹۹
شرق: کسری بودجه بالاست؛ چون سرمایه گذاری، تولید و مالیات ضعیف است. در نتیجه از صندوق برداشت می شود و مشکل سرمایه گذاری و تولید و مالیات ضعیف پایدارتر می شود. در دوره زمانی بعد، اتکا به صندوق بیشتر می شود. شکست صندوق توسعه در اقتصاد ایران، نشانه مهمی از افتادن اقتصاد در تله تودرتوی نهادی است که به واسطه این اتفاقات بودجه نمود پیدا می کند. علی دینی ترکمانی، کارشناس اقتصاد و نویسنده کتاب «اقتصاد ایران: رکود تورمی و سقوط ارزش پول ملی»، در گفت وگو با «شرق» می گوید: سال آینده کسری بودجه احتمالا در حد ۴۰۰ هزار میلیارد تومان خواهد بود، مگر اینکه درآمدهای نفتی محقق شود که بسیار بعید است. درآمدهای مالیاتی نیز بدون بازسازی ساختار نظام مالیاتی و حذف معافیت ها و ممانعت از فرارها امکان تحقق ندارد؛ به همین صورت، فروش اوراق بدهی و واگذار ها. آنچه مسلم است این است که هزینه ها که تا حد ۹۰ درصد مصرفی یا عملیاتی است، قطعا محقق می شوند، ولی درآمدها با فاصله زیاد محقق نمی شوند و کسری بالا اجتناب ناپذیر می شود...
https://www.magiran.com/article/4132075
رابطه پنهانی سوریه و اسرائیل!
بهجای مکتوب کردن مطلبی جدید در بارهی این خبر داغ اخیر، تحلیل کوتاهی که ۳۰ فروردین ۱۳۹۸ با عنوان " حرکت آرام عراق بهسوی جبههی عربستان و چشمانداز مناسبات قطر و سوریه با عربستان" مکتوب کرده بودم را دوباره به اشتراک میگذارم. اگر وقایع ماههای گدشته حکم تاییدی جدی بر این تحلیل باشند، در اینصورت میتوان گفت که روند تحولات در این مسیر پیش خواهد رفت. روندی که ناشی از منطق موقعیت تاریخی است. دینامیسم درونی این موقعیت تاریخی علت موجدهی چنین روندی است. گریزی از آن نیست. درک درست یا نادرست از منافع ملی منطق موقعیت کنونی و روند جبههبندیهای نوین را شکل میدهد.
🖊حرکت آرام عراق به سوی جبههی عربستان و چشمانداز مناسبات قطر و سوریه با عربستان
نخست وزیر عراق بعد از سفری که به ایران در ۱۷ فروردین سال جاری داشت، در راس هیئتی، در دو روز ۲۸ و ۲۹ فرودین، به دیدار بالاترین مقامات سیاسی عربستان در ریاض شتافت و به پاس ۱۳ تفاهمنامه منعقده، در حوزههای مختلف اقتصادی و بهویژه امنیتی، با این کشور، به جای سرکشیدن گیلاس مشروبی، پرچم عربستان را به اهتزاز در آورد و در برابر ان به احترام فراوان ایستاد.
چند روزی پیش از سفر وی به ایران، بغداد میزبان هیئتی از عربستان بود. این هیئت هدیه یک میلیارد دلاری ملک سلمان، برای ساخت شهرک ورزشی در عراق، را تقدیم عادلالمهدی کرده و اولین گام برای تطمیع عراق و ایجاد شکاف میان این کشور و ایران را برداشته بود. این دیدار و هدیهی همراه با آن، در کنار سخن عادل المهدی در ملاقات با آقای روحانی، مبنی بر اینکه عراق در پی برقراری مناسبات نزدیک با همهی کشورهای منطقه است، پیام مهمی را برای گوشهای شنوا مخابره میکرد: این کشور نزدیک شدن به عربستان را به عنوان سیاست راهبردی منطقهای خود اتخاذ کرده است.
هر چند این پیام قابل فهم بود ولی سرعت دولت عادل المهدی برای عملیاتی کردن آن شاید قابل پیشبینی نبود. به احتمال زیاد آنچه حضور وی در ریاض و مذاکره با ملک سلمان و محمدبن سلمان را سرعت داد، قرار گرفتن سپاه در لیست گروههای تروریستی وزارت امور خارجه امریکا باشد.
به هنگام این نامگذاری، در مطلب کوتاه " تشدید تضاد ایران و آمریکا" (۲۰ فرودین ۹۸) ذکر کرده بودم که یکی از اهداف آمریکا از این اقدام، عبارت است از:
"گذاشتن شمشیر داموکلس بالای سر افراد و شرکتهایی که تمایل به تعاملات اقتصادی و نظامی با سپاه دارند؛ از نظر آمریکا، این اقدام، میتواند یارگیری و نفوذ منطقهای ایران را تضعیف کند؛ همانطور که با اِعمال تحریمها، شرکتها را وادار به انتخاب میان دو گزینه خروج از اقتصاد ایران، و ماندن و پذیرش مجازات مقید کرده، در اینجا نیز افراد و شرکتها و جریانهای سیاسی و دولتها در کشورهایی چون عراق، افغانستان، سوریه و لبنان را وادار به انتخاب میان دو گزینه مشارکت اقتصادی با سپاه و پذیرش مجازات، و قطع مشارکت میکند".
همینطور در مطلب کوتاه "
عمان، شناسایی اسرائیل، و پیشبرد یارگیریهای منطقهای بر علیه ایران" (۶ ابان ۹۷) ذکر کرده بودم که:
این رخدادها، پیام مهمی از منظر یارگیریهای منطقهای دارد. عمان که بهعنوان دوست نزدیک ایران و میانجی تنشهای میان ایران و آمریکا معروف است، اینک، در اقدامی غیرمترقبه، (به نیابت از عربستان)، در پی شکستن قبح برقراری روابط دیپلماتیک کشورهای عرب زبان منطقه با اسرائیل، و به نوعی بسیج کشورهای منطقه برای شناسایی رسمی این کشور است".
تاثیر نزدیکتر شدن عراق به عربستان و تغییر یارگیریهای منطقهای، بر چشمانداز مناسبات عربستان با قطر و سوریه چیست؟ با توجه به وقایعی که با سرعت یکی پس از دیگری در حال ورق خوردن است، بعید نیست در آینده نه چندان دور تنشهای پیش امده میان عربستان و قطر رفع و حتی بشار اسد نیز به دعوت عربستان مبنی بر بازگشت این کشور به اتحادیه عرب (به شرط تغییر رویهها و دوری از ایران)، پاسخ مثبت بدهد. در کنار بوی سرمست کننده و اغواگر دلارهای نفتی عربستان، ممکن است دیر یا زود فیل عربگرایی سوریه یاد خاستگاه جهان اسلام را بکند و سر از ریاض در بیاورد.
علی دینی ترکمانی
۳۰ فروردین ۱۳۹۸
https://t.me/alidinee
بهجای مکتوب کردن مطلبی جدید در بارهی این خبر داغ اخیر، تحلیل کوتاهی که ۳۰ فروردین ۱۳۹۸ با عنوان " حرکت آرام عراق بهسوی جبههی عربستان و چشمانداز مناسبات قطر و سوریه با عربستان" مکتوب کرده بودم را دوباره به اشتراک میگذارم. اگر وقایع ماههای گدشته حکم تاییدی جدی بر این تحلیل باشند، در اینصورت میتوان گفت که روند تحولات در این مسیر پیش خواهد رفت. روندی که ناشی از منطق موقعیت تاریخی است. دینامیسم درونی این موقعیت تاریخی علت موجدهی چنین روندی است. گریزی از آن نیست. درک درست یا نادرست از منافع ملی منطق موقعیت کنونی و روند جبههبندیهای نوین را شکل میدهد.
🖊حرکت آرام عراق به سوی جبههی عربستان و چشمانداز مناسبات قطر و سوریه با عربستان
نخست وزیر عراق بعد از سفری که به ایران در ۱۷ فروردین سال جاری داشت، در راس هیئتی، در دو روز ۲۸ و ۲۹ فرودین، به دیدار بالاترین مقامات سیاسی عربستان در ریاض شتافت و به پاس ۱۳ تفاهمنامه منعقده، در حوزههای مختلف اقتصادی و بهویژه امنیتی، با این کشور، به جای سرکشیدن گیلاس مشروبی، پرچم عربستان را به اهتزاز در آورد و در برابر ان به احترام فراوان ایستاد.
چند روزی پیش از سفر وی به ایران، بغداد میزبان هیئتی از عربستان بود. این هیئت هدیه یک میلیارد دلاری ملک سلمان، برای ساخت شهرک ورزشی در عراق، را تقدیم عادلالمهدی کرده و اولین گام برای تطمیع عراق و ایجاد شکاف میان این کشور و ایران را برداشته بود. این دیدار و هدیهی همراه با آن، در کنار سخن عادل المهدی در ملاقات با آقای روحانی، مبنی بر اینکه عراق در پی برقراری مناسبات نزدیک با همهی کشورهای منطقه است، پیام مهمی را برای گوشهای شنوا مخابره میکرد: این کشور نزدیک شدن به عربستان را به عنوان سیاست راهبردی منطقهای خود اتخاذ کرده است.
هر چند این پیام قابل فهم بود ولی سرعت دولت عادل المهدی برای عملیاتی کردن آن شاید قابل پیشبینی نبود. به احتمال زیاد آنچه حضور وی در ریاض و مذاکره با ملک سلمان و محمدبن سلمان را سرعت داد، قرار گرفتن سپاه در لیست گروههای تروریستی وزارت امور خارجه امریکا باشد.
به هنگام این نامگذاری، در مطلب کوتاه " تشدید تضاد ایران و آمریکا" (۲۰ فرودین ۹۸) ذکر کرده بودم که یکی از اهداف آمریکا از این اقدام، عبارت است از:
"گذاشتن شمشیر داموکلس بالای سر افراد و شرکتهایی که تمایل به تعاملات اقتصادی و نظامی با سپاه دارند؛ از نظر آمریکا، این اقدام، میتواند یارگیری و نفوذ منطقهای ایران را تضعیف کند؛ همانطور که با اِعمال تحریمها، شرکتها را وادار به انتخاب میان دو گزینه خروج از اقتصاد ایران، و ماندن و پذیرش مجازات مقید کرده، در اینجا نیز افراد و شرکتها و جریانهای سیاسی و دولتها در کشورهایی چون عراق، افغانستان، سوریه و لبنان را وادار به انتخاب میان دو گزینه مشارکت اقتصادی با سپاه و پذیرش مجازات، و قطع مشارکت میکند".
همینطور در مطلب کوتاه "
عمان، شناسایی اسرائیل، و پیشبرد یارگیریهای منطقهای بر علیه ایران" (۶ ابان ۹۷) ذکر کرده بودم که:
این رخدادها، پیام مهمی از منظر یارگیریهای منطقهای دارد. عمان که بهعنوان دوست نزدیک ایران و میانجی تنشهای میان ایران و آمریکا معروف است، اینک، در اقدامی غیرمترقبه، (به نیابت از عربستان)، در پی شکستن قبح برقراری روابط دیپلماتیک کشورهای عرب زبان منطقه با اسرائیل، و به نوعی بسیج کشورهای منطقه برای شناسایی رسمی این کشور است".
تاثیر نزدیکتر شدن عراق به عربستان و تغییر یارگیریهای منطقهای، بر چشمانداز مناسبات عربستان با قطر و سوریه چیست؟ با توجه به وقایعی که با سرعت یکی پس از دیگری در حال ورق خوردن است، بعید نیست در آینده نه چندان دور تنشهای پیش امده میان عربستان و قطر رفع و حتی بشار اسد نیز به دعوت عربستان مبنی بر بازگشت این کشور به اتحادیه عرب (به شرط تغییر رویهها و دوری از ایران)، پاسخ مثبت بدهد. در کنار بوی سرمست کننده و اغواگر دلارهای نفتی عربستان، ممکن است دیر یا زود فیل عربگرایی سوریه یاد خاستگاه جهان اسلام را بکند و سر از ریاض در بیاورد.
علی دینی ترکمانی
۳۰ فروردین ۱۳۹۸
https://t.me/alidinee
Telegram
علی دینی ترکمانی
توسعه فراگیر و همهجانبه، بدون عملیاتی شدن رویکرد سوسیال دموکراسی رادیکال ممکن نمیشود. دموکراتیزه کردن سازمان تولید و نظام تصمیم سازی(توزیع قدرت اقتصادی و سیاسی) تنها راهکار تامین جامعهی متوازن، پیشرو و
باثبات است.
https://t.me/alidin_alidni پل ارتباطی
باثبات است.
https://t.me/alidin_alidni پل ارتباطی
تیپشناسی اساتید
(قسمت اول)
دختر یکی از آشنایانم چند سال پیش کلاس اول دبستان بود. معلمش با وی مشکل داشت. در پرس و جویی متوجه شدم چون معلمش را معصومهجان خطاب میکند، موجب بر آشفتهشدن او میشود. به والدین این دختر بچه که از قضا بسیار باهوش است ( غزلهای حافظ و شاعران دیگر را در هفت سالگی از بر بود و خیلی خوب میخواند) گفتم مشکل از سوی فرزند شما نیست. معلمش مشکل دارد که متوجه برخورد صمیمی و در عین حال مودبانه این بچه نمیشود.
مشکلات جدی آموزشی از جمله برخوردهای خشن و تبدیل نمره به چماقی برای سرکوب دانشآموز، فقط به مقاطع پیش از دانشگاه محدود نمیشود. دانشگاه نیز درگیر چنین مشکلاتی است. مشکلاتی که بر انگیزههای دانشجویان تاثیرات منفی جدی میگذارد و مانع از شکوفایی استعدادهای آنان میشود.
به این بهانه، در این مطلب کوتاه، با توجه به تجربهی زیست شدهی خودم در دوران دانشجویی و همینطور تجربه پیشروی فرزندانمان، چهار تیپ مختلف اساتید را بر مبنای ترکیبی از دو متغیر توضیحی ۱.. میزان فضل و دانش استاد و ۲. نوع شخصیت اجتماعی استاد شناسایی میکنم با این هدف که به تصحیح نوع نگرش اساتید کمک کند.
اول، استاد با دانش قوی و با شخصیت اجتماعی انگیزش دهنده. چنین استادی ضمن جدی بودن و سختگیری، به دانشجویان امید میدهد. برای مثال، هرگز نمیگوید شما نمیتوانید از درس من نمرهی بالا بگیرید. سختگیریاش مترادف با مچگیری از دانشجو با پیچیده کردن سوالات و امتحان نیست. بلکه، در جهت زمینهسازی برای تکامل و پیشرفت اوست. بر این باور است که اگر در چارچوب تکالیف و درس و مشقی که ارایه میکند، دانشجویی زحمت بکشد و خوب عمل بکند، شایستهی دریافت بهترین امتیاز هست. هدفش هدایت دانشجو به مطالعهی بیشتر و طی طریق در مسیر دانشجویی است. نمره، از نظرش ابزاری برای رتبهبندی دانشجویان بر مبنای زحماتشان است. یعنی فرع بر مسالهی یادگیری است. با دیدن دانشجوی قوی بر روی ورقهی امتحان یا در حین پرسش و پاسخ در کلاس، خوشحال میشود و به تمجید او میپردازد؛
دوم، استاد با دانش قوی و با شخصیت اجتماعی ضدانگیزش. چنین استادی برداشت درستی از سختگیری ندارد. زمینهسازی جدی برای تکامل دانشجو را با زمینهسازی برای به سه کنج دیوار قرار دادن او اشتباه میگیرد. عبوس است. چنان رعبی ایجاد میکند که دانشجویان جرات طرح پرسش یا بحثی را پیدا نمیکنند. توانایی ایجاد شوق یادگیری و تداوم امر دانشجویی را ندارد. به نوعی رابطهی خدایگان و بنده اعتقاد دارد. دانشجو، نه همکار بالقوهی او، بلکه همیشه، دانشجوی او و زیردست اوست. ممکن است گاهی او را رقیب خود بپندارد. به همین دلیل، ناخواسته به رقابت با دانشجو میپردازد و دستش در نمرهی خوب دادن میلرزد. قبل از اینکه دستش به این سو برود، ذهنش پیشاپیش حکم را صادر کرده است: دانشجو نباید نمرهی بالایی در درس من بگیرد. به اینصورت، با جاانداختن خود به عنوان استادی بد نمرهده، بر جایگاه خدایگانی خود مهر تایید میزند. برای خود بُر و بیایی پرشکوه و جبروتی فراهم میکند. غافل از این که با چنین روشی، اثر منفی جدی بر عملکرد خود در کلاس، از منظر ارتقای همزمان دانش دانشجویان و انگیزهی آنان، میگذارد؛
سوم، استاد با دانش ضعیف و با شخصیت اجتماعی خودمانی. چنین استادی که یا در مناسبات خاصی در مرتبهی استادی قرار گرفته یا بهدلیل درگیری در امور مختلف، فرصت مطالعه نداشته و به مرور دانش خود را از دست داده است، با اشراف به این ضعف خود، سعی میکند از طریق تعاملات مهربانانهتر و سهلگیری در درس و مشق، رضایت خاطر دانشجویان را جلب کند. معمولا کلاس را به شوخی و خنده میگذراند و در نمره دادن دستش خیلی راحت به نمرههای بالا میرود. ممکن است حتی بدون تصحیح جدی، نمره هم بدهد؛
چهارم، استاد با دانش ضعیف و با شخصیت اجتماعی ضد انگیزش. چنین استادی که از نظر دانش با سومی تفاوتی ندارد، به دلیل درگیر شدن در توهم، برای خود جایگاه خاصی هم قائل است. بنابراین، سخت گیرانه عمل میکند و از ترس این که مبادا با سوالی یا بحثی مچش باز شود، به سرکوب دانشجویان میپردازد. اگر سخت گیری استاد اول، به دلیل فضل و دانشی که دارد، تا حدی برای دانشجویان قابل هضم باشد، سختگیری این استاد، همراه با ابراز انزجار دانشجویان است. حس تنفر بر میانگیزد.
ادامه صفحهی بعد
(قسمت اول)
دختر یکی از آشنایانم چند سال پیش کلاس اول دبستان بود. معلمش با وی مشکل داشت. در پرس و جویی متوجه شدم چون معلمش را معصومهجان خطاب میکند، موجب بر آشفتهشدن او میشود. به والدین این دختر بچه که از قضا بسیار باهوش است ( غزلهای حافظ و شاعران دیگر را در هفت سالگی از بر بود و خیلی خوب میخواند) گفتم مشکل از سوی فرزند شما نیست. معلمش مشکل دارد که متوجه برخورد صمیمی و در عین حال مودبانه این بچه نمیشود.
مشکلات جدی آموزشی از جمله برخوردهای خشن و تبدیل نمره به چماقی برای سرکوب دانشآموز، فقط به مقاطع پیش از دانشگاه محدود نمیشود. دانشگاه نیز درگیر چنین مشکلاتی است. مشکلاتی که بر انگیزههای دانشجویان تاثیرات منفی جدی میگذارد و مانع از شکوفایی استعدادهای آنان میشود.
به این بهانه، در این مطلب کوتاه، با توجه به تجربهی زیست شدهی خودم در دوران دانشجویی و همینطور تجربه پیشروی فرزندانمان، چهار تیپ مختلف اساتید را بر مبنای ترکیبی از دو متغیر توضیحی ۱.. میزان فضل و دانش استاد و ۲. نوع شخصیت اجتماعی استاد شناسایی میکنم با این هدف که به تصحیح نوع نگرش اساتید کمک کند.
اول، استاد با دانش قوی و با شخصیت اجتماعی انگیزش دهنده. چنین استادی ضمن جدی بودن و سختگیری، به دانشجویان امید میدهد. برای مثال، هرگز نمیگوید شما نمیتوانید از درس من نمرهی بالا بگیرید. سختگیریاش مترادف با مچگیری از دانشجو با پیچیده کردن سوالات و امتحان نیست. بلکه، در جهت زمینهسازی برای تکامل و پیشرفت اوست. بر این باور است که اگر در چارچوب تکالیف و درس و مشقی که ارایه میکند، دانشجویی زحمت بکشد و خوب عمل بکند، شایستهی دریافت بهترین امتیاز هست. هدفش هدایت دانشجو به مطالعهی بیشتر و طی طریق در مسیر دانشجویی است. نمره، از نظرش ابزاری برای رتبهبندی دانشجویان بر مبنای زحماتشان است. یعنی فرع بر مسالهی یادگیری است. با دیدن دانشجوی قوی بر روی ورقهی امتحان یا در حین پرسش و پاسخ در کلاس، خوشحال میشود و به تمجید او میپردازد؛
دوم، استاد با دانش قوی و با شخصیت اجتماعی ضدانگیزش. چنین استادی برداشت درستی از سختگیری ندارد. زمینهسازی جدی برای تکامل دانشجو را با زمینهسازی برای به سه کنج دیوار قرار دادن او اشتباه میگیرد. عبوس است. چنان رعبی ایجاد میکند که دانشجویان جرات طرح پرسش یا بحثی را پیدا نمیکنند. توانایی ایجاد شوق یادگیری و تداوم امر دانشجویی را ندارد. به نوعی رابطهی خدایگان و بنده اعتقاد دارد. دانشجو، نه همکار بالقوهی او، بلکه همیشه، دانشجوی او و زیردست اوست. ممکن است گاهی او را رقیب خود بپندارد. به همین دلیل، ناخواسته به رقابت با دانشجو میپردازد و دستش در نمرهی خوب دادن میلرزد. قبل از اینکه دستش به این سو برود، ذهنش پیشاپیش حکم را صادر کرده است: دانشجو نباید نمرهی بالایی در درس من بگیرد. به اینصورت، با جاانداختن خود به عنوان استادی بد نمرهده، بر جایگاه خدایگانی خود مهر تایید میزند. برای خود بُر و بیایی پرشکوه و جبروتی فراهم میکند. غافل از این که با چنین روشی، اثر منفی جدی بر عملکرد خود در کلاس، از منظر ارتقای همزمان دانش دانشجویان و انگیزهی آنان، میگذارد؛
سوم، استاد با دانش ضعیف و با شخصیت اجتماعی خودمانی. چنین استادی که یا در مناسبات خاصی در مرتبهی استادی قرار گرفته یا بهدلیل درگیری در امور مختلف، فرصت مطالعه نداشته و به مرور دانش خود را از دست داده است، با اشراف به این ضعف خود، سعی میکند از طریق تعاملات مهربانانهتر و سهلگیری در درس و مشق، رضایت خاطر دانشجویان را جلب کند. معمولا کلاس را به شوخی و خنده میگذراند و در نمره دادن دستش خیلی راحت به نمرههای بالا میرود. ممکن است حتی بدون تصحیح جدی، نمره هم بدهد؛
چهارم، استاد با دانش ضعیف و با شخصیت اجتماعی ضد انگیزش. چنین استادی که از نظر دانش با سومی تفاوتی ندارد، به دلیل درگیر شدن در توهم، برای خود جایگاه خاصی هم قائل است. بنابراین، سخت گیرانه عمل میکند و از ترس این که مبادا با سوالی یا بحثی مچش باز شود، به سرکوب دانشجویان میپردازد. اگر سخت گیری استاد اول، به دلیل فضل و دانشی که دارد، تا حدی برای دانشجویان قابل هضم باشد، سختگیری این استاد، همراه با ابراز انزجار دانشجویان است. حس تنفر بر میانگیزد.
ادامه صفحهی بعد
تیپشناسی اساتید
(قسمت دوم)
نتیجه و توصیه:
استاد گرامی، اگر در گروه اول هستید، خوشا بحالتان. دانشجویان همیشه از شما ذکر خیر خواهند کرد و احترامتان را حتی اگر نمرهی ضعیفی گرفته باشند، پاس خواهند داشت. آنهایی هم که قوی هستند، در مسیر شما بر آیندگان تاثیر مثبت خواهند گذاشت و به تداوم رسالت ارزشمند و والای معلمی کمک خواهند کرد.
اگر در گروه دوم هستید تلاش کنید به گروه اول منتقل شوید؛ شان استادی، تعلیمگری برانگیزاننده و امیدبخش است. یعنی درک معنای این جملهی قصار: "نابرده رنج گنج میسر نمیشود". بر این منوال، این نیز باید درک شود که حق رنج برده، البته، رسیدن به گنج و چشیدن لذت آن است. امید کاذب دادن نادرست و امید واقعبینانه دادن رسالت معلمی و استادی است.
اگر در گروه سوم هستید، تلاش کنید شخصیت علمیتان را متناسب با شخصیت اجتماعیتان کنید. با روش جاریتان میتوانید رضایت کلاس را بدست آورید ولی نمیتوانید رضایت دانشجویان قوی را کسب کنید. جایگاه شما در جامعهی علمی را این گروه از دانشجویان تعیین میکنند. چنین دانشجویانی به شما نمرهی منفی میدهند و معتقدند که جایگاهتان اینجا نیست.
اگر در گروه چهارم هستید، دانشگاه و معلمی را در جا رها کنید. حضور شما در چنین جایگاهی سمّ مهلک است.
علی دینیترکمانی
۱۴ بهمن ۱۳۹۹
@alidinee
(قسمت دوم)
نتیجه و توصیه:
استاد گرامی، اگر در گروه اول هستید، خوشا بحالتان. دانشجویان همیشه از شما ذکر خیر خواهند کرد و احترامتان را حتی اگر نمرهی ضعیفی گرفته باشند، پاس خواهند داشت. آنهایی هم که قوی هستند، در مسیر شما بر آیندگان تاثیر مثبت خواهند گذاشت و به تداوم رسالت ارزشمند و والای معلمی کمک خواهند کرد.
اگر در گروه دوم هستید تلاش کنید به گروه اول منتقل شوید؛ شان استادی، تعلیمگری برانگیزاننده و امیدبخش است. یعنی درک معنای این جملهی قصار: "نابرده رنج گنج میسر نمیشود". بر این منوال، این نیز باید درک شود که حق رنج برده، البته، رسیدن به گنج و چشیدن لذت آن است. امید کاذب دادن نادرست و امید واقعبینانه دادن رسالت معلمی و استادی است.
اگر در گروه سوم هستید، تلاش کنید شخصیت علمیتان را متناسب با شخصیت اجتماعیتان کنید. با روش جاریتان میتوانید رضایت کلاس را بدست آورید ولی نمیتوانید رضایت دانشجویان قوی را کسب کنید. جایگاه شما در جامعهی علمی را این گروه از دانشجویان تعیین میکنند. چنین دانشجویانی به شما نمرهی منفی میدهند و معتقدند که جایگاهتان اینجا نیست.
اگر در گروه چهارم هستید، دانشگاه و معلمی را در جا رها کنید. حضور شما در چنین جایگاهی سمّ مهلک است.
علی دینیترکمانی
۱۴ بهمن ۱۳۹۹
@alidinee
علی دینی ترکمانی pinned «فقر، کولبری و احتضار فضیلت علی دینی ترکمانی مطلب منتشر شده در روزنامه شرق (بهمن ۱۳۹۵). بهیاد فرهاد خسروی، کولبر ۱۴ ساله، و برادرش ازاد، که بخاطر لقمه نانی خشک، در کولاک کوههای کردستان مسیر گم کردند و جان به جان آفرین سپردند. مردانی میانسال و حتی ٧٠ساله…»
Forwarded from علی دینی ترکمانی (ali dini)
قرارداد ایران و چین: از کدام موضع؟
قسمت اول
قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین یکی از موضوعات داغ این روزهاست. بدون ورود به جزییات این قرارداد، به چند نکتهی کلی اشاره میکنم که میتوان بر مبنای آنها در بارهی خروجی این قرارداد از منظر منافع ملی به ارزیابی پرداخت.
نکتهی اول:
چین و ایران دارای دو الگوی متفاوت در تعامل با جهان هستند. چین که در زمان مائو، معتقد بود آمریکا "ببر کاغذی" است و اسرائیل را به رسمیت نمیشناخت، بعدها، با درک اهمیت توسعه اقتصادی، از در سازش با آمریکا درآمد و اسرائیل را نیز به رسمیت شناخت. به اینصورت، توانست، رشد سالیانهی حول و حوش ۸ درصد طی دورهی ۱۹۵۰-۱۹۸۰، را در دورهی دانگ شیائوپینگ و رهبران بعدی، تکرار کند و به معجزهی نوین شرق آسیا معروف شود.
سیاست خارجی ایران بر مبنای ستیز با اسرائیل و آمریکا شکل گرفته و در گذر زمان قوام یافته است. تغییرات بوجود آمده در گفتمان حاکم بر سیاست خارجی در این حد است که اعلام شود "منظور ما از حذف اسرائیل ملت اسرائیل نیست دولت صهیونیستی آن است".
تعاملات با آمریکا، نیز همراه با افت و خیزهای فراوانی بوده است. از تلاشها برای برقراری مناسبات کمتنش گرفته تا خط و نشان کشیدنهای تند و تیز همراه با وقایع ماههای اخیر که گاهی به رودرویی نظامی کشیده شده است.
نکتهی دوم:
چین، در حال حاضر، در نقش ابرقدرت اقتصادی جهان، در کنار آمریکا و اروپا، در حال ایفای نقش خود است. در کشورهای مختلف جهان دست به سرمایهگذاری مستقیم میزند تا همان مسیر نئواستعماری قدرتهای بزرگ پیشین در دورهی بعد از جنگ جهانی دوم را تکرار و کشورهایی را به خود وابسته کند.
در همین راستا، در پی جااندازی یوان به عنوان ارز معتبر در گوشه و کنار جهان هست. با قراردادهای دو جانبه با کشورهای مختلف، از چند سال پیش، اقدامات لازم برای امکان پذیر شدن استفاده گردشگران و سرمایهگذاران چینیاز یوان، به جای دلار یا یورو، در کشورهای طرف قرارداد را فراهم کرده است. با افزایش تعداد کشورها، عملا، قلمروی جغرافیایی استفاده از یوان جهانی میشود.
اقتصاد ایران نه تنها توان رقابت با اقتصاد چین را ندارد بلکه در سالهای اخیر، بر اثر تحریمها، از نفسافتاده است. میانگین میزان رشد اقتصادی سالهای ۱۳۹۰-۱۳۹۹، برابر صفر است. یعنی، دههی از دسترفته ۱۳۹۰ به دههی جنگ با متوسط رشد منفی ۱/۶درصد در سال اضافه میشود. خروجی این موقعیت، تشدید فشارهای تورمی و تعمیق رکود و در نهایت کاهش شدید ارزش پول ملی است.
نکتهی سوم:
چین طی سالهای ۱۹۸۰-۱۹۹۴، نرخ یک دلار را از ۱/۵ یوان به حدود ۹ یوان افزایش و سپس از سال ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۴ در حد ۸/۵ یوان تثبیت و از ۲۰۰۵ به بعد به کانال ۶ یوان به ازای یک دلار رساند.
یعنی، بعد از یک سیاست کاهش ارزش پول ملی، توانست با اتکاء به بنیانهای اقتصادی قوی، دست به تقویت ارزش پول ملی بزند.
در حال حاضر، این توانایی را با اتکا به ذخایر ارزی بیش از ۳۰۰۰ میلیادر دلاری دارد که ارزش یوان را دوباره تقویت و به نیاز آمریکا و اروپا پاسخ مثبت بدهد.
تقویت ارزش یوان موجب ارزانتر شدن صادرات آمریکا و اروپا در بازار چین و گرانتر شدن صادرات چین در بازارهای این کشورها و در نتیجه بهبود تراز تجاری آنها با چین میشود.
به احتمال زیاد، چین، زمانی دست به چنین سیاستی خواهد زد که امتیازهای مهمی در حوزه فناوریهای پیشرو از این کشورها بگیرد تا مسیر ابرقدرتی و راه نیل به اهداف جاهطلبانه در سالهای آینده را هموارتر کند.
ایران در موقعیتی نیست که بتواند نقطهی اتکایی برای رهایی اقتصاد غرب از چالش های اقتصادی محسوب بشود. نه تنها، امکانی برای تقویت ارزش پول ملی وجود ندارد که لحظه به لحظه ارزش آن فرو میریزد.
ادامه صفحه بعد
@alidinee
قسمت اول
قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین یکی از موضوعات داغ این روزهاست. بدون ورود به جزییات این قرارداد، به چند نکتهی کلی اشاره میکنم که میتوان بر مبنای آنها در بارهی خروجی این قرارداد از منظر منافع ملی به ارزیابی پرداخت.
نکتهی اول:
چین و ایران دارای دو الگوی متفاوت در تعامل با جهان هستند. چین که در زمان مائو، معتقد بود آمریکا "ببر کاغذی" است و اسرائیل را به رسمیت نمیشناخت، بعدها، با درک اهمیت توسعه اقتصادی، از در سازش با آمریکا درآمد و اسرائیل را نیز به رسمیت شناخت. به اینصورت، توانست، رشد سالیانهی حول و حوش ۸ درصد طی دورهی ۱۹۵۰-۱۹۸۰، را در دورهی دانگ شیائوپینگ و رهبران بعدی، تکرار کند و به معجزهی نوین شرق آسیا معروف شود.
سیاست خارجی ایران بر مبنای ستیز با اسرائیل و آمریکا شکل گرفته و در گذر زمان قوام یافته است. تغییرات بوجود آمده در گفتمان حاکم بر سیاست خارجی در این حد است که اعلام شود "منظور ما از حذف اسرائیل ملت اسرائیل نیست دولت صهیونیستی آن است".
تعاملات با آمریکا، نیز همراه با افت و خیزهای فراوانی بوده است. از تلاشها برای برقراری مناسبات کمتنش گرفته تا خط و نشان کشیدنهای تند و تیز همراه با وقایع ماههای اخیر که گاهی به رودرویی نظامی کشیده شده است.
نکتهی دوم:
چین، در حال حاضر، در نقش ابرقدرت اقتصادی جهان، در کنار آمریکا و اروپا، در حال ایفای نقش خود است. در کشورهای مختلف جهان دست به سرمایهگذاری مستقیم میزند تا همان مسیر نئواستعماری قدرتهای بزرگ پیشین در دورهی بعد از جنگ جهانی دوم را تکرار و کشورهایی را به خود وابسته کند.
در همین راستا، در پی جااندازی یوان به عنوان ارز معتبر در گوشه و کنار جهان هست. با قراردادهای دو جانبه با کشورهای مختلف، از چند سال پیش، اقدامات لازم برای امکان پذیر شدن استفاده گردشگران و سرمایهگذاران چینیاز یوان، به جای دلار یا یورو، در کشورهای طرف قرارداد را فراهم کرده است. با افزایش تعداد کشورها، عملا، قلمروی جغرافیایی استفاده از یوان جهانی میشود.
اقتصاد ایران نه تنها توان رقابت با اقتصاد چین را ندارد بلکه در سالهای اخیر، بر اثر تحریمها، از نفسافتاده است. میانگین میزان رشد اقتصادی سالهای ۱۳۹۰-۱۳۹۹، برابر صفر است. یعنی، دههی از دسترفته ۱۳۹۰ به دههی جنگ با متوسط رشد منفی ۱/۶درصد در سال اضافه میشود. خروجی این موقعیت، تشدید فشارهای تورمی و تعمیق رکود و در نهایت کاهش شدید ارزش پول ملی است.
نکتهی سوم:
چین طی سالهای ۱۹۸۰-۱۹۹۴، نرخ یک دلار را از ۱/۵ یوان به حدود ۹ یوان افزایش و سپس از سال ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۴ در حد ۸/۵ یوان تثبیت و از ۲۰۰۵ به بعد به کانال ۶ یوان به ازای یک دلار رساند.
یعنی، بعد از یک سیاست کاهش ارزش پول ملی، توانست با اتکاء به بنیانهای اقتصادی قوی، دست به تقویت ارزش پول ملی بزند.
در حال حاضر، این توانایی را با اتکا به ذخایر ارزی بیش از ۳۰۰۰ میلیادر دلاری دارد که ارزش یوان را دوباره تقویت و به نیاز آمریکا و اروپا پاسخ مثبت بدهد.
تقویت ارزش یوان موجب ارزانتر شدن صادرات آمریکا و اروپا در بازار چین و گرانتر شدن صادرات چین در بازارهای این کشورها و در نتیجه بهبود تراز تجاری آنها با چین میشود.
به احتمال زیاد، چین، زمانی دست به چنین سیاستی خواهد زد که امتیازهای مهمی در حوزه فناوریهای پیشرو از این کشورها بگیرد تا مسیر ابرقدرتی و راه نیل به اهداف جاهطلبانه در سالهای آینده را هموارتر کند.
ایران در موقعیتی نیست که بتواند نقطهی اتکایی برای رهایی اقتصاد غرب از چالش های اقتصادی محسوب بشود. نه تنها، امکانی برای تقویت ارزش پول ملی وجود ندارد که لحظه به لحظه ارزش آن فرو میریزد.
ادامه صفحه بعد
@alidinee
Forwarded from علی دینی ترکمانی (ali dini)
قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین: از کدام موضع؟
قسمت دوم
جمعبندی:
۱. چین به عنوان یک بازیگر مهم جهانی در حال ظهور هست. نمیتواند قواعد مهم بازیگری جهانی از جمله تامین امنیت برای تولید و سرمایه خارجی را نادیده بگیرد. نمیتواند بدون همکاری با غرب به فناوریهای پیشرو دست یابد. از این رو، منافعش، در محکم کردم میخ قدرت نئواستعماری در حال ظهور خود هست که لازمهی آن همکاری با قدرتهای بزرگ جهانی است. یعنی، برای چین، یک کشور خاص، فرع بر مساله هست. آنچه اهمیت دارد، تاثیر تعاملات با چنین کشوری بر کلیت تعاملاتش با جهان هست. اگر، تاثیر منفی بگذارد، به احتمال زیاد، از آن پس میکشد. اگر در راستای منافعش باشد، بازی را به گونهای پیش میبرد که دیگران را در خدمت تامین منافع خود قرار دهد
۲. نتیجهی همکاری یا منازعه میان دو طرف با قدرت خیلی نابرابر از قبل مشخص است. نتیجهی منازعه، حذف سریع طرف ضعیف از صحنه هست. نتیجهی همکاری نیز شکلگیری بازی با توزیع نابرابر منافع حاصله هست. در جایی که قدرت چانه زنی طرفین برابر نیست، امکان شکل گیری بازی برد - برد با توزیع منصفانه وجود ندارد. طرف ضعیف، برای جلب همکاری طرف قویتر، ناچار از پرداخت امتیازهای خاص هست. این قاعدهی کلی در هر رابطه ایست. از رابطهی میان دو فرد و دو شرکت گرفته تا دو کشور.
۳. اگر مسیری که چین در چند دههی اخیر طی کرده است، اقتصاد ایران نیز تجربه میکرد، امروز نیازی به چنین قرادادی پیش نمیامد تا چین تامینکننده ی فناوری و سرمایه مالی در حوزه های کلیدی از جمله نفت و گاز و شیلات و غیره باشد. با ادامهی روندهای گذشته در عرصهی سیاست خارجی، چنین قراردادی مانع از بدتر شدن شرایط نمیشود. چین، در چارچوب قدرت چانهزنی نابرابر طرفین، با اقتصاد ایران همان کاری را خواهد کرد که نظریه پردازانی چون پاول باران و پاول سویزی در کتاب "اقتصاد سیاسی رشد" از آن به عنوان "انتقال مازاد" از کشورهایی پیرامونی به کشورهای مرکز نام میبرند. یعنی، وابستگی فناورانه و مالی و سیاسی به چین با پیامد منطقی توزیع نابرابر منافع. در تحلیل نهایی یعنی "توسعهی توسعه نیافتگی". راه کار اساسی برای پرهیز از تشدید وضعیت، درک جهانبینی است که چینیها به آن رسیدند. توسعه مقدم بر هر چیزی است.
علی دینیترکمانی
۲۹ تیر ۱۳۹۹
قسمت دوم
جمعبندی:
۱. چین به عنوان یک بازیگر مهم جهانی در حال ظهور هست. نمیتواند قواعد مهم بازیگری جهانی از جمله تامین امنیت برای تولید و سرمایه خارجی را نادیده بگیرد. نمیتواند بدون همکاری با غرب به فناوریهای پیشرو دست یابد. از این رو، منافعش، در محکم کردم میخ قدرت نئواستعماری در حال ظهور خود هست که لازمهی آن همکاری با قدرتهای بزرگ جهانی است. یعنی، برای چین، یک کشور خاص، فرع بر مساله هست. آنچه اهمیت دارد، تاثیر تعاملات با چنین کشوری بر کلیت تعاملاتش با جهان هست. اگر، تاثیر منفی بگذارد، به احتمال زیاد، از آن پس میکشد. اگر در راستای منافعش باشد، بازی را به گونهای پیش میبرد که دیگران را در خدمت تامین منافع خود قرار دهد
۲. نتیجهی همکاری یا منازعه میان دو طرف با قدرت خیلی نابرابر از قبل مشخص است. نتیجهی منازعه، حذف سریع طرف ضعیف از صحنه هست. نتیجهی همکاری نیز شکلگیری بازی با توزیع نابرابر منافع حاصله هست. در جایی که قدرت چانه زنی طرفین برابر نیست، امکان شکل گیری بازی برد - برد با توزیع منصفانه وجود ندارد. طرف ضعیف، برای جلب همکاری طرف قویتر، ناچار از پرداخت امتیازهای خاص هست. این قاعدهی کلی در هر رابطه ایست. از رابطهی میان دو فرد و دو شرکت گرفته تا دو کشور.
۳. اگر مسیری که چین در چند دههی اخیر طی کرده است، اقتصاد ایران نیز تجربه میکرد، امروز نیازی به چنین قرادادی پیش نمیامد تا چین تامینکننده ی فناوری و سرمایه مالی در حوزه های کلیدی از جمله نفت و گاز و شیلات و غیره باشد. با ادامهی روندهای گذشته در عرصهی سیاست خارجی، چنین قراردادی مانع از بدتر شدن شرایط نمیشود. چین، در چارچوب قدرت چانهزنی نابرابر طرفین، با اقتصاد ایران همان کاری را خواهد کرد که نظریه پردازانی چون پاول باران و پاول سویزی در کتاب "اقتصاد سیاسی رشد" از آن به عنوان "انتقال مازاد" از کشورهایی پیرامونی به کشورهای مرکز نام میبرند. یعنی، وابستگی فناورانه و مالی و سیاسی به چین با پیامد منطقی توزیع نابرابر منافع. در تحلیل نهایی یعنی "توسعهی توسعه نیافتگی". راه کار اساسی برای پرهیز از تشدید وضعیت، درک جهانبینی است که چینیها به آن رسیدند. توسعه مقدم بر هر چیزی است.
علی دینیترکمانی
۲۹ تیر ۱۳۹۹
ناسازگاری اجتنابناپذیر میان منافع ملی و دشمنی دائمی
(قسمت اول)
خبری که در تیرماه سال گذشته در فضای رسانهای مطرح و موجب نگرانی افکار عمومی شده بود، سرانجام به واقعیت پیوست. معاهده ۲۵ ساله میان چین و ایران، توسط وزیران خارجه دو کشور امضا شد و بدون آن که مفاد آن علنی شود، رسمیت یافت. من در ۲۵ تیر ۱۳۹۹ در یاداشت کوتاه "قراداد ایران و چین: از کدام موضع؟" بر مبنای روند تحولات اقتصادی چین و تبدیل آن به ابرقدرت اقتصادی نوظهور جهان، در مقام جمعبندی، به اجمال، سه نکتهی زیر را ذکر کردم:
"۱. چین به عنوان یک بازیگر مهم جهانی در حال ظهور هست. نمیتواند قواعد مهم بازیگری جهانی از جمله تامین امنیت برای تولید و سرمایه خارجی را نادیده بگیرد. نمیتواند بدون همکاری با غرب به فناوریهای پیشرو دست یابد. از این رو، منافعش، در محکم کردم میخ قدرت نئواستعماری در حال ظهور خود هست که لازمه آن همکاری با قدرتهای بزرگ جهانی است. یعنی، برای چین، یک کشور خاص، فرع بر مساله هست. آنچه اهمیت دارد، تاثیر تعاملات با چنین کشوری بر کلیت تعاملاتش با جهان هست. اگر، تاثیر منفی بگذارد، به احتمال زیاد، از آن پس میکشد. اگر در راستای منافعش باشد، بازی را به گونهای پیش میبرد که دیگران را در خدمت تامین منافع خود قرار دهد.
۲. نتیجه همکاری یا منازعه میان دو طرف با قدرت خیلی نابرابر از قبل مشخص است. نتیجه منازعه، حذف سریع طرف ضعیف از صحنه هست. نتیجه همکاری نیز شکلگیری بازی با توزیع نابرابر منافع حاصله هست. در جایی که قدرت چانه زنی طرفین برابر نیست، امکان شکل گیری بازی برد – برد با توزیع منصفانه وجود ندارد. طرف ضعیف، برای جلب همکاری طرف قویتر، ناچار از پرداخت امتیازهای خاص هست. این قاعده کلی در هر رابطه ای است. از رابطه میان دو فرد و دو شرکت گرفته تا دو کشور.
۳. اگر مسیری که چین در چند دهه اخیر طی کرده است، اقتصاد ایران نیز تجربه میکرد، امروز نیازی به چنین قرادادی پیش نمیآمد تا چین تامینکننده فناوری و سرمایه مالی در حوزه های کلیدی از جمله نفت و گاز و شیلات و غیره باشد. با ادامه روندهای گذشته در عرصه سیاست خارجی، چنین قراردادی مانع از بدتر شدن شرایط نمیشود. چین، در چارچوب قدرت چانهزنی نابرابر طرفین، با اقتصاد ایران همان کاری را خواهد کرد که نظریه پردازانی چون پاول باران و پاول سویزی در کتاب "اقتصاد سیاسی رشد" از آن به عنوان "انتقال مازاد" از کشورهایی پیرامونی به کشورهای مرکز نام میبرند. یعنی، وابستگی فناورانه و مالی و سیاسی به چین با پیامد منطقی توزیع نابرابر منافع. در تحلیل نهایی یعنی "توسعه توسعه نیافتگی". راهکار اساسی برای پرهیز از تشدید وضعیت، درک جهانبینی است که چینیها به آن رسیدند. توسعه مقدم بر هر چیزی است."
در اینجا، با طرح دو نکتهی دیگر این بحث مختصر را تکمیل میکنم.
به تعبیر نظریهپردازان روابط بینالملل، از زمانی که به دنبال جنگهای سیسالهی خونین میان قدرتهای بزرگ اروپایی وقت، معاهدهی صلح وستفالی در سال ۱۶۴۸ منعقد شد، تعادل قدرت، مبنای مهمی هم در یارگیریهای بینکشوری و هم در تامین نظم منطقهای و جهانی بوده است. این واقعیت مهم است که در جنگ جهانی دوم، موجب همکاری شوروی با انگلستان و فرانسه و امریکا در برابر المان و ایتالیا و ژاپن شد. یعنی، ضرورت برقراری موازنه میان قدرت المان با نیروی نظامی برتر، موجب همکاری جبههی متفقین با شوروی شد.
در دوران جنگ سرد نیز واقعیت ائتلافهای منطقهای و جهانی و سرمایهگذاریهای کلان روی تسلیحات نظامی پیشرفته، اصل اساسی تنظیمکنندهی موازنهی قدرت میان دو بلوک شرق و غرب بود. در ماههای اخیر، نزدیک شدن کشورهای عربی به اسرائیل و برقراری روابط دیپلماتیک میان این کشورها، نمونهی دیگری از کارکرد موازنهی قدرت از طریق یارگیریهای بین کشوری است.
در تمام این موارد، البته، واقعیت مهم دیگری وجود دارد که مبنای نظام وستفالی، از زمان تاسیس ان تاکنون بوده است. واقعیتی که لرد پالمسرتون، دولتمرد قدرتمند انگلستان در قرن نوزدهم، آن را این گونه بیان کرد: " ما دیگر هیچ همپیمان دائمی و هیچ دشمن همیشگی نداریم؛ منافع ما هستند که دائمی و همیشگیاند، و بر ماست که آن منافع را دنبال نمائیم... همگامی که مردم از من میپرسند که سیاستگذاری دقیقا بر مبنای چیست، تنها پاسخ من این است که هدف ما انجام کاری است که بسته به هر موقعیت، بهترین کار ممکن به نظر میرسد و دنبال این هستیم که منافع کشور خود را سر لوحهی کار قرار دهیم".
ادامه صفحه بعد
@alidinee
(قسمت اول)
خبری که در تیرماه سال گذشته در فضای رسانهای مطرح و موجب نگرانی افکار عمومی شده بود، سرانجام به واقعیت پیوست. معاهده ۲۵ ساله میان چین و ایران، توسط وزیران خارجه دو کشور امضا شد و بدون آن که مفاد آن علنی شود، رسمیت یافت. من در ۲۵ تیر ۱۳۹۹ در یاداشت کوتاه "قراداد ایران و چین: از کدام موضع؟" بر مبنای روند تحولات اقتصادی چین و تبدیل آن به ابرقدرت اقتصادی نوظهور جهان، در مقام جمعبندی، به اجمال، سه نکتهی زیر را ذکر کردم:
"۱. چین به عنوان یک بازیگر مهم جهانی در حال ظهور هست. نمیتواند قواعد مهم بازیگری جهانی از جمله تامین امنیت برای تولید و سرمایه خارجی را نادیده بگیرد. نمیتواند بدون همکاری با غرب به فناوریهای پیشرو دست یابد. از این رو، منافعش، در محکم کردم میخ قدرت نئواستعماری در حال ظهور خود هست که لازمه آن همکاری با قدرتهای بزرگ جهانی است. یعنی، برای چین، یک کشور خاص، فرع بر مساله هست. آنچه اهمیت دارد، تاثیر تعاملات با چنین کشوری بر کلیت تعاملاتش با جهان هست. اگر، تاثیر منفی بگذارد، به احتمال زیاد، از آن پس میکشد. اگر در راستای منافعش باشد، بازی را به گونهای پیش میبرد که دیگران را در خدمت تامین منافع خود قرار دهد.
۲. نتیجه همکاری یا منازعه میان دو طرف با قدرت خیلی نابرابر از قبل مشخص است. نتیجه منازعه، حذف سریع طرف ضعیف از صحنه هست. نتیجه همکاری نیز شکلگیری بازی با توزیع نابرابر منافع حاصله هست. در جایی که قدرت چانه زنی طرفین برابر نیست، امکان شکل گیری بازی برد – برد با توزیع منصفانه وجود ندارد. طرف ضعیف، برای جلب همکاری طرف قویتر، ناچار از پرداخت امتیازهای خاص هست. این قاعده کلی در هر رابطه ای است. از رابطه میان دو فرد و دو شرکت گرفته تا دو کشور.
۳. اگر مسیری که چین در چند دهه اخیر طی کرده است، اقتصاد ایران نیز تجربه میکرد، امروز نیازی به چنین قرادادی پیش نمیآمد تا چین تامینکننده فناوری و سرمایه مالی در حوزه های کلیدی از جمله نفت و گاز و شیلات و غیره باشد. با ادامه روندهای گذشته در عرصه سیاست خارجی، چنین قراردادی مانع از بدتر شدن شرایط نمیشود. چین، در چارچوب قدرت چانهزنی نابرابر طرفین، با اقتصاد ایران همان کاری را خواهد کرد که نظریه پردازانی چون پاول باران و پاول سویزی در کتاب "اقتصاد سیاسی رشد" از آن به عنوان "انتقال مازاد" از کشورهایی پیرامونی به کشورهای مرکز نام میبرند. یعنی، وابستگی فناورانه و مالی و سیاسی به چین با پیامد منطقی توزیع نابرابر منافع. در تحلیل نهایی یعنی "توسعه توسعه نیافتگی". راهکار اساسی برای پرهیز از تشدید وضعیت، درک جهانبینی است که چینیها به آن رسیدند. توسعه مقدم بر هر چیزی است."
در اینجا، با طرح دو نکتهی دیگر این بحث مختصر را تکمیل میکنم.
به تعبیر نظریهپردازان روابط بینالملل، از زمانی که به دنبال جنگهای سیسالهی خونین میان قدرتهای بزرگ اروپایی وقت، معاهدهی صلح وستفالی در سال ۱۶۴۸ منعقد شد، تعادل قدرت، مبنای مهمی هم در یارگیریهای بینکشوری و هم در تامین نظم منطقهای و جهانی بوده است. این واقعیت مهم است که در جنگ جهانی دوم، موجب همکاری شوروی با انگلستان و فرانسه و امریکا در برابر المان و ایتالیا و ژاپن شد. یعنی، ضرورت برقراری موازنه میان قدرت المان با نیروی نظامی برتر، موجب همکاری جبههی متفقین با شوروی شد.
در دوران جنگ سرد نیز واقعیت ائتلافهای منطقهای و جهانی و سرمایهگذاریهای کلان روی تسلیحات نظامی پیشرفته، اصل اساسی تنظیمکنندهی موازنهی قدرت میان دو بلوک شرق و غرب بود. در ماههای اخیر، نزدیک شدن کشورهای عربی به اسرائیل و برقراری روابط دیپلماتیک میان این کشورها، نمونهی دیگری از کارکرد موازنهی قدرت از طریق یارگیریهای بین کشوری است.
در تمام این موارد، البته، واقعیت مهم دیگری وجود دارد که مبنای نظام وستفالی، از زمان تاسیس ان تاکنون بوده است. واقعیتی که لرد پالمسرتون، دولتمرد قدرتمند انگلستان در قرن نوزدهم، آن را این گونه بیان کرد: " ما دیگر هیچ همپیمان دائمی و هیچ دشمن همیشگی نداریم؛ منافع ما هستند که دائمی و همیشگیاند، و بر ماست که آن منافع را دنبال نمائیم... همگامی که مردم از من میپرسند که سیاستگذاری دقیقا بر مبنای چیست، تنها پاسخ من این است که هدف ما انجام کاری است که بسته به هر موقعیت، بهترین کار ممکن به نظر میرسد و دنبال این هستیم که منافع کشور خود را سر لوحهی کار قرار دهیم".
ادامه صفحه بعد
@alidinee
ناسازگاری اجتنابناپذیر میان منافع ملی و دشمنی دائمی
(قسمت دوم)
طبعاً، تاکید بر منافع ملی، به معنای چشمپوشی از اصول اخلاقی و آرمانگرایی اجتماعی نیست. اما، به مصداق جملهی قصار "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است"، اولویت اول در سیاستگذاری، تامین منافع ملی و هم راستا کردن آن با آرمانهای اجتماعی است. راهکار اساسی این نیز در نظام حکمرانی دموکراتیزه شده قرار دارد.
نظام حکمرانی که هم به خوبی از پس وظایف حاکمیتی در داخل بر آید و هم بتواند با نقش آفرینیهای مترقی در منطقه و جهان، موازنهی قدرت را در جهتی تحت تاثیر قرار بدهد که جهان همراه با صلح و رهایی و رفاه حداکثری و عادلانه برای همگان بشود.
با این توضیحات، میرسیم به دو نکتهی دیگر قابل طرح در بارهی قرارداد چین و ایران:
اول اینکه، چین با ظهور خود به عنوان ابرقدرت اقتصادی نوین، در پی اعمال هژمونی خود بر جهان است. طبعا، این امر، موجب به چالش کشیده شدن قدرت آمریکا و متحدان آن میشود. اما، این به چالش کشیدن با به چالش کشیدن شوروی در دورهی جنگ سرد تفاوت اساسی دارد.
چین خود جزیی از نظام جهانی کنونی است و بنابراین هدفش جایگزینی این نظام با نظامی دیگر به عنوان آلترناتیو نیست. در نتیجه، در چارچوب اصلی اساسی منافع ملی، به گونهای عمل میکند که با استفاده از برگ بازی کشور دیگری چون ایران، موقعیت خود را در جهان، بیش از قبل تثبیت کند. درجایی هم که لازم باشد، در راستای سخن لرد پالمسرتون، میتواند بهراحتی این برگ را با برگ دیگری جایگزین کند. چنین امکانی برای ایران وجود ندارد که سیاست خارجی آن بر مبنای دوست و دشمن دائمی عمل میکند.
این نوع بازی، به معنای ناتوانی در استفاده از فرصتهای احتمالی است که در صورت رعایت اصول نظام موازنهی قدرت وستفالی، در دسترس قرار دارد. یعنی، به زبان ساده، در حالی که چین میتواند در هر لحظهی تاریخی نوع بازیش را بسته به موقعیت، تغییر دهد و منافع ملی خود را حداکثر کند، چنین امکانی برای ایران وجود ندارد. در نتیجه، بدون ورود به مفاد این قرارداد، میتوان این نتیجه را گرفت که چنین قراردادی بدلیل ابتنای بر قاعدهی بازی نادرست، نمیتواند تامین کننده منافع ملی باشد.
نکتهی دوم، از زاویه آرمانگرایی اجتماعی است. آمریکا، بعد از جنگ جهانی دوم که به قدرت هژمونیک تبدیل شد، تلاش کرده موازنهی قدرت را با اشاعهی ارزشهایی چون مردمسالاری و آزادی و حقوق بشر در جهان پیوند بزند و دستکم ظاهری موجه برای سیطرهی خود فراهم کند. چین، بر مبنای عملکرد نظام تک حزبی بستهی خویش، در این حوزهها، حتی در مقام حفظ ظاهر، چیزی برای گفتن ندارد. بنابراین، چنین قراردادی که در جهت تثبیت پایههای ابرقدرتی چین، با نظام تک حزبی و سوابقی چون سرکوب خونین جنبش دانشجویی در میدان تیانانمن و حمایت از دیکتاتوری کره شمالی است، نه تنها با مولفهی ارمانگرایی اجتماعی و انسانی نظام بین الملل سازگار نیست که در تضاد با آن است.
خلاصه از هر سو که بنگریم، داستان قراداد، غماگیز است. وقتی، سخنگوی دولت اعلام میکند که به دلیل تمایل چین بر علنی نشدن مفاد قرارداد، از نشر مفاد آن معذوریم، داستان غم انگیزتر نیز میشود.
علی دینیترکمانی
۱۱ فروردین ۱۴۰۰
@alidinee
(قسمت دوم)
طبعاً، تاکید بر منافع ملی، به معنای چشمپوشی از اصول اخلاقی و آرمانگرایی اجتماعی نیست. اما، به مصداق جملهی قصار "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است"، اولویت اول در سیاستگذاری، تامین منافع ملی و هم راستا کردن آن با آرمانهای اجتماعی است. راهکار اساسی این نیز در نظام حکمرانی دموکراتیزه شده قرار دارد.
نظام حکمرانی که هم به خوبی از پس وظایف حاکمیتی در داخل بر آید و هم بتواند با نقش آفرینیهای مترقی در منطقه و جهان، موازنهی قدرت را در جهتی تحت تاثیر قرار بدهد که جهان همراه با صلح و رهایی و رفاه حداکثری و عادلانه برای همگان بشود.
با این توضیحات، میرسیم به دو نکتهی دیگر قابل طرح در بارهی قرارداد چین و ایران:
اول اینکه، چین با ظهور خود به عنوان ابرقدرت اقتصادی نوین، در پی اعمال هژمونی خود بر جهان است. طبعا، این امر، موجب به چالش کشیده شدن قدرت آمریکا و متحدان آن میشود. اما، این به چالش کشیدن با به چالش کشیدن شوروی در دورهی جنگ سرد تفاوت اساسی دارد.
چین خود جزیی از نظام جهانی کنونی است و بنابراین هدفش جایگزینی این نظام با نظامی دیگر به عنوان آلترناتیو نیست. در نتیجه، در چارچوب اصلی اساسی منافع ملی، به گونهای عمل میکند که با استفاده از برگ بازی کشور دیگری چون ایران، موقعیت خود را در جهان، بیش از قبل تثبیت کند. درجایی هم که لازم باشد، در راستای سخن لرد پالمسرتون، میتواند بهراحتی این برگ را با برگ دیگری جایگزین کند. چنین امکانی برای ایران وجود ندارد که سیاست خارجی آن بر مبنای دوست و دشمن دائمی عمل میکند.
این نوع بازی، به معنای ناتوانی در استفاده از فرصتهای احتمالی است که در صورت رعایت اصول نظام موازنهی قدرت وستفالی، در دسترس قرار دارد. یعنی، به زبان ساده، در حالی که چین میتواند در هر لحظهی تاریخی نوع بازیش را بسته به موقعیت، تغییر دهد و منافع ملی خود را حداکثر کند، چنین امکانی برای ایران وجود ندارد. در نتیجه، بدون ورود به مفاد این قرارداد، میتوان این نتیجه را گرفت که چنین قراردادی بدلیل ابتنای بر قاعدهی بازی نادرست، نمیتواند تامین کننده منافع ملی باشد.
نکتهی دوم، از زاویه آرمانگرایی اجتماعی است. آمریکا، بعد از جنگ جهانی دوم که به قدرت هژمونیک تبدیل شد، تلاش کرده موازنهی قدرت را با اشاعهی ارزشهایی چون مردمسالاری و آزادی و حقوق بشر در جهان پیوند بزند و دستکم ظاهری موجه برای سیطرهی خود فراهم کند. چین، بر مبنای عملکرد نظام تک حزبی بستهی خویش، در این حوزهها، حتی در مقام حفظ ظاهر، چیزی برای گفتن ندارد. بنابراین، چنین قراردادی که در جهت تثبیت پایههای ابرقدرتی چین، با نظام تک حزبی و سوابقی چون سرکوب خونین جنبش دانشجویی در میدان تیانانمن و حمایت از دیکتاتوری کره شمالی است، نه تنها با مولفهی ارمانگرایی اجتماعی و انسانی نظام بین الملل سازگار نیست که در تضاد با آن است.
خلاصه از هر سو که بنگریم، داستان قراداد، غماگیز است. وقتی، سخنگوی دولت اعلام میکند که به دلیل تمایل چین بر علنی نشدن مفاد قرارداد، از نشر مفاد آن معذوریم، داستان غم انگیزتر نیز میشود.
علی دینیترکمانی
۱۱ فروردین ۱۴۰۰
@alidinee
Forwarded from اتچ بات
پایان ماه عسل نئولیبرالیسم: بازگشت سیاست و اقتصاد رادیکال
مقاله منتشر شده در فصلنامه مطالعات ایرانی پویه، شماره ۱۳ و ۱۴، خرداد ۱۴۰۰
این مطلب سعی میکند از سویی افسانههای پردازششدهی نئولیبرالی را به چالش بکشد و بدیلی برای نظم اقتصاد سیاسی جاری، چه در سطح جهانی و چه در سطح ملی، با تفاوتهایی در استراتژیها، به دست دهد و از سوی دیگر نحوهی مواجه چپ در شرایط خاص اقتصاد سیاسی ایران با مسالهی مهم "تو در تویی نهادی" را به بحث بگذارد. قسمت اول مقاله، به سیطرهی فکری نئولیبرالیسم در دورهی پساکمونیسم و شکست آن، و در نتیجه ضرورت تاریخی بازگشت چپ دموکراتیک، میپردازد. در قسمت دوم، برخی از افسانههای ایدئولوژیک نئولیبرالیسم نقد و با استفاده از چارچوب تحلیلی شانتال موف، نشان داده میشود که تلاش چپ برای کسب قدرت هژمونیک در چارچوب رقابت "آگونیستی"، به مثابهی امر سیاسی با هویت اجتماعی، دموکراتیک و در عینحال اجتنابناپذیر است. در قسمت دوم، برخی از افسانههای نئولیبرالی در حوزه اقتصاد به چالش کشیده و نشان داده میشود که لازمهی پیشبرد پروژهی مساواتگرایی اجتماعی و اقتصادی، تحقق نظام مالیاتی پیشرفتهی تصاعدی و اعمال مالیات بر ثروت جهانی، با اتکا به قدرت هژمونیک مبتنی بر مفصلبندی نیروهای اجتماعی حول اشکال مختلفی از دغدغههای مساواتگرایانه، از طبقاتی و جنسیتی گرفته تا زیست محیطی و قومی و دینی و مذهبی، است. قسمت چهارم، به چالش چپ در شرایط خاص اقتصاد سیاسی جاری ایران یعنی تو در تویی نهادی و نحوه مواجههی با آن میپردازد. قسمت پایانی مقاله، خلاصه و نتیجه را در بر میگیرد.
مقاله منتشر شده در فصلنامه مطالعات ایرانی پویه، شماره ۱۳ و ۱۴، خرداد ۱۴۰۰
این مطلب سعی میکند از سویی افسانههای پردازششدهی نئولیبرالی را به چالش بکشد و بدیلی برای نظم اقتصاد سیاسی جاری، چه در سطح جهانی و چه در سطح ملی، با تفاوتهایی در استراتژیها، به دست دهد و از سوی دیگر نحوهی مواجه چپ در شرایط خاص اقتصاد سیاسی ایران با مسالهی مهم "تو در تویی نهادی" را به بحث بگذارد. قسمت اول مقاله، به سیطرهی فکری نئولیبرالیسم در دورهی پساکمونیسم و شکست آن، و در نتیجه ضرورت تاریخی بازگشت چپ دموکراتیک، میپردازد. در قسمت دوم، برخی از افسانههای ایدئولوژیک نئولیبرالیسم نقد و با استفاده از چارچوب تحلیلی شانتال موف، نشان داده میشود که تلاش چپ برای کسب قدرت هژمونیک در چارچوب رقابت "آگونیستی"، به مثابهی امر سیاسی با هویت اجتماعی، دموکراتیک و در عینحال اجتنابناپذیر است. در قسمت دوم، برخی از افسانههای نئولیبرالی در حوزه اقتصاد به چالش کشیده و نشان داده میشود که لازمهی پیشبرد پروژهی مساواتگرایی اجتماعی و اقتصادی، تحقق نظام مالیاتی پیشرفتهی تصاعدی و اعمال مالیات بر ثروت جهانی، با اتکا به قدرت هژمونیک مبتنی بر مفصلبندی نیروهای اجتماعی حول اشکال مختلفی از دغدغههای مساواتگرایانه، از طبقاتی و جنسیتی گرفته تا زیست محیطی و قومی و دینی و مذهبی، است. قسمت چهارم، به چالش چپ در شرایط خاص اقتصاد سیاسی جاری ایران یعنی تو در تویی نهادی و نحوه مواجههی با آن میپردازد. قسمت پایانی مقاله، خلاصه و نتیجه را در بر میگیرد.
Telegram
attach 📎
از انتخابات ۹۲ تا انتخابات ۱۴۰۰ : گذار از اعتراض به خروج
در تیر ۹۲، با مفروض گرفتن صحت آمار و ارقام اعلام شده، و با استفاده از چارچوب نظری آلبرت هیرشمن، " خروج، اعتراض، وفاداری"، این توضیح همراه با پیشبینی نهفته در دل آن را ارائه کردم:
"انتخابات ریاست جمهوری یازدهم گشایشی در عرصه ساخت سیاسی محسوب میشود. اگر این گشایش سرآغازی برای اعمال اصلاحات نهادی با هدف ارتقای کیفیت نظام حکمرانی باشد، میتوان امیدوار به افزایش شادی در جامعه بود. میزان مشارکت ۷۲ درصدی، نشاندهنده تمایل مردم برای بیان مطالبات و دیدگاههای خود از طریق این صندوق است. حتی اگر رای داده شده، نشانهای از اعتراض به وضع موجود باشد، در مجموع به معنای تمایل مردم به استفاده از صندوق رای برای بیان اعتراض خود است.
این موضوع را در چارچوب نظریه خروج، اعتراض و وفاداری آلبرت هیرشمن بهتر میتوان بیان کرد.... صندوق راي اجازه ميدهد كه ساخت قدرت، آگاه از مطالبهاي شود كه ساخت اجتماعي، آن را از اين طريق بيان ميكند. ... در صورت ترتيب اثر دادن به مطالبات، راي دهندگان به خواست خود ميرسند و به اين صورت به جاي خروج، وفاداري تقويت ميشود. رابطهي بهتري ميان ساخت قدرت و ساخت اجتماعي برقرار ميشود؛ شكاف دولت- ملت كاهش پيدا ميكند و موجب بهبود ساير شكافهاي اجتماعي ميشود. اگر چنين نشود، راي دهندگان در گذر زمان به اين نتيجه ميرسند كه به پيام ارساليشان از طريق صندوق راي، توجه لازم نميشود و بازخورد قابل قبولي پيدا نميكند. بنابراين، مايوس و منفعل و پشيمان از رفتار گذشتهی خود، آن را كنار ميگذارند و در نهايت دست به خروج ميزنند.
اگر آراي روحانی را با ۲۸ درصد آرای داده نشده جمع بزنيم، ميتوان گفت كه در مجموع اكثريت جمعيت كشور، معتقد به پرهيز از خط خشونت، چه در عرصه داخلي و چه در عرصه بين المللي است؛ معتقد به جامعهاي است كه اعضاي آن با هر جنسيت و قوم و زبان و دين و مذهب، داراي حقوق شهروندي يكساني باشند و با جامعه جهاني در صلح و آرامش به سر برد…تركيب آراي داده شده نشان ميدهد، آنچه براي قريب به اتفاق جامعه در اولويت اول قرار دارد، گشايشهاي سياسي و پرهيز از خشونتورزي كلامي و رفتاري، چه در عرصه داخلي و چه در عرصه جهاني و همينطور توجه به اصولي مانند شايستهسالاري و تخصصگرايي و كارآيي سازماني است. در اصل، از منظر قريب به اتفاق جامعه، اگر اقتصاد از تلهي سياست و مديريت تنش زا و ناكارآمد رهايي پيدا كند، در اين صورت اقتصاد میتواند روزهاي خوشي را به انتظار بنشيند. اما، اگر سياست و مديريت در دام ناكارآمدي گرفتار شود، اقتصاد نيز از طريق فشارهاي بينالمللي و ناكارآييهاي سازماني، رو به قهقرا ميرود و از آرامش و شادي حداقلي جاري نيز نشاني باقي نميماند"
انتخابات ۲۸خرداد ۱۴۰۰ مهر تاییدی است بر پیشبینی ارایه شده در آن تحلیل. کل آرای اعلام شده، با مفروض گرفتن صحت آمار و نادیده گرفتن خطای در جمع آمار اعلام شده، ۲۸ میلیون و ۹۳۳ هزار نفر و کل آمار واجدین شرایط رای، ۵۹ میلیون و ۲۸۹ هزار نفر است. میزان مشارکت ۴۸/۸ درصد،۲۳/۲ درصد کمتر از سال ۹۲ است.
اگر بهروال تحلیل سال ۹۲، آرای باطله (در حدود ۴ میلیون رای ) و آرای داده نشده را به عنوان مجموع آرای اعتراضی بیتفاوت به صندوق رای در نظر بگیریم، در این صورت، وزن این آراء حدود ۵۷ درصد میشود. روندی که در این هشت سال بر مبنای این آمار، رو به افزایش بوده و حداقل دو برابر شده است.
چشم انداز آینده:
برخی، بر این گماناند که مشکل اصلی نه ساختارهای برآمده از زیرساختهای حقوقی، بلکه ناشی از شخصیت افراد است. بنابراین، با این تصور و گمان، فرضیه رفع مشکلات به شرط بدست گرفتن قوه مجریه توسط این یا آن جریان را ارائه میدهند. اما، واقعیت امر چنین است: در جایی که ساختارها بدلیل "تو در تویی نهادی" دچار کژکارکردیهای اساسی هستند، این تصورات در گذر زمان نقش بر آب میشوند. در تحلیل سال ۹۲، ذکر کرده بودم که اگر بهدنبال این انتخابات، تغییرات نهادی جدی در ساخت قدرت صورت بگیرد، زمینه برای رفع چالشها میتواند فراهم شود و در نتیجه، مردم از اعتراض به وفاداری روی خواهند آورد. در غیر این صورت، از رای اعتراضی، به بی اعتنایی به رای، یعنی خروج از این ساز وکار، عبور خواهند کرد. اصل بحث بر سر ساختارهاست.
با این توضیح، در مورد دولت آینده چه میتوان گفت؟ پاسخ به اختصار چنین است: اگر این دولت بتواند مشکل تو در تویی نهادی را حل کند، توانایی پیشگیری از این روند را تا حدی خواهد داشت. اما، اگر، بر عکس، با تلاش برای تثبیت بیشتر ساخت تو در توی نهادی، در پی رفع چالشها از طریق اقدامات ضربتی ضد رکودی و تورمی و غیره بر آید، روند خروج از صندوق بهناچار در همین مسیر پیش خواهد رفت.
علی دینی ترکمانی
۳۰ خرداد ۱۴۰۰
@alidinee
در تیر ۹۲، با مفروض گرفتن صحت آمار و ارقام اعلام شده، و با استفاده از چارچوب نظری آلبرت هیرشمن، " خروج، اعتراض، وفاداری"، این توضیح همراه با پیشبینی نهفته در دل آن را ارائه کردم:
"انتخابات ریاست جمهوری یازدهم گشایشی در عرصه ساخت سیاسی محسوب میشود. اگر این گشایش سرآغازی برای اعمال اصلاحات نهادی با هدف ارتقای کیفیت نظام حکمرانی باشد، میتوان امیدوار به افزایش شادی در جامعه بود. میزان مشارکت ۷۲ درصدی، نشاندهنده تمایل مردم برای بیان مطالبات و دیدگاههای خود از طریق این صندوق است. حتی اگر رای داده شده، نشانهای از اعتراض به وضع موجود باشد، در مجموع به معنای تمایل مردم به استفاده از صندوق رای برای بیان اعتراض خود است.
این موضوع را در چارچوب نظریه خروج، اعتراض و وفاداری آلبرت هیرشمن بهتر میتوان بیان کرد.... صندوق راي اجازه ميدهد كه ساخت قدرت، آگاه از مطالبهاي شود كه ساخت اجتماعي، آن را از اين طريق بيان ميكند. ... در صورت ترتيب اثر دادن به مطالبات، راي دهندگان به خواست خود ميرسند و به اين صورت به جاي خروج، وفاداري تقويت ميشود. رابطهي بهتري ميان ساخت قدرت و ساخت اجتماعي برقرار ميشود؛ شكاف دولت- ملت كاهش پيدا ميكند و موجب بهبود ساير شكافهاي اجتماعي ميشود. اگر چنين نشود، راي دهندگان در گذر زمان به اين نتيجه ميرسند كه به پيام ارساليشان از طريق صندوق راي، توجه لازم نميشود و بازخورد قابل قبولي پيدا نميكند. بنابراين، مايوس و منفعل و پشيمان از رفتار گذشتهی خود، آن را كنار ميگذارند و در نهايت دست به خروج ميزنند.
اگر آراي روحانی را با ۲۸ درصد آرای داده نشده جمع بزنيم، ميتوان گفت كه در مجموع اكثريت جمعيت كشور، معتقد به پرهيز از خط خشونت، چه در عرصه داخلي و چه در عرصه بين المللي است؛ معتقد به جامعهاي است كه اعضاي آن با هر جنسيت و قوم و زبان و دين و مذهب، داراي حقوق شهروندي يكساني باشند و با جامعه جهاني در صلح و آرامش به سر برد…تركيب آراي داده شده نشان ميدهد، آنچه براي قريب به اتفاق جامعه در اولويت اول قرار دارد، گشايشهاي سياسي و پرهيز از خشونتورزي كلامي و رفتاري، چه در عرصه داخلي و چه در عرصه جهاني و همينطور توجه به اصولي مانند شايستهسالاري و تخصصگرايي و كارآيي سازماني است. در اصل، از منظر قريب به اتفاق جامعه، اگر اقتصاد از تلهي سياست و مديريت تنش زا و ناكارآمد رهايي پيدا كند، در اين صورت اقتصاد میتواند روزهاي خوشي را به انتظار بنشيند. اما، اگر سياست و مديريت در دام ناكارآمدي گرفتار شود، اقتصاد نيز از طريق فشارهاي بينالمللي و ناكارآييهاي سازماني، رو به قهقرا ميرود و از آرامش و شادي حداقلي جاري نيز نشاني باقي نميماند"
انتخابات ۲۸خرداد ۱۴۰۰ مهر تاییدی است بر پیشبینی ارایه شده در آن تحلیل. کل آرای اعلام شده، با مفروض گرفتن صحت آمار و نادیده گرفتن خطای در جمع آمار اعلام شده، ۲۸ میلیون و ۹۳۳ هزار نفر و کل آمار واجدین شرایط رای، ۵۹ میلیون و ۲۸۹ هزار نفر است. میزان مشارکت ۴۸/۸ درصد،۲۳/۲ درصد کمتر از سال ۹۲ است.
اگر بهروال تحلیل سال ۹۲، آرای باطله (در حدود ۴ میلیون رای ) و آرای داده نشده را به عنوان مجموع آرای اعتراضی بیتفاوت به صندوق رای در نظر بگیریم، در این صورت، وزن این آراء حدود ۵۷ درصد میشود. روندی که در این هشت سال بر مبنای این آمار، رو به افزایش بوده و حداقل دو برابر شده است.
چشم انداز آینده:
برخی، بر این گماناند که مشکل اصلی نه ساختارهای برآمده از زیرساختهای حقوقی، بلکه ناشی از شخصیت افراد است. بنابراین، با این تصور و گمان، فرضیه رفع مشکلات به شرط بدست گرفتن قوه مجریه توسط این یا آن جریان را ارائه میدهند. اما، واقعیت امر چنین است: در جایی که ساختارها بدلیل "تو در تویی نهادی" دچار کژکارکردیهای اساسی هستند، این تصورات در گذر زمان نقش بر آب میشوند. در تحلیل سال ۹۲، ذکر کرده بودم که اگر بهدنبال این انتخابات، تغییرات نهادی جدی در ساخت قدرت صورت بگیرد، زمینه برای رفع چالشها میتواند فراهم شود و در نتیجه، مردم از اعتراض به وفاداری روی خواهند آورد. در غیر این صورت، از رای اعتراضی، به بی اعتنایی به رای، یعنی خروج از این ساز وکار، عبور خواهند کرد. اصل بحث بر سر ساختارهاست.
با این توضیح، در مورد دولت آینده چه میتوان گفت؟ پاسخ به اختصار چنین است: اگر این دولت بتواند مشکل تو در تویی نهادی را حل کند، توانایی پیشگیری از این روند را تا حدی خواهد داشت. اما، اگر، بر عکس، با تلاش برای تثبیت بیشتر ساخت تو در توی نهادی، در پی رفع چالشها از طریق اقدامات ضربتی ضد رکودی و تورمی و غیره بر آید، روند خروج از صندوق بهناچار در همین مسیر پیش خواهد رفت.
علی دینی ترکمانی
۳۰ خرداد ۱۴۰۰
@alidinee
Forwarded from اتچ بات
🔸فصلنامه مطالعات ایرانی پویه: چپ و افق دموکراسی، شماره ۱۳ و ۱۴، پائیز و زمستان ۱۳۹۹، منتشر شد. با مقالاتی از حبیبالله پیمان، مراد فرهادپور، کمال اطهاری، نرگس ایمانی، آروین صداقتکیش، مجتبی مهدوی، آرمان ذاکری، محمدعلی احمدی، کمال پولادی و علی دینی ترکمانی.
🔸روی جلد: «دریافتی حسی از طلوع خورشید»، اثری از ژان کلود مونه، نقاش فرانسوی (۱۸۴۰ تا ۱۹۲۶). این تابلو که آغازی برای مکتب امپرسیونیسم تلقی میشود، در بهار ۱۸۷۳ خلق شد؛ زمانی که کشور فرانسه تلاش میکرد در پی جنگ با پروس خود را بازسازی کند. این طلوع بیانی استعاری از یک آغاز برای یک ملت است.
آدرس سایت:
http://www.pooyemag.com
.
🔸روی جلد: «دریافتی حسی از طلوع خورشید»، اثری از ژان کلود مونه، نقاش فرانسوی (۱۸۴۰ تا ۱۹۲۶). این تابلو که آغازی برای مکتب امپرسیونیسم تلقی میشود، در بهار ۱۸۷۳ خلق شد؛ زمانی که کشور فرانسه تلاش میکرد در پی جنگ با پروس خود را بازسازی کند. این طلوع بیانی استعاری از یک آغاز برای یک ملت است.
آدرس سایت:
http://www.pooyemag.com
.
Telegram
attach 📎
کمبود برق و گفتمان نخنمای قیمت ارزان حاملهای انرژی
میگویند آمار همچون چراغ جادوی علاالدین است. با آن میتوان جادو کرد. آسمان و ریسمان را به هم بافت تا اصل مساله قلب بشود یا اصلا دیده نشود. چگونه؟ با طرح مسالهای نادرست و گفتمانسازی آن به عنوان اصل مساله.
با استناد به قبض برق علی کریمی، قیمت هر کیلووات برق مصرفی محاسبه و سپس با محاسبه قیمت واقعی بر مبنای نرخ منطقهای یا جهانی به دلار و نرخ برابری دلار به ریال، مساله اینگونه طرح میشود: آیا قیمت برق مصرفی در ایران خیلی ارزانتر از قیمت جهانی آن نیست؟ اگر پاسخ مثبت باشد دلیل کمبود برق و راهکار حل آن مشخص میشود: ارزانتر بودن آن موجب مصرف بیش از اندازه میشود. بنابراین، کمبود جاری، در اصل ناشی از مازاد تقاضا در قیمت پایین است. پس برای متعادل کردن میزان تقاضا با میران عرضه برق، باید قیمت افزایش یابد.
مهم نیست که این محاسبات را اقای محمد فاضلی جامعهشناس میکند یا یک اقتصاددان. مهم این است که این گفتمان تکراری و نخنمای بخشی از اقتصاددانان است که از زبان وی بیان میشود. گفتمانی که چشم را بر شواهد و واقعیتهای مختلف مرتبط به هم، میبندد و بجای تاکید بر حکمرانی ضعیف، تطبیق قیمتهای داخلی با قیمتهای منطقهای و جهانی را داروی شفابخش چالشهای اقتصاد ایران میداند.
اما، این گفتمان نخنما از دو زاویه زیر ضرب نقد شدید قرار دارد. اول، اگر تطبیق قیمتهای داخلی با قیمتهای جهانی صحیح باشد در اینصورت دستمزدها نیز باید با دستمزدهای دلاری جهانی متناسب شوند. در اینجا، معمولا مدافعان تعدیل قیمت حاملهای انرژی برای رهایی از تله این تناقض استدلال ضعیف و نادرست غیر قابل تجارت بودن نیروی کار را پیش میکشند. اما، بر مبنای تحرکات نیروی کار در مقیاس جهانی، میتوان نشان داد که این وجه مشخصه از قضا بیشتر با برق سنخیت دارد. چرا که زیرساخت سازی برای انتقال برق به کشورهای دیگر هم هزینهبر است و هم جز کشورهای همسایه نمیتوان به کشورهای دیگر منتقل کرد. بنابراین، اگر تطبیق قیمت خدمت نه چندان قابل تجارتی چون برق با قیمت منطقهای و جهانی موضوعیت داشته باشد طبعا در مورد دستمزد نیروی کار این تطبیق واجبتر است.
دوم، مساله مدیرت ضعیف فرآیند انباشت و استفاده از فناوری قدیمی است که در همه جا رد پای خود را به جای گذاشته است. بر مبنای دادههای جاری ظرفیت تولید برق در حدود ۳۲۵ هزار گیگا وات ساعت است که در صورت وجود نیروگاههای مبتنی بر فناوری بروز دنیا، میزان تولید افزایش مییابد. با وجود این، همین میزان تولید بیشتر از میزان مصرف ۲۷۳ هزار گیگاوات ساعت است. حتی با احتساب تفاوت صادرات و واردات برق که حدود ۲.۴ هزار گیگا وات ساعت هست این کمبود نباید رخ دهد. پس چرا پیش میآید؟ پاسخ را باید در دو چیز جست و جو کرد. هدر رفت برق تولیدی در هنگام توزیع و انتقال که حداقل ۳۰ درصد برآورد میشود. هدر رفتی که ناشی از مستهلک شدن امکانات سیستم توزیع برق و همینطور فواصل طولانی میان مراکز تولید و مصرف برق است. ۲. مصرف برق برای استخراج رمز ارز که حدود ۴ هزار گیگا وات ساعت برآورد میشود.
چند نکته پایانی. ۱. تلاش برای ثروتمند شدن از طریق استخراج رمز ارز که نوعی قمار است، علاوه بر نقشی که در چالش جاری دارد نشانهای از اقتصاد با پایه تولید و صادرات کارخانهای ضعیف است که در کاهش مستمر ارزش پول ملی و توجیه چنین قمارهای با هزینه اجتماعی بالا، سر در میآورد. اگر پایه تولید و صادرات قوی بود و ارزش پول ملی حفظ میشد، وقت گذاشتن قمارگونه برای استخراج رمز ارز تا حد زیادی معنای خود را از دست میداد.
۲. مشکل کمبود برق جدای از مشکل خشکسالی و از بین رفتن آبهای زیرزمینی و نشست خاک، و این نیز جدای از مشکل صف ایرانیان متقاضی واکسن کرونا در ارمنستان نیست. نشانهها و عارضههایی مختلف از مشکلی واحد به نام حکمرانی ضعیف.
۳. افکار عمومی، در گذر زمان و برمبنای تجربه زیستشدهی شان، درک درستی از واقعیات اقتصادی جامعه دارند و فریب چنین گفتمانهای نادرست نخنمایی را نمیخورند.
علی دینی ترکمانی
۲۴ تیر ۱۴۰۰
@alidinee
میگویند آمار همچون چراغ جادوی علاالدین است. با آن میتوان جادو کرد. آسمان و ریسمان را به هم بافت تا اصل مساله قلب بشود یا اصلا دیده نشود. چگونه؟ با طرح مسالهای نادرست و گفتمانسازی آن به عنوان اصل مساله.
با استناد به قبض برق علی کریمی، قیمت هر کیلووات برق مصرفی محاسبه و سپس با محاسبه قیمت واقعی بر مبنای نرخ منطقهای یا جهانی به دلار و نرخ برابری دلار به ریال، مساله اینگونه طرح میشود: آیا قیمت برق مصرفی در ایران خیلی ارزانتر از قیمت جهانی آن نیست؟ اگر پاسخ مثبت باشد دلیل کمبود برق و راهکار حل آن مشخص میشود: ارزانتر بودن آن موجب مصرف بیش از اندازه میشود. بنابراین، کمبود جاری، در اصل ناشی از مازاد تقاضا در قیمت پایین است. پس برای متعادل کردن میزان تقاضا با میران عرضه برق، باید قیمت افزایش یابد.
مهم نیست که این محاسبات را اقای محمد فاضلی جامعهشناس میکند یا یک اقتصاددان. مهم این است که این گفتمان تکراری و نخنمای بخشی از اقتصاددانان است که از زبان وی بیان میشود. گفتمانی که چشم را بر شواهد و واقعیتهای مختلف مرتبط به هم، میبندد و بجای تاکید بر حکمرانی ضعیف، تطبیق قیمتهای داخلی با قیمتهای منطقهای و جهانی را داروی شفابخش چالشهای اقتصاد ایران میداند.
اما، این گفتمان نخنما از دو زاویه زیر ضرب نقد شدید قرار دارد. اول، اگر تطبیق قیمتهای داخلی با قیمتهای جهانی صحیح باشد در اینصورت دستمزدها نیز باید با دستمزدهای دلاری جهانی متناسب شوند. در اینجا، معمولا مدافعان تعدیل قیمت حاملهای انرژی برای رهایی از تله این تناقض استدلال ضعیف و نادرست غیر قابل تجارت بودن نیروی کار را پیش میکشند. اما، بر مبنای تحرکات نیروی کار در مقیاس جهانی، میتوان نشان داد که این وجه مشخصه از قضا بیشتر با برق سنخیت دارد. چرا که زیرساخت سازی برای انتقال برق به کشورهای دیگر هم هزینهبر است و هم جز کشورهای همسایه نمیتوان به کشورهای دیگر منتقل کرد. بنابراین، اگر تطبیق قیمت خدمت نه چندان قابل تجارتی چون برق با قیمت منطقهای و جهانی موضوعیت داشته باشد طبعا در مورد دستمزد نیروی کار این تطبیق واجبتر است.
دوم، مساله مدیرت ضعیف فرآیند انباشت و استفاده از فناوری قدیمی است که در همه جا رد پای خود را به جای گذاشته است. بر مبنای دادههای جاری ظرفیت تولید برق در حدود ۳۲۵ هزار گیگا وات ساعت است که در صورت وجود نیروگاههای مبتنی بر فناوری بروز دنیا، میزان تولید افزایش مییابد. با وجود این، همین میزان تولید بیشتر از میزان مصرف ۲۷۳ هزار گیگاوات ساعت است. حتی با احتساب تفاوت صادرات و واردات برق که حدود ۲.۴ هزار گیگا وات ساعت هست این کمبود نباید رخ دهد. پس چرا پیش میآید؟ پاسخ را باید در دو چیز جست و جو کرد. هدر رفت برق تولیدی در هنگام توزیع و انتقال که حداقل ۳۰ درصد برآورد میشود. هدر رفتی که ناشی از مستهلک شدن امکانات سیستم توزیع برق و همینطور فواصل طولانی میان مراکز تولید و مصرف برق است. ۲. مصرف برق برای استخراج رمز ارز که حدود ۴ هزار گیگا وات ساعت برآورد میشود.
چند نکته پایانی. ۱. تلاش برای ثروتمند شدن از طریق استخراج رمز ارز که نوعی قمار است، علاوه بر نقشی که در چالش جاری دارد نشانهای از اقتصاد با پایه تولید و صادرات کارخانهای ضعیف است که در کاهش مستمر ارزش پول ملی و توجیه چنین قمارهای با هزینه اجتماعی بالا، سر در میآورد. اگر پایه تولید و صادرات قوی بود و ارزش پول ملی حفظ میشد، وقت گذاشتن قمارگونه برای استخراج رمز ارز تا حد زیادی معنای خود را از دست میداد.
۲. مشکل کمبود برق جدای از مشکل خشکسالی و از بین رفتن آبهای زیرزمینی و نشست خاک، و این نیز جدای از مشکل صف ایرانیان متقاضی واکسن کرونا در ارمنستان نیست. نشانهها و عارضههایی مختلف از مشکلی واحد به نام حکمرانی ضعیف.
۳. افکار عمومی، در گذر زمان و برمبنای تجربه زیستشدهی شان، درک درستی از واقعیات اقتصادی جامعه دارند و فریب چنین گفتمانهای نادرست نخنمایی را نمیخورند.
علی دینی ترکمانی
۲۴ تیر ۱۴۰۰
@alidinee