This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نائب الزیاره همه عزیزان در کربلای معلی بین الحرمین.
همتون رو یاد کرد و دعــــا کردم..
همتون رو یاد کرد و دعــــا کردم..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امشب بین الحرمین دعاگوی همه عزیزان بودم
خود را نوکر پدر و مادر بساز
خداوند تو را پادشاه این جهان می سازد...
🌻🌻
خداوند تو را پادشاه این جهان می سازد...
🌻🌻
بدترین سردرد دنیا
وقتی خوب میشه
که دستای مادرت روی
پیشونیت قرار بگیره..
🌻🌻
وقتی خوب میشه
که دستای مادرت روی
پیشونیت قرار بگیره..
🌻🌻
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به تو مي انديشم ... . .
همه می پرسند : چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر ، نه به آب ،
نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را می شنوم ،
می بینم ،
من به این جمله نمی اندیشم ،
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت ، همه جا
من به هر حال که باشم ، به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان .
تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان .
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ، تو ببند .
تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .
فريدون مشيری
همه می پرسند : چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر ، نه به آب ،
نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را می شنوم ،
می بینم ،
من به این جمله نمی اندیشم ،
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت ، همه جا
من به هر حال که باشم ، به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان .
تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان .
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ، تو ببند .
تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .
فريدون مشيری