اونی واقعیه که تو روزای سختت باهات باشه که با هم بسازین روزای قشنگو؛نه اینکه تو روزای سختت ازت خبر نداشته باشه به امید اینکه یه روزی تو روزای خوب پیش هم باشین
یه دیالوگ غمگین هست که میگه :
"کاری نکن ازت متنفر بشم ، دوست داشتنت ب اندازه کافی دردناک هست :)"
"کاری نکن ازت متنفر بشم ، دوست داشتنت ب اندازه کافی دردناک هست :)"
فک نمیکنم تنهایی هیچ موقع گزینه ی دوست داشتنی ای بوده باشه برام یا حتی ایده آل؛ ولی خب لااقل امنه :)
دلم میخواد داد بزنم
دلم میخواد با تموم وجود زار بزنم
دلم میخواد دعوا کنم
ولی فقط به یه نقطه زل میزنم ... .
دلم میخواد با تموم وجود زار بزنم
دلم میخواد دعوا کنم
ولی فقط به یه نقطه زل میزنم ... .
آدم یسری چیزا میفهمه بعد با خودش میگه چرا واقعا اینجوری شد؟چطوری این کارو کرد؟ من کاری کردم؟ تقصیر منه؟
اغما؛
تا ابد آدمایی که همش وسط حرفای دو نفر و یا ارتباطشون میپرن و دخالت میکنن رو نمیتونم تحمل کنم.
من که نتونستم بگم ولی کاش یکی بهتون بگه "به شما چه؟"
Forwarded from صبحِ سردِ کوهستان
دوست دارم که خودم رو بنویسم. از عمیقترین ترسها و تنفرهام بگم. چیزهایی که هیچکس جرئت بیان کردنش رو نداره. همه چیز رو خط به خط شرح بدم؛ انگار که توی اتاق بازجویی نشسته باشم و کسی کاغذ و خودکار جلوم گذاشته باشه. یک بار برای همیشه، دلم میخواد هیولای درونم رو به «رهایی» دعوت کنم و مثل یک مرد مغرور که دست بانوی زیباش رو گرفته تا همراهیش کنه، پنجههای زشت این هیولا رو بگیرم و با غرور همراهیش کنم تا با هم برقصیم و هیچ پرتوی قضاوتی به ما نفوذ نکنه. انگار که از سنگیم. و دلم میخواد این رقص رو، این متن بدون سانسور و خالی از ترس رو بدم به کسی که امنه، عزیزه و همیشه چشمهای منو دیده. کسی که اگر هیولای من رو دید، پا به فرار نذاره. بمونه و بشه تنها کسی که از مهمونی نرفت. بمونه و بشه تنها کسی که من رو کامل دید، پذیرفت و کنارم موند.
چطوری بقیه اینقدر همه ی کاراشون رو رواله؟چیجوری اینقدر خوب به همهی کاراشون میرسن؟واقعا چطوری😭