آخرين نوار کراپ، ساموئل بکت.
تجربهای بخصوص دیگری از بکت نداشتهام اما تعاریف پر شوق زیادی هم شنیدهام. همینها کافیست تا کنجکاوتر از یک روز تابستانی آن را بخوانم.
در یک عصر و چند صفحه، وسواس بخصوص بنده مورد تجاوز واقع شد و نوار در حالی که شرح از یک زندگی میداد لحظهای چنین گفت که، چون عاقبت کارِ من تمام میشود و در حافظهام هیچ خاطرهای باقی نمیماند. چه خوب، چه بد. وسواس ضبط وقایع.
چیزی را باید داشت، فقط و تنها در صورتی که بماند. کتاب نیز در ذهن نمیماند. زوال در مقابل من هر روز لودگی بیشتری بر رقص خود حراج میکند. کل نمایشنامه هجده صفحه با فونت نسبتاً ریزی بود(چشمم را آزار نداد)، ایهام و تناقضات بحث برانگیز. مانند در انتظار گودو-
نیمهی تایپ کردن دستخط خود در اینجا به خواب رفتم. و بله! مانند در انتظار گودو تکرار حرکتت بدن و زبان بازیگرِ نمایشیترین حالت خود را دارد. همان از دست رفتگی هویتیِ کارهای بکت است است. پس از تکرار مداوم و جنون آمیز، از یکجایی به بعد موز را بلعیدن دیگر یک حرکت نمادین برای شخصیت مونولوگگو نیست. بلکه فقدان است. این یک بیماری انگلوار است. خود مفهوم بیماری است و بیمار مدتی پیش از بین رفته است.
آرزو میکردم مادر زودتر بمیرد.
جملهی کوتاهی پس از این نقل قول از کتاب خط خورده.
دوباره و دوباره زندگی کن کراپ. دوباره و دوباره و دوباره. همهی عمر منتظر همین بودی. دوباره زندگی کردن، مگر نه کراپِ عزیز؟ دوست دارم اجرایی از این کار ببینم.
سفیدپوش سرتاپا قدم در سالن بگذارم. در مقابل مرگ مادر بایستم. پرندهی همیشه بیوه.
نوشتهای در باب اثری کوتاه از ساموئل بکت.
تجربهای بخصوص دیگری از بکت نداشتهام اما تعاریف پر شوق زیادی هم شنیدهام. همینها کافیست تا کنجکاوتر از یک روز تابستانی آن را بخوانم.
در یک عصر و چند صفحه، وسواس بخصوص بنده مورد تجاوز واقع شد و نوار در حالی که شرح از یک زندگی میداد لحظهای چنین گفت که، چون عاقبت کارِ من تمام میشود و در حافظهام هیچ خاطرهای باقی نمیماند. چه خوب، چه بد. وسواس ضبط وقایع.
چیزی را باید داشت، فقط و تنها در صورتی که بماند. کتاب نیز در ذهن نمیماند. زوال در مقابل من هر روز لودگی بیشتری بر رقص خود حراج میکند. کل نمایشنامه هجده صفحه با فونت نسبتاً ریزی بود(چشمم را آزار نداد)، ایهام و تناقضات بحث برانگیز. مانند در انتظار گودو-
نیمهی تایپ کردن دستخط خود در اینجا به خواب رفتم. و بله! مانند در انتظار گودو تکرار حرکتت بدن و زبان بازیگرِ نمایشیترین حالت خود را دارد. همان از دست رفتگی هویتیِ کارهای بکت است است. پس از تکرار مداوم و جنون آمیز، از یکجایی به بعد موز را بلعیدن دیگر یک حرکت نمادین برای شخصیت مونولوگگو نیست. بلکه فقدان است. این یک بیماری انگلوار است. خود مفهوم بیماری است و بیمار مدتی پیش از بین رفته است.
آرزو میکردم مادر زودتر بمیرد.
جملهی کوتاهی پس از این نقل قول از کتاب خط خورده.
دوباره و دوباره زندگی کن کراپ. دوباره و دوباره و دوباره. همهی عمر منتظر همین بودی. دوباره زندگی کردن، مگر نه کراپِ عزیز؟ دوست دارم اجرایی از این کار ببینم.
سفیدپوش سرتاپا قدم در سالن بگذارم. در مقابل مرگ مادر بایستم. پرندهی همیشه بیوه.
نوشتهای در باب اثری کوتاه از ساموئل بکت.
آلو، آلو، کسی خود را در باغ به دار آويخت. کسی جان را رها کرد تا مانند کثافتهایی که آب میبرد، لابهلای سبزههای کنده شده، برود.
آلو، آلو، بیا درختِ بهشت را با میوههای تیرهاش ببین. شکوفههای سفیدش ضایع شد در تماس با بدن بیمناکِ آدم. کودکانش را نیز بردند.
آلو، آلو، بیا درختِ بهشت را با میوههای تیرهاش ببین. شکوفههای سفیدش ضایع شد در تماس با بدن بیمناکِ آدم. کودکانش را نیز بردند.
افرا
از پشت شیشهها، اکبر رادی.
یک نرسیدن. نرسیدن به آنچه آدمی گمان میکند برای او مقدر شدهاست. سفید و سیاهاند این دورنماها.
و اما صبحگاهِ خاکستری میان شبها ماندهاست.
خزعبل مینویسم. اشتیاقی نمانده و با این عدمِ وجود شوقها هم کاری نمیتوان جلو راند. صدای سرفهای میآید. شاید بامداد است که دود تنباکو آسمانش را، کلهاش را پر کرده. همیشه خاکستریست خانهاش. میهمانها چیزی دورتر از ما.
دستم به درد میآید از نوشتن.
خسته شدهام از فشرده سازم وجود خویش را برای آنکه ببینم چیزی برای به ثبت رساندن دارم یا خیر. همان وسواس همیشگی. جمله های تکه تکه. جمله های قطعه قطعه. چرا مرا میهمانِ یک شعر قطعه قطعه نمیکنی؟
یک قطعه. قطعه. قطعه. من میمانم و یک دستخط مشابه جیغ کشیدن. کشیده اما قطعه قطعه. میخواستم از این اثر بگویم. رشتهی کلامم افسرده گشت.
متاسفم حضارِ پندارِ من.
قطعه قطعه این بدهی را نیز میدهم. قطعه قطعه. قطعه. قطعه. قطعه...
و اما صبحگاهِ خاکستری میان شبها ماندهاست.
خزعبل مینویسم. اشتیاقی نمانده و با این عدمِ وجود شوقها هم کاری نمیتوان جلو راند. صدای سرفهای میآید. شاید بامداد است که دود تنباکو آسمانش را، کلهاش را پر کرده. همیشه خاکستریست خانهاش. میهمانها چیزی دورتر از ما.
دستم به درد میآید از نوشتن.
خسته شدهام از فشرده سازم وجود خویش را برای آنکه ببینم چیزی برای به ثبت رساندن دارم یا خیر. همان وسواس همیشگی. جمله های تکه تکه. جمله های قطعه قطعه. چرا مرا میهمانِ یک شعر قطعه قطعه نمیکنی؟
یک قطعه. قطعه. قطعه. من میمانم و یک دستخط مشابه جیغ کشیدن. کشیده اما قطعه قطعه. میخواستم از این اثر بگویم. رشتهی کلامم افسرده گشت.
متاسفم حضارِ پندارِ من.
قطعه قطعه این بدهی را نیز میدهم. قطعه قطعه. قطعه. قطعه. قطعه...
افرا
یک نرسیدن. نرسیدن به آنچه آدمی گمان میکند برای او مقدر شدهاست. سفید و سیاهاند این دورنماها. و اما صبحگاهِ خاکستری میان شبها ماندهاست. خزعبل مینویسم. اشتیاقی نمانده و با این عدمِ وجود شوقها هم کاری نمیتوان جلو راند. صدای سرفهای میآید. شاید بامداد…
یک تقویم قرمز رنگ دارم که دیگه در تاریخهای واقعی خودش نمینویسم. نزدیک ترین تاریخ به اوایل سال با بندِ دفتر مشخص شده و همان تاریخ شروع به نوشتنِ قطعه قطعه میکنم. ناپسند.
آدمی برای نوشتن از خود بیش و پیش از هر چیز باید به خویشتن باور داشته باشد و حیاتش را ارج نهد تا بتواند قلم به دست بگیرد و آنچه را که از سر گذرانده روی کاغذ بیاورد. او افزون بر خودباوری، به شجاعت هم نیاز دارد. شجاعت؟!
آری؛ شجاعت اگر نه بیشتر از خودباوری دستکم به همان اندازه به کار است. در جامعهای چون جامعه ایران، بیهراس نوشتن از زندگیِ پشتپرده دلِ شیر میخواهد. باید سر نترسی داشته باشی تا بیواهمه از داوری دیگران دروازهی زندگی شخصیات را چهارتاق باز کنی و به خوانندگان بفرما بزنی و بگویی
شما که غریبه نیستید.
متن ابتدایِ اتوبیوگرافی زنان در ایران معاصر اثر افسانه نجمآبادی.
آری؛ شجاعت اگر نه بیشتر از خودباوری دستکم به همان اندازه به کار است. در جامعهای چون جامعه ایران، بیهراس نوشتن از زندگیِ پشتپرده دلِ شیر میخواهد. باید سر نترسی داشته باشی تا بیواهمه از داوری دیگران دروازهی زندگی شخصیات را چهارتاق باز کنی و به خوانندگان بفرما بزنی و بگویی
شما که غریبه نیستید.
متن ابتدایِ اتوبیوگرافی زنان در ایران معاصر اثر افسانه نجمآبادی.